Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘سهراب سپهری’

سه روز پیش یعنی ۱۵ مهر سالگرد تولد سهراب سپهری بود.فکر کردم به این بهانه مطلبی رو که سالها پیش در جواب یک فراخوان برای بزرگداشت این شاعر نوشته بودم توی وبلاگم بگذارم  تا گریزی  بشه گذرا به سالهایی از زندگیم که با شعر و شاعری گذشت:

به نام آفریننده دلهای پا ک

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیا یید،مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

به کاری که در پیش گرفته ام می اندیشم، من تحصیل کرده رشته مهندسی ، زنی متأهل و دارای یک فرزند دختر که تا کنون جز برای خود ننوشته ام وجز از خود ننوشته ام، هر چند که این بار هم اول برای خود می نویسم و از خود،و به یاد سالهایی که با شعر های شاعر گرانقدر سهراب سپهری سپری کردم و در کنار شعرهای او معنای زیبای زندگی را یافتم:

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

.

.

.

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است.

می دانم که نوشته ام پر از نقصان است و می دانم که در مقابل صاحب نظران زبان شیرین و زیبای مادریم تهی از دانش لازم، ولی تنها چیزی که مراتشویق می کند که بنویسم عشق است و تنها عشق که:

ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس.

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

عشق به اشعار شاعر گرانمایه ای چون سهراب سپهری که از او آموختم نهراسم از مرگ:

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست.

شعر نو را با او شناختم و عجب آنکه هر چند به سراغ شاعران گرانقدر دیگر نیز رفتم چون پدر شعر نو «نیما یوشیج«،ولی نتوانستم آنچه را در شعرهای سپهری یافته بودم در دیگران بیابم.می دانم که من با شناخت اندکم از زبان و ادبیات فارسی،شناختی که تنها بر می گردد به دوران دبیرستان و اگر درست به خاطرم باشد چهار واحد ناقابل ادبیات در دانشگاه، شایستگی قضاوت در اینباره را ندارم ولی آنچه می گویم و می نویسم تنها بیان حسی است نا گفنتی که هیچوقت به قهقرا نرفت.

ساده باشیم .

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،

کار ما شاید این است که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.

شعر هایی که به من امکان داد تا حس ناگفته ام را به یک دوست بیان کنم،دوستی که شاید خود او باشد:

بزرگ بود

و از اهالی امروزبود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

شما بهتر از من میدانید که او که بود و کی آمد و کی رفت و چه کرد؟

من تنها او را از لابلای شعرهایش و کتابهایی چون «سهراب ،مرغ مهاجر» نوشته خانم پریدخت سپهری شناختم.

تا کنون برای همایش و یا بزرگداشتی چیزی ننوشته ام و نمی دانم ک چه بنویسم ، چگونه بنویسم ولی یک چیز را خیلی خوب می دانم و آن این است:

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

وامروز وظیفه خود دانستم به پاس سپاس و بزرگداشت شاعر گرانقدری که چیزها از اوآموختم و به خاطر آن حس زیبایی که با شعرهای او در من تولد یافت چیزی بنویسم هر چند ناچیز اما بر آمده از دل.

فروردین هشتادو دو

Advertisements

Read Full Post »