Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘فقر’

صبح به محض اینکه از خواب پاشدم مثل اغلب اوقات کامپیوتر رو روشن کردم. می دونستم که تا بیدار شدن دختر کو چولوم وقت زیادی ندارم. اول وارد Desktop خودم شدم؛ همونی که وقتی تازه وبلاگم رو راه انداخته بودم ایجاد کردم تا کسی سر از کارام در نیاره؛ Pidgin رو Runکردم تا ببینم Mailجدیدی دارم یانه؛ Pidginیه multi-protocol instant messenger هست یعنی با استفاده از اون می تونید مثلاً G mail, Hot mail و Yahoo تون رو همزمان مدیریت کنید و دیگه نیازی نیست تا برای پروتکلهای متفاوت مسنجرهای متفاوت داشته باشین؛ با اشتیاق و از سرکنجکاوی همزمان Mozilla رو هم اجرا کردم تا یک سری هم به وبلاگم بزنم و ببینم ترجمه ای رو که با شور و اشتیاق دارم براش وقت میگذارم اصلاً خواننده ای داشته یا نه!؟

از اینکه دیدم وبلاگم بازدید کننده ای نداشته دلخور شدم ولی مثل همیشه به خودم دلداری دادم کهنا امید نشو؛ بنویس چون از نوشتن لذت میبری و ترجمه کن چون بهت انگیزه میده و احساس میکنی خیلی هم بیفایده نیستی

می خواستم یه پست راجع به مقالهٔ « گوهر نیستم و صدف نمی خوام!» نوشتهٔ فاطمه صادقی بنویسم. راجع به تمام تبعیضهایی که در بچگیم با سر کردن روسری شروع شد و کارهایی که به جرم دختر بودن از انجامش منع میشدم و یا کارهایی که به جرم دختر بودن ناگزیر از انجامشون بودم. راجع به اینکه چطور مردهایی رو که مثل برادر و پدرم دوستشون داشتم بعد از ۹سالگی همه شدن غریبه!

یاد اینکه چقدر هنوزم دلم می خواست و می خواد که توی خیابون دوچرخه و موتور سواری کنم ولی به جرم زن بودنم نمی تونم. یاد تابستون امسال افتادم که وقتی با برادرم رفتیم شمال و سوار جت اسکی شدیم و وسط آب جاهامون رو عوض کردیم تا من رانندگی کنم با تذکر مسئولش روبرو شدیم که خانم ها فقط باید عقب بنشینن

یادم اومد که ۳۴ سالمه و هنوز یکبار هم تنهایی به مسافرت نرفتم.یادم اومد وقتی که ۱۶ ساله بودم و برادر ۱۲ سالم پشت ماشین می نشست و به من اجازه داده نمیشد؛در جواب اعتراضم پدرم میگفتتو دختری اگه تصادف کنی من باید جات برم زندانیاد وقتهایی افتادم که من با معصومیت و سادگی با پسر دایی ها و پسر خاله ها بازی میکردم ولی نگاهها منو بی جهت متهم میکردند. و در تمام این سالها کسی از من نپرسیدنظرت چیه!؟»

همهٔ این حرفها و خیلی حرفهای دیگه روی دلم سنگینی میکرد و می خواستم بیشتر و بیشتر بنویسم و بگم که حرفهایی که توی این مقاله اومده برای من قابل درکه. اما وقتی راجع به زنهای ایرانی خوندم که توی جهنمی به اسم افغانستان گیر افتادن ؛ وقتی راجع به دختر زیبای افغانی خوندم که از استیصال توی نوزده سالگی خودکشی کرده؛ وقتی راجع به بچه های فقیری و بیکسی خوندم که هر روز توی این خیابونها و جلوی چشمهای ما ازشون سوء استفاده میشه؛ وقتی راجع به زن سرپرست خانواری خوندم که سه روزه از دختر کوچولوی بی پدرش جدا شده و به جرم بیان افکارش در زندان به سر میبره ؛وقتی راجع به فلان مقام دولتی خوندم که سه تا زن داره و پسرش شرمسار از داشتن همچین پدری. گفتم خدایا شکرت که من خوشبخترینم!

حالا دیگه دخترم هم از خواب بیدار شده بود و من باید دوباره همه چی رو فراموش میکردم و به زندگیم و بچه هام میرسیدم.

Advertisements

Read Full Post »

در راه

عصری رفتیم برای سیمی کردنه کتابهای دخترم ـ یک نوجوان با یک دنیا آرزو ـ نمی دونم چرا تازگیها حوصله شنیدن حرفهاشو ندارم دیگه حتی حوصله ی تظاهرکردن به گوش دادنم ندارم؛ خیلی وقتها باهاش حرف می زنم ولی بیشتر مواقعی که خودم یک جفت گوش شنوا لازم دارم نه اون. می دونم بی انصافیه ولی دیگه بی انصافی هم داره می شه عادتم.

توی راه همسرم بی مقدمه و با لحن گله مندانه ای می گهتو دیگه منو دوست نداری»

نا خود آگاه به سمتش بر می گردم و نگاهم به موهای جو گندمیش میفته؛ توی دلم خوشحالم که موهاش هنوز پر پشته و با کچلی (گوش شیطون کر)حسابی فاصله داره هر چند موهای سیاه و حالت دارش الان دیگه زیر گرد سفیدی پنهان شده؛ بعد چشمم میفته به هاله سیاه دور چشماش که نشون خستگی و بی خوابیه. می دونم که مهربونه؛ می دونم که دوستم داره و بخاطر همین سالها کاستیهای روابطمون رو تحمل کردم و دوستش داشتم.سرمو بر می گردونم و به جلو خیره می شم؛ دلم می خواد دهن باز کنم و بگم که دوستش دارم بگم که جز اون کسی رو ندارم ولی افکارم قبل از اینکه تبدیل به کلمات بشن توی ذهنم بایگانی می شن و می گممن مدتهاست که دیگه خودمم دوست ندارم انوقت تو توقع داری تورو دوست داشته باشم؟»

در حالیکه لبخند شیطنت آمیزی بر لب داره میگهاینکه خودتو دوست نداری مهم نیست ولی چرا منو دوست نداری؟

در مسیر برگشت از کنار نانوایی محله مون ردمی شیم. از دور یک دختر ۶ و یا ۷ ساله که یک پسر کوچولو یک ساله رو بغل گرفته نظرمو جلب می کنه. مثل اینکه خواهر و برادرن.هیچکدوم لباس درست و حسابی تنشون نیست.

پسر کوچولو یک بلوز و شلوار تیره تنشه که وقتی خواهرش اونو با زحمت توی بغلش جا بجا می کنه شکم و پاهای کوچولو و برهنش میفته بیرون.دخترک یک کیف کهنه صورتی با گلهای بنفش روی دوشش است و هر چند تحمل وزن برادرش براش سخته ولی خم به ابرو نمیاره و در عوض با خنده باهاش حرف میزنه؛ نمی شنوم چی میگه.

مادرش کنارش ایستاده؛ داره نونایی رو که گرفته روی میز فلزی مشبک نانوایی باد می ده تا خنک شن؛ صورتشو نمی تونم ببینم ولی لباسهای کهنه و رنگ و رو رفتش رو تو همون نگاه اول می بینم. سرشو خم کرده و انگار توی افکارش گم شده. سمت دیگه ی مادر یک پسر بچه ی شاید ۹ ساله ایستاده؛اونم یه لباس کهنه تنشه و عجیب قیافه ی مصمم و دقیقش منو بیاد برادر کوچکم میندازه که حالا برای خودش یه تاجر موفق شده. از کنارشون رد میشم با وجود اینکه نمی تونم نگاهمو از روشون بردارم.

نمی خوام با نگاه خیرم جلب توجه کنم و در حالیکه سرمو بر می گردونم به همسرم میگمخانمه با بچه هاشو دیدی؟» جواب میدهنه کدوم خانمه؟» میگمهمون خانمه دم نانوایی؛لباساشون خیلی نامرتب بود» جوابمو نمی ده ومن ادامه میدمنمی دونم چرا اینقدر بچه دارمی شن وقتی توان نگهداری ازشون رو ندارنهمسرم میگهبعضیها اعتقادشون اینه…» حرفشو قطع میکنم و میگماینا که تو شهر زندگی میکنن؛ یعنی یک نفرم دوروبرشون نیست که بهشون یاد بده

با گفتن این حرفها از کنار تهی دستیشون و تنهاییشون میگذرم؛ بیخود نیست که دیگه خودمم دوست ندارم!!!

Read Full Post »