Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘کتاب’

بچه که بودیم به ندرت عیدی میگرفتیم و من همیشه تو عالم بچگی تو این فکر بودم چرا ما مثلا به نسبت بچه های عمو همیشه کمتر عیدی میگیریم یا اصلا نمیگیریم بعدها فهمیدم داستان، همون بده بستونی بود که هنوزم بین خانواده های ایرانی هست برای همینم وقتی خودم دستم به دهنم رسید تا وقتی تو ایران بودم همیشه یه چیز کوچولو هم شده برای بچه های فامیل که میدونستم حتما سری به ما میزنن کنار میذاشتم بدون فکر کردن به اینکه آیا اونام به بچه های من عیدی میدن یا نه!

به نظر من حساب بچه ها را باید از بازی بچه گانه بزرگترها جدا کرد!

اینارو گفتم تا بگم یکسال عید وقتی هنوز دبستان میرفتم کتابی عیدی گرفتم که هنوزم دارم. یکی از داستانهای اون کتاب داستان خرسی هست که از عشق زیاد باعث مرگ مردی میشه که دوستی نزدیکی باهاش داره!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که از دوستی زیاد بهت حتی فرصت مستقل شدن نمیده. باهات طوری رفتار نمیکنه که به تواناییهات ایمان بیاری و در عوض هر روز تواناییهای خودشو به رخت میکشه و چون خیلی دوست داره میخواد تو شبیه اون بشی.

مصداق همون کسی هست که از بس دوست داره برات بهترین و خوشمزه ترین غذاهارو درست میکنه ولی وقتی خودت میخوای آشپزی باشی به خوبی اون بهت فرصت اشتباه کردنم نمیده!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که همه نیازهای مالیت و شاید برآورده کنه ولی وقتی نوبت نیازهای روحی و پشتیبانی و تشویق و …میرسه اصلا حضور نداره!

خاله خرسه همونی هست که تورو خیلی دوست داره ولی باعث رشدت نمیشه!

حواسمون باشه برای همدیگه بخصوص بچه هامون خاله خرسه قصه نشیم!

Read Full Post »

یه ویلای با صفا توی یه شهرک ساحلی؛ یه دختر نوجوون؛ یه کتابخونه و یه عالمه رمان و کتابهای داستان.

همون موقع بود که با اسماعیل فصیح اشنا شدم و مثل یه خوره به جون کتابهاش افتادم؛ داستان جاوید؛ درد سیاووش ؛ ثریا در اغماء و سالهای بعد زمستان ۶۲.

خدا بیامرزتش من که همیشه از خوندن کتابهاش لذت بردم و هنوز بعد از این همه سال صحنه های کتابها مثل فیلم جلوی چشمم هستن ؛هر چند حالا فکر میکنم باید دوباره بخونمشون!

Read Full Post »

The Bridges of Madison County

اسم یک رمان پر فروشه در سال ۱۹۹۲ که توسط رابرت جیمز والر نوشته شده . و اگرچه به نظر میرسه که این رمان بر اساس یک داستان واقعی باشه ولی در حقیقت داستانی است کاملاً تخیلی مگردر مورد شخصیت مرد داستان که نویسنده رمان درمصاحبه ای به شباهت این شخصیت به خودش اقرار میکنه.

این کتاب با ۵۰ میلیون نسخهٔ فروخته شده در جهان؛ یکی از پر فروشترین کتابهای قرن بیستم بوده که در سال ۱۹۹۵ فیلمی هم به کارگردانی و نقش افرینی کلینت ایستوود و مریل استریپ که هنرپیشهٔ مورد علاقهٔ منه و بسیار قشنگ هم توی این فیلم بازی کرده ساخته شده.

شاید دو سال پیش بود که بر حسب تصادف برای اولین بار این فیلم رو از طریق یکی از کانالهای ماهواره دیدیم .به کل فراموشش کرده بودم تا اینکه پیشامدهایی غیر منتظره در دو هفتهٔ گذشته باعث شد که مدام به یاد این فیلم بیفتم.و بالاخره در یک اقدام ضرب الاجلی از این لینک دانلودش کردم و دوباره نشستم به تماشا .

منتهی این بار با دفعهٔ قبل دو تا فرق عمده داشت؛یکی اینکه این دفعه به مراتب بهتر صحبتها رو که خیلی هم جالبن به زبان انگلیسی فهمیدم و دوم اینکه تفکرم و دیدم نسبت به خیلی از مسائل با دو سال پیش فرق کرده!

چیزی که بیشتر از همه برام عجیبه توانایی نویسندهٔ مرد این رمانه در بیان کامل احساسات یک زن؛ درست مثل اینکه خودش تجربه کرده باشه!

Read Full Post »

به چند تا نکتهٔ جالب و آموزنده در این چند روزه بر خوردم که دلم می خواد با شما هایی که به اینجا سر میزنین شریک بشم.

۱حتماً خیلیاتون سریال Prison Break رو دنبال می کنید. یکی از امتیازات این سریال خاکستری بودن آدمهاست؛ آدمهایی که ذاتاً خوبند ولی در شرایطی کارهای سرزنش آمیزی ازشون سر میزنه و یا آدمهای جانی که در شرایطی قابل ترحم و خوب به نظر میان. یکی از شخصیتهای جانی و البته جالب این سریال «تئودور بَگِول» نامی هست که پدر و مادرش در واقع خواهر و برادر بودن و پدرش در بچگی ازش سؤ استفادهٔ جنسی میکرده و همین هم باعث میشه تا خودش در بزرگسالی نمونهٔ به مراتب وحشتناکتری از پدرش بشه و خلاصه هر کاری ازش سر بزنه از اذیت و آزار و قتل گرفته تا حتی خوردن گوشت آدمیزاد. حالا بگذریم که همین شخصیت یه آدم باهوش معرفی شده که خودش به تمام کاستیهاشم واقفه وحتی در شرایطی سعی میکنه تا زندگیشو تغییر بده. خلاصه غرض از این همه مقدمه چینی بیان قسمتی از دیالوگ این شخصیت ؛که خیلی هم خوب توسط «رابرت نِپِر» بازی میشه؛ در آخرین قسمتی که پخش شده و من پریروز دیدم (S04E12) است که میگه:

.We are captives of our own identities. Living in prisons of our own creation

ما اسیر و زندانی هویت؛ شخصیت و طرز تفکر خودمون هستیم و در زندانی که خودمون ساختیم زندگی می کنیم.

۲در صفحاتی از کتاب « سر و ته یک کرباس» نوشتهٔ «محمد علی جمالزاده» در سال ۱۳۳۴ هجری شمسی چنین آمده:

…. مگر نه این است که مردم کسی را عالم می گویند که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد و زیاد کتاب خوانده باشد و کسی را که سواد نداشته باشد جاهل می خوانند ولی با آنکه هنوز خیلی جوانی شاید خودت هم ملتفت شده باشی که دنیا پر است از علمای جاهل و جهلای دانشمند و عالم به معنی واقعی این کلمه تنها کسی که بداند و بفهمد و جاهل کسی را باید دانست که نداند و نفهمد والا کتاب و دفتر و خط و سواد ابداً ربطی به دانستن و ندانستن ندارد و چه بسا اشخاص بی سواد امی که به مکتب نرفته مسئله آموز صد مدرس شده اند و به اثبات رسانیده اند که « عقل چیز دگر و مدرسه چیز دگر است».

گفتم جنابعالی یکباره دارید زیر همه چیز می زنید و حتی به تعلیم و تربیت هم معتقد نیستید.گفت: اشتباه نکن به مربی معتقد هستم ولی مربی کسی را می دانم که به مردم یاد بدهد که چطور باید یاد گرفت و تمهیدی به خرج بدهد که مردم از یاد گرفتن لذت ببرند. باقیش دیگر همه حرف است.

….کسانی که مدام خو را محتاج رهبر و پیشوا و پیر و مرشد می دانند هیچوقت به جایی نخواهند رسید.مرد باید به روی پای خودبایستد. راه روشن است و باز و فقط همت لازم است و بس؛ عصا تنها کسانی به دست می گیرند که پایشان تاب و توان ندارد «اگر مرد راهی در دوست باز است وگر قصه جویی حکایت دراز است»؛ حرف هایی را که مردم زده و می زنند بیهوده تکرار مکن »چون صرفیون چنین کردند ما نیز چنین کنیم حرف باطلی است. اگر از من میشنوی قبل از همه چیز باید سرند و غربالی به دست بیاوری و تمام عقاید و افکار و انچه را تا به امروز گفته اند و شنیده ای همه را یکجا الک و غربال بکنی و آنچه نخاله است دور بیندازی و تنها چیزهایی را نگاه بداری که به حقیقت نزدیک تر است یعنی به عقل سلیم درست می آید و جواب احتیاجات روحی را می دهد. البته شنیدهای که لوطی ها وصله های هفتگانه ای دارند که بدون آن شرایط لوطی گری را کامل نمی دانند. ادم واقعی هم یک وصله باید داشته باشد و آن وصلهٔ یکتا همانا غربالی است که گفتم. بیخود به دنبال این و آن دویدن و تقلید از شیخ و شاب نمودن نشانهٔ آدم های خام و پوک و تو خالی است….

پ. ن: هنوز این کتاب «سر و ته یک کرباس» رو تموم نکردم و هر از چند گاهی که وقت گیر میارم چند صفحه ای می خونم. هر بار این کتاب رو که حدود ۵۳ سال پیش نوشته شده ورق میزنم پیش خودم فکر می کنم اگه فقط یک سوم مردم کشور ما تنها همین یک کتاب رو خونده بودند؛ شاید طرز فکرشون عوض میشد و امروز ما در شرایطی به مراتب بهترقرار داشتیم؛ شاید!

در جای دیگری از این کتاب آمده:

هر چه فکر می کنم می بینم شکل ظاهری حکومت فی حد نفسه چیز بی اهمیتی است و خواه مملکت استبدادی باشد خواه مشروطه و خواه جمهوری تا اشخاصی که سر کارند شرافتمند و دانا و خیر خواه ملک و ملت نباشند کار به همین منوال خواهد بود.

گفتم پس چه باید کرد. گفت تمام بد بختی ما ناشی از همین ظلم است.مردم این خاک به قدری به ظلم خو گرفته اندکه تصور می کنند همه جای دنیا همین طور است و هر آدمی باید به زیر دست خود زور بگوید و از بالادست خود زور بشنود.هیچکس نمی خواهد باور نماید که در روی کرهٔ زمین مردمی به مظلومی و بیچارگی ما مردم ایران پیدا نمی شود.تا ریشه ظلم از این دیار کنده نشود هیچ کاری روی اصلاح به خود نخواهد دید و همیشه همین آش خواهد بود و همین کاسه یعنی قانون اساسی کار کردن خر و خوردن یابو که در سر تا سر این مملکت جاری و سار ی است بر قرار خواهد بود و هر خاکی هم به سرمان بریزیم و هر جانی هم بکنیم از مشروطه درست کردن و مجلس عدالت و مساوات بر پا ساختن گرفته تا تنظیم مالیه و تأ سیس قشون و حتی تعمیم معارف و تکثیر مدارس همه بی فایده و بلا ثمر خواهد بود و تنها فرق معامله این می شود که امروز مردم بیسوادی اسیر و ذلیلند و فردا مردم مدرسه رفته و تاریخ و جغرافی دانی ذلیل و اسیر خواهند بود و بس و حتی شاید به ملاحظهٔ همین کوره سواد و معرفتی که بدست آورده اند تأ ثیر ظلم و بیداد در آنها سختر و تلخ تر و جانفر ساتر هم باشد….

Read Full Post »

در یکی از کتابهای «برایان تریسی» نویسندهٔ امریکایی سخنان جالبی از طرف شخصی به اسم «کلوین کولیج» نقل شده که فکر می کنم دانستنش خالی از فایده نباشه:

«چیزی در دنیا جای استمرار و مداومت را نمی گیرد.

استعداد هم جای مداومت را پر نمی کند.

دنیا پر از استعداد های شکست خورده است.

نبوغ هم جای مداومت را نمی گیرد.

دنیا پر از نابغه هایی است که در زندگی شکست خورده اند.

تحصیلات هم این کار را نمی کند.

دنیا پر از تحصیل کرده های نگون بخت است.

مداومت؛ عزم و تصمیم راسخ به تنهایی قدرت برتر به حساب می آیند

Read Full Post »

متاسفانه خیلی از شعر سررشته ندارم و فقط در دورهٔ کوتاهی از زندگیم با اشعار سهراب سپهری ؛ سیمین بهبهانی؛ فرید ون مشیری و کمی هم مهدی سهیلی خیلی دمخور بودم و هنوز هم بعضی از این اشعارو واقعاً دوست دارم.

چند سال پیشتر ها یکروز که رفته بودم کتابفروشی تا کتاب شازده کوچولو رو برای دخترم بخرم با ترجمهٔ جدیدی از فردی به نام احمد شاملو روبرو شدم؛ من از شاملو فقط اسمی شنیده بودم و نوار قصهٔ «خروسی زری پیرهن پری » رو گوش داده بودم(که هنوزم دارم و گاهی برای بچه هام میگذارم والبته خیلی هم دوستش دارم) ؛می دونستم که شاعره اما از مترجم بود نش اصلاً خبر نداشتم. فکر کردم شاید مترجم از فک و فامیلای شاملو است و چون کتابفروشی هم ترجمهٔ محمد قاضی رو که خود م بچه گیام خونده بودم و البته ترجمهٔ بسیار خوب ابولحسن نجفی رو که بعد ها خریدمش نداشت بنابراین همون ترجمهٔ شاملو رو خریدم. وقتی شروع کردم به خوندن اینقدر از لحن عجیب و غریب کتاب تعجب کردم و در واقع عصبانی شد م که گوشی تلفن رو برداشتم و به ناشر کتاب زنگ زد م ـ در حالیکه هنوزم نمی دونستم که مترجم این کتاب همون شاعر معروفه ـو با عصبانیت به خانمی که گوشی رو برداشت گفتم : آخه این چه ترجمه ای از کتاب شازده کوچولوست که شما چاپ کردین!؟

بعدشم از شما چه پنهان کتاب رو پاره کردم و ریختم دور!

بعدها فهمیدم که شاملوی مترجم همون شاملوی شاعره و سعی کردم بهتر بشناسمش ولی همچنان فکر میکنم که اصلا مترجم خوبی نیست و البته من تنها کسی نیستم که اینطور فکر میکنه. در ضمن من واقعاً نمی تونم با اشعارش ارتباط برقرار کنم.

نجفی:شاملو شاعر بزرگي است‌اما مترجم خوبي نيست.

هنوز اینقدر خوب نمیشناسمش که بتونم اظهار نظر قطعی در مورد خود ش و افکارش بکنم و کلاً فکر میکنم هیچوقت نمیشه آدمهارو تنها در دو دستهٔ خوب یا بد جای داد با این وجود از نظر من افکار شاملومثل زندگیش پر از تناقض است.

خوندن متن سخنرانیش در دانشگاه برکلی در سال ۱۹۹۰(۱۳۶۹) تمام ساختار فکری من و بهم ریخت هر چند باید اذعان کنم که حرفهای قابل تفکرو تعمقی د ر این متن هست.د ر جایی از این متن میگه:

«پاره‌يى‌ از نظام‌ها اعمال‌ سانسور را با اين‌ عبارت‌ توجيه‌ مى‌کنند که‌ما نمى‌گذاريم‌ ميکرب‌ وارد بدن‌مان‌ بشود و سلامت‌ فکرى‌ ما و مرد م‌ را مختل ‌کندـ آن‌ها خودشان‌ هم‌ مى‌دانند که‌ مهمل‌ مى‌گويند. سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ فقط‌ در برخورد با انديشه‌ى‌ مخالف‌ محفوظ‌ مى‌ماند. تو فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانى‌ بدانى‌ درست‌ مى‌انديشى‌ که‌ من‌ منطقت‌ را با انديشه‌ى‌ نادرستى‌ تحريک‌ کنم‌. من‌ فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانم‌ عقيده‌ى‌ سخيفم‌ را اصلاح‌ کنم‌ که‌ تو اجازه‌ى‌ سخن‌ گفتن‌ داشته‌ باشى‌. حرف‌ مزخرف‌ خريدار ندارد، پس‌ تو که‌ پوزه‌بند به‌ دهان‌ من‌ مى‌زنى‌ از درستى‌ انديشه‌ى‌ من‌، از نفوذ انديشه‌ى‌ من‌ مى‌ترسى‌. مردم‌ را فريب‌ داده‌اى‌ و نمى‌خواهى‌ فريبت‌ آشکارشود. نگران‌ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ هستيد؟ پس‌ چرا مانع‌ انديشه‌ى‌ آزادش‌ مى‌شويد؟ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ تنها در گرو همين‌ واکسيناسيون‌ بر ضد خرافات‌ و جاهليت‌ است‌ که‌ عوارضش‌ درست‌ با نخستين‌ تب‌ تعصب‌ آشکار مى‌شود. »

یک نکتهٔ بسیار قابل توجه دیگه در سخنان شاملو در دانشگاه برکلی بیان مطالبی درمورد آیین مهر پرستی (که د ر ایران متولد شده) و بیان این حقیقته که بسیاری از آیین مسیحیت از آیین مهر پرستی اقتباس شده. نکته ای رو که شاملو در سخنانش بهش اشاره میکنه سالها بعد یعنی در سال ۲۰۰۳د ر کتاب راز داوینچی نوشتهٔ د ن براون بهش به طور گسترده ای پرداخته شده اگر چه در این میان نامی از مبداء این آیین یعنی ایران آورده نشده است.علاوه برآن دن براون معتقده که درمسیحیت به عمد نقش زنان نادیده گرفته شده تا این دین تنها در کنترل مردان باشه.

Read Full Post »

امروز در سایت خبری بی بی سی یک گزارش بود در مورد گردهمایی زنان کشور های مسلمان با عنوان «جنگ برای حقوق زنان مسلمان«در ابتدای این گزارش حرفهای یک نویسندهٔ پاکستانی است که به نظرم جالب اومد و می خوام اینجا براتون نقل کنم.

اسماء میگهمذاهب همیشه با فرهنگها عجین بوده و هیچوقت بصورت مجرد و عاری از تاثیرات فرهنگها نبوده اند. اسلام در میان یک فرهنگ مرد سالار؛ قبیله ای و ضد زن پا به عرصه گذاشته.یکی از بزرگترین ضربه های که چهرهٔ اسلام رو مخدوش کرده کوچک کردن آن تا حد عربی شدن است.

من قصد ندارم بگم که عربها به طور اخص و به گونه ای متفاوت از دیگران زن ستیز هستند ؛ اما مصرانه معتقدم که یکسری از خصلتها و عقاید نسبت به زنها در اسلام داخل شده.من دوستی دارم که مطالعاتی در مورد رو در رویی مابین آنچه او از آن مدلهای عربی اسلام و مدلهای پارسی (ایرانی) اسلام یاد می کنه در هند؛ پاکستان و بنگلادش داشته است و در کمال تعجب متوجه شده که مدلهای عربی ضد زن؛ سلطه جو و خودکامه هستند در حالیکه مدلهای پارسی به مراتب متعادلترو مردمی تر هستند.

این یک جنگ دو وجهی است؛ از یکطرف ما از ظلم و ستم موجود در جوامع مرد سالار اسلامی رنج میبریم و از سوی دیگر تلقی غرب از اسلام لزوماً انعطاف ناپذیر است ودر تطابق مابین آرمان های اسلام و زندگی واقعی مسلمانها سر گردان هستند.
اگر ما قرآن رو به طور کامل بخوانیم و فقط به بیان تنها بعضی آیات خاص یا قسمتی از بعضی آیات اکتفا نکنیم ؛ راههای بسیار ایجاد برابری جنسی را پیدا خواهیم کرد.”

خوندن این مطلب باعث شد تا فکرهای زیادی به ذهنم هجوم بیارن : یاد کتابهای شاهزاده خانم و دختران شاهزاده خانم سلطانه افتادم که سرگذشت واقعی یک شاهزاده خانم عربستانی است بعد فکرم رفت به کتابهای بی نظیر جمالزاده که زندگی اجتماعی و سیاسی هشتاد نود سال پیش ایران و خیلی زیبا به تصویر کشیده؛ زندگی که خیلی ها فراموش کردن وگرنه سعی نمی کردن تا دوباره جهل و تعصبات احمقانهٔ مذهبی و مرد سالاری به ایران برگرده؛ یاد میل متاثرکننده ای افتادم که از بی حرمتی به ایرانیان درفرودگاه دوبی میگفت ویاد استمداد خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب. که داشتن پدری عضو سپاه پاسداران هم به او کمکی نکرد تا از تعدی جاهلان و دورویان مصون باشه

شاید فرهنگ پارسی ما به مراتب بالاتر و برتر از فرهنگ عربها باشه ولی نادانی و جهل به یادگار مانده از دو قرن سلطهٔ انها بر ما هنوز هم به وفور در میان مردم ما دیده میشه . جهلی که لا یحه به اصطلاح حمایت از خانواده و در واقع لایحه ضد زن رو به مجلس میفرسته تا به اعمال جاهلانه یکسری نادان و متظاهر وجههٔ قانونی بده.

و چقدر زیبا جمالزاده درشیخ و فاحشه(فصلی ازکتاب صحرای محشر) این تزویر و جهل رو به تصویر میکشه.

شیخی بزنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه بدام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گفتی هستم

اما تو چنانکه مینمایی هستی؟

خیام

Read Full Post »

باسید محمد علی جمالزاده از پیشگامان و به قولی پدر داستانویسی معاصر ایران ۶ یا ۷ سال پیش از طریق این سایت اشنا شدم.این سایت متعلق به یک آمریکای الاصل است که سالهاست در رشته زبان فارسی تحصیل و شایدم حالا دیگه تدریس میکنه و این سایت و برای علاقه مندان به یادگیری زبان فارسی درست کرده.

شاید یکجورایی خجالت آور باشه که یک ایرانی راجع به یک نویسنده و شخصیت مطرح در تاریخ معاصر ایران ندونه و یک غیر ایرانی بدونه ولی خب خیلی هم تعجب آور نیست چون این نویسنده تنها ۱۳ سال از ۱۰۶ سال عمر طولانیش و در ایران گذرونده و بخاطر بعضی از افکار و عقاید خاصش مورد علاقه ٔمذهبیون متعصب نیست و در نتیجه به راحتی در داخل کشور نادیده گرفته میشه. در مدت نود و چند سالی که در خارج از ایران زندگی کرده ۷ بار به ایران سفر داشته که هر بار مدت کوتاهی در ایران مونده.


در طول زندگیش چهار تا سگ داشته که به تمام اونها نام «توله» داده بوده ودو بار ازدواج کرده البته نه به طور همزمان!

جالب اینکه پدرش یک روحانی و واعظ مشروطه طلب و البته خوشفکر بوده معروف به واعظ اصفهانی که بعد از به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط محمد علی شاه قاجار مخفیانه به سمت همدان فرار میکنه و لی بعد دستگیر میشه و به بروجرد فرستاده میشه که در اونجا توسط حاکم شهر به دار آویخته شده و همونجاهم دفن میشه.

این پدر خوشفکر پسر بزرگش یعنی محمد علی جمالزاده رو در سن ۱۳ سالگی برای تحصیل به بیروت میفرسته که درهمون ایام هم خبر شهادت پدرش بهش میرسه ولی او همچنان به تحصیلاتش ادامه میده و مدرک در علم حقوق از فرانسه میگره وبعد از سالها زندگی جالب ؛ پر تلاطم و تلاش برای آزادی ایران از زیر یوق استعمار روس و انگلیس و بیداری ایرانیان ؛ دیدن دو تا جنگ جهانی اول و دوم ؛ زندگی در دوران مظفرالدین شاه قاجار؛ محمد علی شاه قاجار؛ احمد شاه قاجار؛ رضاشاه پهلوی؛ محمد رضا شاه پهلوی و بالا خره انقلاب ایران والبته معاشرت با کلی آدم معروف تاریخ ایران و جهان مثل سید ضیاء الدین طباطبایی و زندگی در فرانسه و آلمان وسوئیس بالاخره در سال ۱۳۷۶ در ژنو دارفانی رو وداع میگه واگر چه آرزوش بوده تا در کنار زاینده رود به آرامش برسه ولی در عوض درکنار رود لمان به خاک سپرده میشه.

مطالب زیربر گرفته از کتاب خاطرات سید محمد علی جمالزاده است :

«جملاتی از داستان بیله دیگ؛ بیله چغندر(یکی از داستانهای کتاب یکی بود و یکی نبود که در سال ۱۹۲۲ میلادی نوشته شده) به نقل از دفتر یاد داشت یک دلاک فرنگی که مدتی در ایران به سر برده است:

چیز غریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلاً زن وجود ندارد.تو کوچه ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می شود ولی زن هیچ در میان نیست.من شنیده بودم که در دنیا شهر زنان وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ولی شهرمردان به عمرم نشنیده بودم. در فرنگستان می گویند ایرانی ها هر کدام یک حرمخانه دارند که پر از زن است ولی الحق که هموطنان من خیلی از دنیا بی خبر هستند.در ایرانی که اصلاً زن پیدا نمی شود چه طور هر نفر می تواند یک خانه پر از زن داشته باشد؟ امان از جهل!یک روز دیدم تو بازار مردم دور یک کسی را که مو ی بلند دارد و صورت بی مو و لباس سفید و کمر بند ابریشم داشت گرفته اند.گفتم یقین یک نفر زن است و با کمال خوشحالی دویدم که اقلاً یک زن ایرانی دیده باشم ولی خیر؛ معلوم شد یارو درویش استیکروزاز یکی از ایرانیانی که با من رفیق شده بود و دارای چندین اولاد بود پرسیدم پس زن تو کجاست. دیدم فوراً سرخ شد و چشمهایش دیوانه وار از حدقه بیرون آمد و حالش به کلی دگرگون شد و فهمیدمکه در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه اسم زن را هم نمی توان بر زبان آورد.

«داستان بیله دیگ؛ بیله چغندر مردم ایران را هم چند دسته کرده است که هر دسته از کلاهی که بر سر دارند شناخته می شوند؛ دستهٔ اول که اکثریت نفوس را تشکیل می دهند زرد کلاه ها هستند که کلاه نمدی زرد رنگ بر سر دارند و آنها را عموماً مشهدی و کربلایی می نامند و اغلب رعیت و نوکر باب هستند و نمی دانم به چه سبب نذ ر کرده اند که در تمام عمرشان هر چه بیشتر کار بکنند و نتیجهٔ زحمت خود را بالتمام به ان دو دسته‌ٔ دیگر مردم یعنی سفید کلاه ها(اهل عمامه) و سیاه کلاه ها(دیوانیان و خوانین) دو دستی تقدیم کنند و در این مسأله چنان مصرند که چه بسا خود و کسانشان از گرسنگی و سرما می میرند و بی کفن به خاک می روند در صورتی که سیاه کلاه ها و سفید کلاه ها از حاصل دسترنج آنها بقدری دارا می شوند که نمی دانند پولشان را چه طور به مصرف برسانند و برای «غراب اعراب» یعنی برای عروسی عربهای عربستان می فرستند و تو خانه هایشان چادر بلند کرده به هر کس آنجا برود و یک خرده صورت خودش را کج و کوج بکند و برا ی اموات آنها طلب آمرزش نماید چای و شربت و گاهی هم پلو و چلو می دهند

از اونجایی که فکر می کنم تاریخ کشور ما داره یکجورایی دوباره تکرار میشه پیشنهاد می کنم برای یادآوری هم که شده کتابهای این نویسندهٔ بی مثال رو بخونید. از اینجا می تونید یکسری از کتابهاشو دانلود کنید.

در ضمن این نویسنده یکی از شاهدان نسل کشی ارامنه توسط ترکها در جریان جنگ جهانی اول بوده و مطلبی در اینباره نوشته که از اینجا می تونید بخونید.

Read Full Post »

کتاب کافه پیانو رو تازه تموم کردم. نمی دونم بگم ازش خوشم اومد یا بدم اومد ولی فقط موندم برای چی به چاپ نهم رسیده!

راستش از نظر منه خواننده کتاب متوسطی است و اگرچه جدا از سبک غریب نوشتاری و ساختار درهم و برهمش حرفهایی کم وبیش برای گفتن داره اما احساس کردم شخصیت داستان که به نظر میرسه به شخصیت نویسنده هم باید خیلی نزدیک باشه یک خود فروخته تمام و کمال به هرفرهنگی است غیر از فرهنگ ایرانی از اون آدمایی که ته دلشون لک می زنه برای چای دم شده روی سماور زغالی مادرشون تو خونه ی کوچیک حیاط دارشون در یه محله ی قدیمی که عصراش با یه شلوار ورزشی رنگ و رو رفته؛ یه تی شرت و یدونه از اون کتونیای سفید بند دار با حاشیه های سبز توی کوچش با بچه ها فوتبال بازی می کردن؛ اما الان دیگه با کلاس شدن و باید فقط قهوه بخورن و کاپو چینو* و بجای گفتن و شناسوندن جمالزاده و مرادی کرمانی و پیرازد و بهنود و خیلیایه دیگه که من متاسفانه نمی شناسمشون و آقای جعفری از طریق این کتاب می تونست به امثال من بشناسوندشون هی از سلینجر بگن و بل و اینکه چقدر بهشون ارادت دارن و یا مدام از آهنگ های خارجکی و خواننده های خارجکی بگن تا همه حسابی به روشنفکریشون به به و چه چه بگن.

خلاصه که به نظر من قهرمان داستان کافه پیانو یک مرد متحجر با ادعاهای پوشالی و مدرنه که خیلی دلش می خواد آدم خوبی باشه ولی غرور و خود بزرگ بینیش این اجازه رو بهش نمی ده!

*البته بماند که مردم ایران روزگاری همه قهوه خور بودن و بخاطرهمین قدیما ما قهوه خانه های داشتیم که توشون چای به خورد ملت میدادن وصد البت این کارم کارانگلیسای چایی خور بود که به دنبال یافتن بازار برای قالب کردن چایی هاشون قهوه خونه ها یی رو که توش قهوه می خوردن تبدیل کردن به قهوه خونه هایی که توشون چای می خورن!

در ادامه:

دوباره مطلب بالا رو که خوندم به نظرم اومد خیلی یکطرفه به قاضی رفتم بخصوص که الانم دارم D.J.BO.BO گوش میدم و خیلی ازبعضی آهنگهای خارجکی هم خوشم میاد البته بیشتر اونهایی که علاوه بر ملودی قشنگشون کم و بیش از حرفهاشونم سر در میارم و در ضمن خیال دارم یکمی راجع به کتاب راز داوینچی نوشته دن براون بگم که بد جوری ازش خوشم اومده!!!

یکخورده کلاهمو قاضی کردم دیدیم هرچند خیلی از ماها توی این جامعه طوری رفتار می کنیم که انگار همین الان از ناف اروپا اومدیم و دیگه آخرشیم ولی از طرفی هم خوندن و گفتن از کتابها و فرهنگ بلاد فرنگ که جرم نیست منتهی اعتدالم خوب چیزی است ؛خوبه که از داشته های خودمون هم کمی چاشنیش کنیم.

میدونین اگه نویسنده کتاب کافه پیانوسالها در فرنگ بود و نا خود آگاه تحت تأثیر قرار گرفته بود حرفی نبود ولی در این مملکت بودن و ادای نبودن و در آوردن اصلاً قشنگ نیست.

راستش این کتاب دن براون بخاطر اعتراض مسیحیان ایرانی ممنوع الچاپ شده اگرچه من خودم به راحتی یکی از چاپهای قدیمشو که هنوز هم درکتابفروشیها پیدا میشه خریدم. متأسفانه فیلمشو اول دیدم البته اونم قشنگ بود ولی خب فکر میکنم همیشه بهتره اول کتاب خونده بشه و بعد فیلمی که از روش ساخته شده.

این کتاب پر از مطلبه و به قدری جالب یک تئوری قدیمی رو با کلی اسناد و مدرک معتبربا واقعیت ربط داده که یکجورایی سخته باورش نکنی در ضمن به لطف مترجمای خوبش خانم سمیه گنجی و حسین شهرابی پر از زیر نویسهای پر محتوا است؛ خدا بیامرزه ذبیح الله منصوری رو چون این ترجمه منو یاد رمانهای تاریخی الکساندر دوما و ترجمه های عالی ذبیح الله منصوری انداخت.

در آخر اینکه اثر معروف شام آخر داوینچی نقش اساسی در این کتاب داره و بد نیست که بعد از خوندنش یک سری به  این سایت بزنین تا این اثر معروف رو که به تازگی مرمت شده و دوباره بر سر جای اصلیش یعنی دیواره کلیسایی در شهر میلان قرار گرفته باوضوحی بسیار بالا رویت کنین و مدام نوشته های کتابو توی ذهنتون مرور.

Read Full Post »

این تابستون تونستم چند تایی رمان خوب بخونم مثل:کتابهای بادبادک باز و هزاران خورشید تابان نوشته ی آقای خالد حسینی نویسنده افغان و همینطور بازخونی کتاب آخرین ملکه چین نوشته خانم پرل باک و سووشون نوشته ی خانم سیمین دانشور.

هر کدوم از این رمانها بیان کننده گوشی از تاریخ یک کشور در دورانهای مختلف بودن ولی یک وجه مشترک داشتن؛ همشون از تجاوزبعضی( در راس این تجاوز کاران بریتانیای کبیر) به حریم بعضی دیگه می گفتند با بهانه ی داشتن علم؛ قدرت و ثروت!

داستانی که همچنان در قرن ۲۱ ادامه داره.

نمی دونم چرا حالا که اینارو می نویسم یاد تمام آموزه هام می افتم؛ آموزه های که انگار فقط به درد نوشتن توی کتابها می خورن:احترام به حقوق دیگران؛ دروغ نگفتن؛ حرمت نگه داشتن!!!!

یادم میاد که هنوز هم دروغ گوی خوبی نیستم و بیشتر وقتها چشمام لوم می دن ؛ بخاطر اینکه فکر می کنم دروغ مال آدمهای ضعیفه بعد یاد وقتهایی میفتم که راستگوییم کار دستم داده مثل وقتی که از آلمان بر می گشتم و توی گمرک در جواب مامور گمرک قیمت واقعی اجناسم رو گفتم و کلی جریمه شدم. حالا دیگه اینجور مواقع همسرم رو میفرستم جلو اون خوب می دونه چی باید بگه!!!

توی خاطراتم می گردم وبعد یکهو روی یک صحنه متوقف می شم: ما؛یعنی من و خانوادم به همراه برادرم داریم با ماشین جدید و گرون اون که تازه خریده میریم شمال؛ قیمت ماشین اون پنج برابره قیمت ماشین ماست. داریم با هم بحث می کنیم؛ برادرم فکر می کنه تمام حرفهای من شعاره؛ فکر میکنه اگه یک شب نون نداشته باشم بخورم و بچه هام گرسنه باشن احترام گذاشتن به دیگران و حقوقشون یادم میره و مثل ریگ دروغ می گم؛ میگه باید پول داشت تا موفق بود فقط پوله که قدرت میاره. سعی می کنم از ایده هام دفاع کنم بعد یاد اون مادر عراقی میفتم که برای سیر کردن شکم بچه هاش خود فروشی میکنه؛ کاری که تو خوابم نمی دید یک روز مجبور به انجامش بشه.

به فکر بچه هام میفتم و یادم میاد وقتی یک ماه حقوق همسرم دیر می شه چطور تمام زندگیمون تحت الشعاع قرار می گیره. حالا فکر می کنم اگه دوباره قرار باشه به عقب برگردم و یه انشاء راجع به «علم بهتر است یا ثروت» و یا اینکه «در آینده چکاره می خواهید بشوید» بنویسم انوقت مداد رو برمی دارم و بزرگ می نویسم:

علم و ثروت مکمل یکدیگر هستند و بخاطر همین من می خواهم در آینده دکتری شوم که علاوه بر مداوای مردم در کار بساز و بفروشی هم فعالیت داشته باشم!

Read Full Post »