Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘سیاست’

مردم مثل همیشه با سرعت؛ بد اخلاقی و کم حوصلگی دنبال کار و زندگیشونن. هنوزم پسر ریز نقش و کم سن و سال توی خیابون و بین ماشینا می لوله و ادامس میفروشه؛ هنوزم مادرای خونه دار دنبال کلاسهای تابستونی برای بچه های بزرگترشونن و یا توی پارکها در حال تماشای بازی بچه های کوچکتر و غیبت کردن؛ هنوزم والدین کارمند صبح میرن سر کار و عصر خسته و کوفته با یه مشت خرید میان خونه؛ هنوزم خیلی از خانواده ها به سختی دخل و خرجشون رو بهم میر سونن؛ هنوزم مثل سی سال قبل من نمیتونم به عنوان یه شهروند؛ آزادی سیاسی داشته باشم و به راحتی از عملکرد دولت و انتقاد کنم؛ هنوزم امثال من با ترس و لرز نظراتمون رو مینویسیم ؛هنوزم خیلیا نمیدونن ماهیت اعتراض سبز مردم چی بود؛هنوزم خیلیا فکر میکنن تقلبی توی انتخابات نشده؛هنوزم خیلیا توی خواب خوشن و بی خیالی!!

وای که ما ادما چه زود یادمون میره خونهای به ناحق به زمین ریخته شده رو!

اینروزا منو یاد دوران خلیفه گری میندازه ؛ زمانهای دوری که یا باید بیعت میکردی یا از روی زمین محو میشدی!

خیلی به نظر مسخرس که توی قرن بیست و یکم هنوز ملتهایی مثل ما هستن که برای داشتن حداقل ازادی مدنی و سیاسی جونشون رو از دست میدن!

روزهای دوشنبه از محلهٔ زندگی دکتر ولایتی در زمان بچگی میگذرم؛ جایی که پدر دکتر یه قهوه خونه داشته؛ جایی که هنوز یه پیرمرد ۹۰ ساله بقالی کوچیکی داره و هر روز صبح زود در مغازشو باز میکنه و شب ساعت ۹ میبنده؛ همین پیرمرد از ولایتی برام گفت؛ وقتی باهام حرف میزد توی چشمام نگاه میکرد و توی نگاهش خدایی صفایی بود؛ من و یاد پدر بزرگ خودم میندازه.دیگه هر وقت از اونجا رد میشم بهش سلام میکنم و اونم با خوشرویی جواب میده؛ براش مهم نیست من چادر به سر ندارم و تارهای موهام از زیر روسری پیداس؛ نه اون به دین و ایمان من کار داره و نه من به دین و ایمان اون.

در تعجبم از اینکه اگر امثال ولایتی در بین این مردم بزرگ شدن پس چرا با هاشون فرسنگها فاصله دارن؛ چرا حرفشون رو نمیفهمن؛ باید ایندفعه که از در مغازهٔ پیرمرد رد شدم نظرشو بپرسم؛ شاید اون بدونه!

Read Full Post »

این عنوان میلی است که من دیروز دریافت کردم و متنش رو عیناً در زیر نقل میکنم:

هزاران زن كنيايي در اعتراض به منازعات سياسي اين كشور اعتصاب س ك س كردند

تلاشهاي ديگري براي پايان دادن به بحراني كه اين كشور را به شدت تهديد مي كند با شكست روبرو شده است. سازمان توسعه زنان كنيا كه قصد دارد همسران كيباكي و اودينگا نخست وزير اين كشور را نيز با خود همراه كند اين اعتصاب را اعلام كرده است. اين گروه به فاحشه ها هم در جريان اين اعتصاب يك هفته اي پول پرداخت مي كند تا آنها را نيز با اعتصاب همراه سازد. مقامهاي اين سازمان اميدوارند تا در اثر اين اعتصاب مردان فشار بيشتري را بر سياستمداران بياورند تا اين كشور از بحران سياسي خارج شود. يكي از مقامهاي اين سازمان گفت ما همه راهي را براي آغاز مذاكرات بررسي كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه س ك س بهترين است چرا كه هيچ قبيله اي و حزبي ندارد و همه جا رخ مي دهد

Read Full Post »

به احتمال زیاد همتون پیام نوروزی اوباما رو به مردم ایران و بعدم تحلیل ایت الله خامنه ای رو شنیدین و البته دیدین.

ولی مطمئنم که نمی دونستین یه محمولهٔ عظیم از سلاحهای امریکایی در ۲۲ مارچ به اسرائیل فرستاده شده!؟

این خبر رو یه دوست امریکایی برام فرستاده ؛ اینم لینکش

عنوان و قسمتی از متن منعکس شده در لینک فوق :

از وزیر امور خارجه «خانم کلینتون» بپرسید که چرا امریکا همچنان به اسرائیل سلاح ارسال می کند!؟

با وجود مدارک معتبر درموردسوء استفاده از سلاحهای امریکایی بر علیه شهروندان غزه چندین هزار تن از سلاحهای امریکایی در ۲۲ مارچ ۲۰۰۹در بندر اشدود دراسرائیل تخلیه شد!

شایدم می دونستین!؟

Read Full Post »

سیاست در دنیای ما

میگن سیاست خوب چیزیه؛ همه باید بلد باشن.

راستی اصلاً سیاست یعنی چی؟ یعنی بکار بردن تدبیر و خردمندی در ادارهٔ امور یا یافتن بهترین راههای ممکن برای رسیدن به حداکثر منفعت و سود مادی و معنوی!؟

اطرافیان من همه معتقدن که من آدم بی سیاستی هستم چون در بهترین حالت اظهار نظر نکردن رو به فیلم بازی کردن ترجیح میدم ولی ماشا الله اطرافم و که نگاه میکنم تا دلتون بخواد آدم سیاس و سیاستمدار میبینم. کسانی که سایه همدیگرو با تیر میزنن ولی تا چشمشون بهم میفته شروع میکنن به ستایش یکدیگر و برشمردن محاسن داشته و نداشته. آدمایی که تا آخر عمرتم نمی فهمی بالاخره باهات دوستن یا دشمن.;کسانی که نمی دونی بهشون سر بزنی خوشحال میشن یا سر نزنی!!

آدمهایی که خط مشی زندگیشون ثانیه ای و بر حسب شرایط اجتماعی و سیاسی مدام عوض میشه و هر روز مثل مار پوست میندازن. و بالاخره کسانی که فرهنگ لغاتشون بر عکس مردم عادیه و وقتی میگن« دلم برات تنگ شده بود» یعنی «چند وقت نمی دیدمت راحت بودما» و الی آخر

از مردم عادی که بگذریم میرسیم به سیاست در ادارهٔ امور کشوری و لشگری؛ همون سیاستی که باعث میشه تا آدمهایی برای موندن در رأس امور به هر دری بزنن و با سیاست و کیاست مختص خودشون حق و ناحق کنن و ناحق و حق و در نهایت همون سیاستی که دیگه دیدن زجر آدمهای بیگناه و اجساد پراکندهٔ بچه های معصوم رو برامون عادی کرده و خسته کننده.

خلاصه که فکر می کنم معنی لغت سیاست هم مثل خیلی از لغات دیگه دردنیای ما عوض شده و متأسفانه خیلیها دروغ؛ تزویر؛ ریا و منفعت طلبی رو با تدبیر و خردمندی اشتباه گرفتن و برای همین هم هست که من سرافرازم و خوشحال از بی سیاستی!

Read Full Post »

در ادامه پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۱۰

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید.

دیدار من از ایران داشت به پایان می رسید و قرار بود تا با پرواز ساعت ۳و۵ دقیقهٔ صبح روز سه شنبه آنجا را ترک کنم. موزهٔ فیلم ایران از من دعوت کرده بود تا در مراسمی که به افتخارم ترتیب داده بودند شرکت کنم. به دو دلیل این دعوت را پذیرفتم:

اول اینکه؛ من احترام عمیقی برای افراد با استعداد وخلاقی قائل هستم که در صنعت فیلمسازی ایران فعالیت می کنند و خیلی از این افراد به این مراسم دعوت شده و یا سایر برنامه های خود را به منظور شرکت در این مراسم متوقف کرده بودند. علاوه بر این؛ شرکت در این مراسم راهی بود برای رهایی از مزاحمت های رسانه ها که امیدوار بودم بدین ترتیب از دنبال کردن من تا فرودگاه منصرف شوند. پس راهی شدم. در مسیر منتهی به موزه در حالیکه از زیر درختان پارک ملت می گذشتیم؛ رادیو اعلام کرد که چند نفر مرتبط با بمب گذاریهای روز قبل دستگیر شده اند اما به جزئیات اشاره ای نشد. ساعتی بعد من در موزهٔ سینما در حال بازدید و دریافت جام افتخار بودم.

بعد از مراسم به هتل بازگشتم تا چمدانهایم را ببندم. جمعیت اندکی متشکل از جوانان علاقمند به سینما در لابی هتل منتظرم بودند؛ به گمانم مراسم موزهٔ سینما از تلویزیون تهران پخش شده بود. راهم را با کمکِ از روی محبتِ کارمندان هتل از میان جمعیت باز کرده و به اتاقم رفتم. درست بعد از نیمه شب و در مسیر فرودگاه بود که به یاد دختر ۱۴ ساله ام افتادم که جشن فارغ التحصیلیش از مقطع متوسطه قرار بود تا روز بعد برگزار شود. بخاطر بمب گذاریها؛ فرودگاه و کشور در وضعیت بسیار اضطراری قرار داشتند و اگرمن به هر علتی پروازم را از دست میدادم؛ به مراسم دخترم هم نمی رسیدم؛ بنابراین داشتم عصبی و نگران میشدم.

ماشین حامل من با کمی فاصله از مکان پیاده شدن مسافران فرودگاه توسط پلیس متوقف شد.اگر چه به نظر می رسید که از آن محدوده به بعد همه به آهستگی حرکت می کردند. بالاخره وارد فرودگاه شدم و کیفم را که جام اهدائی موزهٔ سینما در آن قرار داشت بر روی دستگاه فلز یاب گذاشتم. مسئولین فرودگاه کیف را باز کرده و جام را از آن خارج کردند؛ در حالیکه مانند گوریلی که به یک توپ فوتبال نگاه می کند به آن نگاه می کردند؛ و با خود می گفتنداین شیء عجیب چیه؟». جام را سر و ته کرده و چرخاندند و حتی یکی از آنان آنرا مثل چماق در دست گرفت. و درست هنگامی که احتمال ضبط و توقیف آن میرفت؛ نگاهی به من انداخته و ناگهان من را شناخت و از ژست چماق بدست خارج شد. پرسیدهاشمی؟» به عکس من از ملاقاتم با هاشمی رفسنجانی که در روزنامهٔ روز قبل چاپ شده بود اشاره می کرد. دوباره گفتهاشمی؟» سری تکان دادم و گفتمبله؛ من همونیم که عکسم در روزنامه با هاشمی چاپ شدهجام را با دقت در کیف من برگرداند و زیپ آن را بست.من در راه فرانکفورت بودم تا از آنجا به سانفرانسیسکو پرواز کنم. فقط زمانی که پرواز من در سانفرانسیسکو به زمین نشست مطمئن شدم؛ نوشته ها و عکسهایم بدون توقیف شدن به منزل خواهند رسید.

حدود نیمه شب ِروز بازگشتم از تهران بود که دیگرخستگی پرواز من را از پای درآورد؛ اما زنگ ساعت بهم ریختهٔ بدنم ۴و ۳۰ دقیقهٔ صبح روز بعد به صدا درآمد. از خواب برخاستم و به آشپز خانه رفتم؛ تلویزیون را روشن کرده و شروع کردم به عوض کردن کانالها و بر روی بر نامهٔ صبح بخیر امریکای CNN با اجرای «سُلداد اُ برایان» متوقف شدم. او با موهایی که بسیار دقیق آرایش شده بود؛ناخنهای مانیکور شده؛ خط لب و ریملی چشمگیر گزارش داد که من در حال حاضر از طرف سانفرانسیسکو کرونیکل در تهران به سر می برم در حالیکه من در آشپزخانهٔ منزلم در کالفرنیای شمالی نشسته بودم.او ادامه داد که: اگرچه با من در بسیاری از مسائل مخالف است اما به نظر میرسد که من مردی متفکر و مطلع هستم( نه تأیید میکنم و نه تکذیب).

بعد همانطور که صحنه هایی از فیلم خروجم از موزهٔ سینما ی ایران نمایش داده میشد؛ او اظهار کردکه به نظر میرسد من در حال بازی کردن نقش یک خبرنگارم. در حالی که جذب سطح بستهٔ بصیرت انسانی شده بودم؛همزمان متحیر از قدرت تصور او بودم که می توانست مابین هنرپیشه بودن و تصورِ بازی کردن نقش یک خبرنگار ارتباط برقرار کند؟ متوجه که هستید؟

در حقیقت؛ نواری که CNN در حال پخش کردنش بود بعد از انجام وظایف رسمی من در ایران ؛ در اصل هنگام حرکت من به سمت فرودگاه ضبط شده بود و هیچ ارتباطی با نقش خبرنگاری من؛ واقعی یا غیر واقعی؛ نداشت. مسأله به همین جا ختم نشد؛گویندگان بر اساس فرضیات نادرستی که به دنبال هم ردیف می کردند من را دارای احساس ضد امریکایی و موافق ایرانیان معرفی کردند.

در حالیکه موضع گیریی حاکی از بی اعتناعی و حملاتی سبکسرانه و پیش پا افتاده به من؛ می تواند یک دعوا و مرافعه کم اهمیت در مورد جزئیات زندگی یک هنر پیشهٔ هالیوودی قلمداد شود؛ اما گزارش تعداد کشته شدگان و هدف از جنگ چنین به نظر نخواهد رسید.نمی توانم جنبهٔ طنز آمیزه این رویدادها را نادیده بگیرم: من به تازگی بعداز چند روز اقامت درکشوری که به وضوح مطبوعات آزادی ندارد. کشوری که اطلاعات در آن کنترل و محدود شده و بر اساس نیاز و اهداف صاحبان قدرت تغییر شکل می یابد به کشور خود بازگشتم؛ جایی که مطبوعات آزاد داریم. و اینجا در امریکای من با مطبوعات آزادش گزارش داده میشود که من هزاران کیلومتر دورتر از آشپزخانه ام واقع در کالیفرنیای شمالی هستم.

گرچه دولت ایران تلاش بی وقفه ای را انجام می دهد تا مردم را در تاریکی و نا آگاهی نگهدارد؛ اما کافی است تا نگاهی به دنیای پیرامون ودرک خودمان از این فرهنگ قدیمی و درحال حاضر بسیار سنتی و محافظه کار بیندازیم. تمام آنچه که ما از ایران میدانیم بر گرفته از منابع گستردهٔ خبری است.اما وقتی منابع خبری قادر نیستند تا اطلاع دقیقی از موقعیت فیزیکی یک هنرپیشهٔ خبرنگار ارائه دهند؛ آیا می توان به صحت اطلاعاتی که از ایران ارائه می دهند اطمینان داشت؟و اینجا تنها صحبت از صحت اطلاعات است؛ نه تعبیر دلبخواه آن!

بیش از ۱۸۰۰ جوان امریکایی در جنگ عراق و افغانستان کشته شده اند؛ بیشتر از ۱۰۰۰۰نفر معلول و مجروح شده اند. تعداد بیشماری از پیمانکاران و کارگزاران از بین رفته اند و نیروهای امداد رسانی جان خود را از دست داده اند. کارکنان سازمان ملل در کامیونی بمب گذاری شده با زندگی وداع کرده اند و البته به این آمار باید تعداد نا گفته و نا معلومه شهروندان کشته شده در جنگی که نه بر اساس عقیده بلکه بر اساس ترس توجیه می شود را نیز اضافه کرد. به نظر میرسد که ملت ما تحت سلطهٔ طلسمی هستند که شجاعت را در خشونت می داند وتمام اخبار پوشش داده شده در تلویزیون و روزنامه ها؛ چه خبرهایی که پروسهٔ تعبیرات خبرنگاری را طی کرده و چه آنهایی که حتی کنترلهای بیشتر را از سر گذرانده و تحت ویرایشهای محدود کننده که جزء لاینفک ماهیت رسانه ها است قرار میگیرند؛ همگی در جهت تقویت این افسون و طلسم هستند. و اگرچه در حال حاضر اين ایران است كه بخاطر مجادلهٔ هسته ای مرکز توجهات قرار گرفته؛ اما ما باید توجه داشته باشیم که رقابتی ترین و زیانبارترین مسابقهٔ تسحیلاتی اینجا در وطن ما بین آزمایشگاههای Livermore و Los Alamos در جریان است.این حقایق بیش از همه ارزش و اهمیت گزارش صادقانه و دقیق را در مورد تمام جنبه های مناظرات و مجادلات جهانی به ما گوشزد می کند.

وقتیکه به پایان نوشتن این مجموعه نزدیک می شدم؛ در لندن به سر می بردم. پنج شنبه صبح؛ هفتم جولای بود. تمام شب را به نوشتن گذرانده بودم و عجله داشتم تا تاکسیی به مقصد ایستگاه قطار بگیرم؛ قرار بود تا برای شرکت در جشن عروسی یک دوست به پاریس بروم. از در هتل خارج شدم و از دربان خواستم تا یک تاکسی صدا بزند. صدای نخراشیدهٔ آژیر خطر از تمام ساختمانهای اطراف به گوش میرسید.

پرسیدمچه خبره؟»

دربان گفتیه انفجار رخ داده


مقامات می گویند: «ما اصلاحات لازم داریم ؛ نه انقلاب»

در عصر روز پنجم در تهران؛ به هتل بازگشتیم و در نشستی با معاون وزیر و سخنگوی وزارت امورخارجه؛ حمیدرضا آصف؛ شرکت کردیم. او رفتار خوبی داشت و بهتر از هرغربی می توانست سخنرانی کرده و با کنایه منظور خود را برساند. فردی دوست داشتنی و باهوش که بسیار رُک و صریح مینمود. او اظهار داشت کهایران قصد ندارد تا یک مسابقهٔ تسلیحاتی در منطقه براه بیندازد. اگر مدرکی دال بر دنبال کردن چنین نیتی وجود دارد؛ ارائه دهید. شما دربارهٔ عراق صحبت می کنید که توسط یک دیکتاتور احمق نابود شده است.ما در این مورد تحت فشاریم ولی بهتر میدانیم یک سیاست بی طرفانه را دنبال کنیم. از طرفی از حضور نیروهای ایالات متحده در عراق خوشحالیم و اگرچه با ترک این نیروها؛ رابطهٔ ما با عراق صد در صد بهبود نخواهد یافت اما رابطهٔ دوستانهٔ جدیدی بین ایران و عراق برقرار خواهد شد. بهتر است تا در صورت پايان شورش های داخلی ایالات متحده عراق را ترک کند؛چون در غیر اینصورت ما قصد را بر ماندن بدون علت موجه می دانیماوافزوددموکراسی در کشور رو به افزایش است.

خیلی صریح باید اذعان کنم که علت آنکه رئیس جمهور بوش از ایران به عنوان «محور شرارت» یاد می کند بخاطر مسالهٔ نفت نیست بلکه از تأثیر ایران بر تمام کشورهای اسلامی منطقه خبر دارد. به کشور ما نگاه کنید. مردم در زمان ریاست جمهوری خاتمی یاد گرفتند تا احساسات و افکار خود را در مورد جایگاه و موقعیتشان بیان کنند و حالا یک هفته مانده به انتخابات ببینید آنها چه می کنند؟( اشاره به حمایت احتمالی امریکا از سازمان مجاهدین خلق وتلویحاً اشاره به دخالت این سازمان در بمب گذاریها با هدف تحریم انتخابات

از او در مورد آزادی مطبوعات پرسیدیم؛ اما او از دنبال کردن جر و بحث با صحبت در مورد مسئولین امنیتی حاضر در تظاهرات آنروز اجتناب کردمی دونید گاهی مأموران پلیس در سطح پایینی از سواد و تحصیلات قرار دارند و شما هم با کسی که رفتار اشتباهی داشته برخورد کرده ایدریس ارلیک از این جواب برآشفته شد و بلافاصله گفتتعداد کسانی که وجود مجوزهای ما را در تظاهرات نادیده گرفتند حدود ۲۰ نفر بودند ؛ و بی شک می توان این تعداد را نمایندهٔ رژیم دانست

آصفی پاسخ داد کهمن در آنجا حضور نداشتم پس نمی توانم در این باره صحبت کنم. ما باید صبور باشیم.اصلاحات زود هنگام می تواند باعث بروز واکنش منفی شود. شما امروز شاهد بمب گذاریها بودید؛ و ما انتظار ادامه یافتن این بر خوردها را داریم. این فرآیند باید یا به آهستگی پیش برود و یا باید بکل متوقف شود. ما اصلاحات می خواهیم ؛ نه انقلاب

شون پن

پایان

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۶

روز چهارم

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

شون پن در سفری که ماه ژوئن سال ۲۰۰۵ به ایران داشت؛ فرصتی یافت تا شاهد یک تظاهرات نادر در حمایت از حقوق زنان باشد.

قرار بود تا تظاهرات در ساعت ۵ بعد ازظهر آغاز شود. می خواستم کمی تجدید قوا کنم پس دوشی در هتل گرفتم و در حال لباس پوشیدن بودم که حدود ساعت چهار و نیم؛ همراهانم یعنی ریس ارلیک؛ نورمن سولومون و بابک در اتاقم را زدند. خبرهای تازه ای داشتند؛ احتمال خشونت آمیز شدن تظاهرات که در روز قبل راجع به آن صحبت شده بود حالا دیگر قطعی مینمود.پس همگی با هم به سمت محل تظاهرات براه افتادیم. با شرمندگی باید اعتراف کنم که بطور قطع هیچ چیز وسوسه انگیز تر از دیدن جنبه های تاریک و سیاه جایی نیست که با آن آشنایی نداشته و آمده ای تا در موردش شناخت پیدا کنی. من می توانم همیشه به قضایا از دید مثبت نگاه کنم اما وقتی موضوعی خودش منفی است دیگر دید مثبت من هم کارساز نخواهد بود.

با نزدیک شدن به دانشگاه تهران؛ ترافیک بیشتر و بیشتر شد تا جاییکه به کل متوقف شدیم. داخل ماشین بسیار گرم و داغ بود.مردم را بر روی بالکن ساختمانها میدیدم که با دست به محل تظاهرات اشاره می کردند و سپس به داخل ساختمانها پناه

می بردند. هر چه نزدیکتر میشدیم صدای فریاد هزاران نفر از مردم که در جلوی ما قرار داشتند بلندتر میشد. صدای آواز تظاهرات کنندگان؛ صدای بوق شیپورها و صدای بازداشت و مهار کردن جمعیت رَساتر به گوش میرسید. همینطورکه به محل تظاهرات نزدیک میشدیم از شیشهٔ جلوی ماشین وقایع را فیلمبرداری می کردم. چراغ راهنمایی را با دوربین فیلمبرداری دیدم که قرمز شد؛ همان موقع پیشنهاد دادم تا بجای نشستن در ماشین و ماندن پشت ترافیک بقیه راه را پیاده برویم.

مردم تحت فشار بودند؛ خشم و عصبانیتشان بیشتر و بیشتر میشد اما میتوانستیم جمعیت را ببینیم که هنوز متفرق نشده بودند.

پلییسهای اونیفرم پوش فریادهای تهدید آمیزی میزدند و من همچنان درحال قدم برداشتن فیلمبرداری می کردم. در میان جمعیت بر چهرهٔ بعضی از صد زن تظاهرات کننده متمرکز شدم. زنان معترض خود را برای ضربه های باتوم بر سر و حتی برخوردهایی شدیدتر آماده کرده بودند تنها به امید آنکه صدای اعتراض آنها به گوش کس یا کسانی برسد. توسط جمعیت درحالی که هل داده میشدم درمسیری به سمت مرکز تظاهرات رانده شدم. برپایی چنین تظاهراتهایی در ایرانِ امروز بسیار نادر است و احتمالاً با برنامه ریزی قبلی برای جلب نظر خبرگزاریهای بین المللی که بخاطر انتخابات در کشور حضور داشتند؛

برگزار میشد.

البته می دانستم که هم دوربین و هم چهرهٔ غربی من می توانست پاسخگوی هر واکنشی در چنین شرایطی باشد.اما ناگهان او بر روی صفحهٔ دوربین فیلمبرداری ظاهر شد: یکی ازافراد بسیاري در داخل جمعیت که بعنوان مأموران لباس شخصی اطلاعات شناخته میشدند( صحت این مطلب بعداً توسط منابع متعددی تأیید شد). نفهمیدم چه چیزی با فریاد به من می گفت اما می دانستم که از حضور من و همینطور از وجود دوربین ناراضی بود. به او گفتمروزنامه نگار امریکاییو او فریاد زددوربین نه! دوربین نه

من به فیلمبرداری ادامه دادم و تا آنجایی که می توانستم با دوربین به چهرهٔ او نزدیک شدم. در همان لحظه بود که او مرا مانند تصویر تابلوی«خلقتِ» میکل آنژ لمس کرد. در دل خطاب به او گفتمدیوانه شدی؟؛ تو حتی برای من گل نمیفرستی حالا میخوای من رو ببری سینما؟ و دستهای منو گرفتی؟ تو خوکِ فاشیستِ مذهبیه مادر…. !» اگرچه این کلمات را بر زبان نیاوردم اما کاملاً بیان کنندهٔ منظور واقعی من بودند.( برخورد دور از انتظار و توهین و توبیخ بخاطر حمل دوربین برای من غیر قابل درک بود.)

این قدرت زورگویان جامعه بودکه در پیش چشمان من به نمایش گذاشته شده بود. شاید او عضوی از بسیج؛ یکی از شبه نظامیان داوطلب و خشونت طلب در تهران و یا چنانچه بعداً متوجه شدیم یک مأمور از وزرات اطلاعات بود. مدت کوتاهی بر سر دوربین مجادله داشتیم.من دقیقاً نمیدانستم که چه محدودیتی در استفاده از دوربین وجود داشت. به سختی با دست چپم کارت خبرنگاریم را از جیبم خارج کردم.شاید مردک نمی دانست که با چه کسی در افتاده اگرچه فکر میکنم حتی امروز هم برایش اهمیتی ندارد.

هر چه بیشتر دوربین را نگه می داشتم؛ بیشتر احتمال دریافت ضربه ای از پشت سر توسط یکی از افراد دارو دسته اش میرفت.

پس دوربین را رها کردم در حالیکه او همچنان مچ دستم را نگه داشته ومن را از میان جمعیت می کشید. در این گیر و دار بود که از نورمن و ریس جدا شدم. با هم قرار گذاشته بودیم که در صورت بروز چنین شرایطی؛ هر کدام که توانستیم در بین جمعیت مانده و داستان را دنبال کنیم. از قبل مکان گردهمایی مجددی را در صورت جدا شدن از یکدیگر در نظر گرفته بودیم؛ اما به نظر میرسید که این یک برنامه ریزیه عالی برای موش ها بوده و مارها افکار دیگری در سر داشتند.

برای لحظاتی قادر نبودم تا مترجممان؛ مریم را ببینم اما می دانستم که از نزدیک مرا دنبال می کند. وقتی محکم و جدی مدارک خبرنگاریم را نشان دادم؛ آن مادر به خطا؛ مدارکم را هم از چنگالم قاپید. حالا کسی از پشت سر به باسنم زده و مرا به جلو هل میداد.اگر چه باور اینکه چنین اشخاصی هم دوستانی دارند مشکل به نظر میرسد ولی واقعیت داشت. در همین لحظات بود که مریم از سمت چپ من پدیدار شد؛ بی درنگ برای مأمور توضیح داد که من یک خبر نگار امریکایی با مجوز هستم. بالاخره دستم را رها کرد و اگرچه بوسهٔ شب بخیر را از من نگرفت ولی دوربین و مدارکم را پَس داد و در حالیکه مجبورم میکرد تا دوربین بزرگم را در جیب کوچکم جای دهم؛ ما را به سمت ترافیک هل داد تا از عرض خیابان گذشته و از محل تظاهرات دور شویم.

افراد بسیاری که ا کثریت انها را مردانی حامی تظاهرات کنندگان تشکیل می دادند؛ مشغول رقص و پایکوبی بودند. دیگران فقط با کنجکاوی نظارگر بوده و دسته دسته از میان خیابان به سمت پیاده رویِ شلوغِ مقابلِ دانشگاه سرازیر بودند.

برای یک لحظه وقتی برگشتم ونگاهی به محل تظاهرات انداختم؛ چشمم به نورمن افتاد که در میان تظاهرات کنندگان بود؛ به او غبطه خوردم چون ظاهراً در حال ضبط و ثبت رویدادها؛ نامرئی به نظر میرسید در حالیکه من ناگهان توسط جمع بسیاری از مردم شناخته شدم. «اینجا چیکار می کنی؟» « مراقب باش مبادا بزنن و یا دستگیرت کنندوربین فیلمبرداری در جیبم بود اما هنوز خاموش نشده و همچنان در حال ضبط صداها بود.چند نفر به من هشدار دادند که تعدادی زیادی از ضد اصلاح طلبان خودگمارده و غیر قانونی و همینطور مأموران اطلاعاتی در میان جمعیت پخش شده انداونها بعنوان دوست در بین جمعیت وارد میشن؛ کناری ایستاده وبه مکالمات گوش می دَنبعضی ها نگرانیه کمتری نسبت به دیگران در مورد استراق سمع کنندگان داشتند. زنی به سمت من آمد وگریان گفتتو باید داستان ما را به دیگران بگویی. تو باید داستان ما را به دیگران بگویی! اونها همین الان دو تا زن رو زدند

ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۵

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

مریم؛ مترجم طرف قراردادمان؛ و بابک؛ یکی از دوستان «ریس ارلیک» از سفر اول او به ایران در سال ۲۰۰۰؛ ترتیبی دادند تا در منزل «ژانت شرپنزیلپورکمال» ؛ وابستهٔ فرهنگی سفارت آلمان در تهران ؛برای مهمانی شام یکدیگر را ملاقات کنیم. بنا به درخواست من فیلم سازان و هنر پیشگان مطرح سینمای ایران از جمله کارگردانان به نامی چون کیارستمی و داریوش مهرجویی هم دعوت شده بودند. اگر چه کیارستمی در سینمای بین الملل بسیار مورد ستایش و تحسین قرار گرفته بود اما من در نهایت خجالت با فیلمهای او و سایر میهمانان آشنایی نداشتم.(در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که من با فیلمهای جان فورد هم نا آشنا هستم و سینما شناس خوبی نیستم.) ما کمی در مورد سانسور و تأثیر آن برروی فیلم سازان ایرانی صحبت کردیم. برای من توضیح داده شد که چون سرمایه گذار اصلی فیلمها دولت است؛ بسیاری از کارهای فیلمسازان به راحتی توقیف می شوند و از این گروه تنها خوشانس ها به فستیوالهای بین المللی فیلم راه پیدا می کنند. ارائهٔ فیلمنامه های پیشنهادی به مأموران سانسور دولت قبل از تولید اجباری است. یک کارگردان جوان با وجود توقیف زود هنگام فیلمش همچنان در حال گذراندن مراحل ساخت آن در تهران بود. او توانسته بود تا با یافتن یک سرمایه گذار مستقل در مسیر خود به حرکت ادامه دهد.از او در مورد مداخله و مزاحمت از طرف دولت درهنگام فیلمبرداری از صحنه ها پرسیدم. در حالی که می خندید گفتزیاد نه؛ فقط بسیجی ها هنرپیشهٔ زن نقش اصلی فیلمم رو حسابی کتک زدند» و در حالی که لبخند بزرگی بر لب داشت ادامه دادو هر روز در راه برگشت به منزل درماشینم گاز اشک آور می اندازند» . ظاهراً این یک برخورد از نوع خفیف قلمداد میشد.

من نسبتاً آدم اجتماعی هستم اما باید اعتراف کنم تا حالا یک مهمانی بیشتر از چها یا پنج نفره را تا جایی که بخاطر دارم بدون نوشیدن الکل سپری نکرده بودم. بنابراین اگرچه ما همه از یک صنف بودیم اما من خودم را بدون الکل؛ خجالتی احساس میکردم.آخرهای شب بود که یکی از میهمانها به من پیشنهاد یک ماجراجویی را برای روز بعد ساعت ۵ بعدازظهر در بلوار مقابل در ورودی دانشگاه تهران داد. گروهی حامی حقوق زنان ترتیب یک تظاهرات غیر قانونی را داده بودند که احتمال به خشونت کشیده شدن آن میرفت.

یکشنبه باز هم صبح زود از خواب برخاستم و در پشت هتل کمی پیاده روی کردم. به نظر روز گرم و پر مخاطره ای در پیش داشتم.Sithها آمدند تا ماشین مارا به سمت کاخ مرمر ؛مکانی که برای دیدار رسمی ما با هاشمی رفسنجانی در نظر گرفته شده بود؛ مشایعت کنند. هاشمی رفسنجانی بعنوان رئیس شورای تشخیص مصلحت نظام؛ شورایی که وظیفهٔ حل موارد قانونی مورد اختلاف مجلس و شورای نگهبان را برعهده دارد؛ در مقام اجرایی بالاتر از سایر رهبران اجرایی سراسر کشور قرار دارد.

از یک چک امنیتی نسبتاً طولانی گذشته والبته به موقع برای ورود او به سالن آماده شدیم. به من اجازهٔ فیلمبرداری از فاصلهٔ ۵ متری محل نشستن رفسنجانی در ردیف اول در میان بیش از ۲۰۰ نفر از مدعوین داده شده بود .قبل از معرفی و صحبت رفسنجانی؛ یکی از رهبران اجرایی ردهٔ بالا که سابق بر این از مخالفان او بود صحبت کرده و حمایت خود را از او بطور رسمی اعلام کرد.کسی به شانهٔ من زد و گفت که به محض پایان سخنرانی که کوتاه هم خواهد بود؛ من و همراهانم ؛ریس و نورمن سولمون؛ می توانیم یک مصاحبهٔ خصوصی در اتاق مجاور با رفسنجانی داشته باشیم و بهتر است تا در حال حاضر به سمت محل مورد نظر حرکت کنیم. در حالیکه رفسنجانی معرفی شده و شروع به صحبت کرده بود؛ ما برگشته و به سمت اتاق انتظار راهنمایی شدیم.

Sithها پریشان ؛عصبی و بی هدف به هر سو حرکت می کردند؛ ناگهانSithریشو فریاد زدداره میاد. داره میاد!». دوربین فیلمبرداریم را بر روی نزدیکترین پلکان گذاشتم تا مصاحبه را ضبط کند. یکی از آنها به سمت من آمده و مانند یک مانکن در ویترین مغازه ای؛ شانه هایم را گرفته و محل قرار گرفتنم را تنظیم کرد. خندیدم؛ شق و رق ایستادن بزرگترین مصالحه و سازشی نبود که من از آن در عذاب بوده باشم.

بالاخره او با عمامه ؛ ردای سفید و آن ریش تُنک معروفش وارد شد. به سمت ما راهنمایی شده و بعد از دست دادن بجای آغاز مصاحبه: مکانهای ایستادنمان برای گرفتن عکس تعیین شد. سؤالاتم را با پرسشی ساده در مورد مقاله ای در نیویورک تایمز؛ که سخنان او دربارهٔ مقایسه دموکراسی در دو کشور ایران و امریکا و در نهایت ستایش از دموکراسی ایرانی در آن بیان شده بود؛ آغاز کردم. او در واقع همان سخنانی را که من در نیویورک تایمز خوانده بودم تکرار کرداینکه آنها هشت کاندیدای ریاست جمهوری دارند در حالیکه ما فقط دو کاندیدای مشروع داشتیم. با یک جواب ساده عمق سؤال من را نادیده گرفت. بنابراین سؤالم را در غالبی دیگر مجدد تکرار کردمچی باعث شده تا شما خودتون را اصل دموکراسی بدانید؟» و پاسخ اودرست مثل قبل: ما بیشتر از شما کاندید داریم.

بر ما معلوم شد که بیش از دو ؛ سه دقیقه وقت برای پرسیدن سؤالاتمان نداریم پس من خودم را کنار کشیدم تا ریس و نورمن هم فرصتی برای پرسش داشته باشند.همانطور که درکناری با دوربین فیلمبرداریم ایستاده بودم و سؤالات کوتاه آنها و البته جوابهای کوتاهتر رفسنجانی را ضبط می کردم ناگهان چهرهٔ دوست ریشویم بر روی دوربین ظاهر شده؛در حالیکه بوضوح مرا هل میداد تا در موقعیت مناسب برای گرفتن عکسی قرار بگیرم که بعضی ها فکر می کردند می تواند بر و بچه های طرفدار رفسنجانی را بوجد بیاورد؛ دوربینم وظیفه شناسانه تمام این برخوردها ی خالی از احترام را ضبط کرد. کاخ مرمر را ترک کردم با کمتر از آنچه بدان داخل شده بودم.

فردا : زنان برای احقاق حق خود فریاد میزنند.

ادامه دارد

Read Full Post »

د رادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۴

روز سومملاقات با نوهٔ آیت اللّه خمینی

dd_sean2

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

بعد از یکسری تلفنهای مرموز؛ ترتیبی داده شد تا «شون پن» به محوطه ای واقع در کوهپایه های تهران برای ملاقات با حسن خمینی؛ نوهٔ آیت اللّه خمینی؛ برده شود. پن در ژوئن ۲۰۰۵؛ چند روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری از ایران دیدار کرد:

قرار ملاقات ما با کت و شلوار پوشهایی که من را به یاد (Siths) شخصیت های منفی فیلم جنگ ستارگان می انداختند برای ساعت ۲و ۴۵ دقیقهٔ بعد از ظهر در تپه های شمال شهر تهران تعیین شده بود. منتظر بودیم تا یک ماشین دیگر پر از آنها به ما ملحق شود. یک ایستگاه پلیس در سمت چپ ما قرار داشت و نگهبان مسلحی در مقابل آن نگران از افزایش تعداد مشایعت کنندگان ما در طول خیابان؛ آهسته در حال قدم زدن بود. ماشین سوم هم به ما ملحق شد و مثل یک کاروان گردشی که به سمت تپه های اوکلند حرکت میکند؛ مارپیچ وار از جاده بالا رفتیم.

به یک ایستگاه نگهبانی رسیدیم؛ ورود مان از قبل اعلام شده بود؛ میله بالا رفت و اجازهٔ ورود به ما داده شد.

اگر چه آن موقع نمی دانستم ولی وارد یک جادهٔ خصوصی شده بودیم که توسط ارتش حفاظت میشد؛ در آن منطقه علاوه بر اقامتگاه خمینی؛ منزل شخصی رفسنجانی هم قرار داشت. وقتی که به در ورودی منزل خمینی رسیدیم؛ همهٔ Sith ها از ماشینهایشان که از جلو و عقب ما را اسکورت می کردند خارج شدند؛ تعداد زیادی مرد در کت و شلوار های خوش دوخت اطرافمان را گرفتند. هنوز نمی دانستیم که آنها چه کسانی هستند و چه رابطه ای با حسن خمینی و یا رفسنجانی دارند. بالاخره یک نفر بعنوان سخنگو پا پیش گذاشت. مرد ریشویی بود که محکم صحبت می کرد و با آن محدوده آشنا بود ؛ در حالیکه بر خلاف او محیط اطرافمان سایرین و از جمله ما را وحشت زده کرده بود. بله؛ به نظر میرسید که آنها ارتباطاتی هر چند ناچیز برای امکان پذیر ساختن این مصاحبه ها داشته اند. وقتی که به هم پیوستیم و یک گروه بزرگ شامل سه امریکایی و نُه ایرانی با احتساب مترجممان «مریم» را تشکیل دادیم؛ اضطراب و دلهرهٔ شدیدی در مورد تشریفات و توافق های انجام شده احساس می شد.

حالا زمان آن رسیده بود تا ازآن محوطهٔ حفاظت شده گذشته وبه ملاقات حسن خمینی برویم. در جلوی درب ورودی از ما خواسته شد تا کفشهایمان را از پا دربیاوریم. اطاعت کردیم و به سمت اتاق نشیمنی که در آن دو عدد کاناپه و چند تایی صندلی قرارداشت راهنمایی شدیم. وقتی حسن خمینی وارد اتاق شد؛ یک روحانی و سه چهار نفر دیگر او را همراهی می کردند. جای کافی برای نشستن همه نبود و Sith ها بی قرار فضایی را در کنار دیوار اشغال کرده بودند. من پیشاپیش به سمت صندلی که از همه به حسن نزدیک تر بود راهنمایی شده بودم. بدون شک این ملاقات بواسطهٔ حضور من ترتیب داده شده بود.

به محض ظهورش من بی درنگ مجذوبش شدم. یک برق و درخشش چشمگیری در چشمان این مرد بود. به اندازهٔ ده سال از من جوانتر مینمود اما با نگاه به صورت خندانش ؛ نمی توانستم این فکر را که شاید افکارم را می خواند نادیده بگیرم. ریشی تقریباً زنجبیلی رنگ؛ پوست و چشمهایی روشن داشت و عمامهٔ ای سیاه به نشانهٔ سید بودن بر سر. ابتدا به من و سپس همراهانم خوش آمد گفته و از ما خواست تا بنشینیم. به ما گفته شد که او تا حدی انگلیسی می داند ولی ترجیح می دهد تا به فارسی صحبت کرده و سخنانش ترجمه شود.

به او گفته شده بود که من به نماز جمعه رفته ام؛ بنابراین مصاحبه با پرسش او در مورد احساس من از این دیدار آغاز شد. در پاسخ گفتم که اگر چه دیدن شمار زیاد افراد معتقد به باورهای اسلامی مرا تحت تأ ثیر قرارداد اما مادران و پدران امریکایی خشم گمراه کننده ای را که در غالب شعارهای «مرگ بر امریکا» و «مرگ بر اسرائیل» فریا زده میشود کاملاً جدی تصور میکنند. به او گفتم به ایران آمده ام چون به نظر من یک معرفی نادرست و مخربی از ایران وجود دارد و من خود می خواستم در این مورد بررسی کنم.حسن با علاقه ای دوستانه به صحبتهایم گوش داد. درطول مدتی که مترجم سخنان مرا ترجمه میکرد او همچنان به من چشم دوخته بود. جملهٔ کوتاهی به فارسی بر زبان آورد. او گفتپس ما باید آنرا تغییر دهیم». صحبتهای او درمورد مدارا با سایر مذاهب مرا به شدت تحت تأثیر قرارداد. او گفتهدف از وجود مذاهب متعدد کامل کردن یکدیگر است» و اینکه«بنابراین نه تنها باید با مذاهب دیگر مدارا کرد بلکه باید مشتاقانه آنها را پذیرفت». این سخنان را نزدیکترین فرد در قید حیات به آیت الله(خمینی) بیان میکرد که فتوای مرگ برای سلمان رشدیه نویسنده را صادر کرده بود و من او را باور کردم. ولی همچنان با طرح سؤالاتی به من در مورد مفهوم تروریسم هشدار داد. او پرسیدمعیاری که ایران را حامی تروریسم معرفی می کند ولی چنین ادعایی را در مورد اسرائیل رد می کند؛ چیست؟». با خود فکر کردم این سؤال در مورد ایالات متحده هم می توانست پرسیده شود.

بعد از پایان ملاقات؛ توسط Sithها به سمت ماشینمان همراهی شدیم. هنوز نمی دانستیم که این مردان ملبس به کت و شلوارهای سیاه که ترتیب این ملاقات را دادند چه کسانی بودند. آنها قول ملاقات با رفسنجانی ؛ نامزد ریاست جمهوری؛ را هم برای روز بعد به ما داده بودند.

فرصتی دست نداد تا ازآنها در مورد هویتشان بپرسم هر چند که به درستی پاسخشان هم اطمینان نداشتم اما با همراهانم توافق کردیم که در این مورد بعداً از آنها سؤال کنیم و به راه افتادیم.

ادامه دارد

Read Full Post »

 

از آنجایی که گفتم خشم زیادی نسبت به امریکایی ها وجود دارد؛خیلی دور از ذهن نیست که شما به اندازهٔ یک کتاب در توالت به مرگ و به اندازهٔ دست دادن با یک زن به زندان نزدیک باشید. تمام قوانین جمهوری اسلامی ایران و ظلم و تعدی موجود ولی پنهانی که در سیستم وجود دارد در مورد یک مسافر هم لازم الاجرا است و البته محدودیتهای موجود ولی پنهان کمتری بر مسافران روزنامه نگار اعمال میشود.مثل رقصیدن بر روی یک آتشفشان می ماند. واقعآً این مرد مرموز که من را به یاد (Sith) شخصیت منفی فیلم جنگ ستارگان می انداخت چه کسی بود؟ و چرا می خواست از ارتباطاتش به سود ما استفاده کند؟ کمه کمش باید بگویم که نگران بودیم. او به ریس یک شمارهٔ تلفن داده بود. بعد ازترک کافه افکارو نگرانی هایمان را با هم در میان گذاشتیم.

اگر شرایطش فراهم میشد بطور قطع ما خواستار مصاحبه با این دو شخصیت مهم ؛که به نظر می رسید یکی از انها امکان داشت تا دوباره به سِمَتِ ریاست جمهوری که در سال ۱۹۹۷ ازآن دست کشیده بود برگردد؛ بودیم. اما می خواستیم مراقب باشیم تا به توسط کس یا کسان بسیاری که برای اهداف خاص خودشان در صدد طراحی شرایطی بودند تا ایران را مکان نا امنی نشان بدهند در موقعیت نا خواسته قرار نگیریم. با شمارهٔ تلفن همراه تماس گرفتیم؛ اون آقای محترم به شدت عجله داشت.به اوگفتیم که برای ما امکان ندارد تا به این سرعت برای مصاحبه آماده بِشیم. در جواب گفت که برای ساعت ده و نیم بعد از ظهر او به اتفاق چند نفر دیگربه دنبالمان آمده و ما را برای مصاحبه با خمینی می برند. و وقتی ما به او دربارهٔ ماشین و رانندهٔ خودمان گفتیم ؛ با اصرار ادامه داد که : « اینطوری راحتتره و شما مسیر را گم نمی کنیدریس به او گفت که مجدد تماس خواهد گرفت و بعد ما را در جریان آخرین حرفها قرار داد.

فکر کردیم اگر این مرد ملبس به کت و شلوار واقعاً دارای نفوذی است که ادعا می کند پس قادر خواهد بود تا قرار ملاقات ما را به روز بعد موکول کند.پس دوباره با او تماس گرفتیم و از او خواستیم تا ملاقات ما را برای روز بعد در ساعاتی از روزکه هوا روشن است؛ زمانی که ما می توانستیم وقت آزاد برای انجام مصاحبه ها داشته باشیم قرار دهد. و اضافه کردیم که ما با ماشین و رانندهٔ خودمان به محل قرار خواهیم آمد. از ما خواسته شد تا مترجم خود را همراه نبریم و به ما اطمینان داد که آنها خود مترجمهای توانایی در اختیار دارند.

چرا من احساس خطر می کردم؟! عصر همان روز؛ مرد غریبه مجدد تماس گرفت و گفت که قرار ملاقات برای ساعت ۳ بعد از ظهر روز بعد تعیین شده؛ ما می توانستیم با اتومبیل خود به ا قامتگاه معروف آیت الله خمینی فقید رفته وبرای مصاحبه به حضور حسن شرفیاب شویم. ملاقات با رفسنجانی برای روز آتی قرار داده شده بود.

شنبه صبح. به سمت بازار بزرگ در قسمت جنوبی شهر به راه افتادیم. کوچه های مملو از مغازهٔ آن؛ محدوده ای حدوداً 8كيلومتري را شامل می شدند. چندین مسجد در بازار وجود داشت؛ اگر چه این مکان در درجهٔ اول یک مکان تجاری است؛ یک مر کز خرید تاریخی. مردان فرشهای تازه بافته شدهٔ ایرانی را بر روی چرخ دستی از میان جمعیت به جلو هُل می دادند. فروشگاهها؛ سرامیک؛ نقره؛ لوازم الکتریکی و لباس زیر زنانه می فروختند. راهروها ی بزرگی با سقفهای آجری و کاشیکاری به چشم میخورد و همینطور مغازه هایی که طلا؛ لوازم عروسی و مجسمه می فروختند. حتی در کنار ورودی بازار یک کتابفروشی بود که زندگینامهٔ رئیس جمهور بوش و سناتور هیلاری کلینتون را برای فروش به نمایش گذاشته بود.

بازار شلوغ و پر سر و صدا بود و بویی تندی از آن به مشام می رسید و من می دانستم که در طول تاریخ یک مرکز قدرت اقتصادی بوده است. بازاری یعنی جزئی از بدنه سیاسی بودن. یکی از مساجد به عنوان مرکز آموزش شبه نظامی بسیج (یک نیروی شبه نظامی داوطلب وابسته به انصار حزب الله؛ جناح ایرانی بر پایه تشکیلات شیعیان لبنانی) فعالیت می کرد؛ که افراد شرور این گروه به خود اجازهٔ هر نوع فعالیت از کنترل آزادی اجتماعی ؛ تحمیل اخلاقیات اسلامیشان؛ شرکت در هر مسأله ای از زدن زوجهای جوان بخاطر تماس غیر قانونی تا ترور بین المللی مخالفان سیاسی را می دادند. آنها حکم بازوی راست تندروها را دارند که فقط ملزم به جوابگویی به رهبر نظام؛ آیت الله علی خامنه ای هستند. انجمن مستقر در بازار آنها ۵ هزار نیروی قوی در اختیار داشته و پلیسهای یونیفرم پوش تسلیم قدرت آنها هستند.

در اولین سفر من قبل از جنگ به عراق؛ تأثیر تحریم آمریکا به آسانی به چشم می آمد.متأسفانه و البته نه متعجبانه؛ وقتی مجدد در جریان جنگ چریکی (که در نوشته هایم برای کرونیکل در ۱۴ و ۱۵ ژوئن ۲۰۰۴بطور کامل به آن پرداخته ام )به عراق بازگشتم اوضاع به مراتب بدتر هم شده بود.بحث های بسیاری پیرامون تأ ثیرات تحریم صورت گرفته است. بر اساس مشاهدات من؛ این مردم یک کشور هستند که بهای سنگین ناشی از تأثیر تاریخی تحریمها را می پردازند. بدون هیچ شکی حسین (صدام حسین/م) منافع متعلق به مردمش را به تاراج برد و همین امر هم به فقر و تهی دستی کشورش دامن زد. با این همه؛ تحریمات در عراق جدی بودند و به همین علت پیدا کردن کالاهای استاندارد مشکل و اغلب غیر ممکن بود. اما اوضاع در ایران کاملاً متفاوت است. ایران کشور ثروتمندی است و تحریماتی که امریکا بر این کشور اعمال کرده نتوانسته محدودیتی برای دسترسی به کالاهای امریکایی و بین المللی ایجاد کند مگر برای کسانی که استطاعت خرید این کالا ها را ندارند.مرسدس بنز از طریق یک واسطه در دوبی؛ .Frosted Flakes از ترکیه و البته هروئین از افغانستان وارد کشور می شوند؛ اگرچه عرضهٔ هروئین در کشور اسلامی که الکل ممنوع است مشکلات قابل ملاحظه ای در بر خواهد داشت. این کالاها را به همان راحتی که در« دس مونیس» دیده می شوند در تهران هم می توان یافت. در حال حاضر که این سطور را می نویسم در حال خوردن یک کوکاکولا ساخت یک شرکت برزیلی از زیرمجموعه های شرکت امریکایی هستم. اگر جه قصدم تشویق دیگران به تکرار تجربهٔ خودم نیست ولی در مورد الکل فقط باید بگویم: من به راحتی پیدا کردم و مزه اش به همان خوبی و کیفیت محصولات موجود در امریکا بود.

فردا: ملاقات با نوهٔ آیت الله خمینی


خوب يا بد؛ امریکا یک الگو است!

با توجه به ثروت خانوادگی مهدی رفسنجانی از تجارت پسته و پدری که رئیس جمهور پیشین کشور بوده است؛ او مردی است که با قدرت میانهٔ خوبی دارد و از نفوذ خانواده اش به زیبایی و ظرافت استفاده می کند. وقتی او را مجبور کردیم تا به ما پاسخ دهد که ایران با زباله های رادیو اکتیو خود چه میکند؟ او فقط گفتخب؛ همان کار که امریکا می کند

نه فقط پیروی کورکورانه از امریکا برای اذیت؛ انگشت نگاری و تکنولوژی هسته ای در ایران وجود دارد بلکه این دنباله روی گویی آرمانی است که ریشه در فرهنگ این کشور دارد. عشق و علاقه به ملت ما آشکارا درخیابانها دیده می شود. در مقابل به شدت از ما انتظار احترام متقابل را دارند. به نظر میرسد که این موضوع در روانشناسی تفکر و خط مشی سیاسی ایرانیان؛ چه آنهایی که سیاستهای عدم سازش را دنبال می کنند و چه اصلاح طلبان؛ نقش بسیار مهمی دارد.

با وجود تمام خشم و کدورتی که مابین ملت دو کشور وجود دارد؛ اما نمی توان انکار کردکه ایرانیان هم به ما وهم به آنچه که از امریکا میدانند عشق میورزند. مقصود من از ایرانیان عدهٔ اندک افراطیهایی نیست که در پس حفاظ نفوذ ناپذیری از نفرت پناه گرفته اند بلکه ؛با توجه به تجربهٔ محدوم ؛در مورد عموم مردم ایران صحبت می کنم.

ایران کشوری است که بیش از نیمی از جمعیت آن زیر ۲۶ سال هستند که در صورت یافتن فرصتی کشور را بطور حتم به سمت دموکراسی غیرمذهبی هدایت خواهند کرد. اظهار محبت آنها فقط مختص من نبوده است و برای این مدعا می توانم به دانش و شوروشوق آنها درمورد کشورمان اشاره کنم. این علاقه قبل از حضور من وجود داشته و تنها بخاطر من بوجود نیامده بود. اما اگرامریکا به استفاده از الفاظ فتنه انگیز مانند« محور شرارت» و یا بدتر ادامه دهد و از افزایش تحریمات و یا احتمال عملیات نظامی بدون هیچ دلیلی صحبت کند؛ در آنصورت امکان تبدیل یک کشور ناهمگون؛ در حال حرکت به سمت عقاید جدید و در طلب آزادی؛ به یک کشور یکدست ؛ متحد و سرشار از نفرت وجود خواهد داشت. از طرفی با وجود رفتار مشکوک نظام؛ ایران همواره ادعا کرده که به معاهدهٔ عدم گسترش سلاحهای هسته ای ( که از امضاء کنندگان آن است)پایبند بوده و آژانس بین المللی انرژی اتمی ظاهراً موافق این ادعا است. با هر اقدام بدون تفکر و تأمل از جانب ایالات متحده یا اسرائیل امکان خارج شدن ایران از این معاهده وجود خواهد داشت.در حال حاضر بزرگترین نگرانی ایران احتمال حملهٔ اسرائیل به تأ سیسات اصلی هسته ای در نطنز و یا بوشهر است.(باید به این نکته هم توجه داشت که تنها یک هفته مانده به معرفی ایران به عنوان محور شرارت؛ ایران مبلغ ۵۶۰ میلیون دلار برای حمایت از اقدامات امریکا در تقویت افغانهای موافق ایران بر علیه دشمن شناخته شده و مشترکِ طالبان سرمایه گذاری کرده بود).

شون پن

ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۲

( این قسمت از خاطرات با عنوان روز دوم نامگذاری شده اگر چه ظاهراً این قسمت دنبالهٔ ماجرا از بعد از مراسم نماز جمعه در همان روز اول است! /یک زن.)

روز دومملاقات با پسر رفسنجانی

 

شون پن که در زوئن ۲۰۰۵ قبل از انتخابات ریاست جمهوری ایران به این کشورسفر کرده ؛بعد از شرکت در مراسم نماز جمعهٔ تهران خود را برای ملاقات با پسریکی از روئسای جمهور سابق ایران «مهدی رفسنجانی» که مسئولیت ساماندهی مبارزه انتخاباتی پدرش را هم بر عهده دارد آماده می کند.

در رستوران نایب واقع در مرکز شهر تهران نشسته بودیم. در تمام مدت برگزاری مراسم نماز جمعه من ادرارم را نگه داشته بودم.بنابراین بعد از سفارش غذا رفتم که خودم را در دستشویی مردانه خلاص کنم. بر روی در دستشویی به فارسی و انگلیسی نوشته شده بود «مردانه». وارد دستشویی شدم و خوشحال بودم از اینکه فقط ادرار دارم. اگر کار جدی تری در دستشویی داشتم آنوقت چمباتمه زدن سختی در پیش بود؛ درشرایطی که جا لباسی هم برای آویزان کردن کت آنجا نبود. و آن وقت «مردانه» لغت مناسبی به نظر میرسید !

بعد از ناهار با «مهدی رفسنجانی» پسر و مسئول مبارزات انتخاباتی رئیس جمهور دوره های پیشین(وکاندید دورهٔ جدید /م) «علی اکبر هاشمی رفسنجانی» قرار ملاقات داشتیم. او یک مردعادی و تا حدودی قوی هیکلی است. و با فرصتی که بدست آورده بود تا به جای جواب درست و حسابی دادن به سؤالاتمان بر ما پیش دستی کند؛ نسبتاً سرگرم به نظر می رسید. در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم؛ از مقاصد هسته ای ایران ؛ حقوق زنان؛ فرآیند انتخابات و تاریخ تنش مابین دو کشور. تقریباً درتمامی موارد؛ سؤالاتمان را به خودمان بر میگرداندشما کمتر از ما کاندید (ریاست جمهوری/م) دارید .» «شما انرژی هسته ای تولید می کنید.». «نورمن سولومون» روی این جمله متمرکز شد و اشاره کرد به نرخ بالای سرطان در منطقهٔ کوچک حول و حوش امکانات هسته ای ما؛ نورمن اعتراف کرد که شاید ما اشتباه کردیم. رفسنجانی جوان جواب دادما اشتباهات شما را دوست داریممسألهٔ سلاح هسته ای لبخند تمسخرآمیزی بر روی لبانش آورد. «چرا زمامداران امریکایی به اعمال فشار و کنجکاوی در کار ما ادامه می دهند؟ این ایالات متحده بود که سلاح شیمیایی ساخت و به توسط عراقیها بر علیه ده هزار نفر از مردم حلبچه استفاده کرد.»(فقط شش هفته بعد از واقعهٔ وحشتناک حلبچه؛ رئیس جمهور ریگان؛ کاردان خاورمیانه و وزیر امور خارجهٔ وقت؛ دونالد رامسفلدرا نزد صدام حسین فرستاد تا به او اعلام کند که ایالات متحده نام عراق را از لیست تروریستهای خطرناک پاک کرده.جلسهٔ ملاقات با عکس ؛در حال حاضر شرم آور؛ دست دادن رامسفلد و صدام رسمی شد.)

۱۲ بیلیون دلار از سرمایه ایران توسط ایالات متحده بلوکه شده است. رفسنجانی جوان پیشنهاد دادکه ایالات متحده با آزاد ساختن این سرمایه می تواند اولین قدم را برای عادی سازی روابط با ایران بردارد.

سپس چیزی گفت که واقعاً باعث تعجب من شد. او با آرامشی نگران کننده گفتتنها ۴ یا ۵ نفر مخالف سیاسی در حال حاضر در زندان هستند. حتی شما هم شاید به همین اندازه خبرنگار در ایالات متحده در زندان دارید و تعدادی هم تحت خطر و تهدید. مواردی مربوط به حقوق بشر وجود دارد که ما باید حل کنیم. در ایالات متحده هم قدرت در دست شورای نگهبان است.پس خیلی با اینجا متفاوت نیستدر روزهای آتی سخنان رفسنجانی جوان در بوتهٔ آزمایش گذاشته شد. او توازونی را مابین ماهیت مطبوعات آزاد در ایران و آنچه که در ایالات متحده است ایجاد کرده بود. من این موضوع را با جدیت مد نظر داشتم و به مواردی مثل مت کوپر و جودیت میلر و یا ظنی که به رابرت نواک در کشورم بود فکر می کردم.(بر اساس قانون ایران روزنامه نگاران باید در صورت درخواست دولت؛ منبع خبری خود را فاش کنند.بر اساس تصمیم دادگاه عالی کشور ما در سال ۱۹۷۲ همین انتظار عملاً از روزنامه نگاران ایالات متحده میرود.) در حالیکه محتوای تصمیم دادگاه می تواند مبهم باشد؛ امروز میلر بخاطر بر ملا نکردن یک منبع خبری در بازداشت بسر میبرد.

در وضعیتی که هجوم اطلاعاتی با هدف افزایش توجه افکار عمومی مشغول نگهت داشته؛ روزنامه نگاران با مهارتی خاورمیانه ای هر فرصتی را برای گپ زدن با تو می قاپند. و اگر تو آدم پر حرفی نباشی آنوقت است که با نوشته هایشان در ستونها و بلاگ ها مورد بی توجهی و بی اعتنایی قرار خواهی گرفت. در تمام این موارد این غرور و منیت انسان است که بر اطلاعات تأ ثیر می گذارد.

در همان زمان من خودم را با صد ها فرصت مصاحبه با تمام آن کسانی که در لیست مصاحبه شوندگان خبرنگاران بودند مواجهه دیدم. از هر طرف پیشنهاد مصاحبه دریافت می کردم.حتی برای امکان یک مصاحبه با خود رفسنجانی رئیس جمهور سابق وکاندید فعلی؛ با من تماس گرفته شد. اما من به بیشتر این پیشنهادات زیاد علاقه مند نبودم.خبرنگاران زمان زیادی را به دنبال تکرار طوطی وار اطلاعات هستند.آنها مدام در حال دسته بندی مطالب مورد بحث از زوایای متفاوتند: تحلیلگران می گویند که امکان تولید سلاح های هسته ای وجود دارد.سیاستمداران هر گونه علاقه مندی در تولید این سلاح ها را انکار می کنند. بعضی ها اینکار را ضد اصول اسلامی می دانند. سایرخبرنگاران در ایالات متحده این نقل قول ها و شاید سخنان خبرنگاران دیگر را خوانده یا اقتباس کرده و در مقالات خود استفاده میکنند. و ناگهان برداشتهایی بدون مطالعه با حدس و گمانهای معمول تبدیل به یک حقیقت قطعی و خدشه ناپذیر شده ؛ در حجم بالایی منتشر شده و تو را سر درگم می کند. مسائل شفافیتشان را برایت از دست می دهند.؛کاملاً بر روی تشکیلات دارای قدرت تمرکز کرده و قسمت مهم داستان هر سرزمین یعنی مردم آنرا فراموش میکنی.

در این بین؛ در میان مردم زمزمه های جالبی در مورد کسانی است که شجاعت مبارزه با تصویر ثبت شده و رسمی حقیقت را پیدا کرده اند.

اکبر گنجی؛ یک روزنامه نگار شجاع و جستجو گر که یکبار مقالاتی در مورد دست داشتن مقامات رده بالا در ترور مخالفان سیاسی نوشته بود؛ دو روز قبل از رسیدن من به تهران ناپدید شده بود. مردم او را زندانی و یا مرده می دانستند.گنجی پیش از این دوره ای۲۶ ماهه را که از اپریل۲۰۰۰آغاز شده بود بخاطر بیان عقاید سیاسیش در پشت میله ها گذرانده بود.(روز بعد ؛مدافعین حقوق بشر بر ملا کردند که او به زندانی انفرادی در زندان اوین تهران منتقل شده؛ تماس او با خانواده و وکلایش قدغن شده و اعتصاب غذایی کرده که زندگیش را تهدید می کند.)

من به مصا حبه با عباس عبدی؛ یکی دیگر از مخالفان مهم سیاسی که بخاطر نظر سنجی از ایرانیان در مورد ایجاد روابط با ایالات متحده دو سال در زندان به سر برده بود؛ اظهار تمایل کردم. به من گفته شد که عبدی بخاطر شرایط نامطمئن موجود و ناپدید شدن گنجی مصاحبه نمی کند.من شروع کردم به سؤال پرسیدن؛ سؤالاتی بسیار جدی مثل نظر مهدی رفسنجانی از آنچه آزادی مطبوعات در ایران خوانده میشد در مقابل آنچه در امریکا بود .

بعدازظهر روز جمعه ؛بعد از ملاقات با مهدی رفسنجانی؛ قرار بود یک تجمعی در ستاد اصلی مبارزاتی رفسنجانی پدر واقع در الهیه؛ در ارتفاعات پولدار نشین شمال شهر تهران؛ منطقه ای با کا فی شاپ ها ؛ ماشین های زیبا و خانه های شیک و اعیانی برگزار شود. ۴۰ دقیقه طول کشید تا ما از میان شهر شلوغ و پر ازدحام گذشته و به تپه های الهیه برسیم. کنار یک کافه پارک کردیم و به داخل رفتیم.

جایی بود کوچک و کولی وار اما تمیز و با کلاس و همچنین شلوغ. سه تا زن در میز پشت سر ما نشسته بودند. از آنها سؤال کردیم که آیا دوست دارند تا با ما راجع به انتخابات صحبت کنند.آنها با خوشحالی شروع به صحبت کردند ولی بیشتردر مورد مسائلی غیر ازانتخابات. قصد رأی دادن نداشتند؛ مثل اینکه باعث خجالتشان باشد. زنان در این کشور نصف یک مرد به حساب می آیند. مزایای بیمه آنان نصف است. مزایای بعد از مرگشان که دیه نامیده می شود هم نصفه مردان است و شهادت دو زن در یک دادگاه برابر باشهادت یک مرد ارزیابی می شود؛ می توان به راحتی حدس زد که چه کسی دادگاه را می برد؟!

یکی از زنان حاضر که یک آموزگار زبان عربی و۳۱ ساله بود به ما گفتهیچ تغییری ایجاد نشده و هیچ تغییری هم ایجاد نخواهد شد. ما هیچ امیدی به این انتخابات نداریم. خاتمی به ما قول آزادی بیشتر داد ولی من حتی نمی توانم در منزل خود ماهواره داشته باشم. آنها ما را به بازی گرفته اندنا امیدی از دولت محمد خاتمی باعث ایجاد این طرز تفکر میان مردم شده بود.

مردی از میز کناری برای دقایقی به ما ملحق شد. او عنوان کرد که: «این کشور بعد از جنگ عراق و ایران در عزاداری بوده است. ما یک نسل کامل از ایرانیان را از دست دادیم. یک میلیون نفر کشته شدند.اگر قصد شما شناخت کشور ماست پس باید این مسائل را هم مد نظر داشته باشیدمن خوب می فهمیدم: در نبرد ویتنام؛ ایالات متحده ۵۸۰۰۰ نفر را از دست داد.جمعیت کشور ما در آن زمان تقریباً ۲۲۰ میلیون نفر بود که در نتیجه شمار کشته شدگان ۰/۰۲۶ درصد کل جمعیت را شامل می شد.و ما امروز هنوز جراحت ناشی از آن جنگ ر ا حس می کنیم. می توانستم تصور کنم که برای ایران از دست دادن یک نفر از هر پنجاه نفر و دو درصد کامل از کل جمعیت کشور در طول هشت سال جنگ چه حس و حالی دارد. مرد همچنان به صحبت ادامه داد و دربارهٔ وقایع شب پیروزی تیم فوتبال ایران بر بحرین گفتباید خودتون می دیدید. فکر نمی کنم مردم من دیگه بتونن یک همچین شادی رو دوباره تجربه کنن.» (جشن آن شب در خیابانهای تهران به قدری شاد؛ پر رونق و گسترده بوده که پلیس اجازه می دهد تا زنان روسری از سر بردارند و حتی خوردن مشروبات الکلی بطور آزادانه هم گزارش شده.جشن و تساهل پلیس ساعت ۶ صبح روز بعد پایان می گیرد.) مرد جوان از ما بخاطر گوش دادن به صحبتهایش تشکر کرد و رفت تا کاپو چینویش را تمام کند.

دو تا از زنان هم صحبت ما با هم زندگی می کردند. به نظرم آمد که با کنایه به همجنس بازبودن خود اشاره کردند هر چند که مطمئن نیستم درست متوجه شده باشم. از آنجایی که سؤال کردن از دو زن که تازه با آنها آشنا شده ای در مورد همجنس باز بودنشان در اصول اخلاقی من کار یک جنتلمن نیست پس پرس و جو نکردم. من به رعایت قید و بندهای خشکه مقدسی معروفم. ولی به هر حال آنها خود توضیح دادند که زندگی کردنشان با هم توسط خانواده ها و جامعه تأ یید نمی شود. یک زن جوان مجرد می تواند با والدینش ؛ و اگر توانایی داشته باشد شاید به تنهایی زندگی کند ؛ اما زندگی با زن مجرد دیگری باعث حیرت دیگران می شود. به هر صورت هر آنچه که حقیقت زندگی خصوصی این دو زن بوده باشد ؛بدست آوردن «آزادی جنسی» در ایران امری بعید به نظر می رسد زیرا حتی بیان این کلمات در کنار هم بر خلاف قانون مذهبی حکومت جمهوری ایران است.

در میان صحبت ما؛ یک مرد حدوداً ۴۰ ساله که کت و شلواری با پارچهٔ راه راه تیره به تن داشت به رفیق من «ریس ارلیک» نزدیک شد و چیزی در گوش او زمزمه کرد. وقتی مرد مذکور به سر میز خود نزدیک پنجره بازگشت؛ ما از زنان هم صحبتمان برای وقتی که گذاشته بودند تشکر کرده و آنها به سر میز خود بازگشتند. از «ریس» پرسیدماون یارو چی می خواست؟» . ظاهراً طرف چهرهٔ من را شناخته بود و به نظر می رسید که می تواند یک قرار ملاقات با «حسن خمینی» ؛ نوهٔ مرحوم آیت الله خمینی کسی که تصویرش هر کجا که می رفتم خیره به من نگاه می کرد؛ ترتیب بدهد. او همچنین گفت که امکان یک مصاحبه با پدر مهدی؛ علی اکبر هاشمی رفسنجانی را هم می تواند فراهم کند.

ادامه دارد

Read Full Post »

Older Posts »