Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘شاعر’

متاسفانه خیلی از شعر سررشته ندارم و فقط در دورهٔ کوتاهی از زندگیم با اشعار سهراب سپهری ؛ سیمین بهبهانی؛ فرید ون مشیری و کمی هم مهدی سهیلی خیلی دمخور بودم و هنوز هم بعضی از این اشعارو واقعاً دوست دارم.

چند سال پیشتر ها یکروز که رفته بودم کتابفروشی تا کتاب شازده کوچولو رو برای دخترم بخرم با ترجمهٔ جدیدی از فردی به نام احمد شاملو روبرو شدم؛ من از شاملو فقط اسمی شنیده بودم و نوار قصهٔ «خروسی زری پیرهن پری » رو گوش داده بودم(که هنوزم دارم و گاهی برای بچه هام میگذارم والبته خیلی هم دوستش دارم) ؛می دونستم که شاعره اما از مترجم بود نش اصلاً خبر نداشتم. فکر کردم شاید مترجم از فک و فامیلای شاملو است و چون کتابفروشی هم ترجمهٔ محمد قاضی رو که خود م بچه گیام خونده بودم و البته ترجمهٔ بسیار خوب ابولحسن نجفی رو که بعد ها خریدمش نداشت بنابراین همون ترجمهٔ شاملو رو خریدم. وقتی شروع کردم به خوندن اینقدر از لحن عجیب و غریب کتاب تعجب کردم و در واقع عصبانی شد م که گوشی تلفن رو برداشتم و به ناشر کتاب زنگ زد م ـ در حالیکه هنوزم نمی دونستم که مترجم این کتاب همون شاعر معروفه ـو با عصبانیت به خانمی که گوشی رو برداشت گفتم : آخه این چه ترجمه ای از کتاب شازده کوچولوست که شما چاپ کردین!؟

بعدشم از شما چه پنهان کتاب رو پاره کردم و ریختم دور!

بعدها فهمیدم که شاملوی مترجم همون شاملوی شاعره و سعی کردم بهتر بشناسمش ولی همچنان فکر میکنم که اصلا مترجم خوبی نیست و البته من تنها کسی نیستم که اینطور فکر میکنه. در ضمن من واقعاً نمی تونم با اشعارش ارتباط برقرار کنم.

نجفی:شاملو شاعر بزرگي است‌اما مترجم خوبي نيست.

هنوز اینقدر خوب نمیشناسمش که بتونم اظهار نظر قطعی در مورد خود ش و افکارش بکنم و کلاً فکر میکنم هیچوقت نمیشه آدمهارو تنها در دو دستهٔ خوب یا بد جای داد با این وجود از نظر من افکار شاملومثل زندگیش پر از تناقض است.

خوندن متن سخنرانیش در دانشگاه برکلی در سال ۱۹۹۰(۱۳۶۹) تمام ساختار فکری من و بهم ریخت هر چند باید اذعان کنم که حرفهای قابل تفکرو تعمقی د ر این متن هست.د ر جایی از این متن میگه:

«پاره‌يى‌ از نظام‌ها اعمال‌ سانسور را با اين‌ عبارت‌ توجيه‌ مى‌کنند که‌ما نمى‌گذاريم‌ ميکرب‌ وارد بدن‌مان‌ بشود و سلامت‌ فکرى‌ ما و مرد م‌ را مختل ‌کندـ آن‌ها خودشان‌ هم‌ مى‌دانند که‌ مهمل‌ مى‌گويند. سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ فقط‌ در برخورد با انديشه‌ى‌ مخالف‌ محفوظ‌ مى‌ماند. تو فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانى‌ بدانى‌ درست‌ مى‌انديشى‌ که‌ من‌ منطقت‌ را با انديشه‌ى‌ نادرستى‌ تحريک‌ کنم‌. من‌ فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانم‌ عقيده‌ى‌ سخيفم‌ را اصلاح‌ کنم‌ که‌ تو اجازه‌ى‌ سخن‌ گفتن‌ داشته‌ باشى‌. حرف‌ مزخرف‌ خريدار ندارد، پس‌ تو که‌ پوزه‌بند به‌ دهان‌ من‌ مى‌زنى‌ از درستى‌ انديشه‌ى‌ من‌، از نفوذ انديشه‌ى‌ من‌ مى‌ترسى‌. مردم‌ را فريب‌ داده‌اى‌ و نمى‌خواهى‌ فريبت‌ آشکارشود. نگران‌ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ هستيد؟ پس‌ چرا مانع‌ انديشه‌ى‌ آزادش‌ مى‌شويد؟ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ تنها در گرو همين‌ واکسيناسيون‌ بر ضد خرافات‌ و جاهليت‌ است‌ که‌ عوارضش‌ درست‌ با نخستين‌ تب‌ تعصب‌ آشکار مى‌شود. »

یک نکتهٔ بسیار قابل توجه دیگه در سخنان شاملو در دانشگاه برکلی بیان مطالبی درمورد آیین مهر پرستی (که د ر ایران متولد شده) و بیان این حقیقته که بسیاری از آیین مسیحیت از آیین مهر پرستی اقتباس شده. نکته ای رو که شاملو در سخنانش بهش اشاره میکنه سالها بعد یعنی در سال ۲۰۰۳د ر کتاب راز داوینچی نوشتهٔ د ن براون بهش به طور گسترده ای پرداخته شده اگر چه در این میان نامی از مبداء این آیین یعنی ایران آورده نشده است.علاوه برآن دن براون معتقده که درمسیحیت به عمد نقش زنان نادیده گرفته شده تا این دین تنها در کنترل مردان باشه.

Advertisements

Read Full Post »

سه روز پیش یعنی ۱۵ مهر سالگرد تولد سهراب سپهری بود.فکر کردم به این بهانه مطلبی رو که سالها پیش در جواب یک فراخوان برای بزرگداشت این شاعر نوشته بودم توی وبلاگم بگذارم  تا گریزی  بشه گذرا به سالهایی از زندگیم که با شعر و شاعری گذشت:

به نام آفریننده دلهای پا ک

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیا یید،مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

به کاری که در پیش گرفته ام می اندیشم، من تحصیل کرده رشته مهندسی ، زنی متأهل و دارای یک فرزند دختر که تا کنون جز برای خود ننوشته ام وجز از خود ننوشته ام، هر چند که این بار هم اول برای خود می نویسم و از خود،و به یاد سالهایی که با شعر های شاعر گرانقدر سهراب سپهری سپری کردم و در کنار شعرهای او معنای زیبای زندگی را یافتم:

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

.

.

.

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است.

می دانم که نوشته ام پر از نقصان است و می دانم که در مقابل صاحب نظران زبان شیرین و زیبای مادریم تهی از دانش لازم، ولی تنها چیزی که مراتشویق می کند که بنویسم عشق است و تنها عشق که:

ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس.

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

عشق به اشعار شاعر گرانمایه ای چون سهراب سپهری که از او آموختم نهراسم از مرگ:

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست.

شعر نو را با او شناختم و عجب آنکه هر چند به سراغ شاعران گرانقدر دیگر نیز رفتم چون پدر شعر نو «نیما یوشیج«،ولی نتوانستم آنچه را در شعرهای سپهری یافته بودم در دیگران بیابم.می دانم که من با شناخت اندکم از زبان و ادبیات فارسی،شناختی که تنها بر می گردد به دوران دبیرستان و اگر درست به خاطرم باشد چهار واحد ناقابل ادبیات در دانشگاه، شایستگی قضاوت در اینباره را ندارم ولی آنچه می گویم و می نویسم تنها بیان حسی است نا گفنتی که هیچوقت به قهقرا نرفت.

ساده باشیم .

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،

کار ما شاید این است که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.

شعر هایی که به من امکان داد تا حس ناگفته ام را به یک دوست بیان کنم،دوستی که شاید خود او باشد:

بزرگ بود

و از اهالی امروزبود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

شما بهتر از من میدانید که او که بود و کی آمد و کی رفت و چه کرد؟

من تنها او را از لابلای شعرهایش و کتابهایی چون «سهراب ،مرغ مهاجر» نوشته خانم پریدخت سپهری شناختم.

تا کنون برای همایش و یا بزرگداشتی چیزی ننوشته ام و نمی دانم ک چه بنویسم ، چگونه بنویسم ولی یک چیز را خیلی خوب می دانم و آن این است:

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

وامروز وظیفه خود دانستم به پاس سپاس و بزرگداشت شاعر گرانقدری که چیزها از اوآموختم و به خاطر آن حس زیبایی که با شعرهای او در من تولد یافت چیزی بنویسم هر چند ناچیز اما بر آمده از دل.

فروردین هشتادو دو

Read Full Post »