Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘کتاب’

بچه که بودیم به ندرت عیدی میگرفتیم و من همیشه تو عالم بچگی تو این فکر بودم چرا ما مثلا به نسبت بچه های عمو همیشه کمتر عیدی میگیریم یا اصلا نمیگیریم بعدها فهمیدم داستان، همون بده بستونی بود که هنوزم بین خانواده های ایرانی هست برای همینم وقتی خودم دستم به دهنم رسید تا وقتی تو ایران بودم همیشه یه چیز کوچولو هم شده برای بچه های فامیل که میدونستم حتما سری به ما میزنن کنار میذاشتم بدون فکر کردن به اینکه آیا اونام به بچه های من عیدی میدن یا نه!

به نظر من حساب بچه ها را باید از بازی بچه گانه بزرگترها جدا کرد!

اینارو گفتم تا بگم یکسال عید وقتی هنوز دبستان میرفتم کتابی عیدی گرفتم که هنوزم دارم. یکی از داستانهای اون کتاب داستان خرسی هست که از عشق زیاد باعث مرگ مردی میشه که دوستی نزدیکی باهاش داره!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که از دوستی زیاد بهت حتی فرصت مستقل شدن نمیده. باهات طوری رفتار نمیکنه که به تواناییهات ایمان بیاری و در عوض هر روز تواناییهای خودشو به رخت میکشه و چون خیلی دوست داره میخواد تو شبیه اون بشی.

مصداق همون کسی هست که از بس دوست داره برات بهترین و خوشمزه ترین غذاهارو درست میکنه ولی وقتی خودت میخوای آشپزی باشی به خوبی اون بهت فرصت اشتباه کردنم نمیده!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که همه نیازهای مالیت و شاید برآورده کنه ولی وقتی نوبت نیازهای روحی و پشتیبانی و تشویق و …میرسه اصلا حضور نداره!

خاله خرسه همونی هست که تورو خیلی دوست داره ولی باعث رشدت نمیشه!

حواسمون باشه برای همدیگه بخصوص بچه هامون خاله خرسه قصه نشیم!

Advertisements

Read Full Post »

یه ویلای با صفا توی یه شهرک ساحلی؛ یه دختر نوجوون؛ یه کتابخونه و یه عالمه رمان و کتابهای داستان.

همون موقع بود که با اسماعیل فصیح اشنا شدم و مثل یه خوره به جون کتابهاش افتادم؛ داستان جاوید؛ درد سیاووش ؛ ثریا در اغماء و سالهای بعد زمستان ۶۲.

خدا بیامرزتش من که همیشه از خوندن کتابهاش لذت بردم و هنوز بعد از این همه سال صحنه های کتابها مثل فیلم جلوی چشمم هستن ؛هر چند حالا فکر میکنم باید دوباره بخونمشون!

Read Full Post »

The Bridges of Madison County

اسم یک رمان پر فروشه در سال ۱۹۹۲ که توسط رابرت جیمز والر نوشته شده . و اگرچه به نظر میرسه که این رمان بر اساس یک داستان واقعی باشه ولی در حقیقت داستانی است کاملاً تخیلی مگردر مورد شخصیت مرد داستان که نویسنده رمان درمصاحبه ای به شباهت این شخصیت به خودش اقرار میکنه.

این کتاب با ۵۰ میلیون نسخهٔ فروخته شده در جهان؛ یکی از پر فروشترین کتابهای قرن بیستم بوده که در سال ۱۹۹۵ فیلمی هم به کارگردانی و نقش افرینی کلینت ایستوود و مریل استریپ که هنرپیشهٔ مورد علاقهٔ منه و بسیار قشنگ هم توی این فیلم بازی کرده ساخته شده.

شاید دو سال پیش بود که بر حسب تصادف برای اولین بار این فیلم رو از طریق یکی از کانالهای ماهواره دیدیم .به کل فراموشش کرده بودم تا اینکه پیشامدهایی غیر منتظره در دو هفتهٔ گذشته باعث شد که مدام به یاد این فیلم بیفتم.و بالاخره در یک اقدام ضرب الاجلی از این لینک دانلودش کردم و دوباره نشستم به تماشا .

منتهی این بار با دفعهٔ قبل دو تا فرق عمده داشت؛یکی اینکه این دفعه به مراتب بهتر صحبتها رو که خیلی هم جالبن به زبان انگلیسی فهمیدم و دوم اینکه تفکرم و دیدم نسبت به خیلی از مسائل با دو سال پیش فرق کرده!

چیزی که بیشتر از همه برام عجیبه توانایی نویسندهٔ مرد این رمانه در بیان کامل احساسات یک زن؛ درست مثل اینکه خودش تجربه کرده باشه!

Read Full Post »

به چند تا نکتهٔ جالب و آموزنده در این چند روزه بر خوردم که دلم می خواد با شما هایی که به اینجا سر میزنین شریک بشم.

۱حتماً خیلیاتون سریال Prison Break رو دنبال می کنید. یکی از امتیازات این سریال خاکستری بودن آدمهاست؛ آدمهایی که ذاتاً خوبند ولی در شرایطی کارهای سرزنش آمیزی ازشون سر میزنه و یا آدمهای جانی که در شرایطی قابل ترحم و خوب به نظر میان. یکی از شخصیتهای جانی و البته جالب این سریال «تئودور بَگِول» نامی هست که پدر و مادرش در واقع خواهر و برادر بودن و پدرش در بچگی ازش سؤ استفادهٔ جنسی میکرده و همین هم باعث میشه تا خودش در بزرگسالی نمونهٔ به مراتب وحشتناکتری از پدرش بشه و خلاصه هر کاری ازش سر بزنه از اذیت و آزار و قتل گرفته تا حتی خوردن گوشت آدمیزاد. حالا بگذریم که همین شخصیت یه آدم باهوش معرفی شده که خودش به تمام کاستیهاشم واقفه وحتی در شرایطی سعی میکنه تا زندگیشو تغییر بده. خلاصه غرض از این همه مقدمه چینی بیان قسمتی از دیالوگ این شخصیت ؛که خیلی هم خوب توسط «رابرت نِپِر» بازی میشه؛ در آخرین قسمتی که پخش شده و من پریروز دیدم (S04E12) است که میگه:

.We are captives of our own identities. Living in prisons of our own creation

ما اسیر و زندانی هویت؛ شخصیت و طرز تفکر خودمون هستیم و در زندانی که خودمون ساختیم زندگی می کنیم.

۲در صفحاتی از کتاب « سر و ته یک کرباس» نوشتهٔ «محمد علی جمالزاده» در سال ۱۳۳۴ هجری شمسی چنین آمده:

…. مگر نه این است که مردم کسی را عالم می گویند که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد و زیاد کتاب خوانده باشد و کسی را که سواد نداشته باشد جاهل می خوانند ولی با آنکه هنوز خیلی جوانی شاید خودت هم ملتفت شده باشی که دنیا پر است از علمای جاهل و جهلای دانشمند و عالم به معنی واقعی این کلمه تنها کسی که بداند و بفهمد و جاهل کسی را باید دانست که نداند و نفهمد والا کتاب و دفتر و خط و سواد ابداً ربطی به دانستن و ندانستن ندارد و چه بسا اشخاص بی سواد امی که به مکتب نرفته مسئله آموز صد مدرس شده اند و به اثبات رسانیده اند که « عقل چیز دگر و مدرسه چیز دگر است».

گفتم جنابعالی یکباره دارید زیر همه چیز می زنید و حتی به تعلیم و تربیت هم معتقد نیستید.گفت: اشتباه نکن به مربی معتقد هستم ولی مربی کسی را می دانم که به مردم یاد بدهد که چطور باید یاد گرفت و تمهیدی به خرج بدهد که مردم از یاد گرفتن لذت ببرند. باقیش دیگر همه حرف است.

….کسانی که مدام خو را محتاج رهبر و پیشوا و پیر و مرشد می دانند هیچوقت به جایی نخواهند رسید.مرد باید به روی پای خودبایستد. راه روشن است و باز و فقط همت لازم است و بس؛ عصا تنها کسانی به دست می گیرند که پایشان تاب و توان ندارد «اگر مرد راهی در دوست باز است وگر قصه جویی حکایت دراز است»؛ حرف هایی را که مردم زده و می زنند بیهوده تکرار مکن »چون صرفیون چنین کردند ما نیز چنین کنیم حرف باطلی است. اگر از من میشنوی قبل از همه چیز باید سرند و غربالی به دست بیاوری و تمام عقاید و افکار و انچه را تا به امروز گفته اند و شنیده ای همه را یکجا الک و غربال بکنی و آنچه نخاله است دور بیندازی و تنها چیزهایی را نگاه بداری که به حقیقت نزدیک تر است یعنی به عقل سلیم درست می آید و جواب احتیاجات روحی را می دهد. البته شنیدهای که لوطی ها وصله های هفتگانه ای دارند که بدون آن شرایط لوطی گری را کامل نمی دانند. ادم واقعی هم یک وصله باید داشته باشد و آن وصلهٔ یکتا همانا غربالی است که گفتم. بیخود به دنبال این و آن دویدن و تقلید از شیخ و شاب نمودن نشانهٔ آدم های خام و پوک و تو خالی است….

پ. ن: هنوز این کتاب «سر و ته یک کرباس» رو تموم نکردم و هر از چند گاهی که وقت گیر میارم چند صفحه ای می خونم. هر بار این کتاب رو که حدود ۵۳ سال پیش نوشته شده ورق میزنم پیش خودم فکر می کنم اگه فقط یک سوم مردم کشور ما تنها همین یک کتاب رو خونده بودند؛ شاید طرز فکرشون عوض میشد و امروز ما در شرایطی به مراتب بهترقرار داشتیم؛ شاید!

در جای دیگری از این کتاب آمده:

هر چه فکر می کنم می بینم شکل ظاهری حکومت فی حد نفسه چیز بی اهمیتی است و خواه مملکت استبدادی باشد خواه مشروطه و خواه جمهوری تا اشخاصی که سر کارند شرافتمند و دانا و خیر خواه ملک و ملت نباشند کار به همین منوال خواهد بود.

گفتم پس چه باید کرد. گفت تمام بد بختی ما ناشی از همین ظلم است.مردم این خاک به قدری به ظلم خو گرفته اندکه تصور می کنند همه جای دنیا همین طور است و هر آدمی باید به زیر دست خود زور بگوید و از بالادست خود زور بشنود.هیچکس نمی خواهد باور نماید که در روی کرهٔ زمین مردمی به مظلومی و بیچارگی ما مردم ایران پیدا نمی شود.تا ریشه ظلم از این دیار کنده نشود هیچ کاری روی اصلاح به خود نخواهد دید و همیشه همین آش خواهد بود و همین کاسه یعنی قانون اساسی کار کردن خر و خوردن یابو که در سر تا سر این مملکت جاری و سار ی است بر قرار خواهد بود و هر خاکی هم به سرمان بریزیم و هر جانی هم بکنیم از مشروطه درست کردن و مجلس عدالت و مساوات بر پا ساختن گرفته تا تنظیم مالیه و تأ سیس قشون و حتی تعمیم معارف و تکثیر مدارس همه بی فایده و بلا ثمر خواهد بود و تنها فرق معامله این می شود که امروز مردم بیسوادی اسیر و ذلیلند و فردا مردم مدرسه رفته و تاریخ و جغرافی دانی ذلیل و اسیر خواهند بود و بس و حتی شاید به ملاحظهٔ همین کوره سواد و معرفتی که بدست آورده اند تأ ثیر ظلم و بیداد در آنها سختر و تلخ تر و جانفر ساتر هم باشد….

Read Full Post »

در یکی از کتابهای «برایان تریسی» نویسندهٔ امریکایی سخنان جالبی از طرف شخصی به اسم «کلوین کولیج» نقل شده که فکر می کنم دانستنش خالی از فایده نباشه:

«چیزی در دنیا جای استمرار و مداومت را نمی گیرد.

استعداد هم جای مداومت را پر نمی کند.

دنیا پر از استعداد های شکست خورده است.

نبوغ هم جای مداومت را نمی گیرد.

دنیا پر از نابغه هایی است که در زندگی شکست خورده اند.

تحصیلات هم این کار را نمی کند.

دنیا پر از تحصیل کرده های نگون بخت است.

مداومت؛ عزم و تصمیم راسخ به تنهایی قدرت برتر به حساب می آیند

Read Full Post »

متاسفانه خیلی از شعر سررشته ندارم و فقط در دورهٔ کوتاهی از زندگیم با اشعار سهراب سپهری ؛ سیمین بهبهانی؛ فرید ون مشیری و کمی هم مهدی سهیلی خیلی دمخور بودم و هنوز هم بعضی از این اشعارو واقعاً دوست دارم.

چند سال پیشتر ها یکروز که رفته بودم کتابفروشی تا کتاب شازده کوچولو رو برای دخترم بخرم با ترجمهٔ جدیدی از فردی به نام احمد شاملو روبرو شدم؛ من از شاملو فقط اسمی شنیده بودم و نوار قصهٔ «خروسی زری پیرهن پری » رو گوش داده بودم(که هنوزم دارم و گاهی برای بچه هام میگذارم والبته خیلی هم دوستش دارم) ؛می دونستم که شاعره اما از مترجم بود نش اصلاً خبر نداشتم. فکر کردم شاید مترجم از فک و فامیلای شاملو است و چون کتابفروشی هم ترجمهٔ محمد قاضی رو که خود م بچه گیام خونده بودم و البته ترجمهٔ بسیار خوب ابولحسن نجفی رو که بعد ها خریدمش نداشت بنابراین همون ترجمهٔ شاملو رو خریدم. وقتی شروع کردم به خوندن اینقدر از لحن عجیب و غریب کتاب تعجب کردم و در واقع عصبانی شد م که گوشی تلفن رو برداشتم و به ناشر کتاب زنگ زد م ـ در حالیکه هنوزم نمی دونستم که مترجم این کتاب همون شاعر معروفه ـو با عصبانیت به خانمی که گوشی رو برداشت گفتم : آخه این چه ترجمه ای از کتاب شازده کوچولوست که شما چاپ کردین!؟

بعدشم از شما چه پنهان کتاب رو پاره کردم و ریختم دور!

بعدها فهمیدم که شاملوی مترجم همون شاملوی شاعره و سعی کردم بهتر بشناسمش ولی همچنان فکر میکنم که اصلا مترجم خوبی نیست و البته من تنها کسی نیستم که اینطور فکر میکنه. در ضمن من واقعاً نمی تونم با اشعارش ارتباط برقرار کنم.

نجفی:شاملو شاعر بزرگي است‌اما مترجم خوبي نيست.

هنوز اینقدر خوب نمیشناسمش که بتونم اظهار نظر قطعی در مورد خود ش و افکارش بکنم و کلاً فکر میکنم هیچوقت نمیشه آدمهارو تنها در دو دستهٔ خوب یا بد جای داد با این وجود از نظر من افکار شاملومثل زندگیش پر از تناقض است.

خوندن متن سخنرانیش در دانشگاه برکلی در سال ۱۹۹۰(۱۳۶۹) تمام ساختار فکری من و بهم ریخت هر چند باید اذعان کنم که حرفهای قابل تفکرو تعمقی د ر این متن هست.د ر جایی از این متن میگه:

«پاره‌يى‌ از نظام‌ها اعمال‌ سانسور را با اين‌ عبارت‌ توجيه‌ مى‌کنند که‌ما نمى‌گذاريم‌ ميکرب‌ وارد بدن‌مان‌ بشود و سلامت‌ فکرى‌ ما و مرد م‌ را مختل ‌کندـ آن‌ها خودشان‌ هم‌ مى‌دانند که‌ مهمل‌ مى‌گويند. سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ فقط‌ در برخورد با انديشه‌ى‌ مخالف‌ محفوظ‌ مى‌ماند. تو فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانى‌ بدانى‌ درست‌ مى‌انديشى‌ که‌ من‌ منطقت‌ را با انديشه‌ى‌ نادرستى‌ تحريک‌ کنم‌. من‌ فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانم‌ عقيده‌ى‌ سخيفم‌ را اصلاح‌ کنم‌ که‌ تو اجازه‌ى‌ سخن‌ گفتن‌ داشته‌ باشى‌. حرف‌ مزخرف‌ خريدار ندارد، پس‌ تو که‌ پوزه‌بند به‌ دهان‌ من‌ مى‌زنى‌ از درستى‌ انديشه‌ى‌ من‌، از نفوذ انديشه‌ى‌ من‌ مى‌ترسى‌. مردم‌ را فريب‌ داده‌اى‌ و نمى‌خواهى‌ فريبت‌ آشکارشود. نگران‌ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ هستيد؟ پس‌ چرا مانع‌ انديشه‌ى‌ آزادش‌ مى‌شويد؟ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ تنها در گرو همين‌ واکسيناسيون‌ بر ضد خرافات‌ و جاهليت‌ است‌ که‌ عوارضش‌ درست‌ با نخستين‌ تب‌ تعصب‌ آشکار مى‌شود. »

یک نکتهٔ بسیار قابل توجه دیگه در سخنان شاملو در دانشگاه برکلی بیان مطالبی درمورد آیین مهر پرستی (که د ر ایران متولد شده) و بیان این حقیقته که بسیاری از آیین مسیحیت از آیین مهر پرستی اقتباس شده. نکته ای رو که شاملو در سخنانش بهش اشاره میکنه سالها بعد یعنی در سال ۲۰۰۳د ر کتاب راز داوینچی نوشتهٔ د ن براون بهش به طور گسترده ای پرداخته شده اگر چه در این میان نامی از مبداء این آیین یعنی ایران آورده نشده است.علاوه برآن دن براون معتقده که درمسیحیت به عمد نقش زنان نادیده گرفته شده تا این دین تنها در کنترل مردان باشه.

Read Full Post »

امروز در سایت خبری بی بی سی یک گزارش بود در مورد گردهمایی زنان کشور های مسلمان با عنوان «جنگ برای حقوق زنان مسلمان«در ابتدای این گزارش حرفهای یک نویسندهٔ پاکستانی است که به نظرم جالب اومد و می خوام اینجا براتون نقل کنم.

اسماء میگهمذاهب همیشه با فرهنگها عجین بوده و هیچوقت بصورت مجرد و عاری از تاثیرات فرهنگها نبوده اند. اسلام در میان یک فرهنگ مرد سالار؛ قبیله ای و ضد زن پا به عرصه گذاشته.یکی از بزرگترین ضربه های که چهرهٔ اسلام رو مخدوش کرده کوچک کردن آن تا حد عربی شدن است.

من قصد ندارم بگم که عربها به طور اخص و به گونه ای متفاوت از دیگران زن ستیز هستند ؛ اما مصرانه معتقدم که یکسری از خصلتها و عقاید نسبت به زنها در اسلام داخل شده.من دوستی دارم که مطالعاتی در مورد رو در رویی مابین آنچه او از آن مدلهای عربی اسلام و مدلهای پارسی (ایرانی) اسلام یاد می کنه در هند؛ پاکستان و بنگلادش داشته است و در کمال تعجب متوجه شده که مدلهای عربی ضد زن؛ سلطه جو و خودکامه هستند در حالیکه مدلهای پارسی به مراتب متعادلترو مردمی تر هستند.

این یک جنگ دو وجهی است؛ از یکطرف ما از ظلم و ستم موجود در جوامع مرد سالار اسلامی رنج میبریم و از سوی دیگر تلقی غرب از اسلام لزوماً انعطاف ناپذیر است ودر تطابق مابین آرمان های اسلام و زندگی واقعی مسلمانها سر گردان هستند.
اگر ما قرآن رو به طور کامل بخوانیم و فقط به بیان تنها بعضی آیات خاص یا قسمتی از بعضی آیات اکتفا نکنیم ؛ راههای بسیار ایجاد برابری جنسی را پیدا خواهیم کرد.”

خوندن این مطلب باعث شد تا فکرهای زیادی به ذهنم هجوم بیارن : یاد کتابهای شاهزاده خانم و دختران شاهزاده خانم سلطانه افتادم که سرگذشت واقعی یک شاهزاده خانم عربستانی است بعد فکرم رفت به کتابهای بی نظیر جمالزاده که زندگی اجتماعی و سیاسی هشتاد نود سال پیش ایران و خیلی زیبا به تصویر کشیده؛ زندگی که خیلی ها فراموش کردن وگرنه سعی نمی کردن تا دوباره جهل و تعصبات احمقانهٔ مذهبی و مرد سالاری به ایران برگرده؛ یاد میل متاثرکننده ای افتادم که از بی حرمتی به ایرانیان درفرودگاه دوبی میگفت ویاد استمداد خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب. که داشتن پدری عضو سپاه پاسداران هم به او کمکی نکرد تا از تعدی جاهلان و دورویان مصون باشه

شاید فرهنگ پارسی ما به مراتب بالاتر و برتر از فرهنگ عربها باشه ولی نادانی و جهل به یادگار مانده از دو قرن سلطهٔ انها بر ما هنوز هم به وفور در میان مردم ما دیده میشه . جهلی که لا یحه به اصطلاح حمایت از خانواده و در واقع لایحه ضد زن رو به مجلس میفرسته تا به اعمال جاهلانه یکسری نادان و متظاهر وجههٔ قانونی بده.

و چقدر زیبا جمالزاده درشیخ و فاحشه(فصلی ازکتاب صحرای محشر) این تزویر و جهل رو به تصویر میکشه.

شیخی بزنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه بدام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گفتی هستم

اما تو چنانکه مینمایی هستی؟

خیام

Read Full Post »

Older Posts »