Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘سفر’

در ادامه پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۱۰

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید.

دیدار من از ایران داشت به پایان می رسید و قرار بود تا با پرواز ساعت ۳و۵ دقیقهٔ صبح روز سه شنبه آنجا را ترک کنم. موزهٔ فیلم ایران از من دعوت کرده بود تا در مراسمی که به افتخارم ترتیب داده بودند شرکت کنم. به دو دلیل این دعوت را پذیرفتم:

اول اینکه؛ من احترام عمیقی برای افراد با استعداد وخلاقی قائل هستم که در صنعت فیلمسازی ایران فعالیت می کنند و خیلی از این افراد به این مراسم دعوت شده و یا سایر برنامه های خود را به منظور شرکت در این مراسم متوقف کرده بودند. علاوه بر این؛ شرکت در این مراسم راهی بود برای رهایی از مزاحمت های رسانه ها که امیدوار بودم بدین ترتیب از دنبال کردن من تا فرودگاه منصرف شوند. پس راهی شدم. در مسیر منتهی به موزه در حالیکه از زیر درختان پارک ملت می گذشتیم؛ رادیو اعلام کرد که چند نفر مرتبط با بمب گذاریهای روز قبل دستگیر شده اند اما به جزئیات اشاره ای نشد. ساعتی بعد من در موزهٔ سینما در حال بازدید و دریافت جام افتخار بودم.

بعد از مراسم به هتل بازگشتم تا چمدانهایم را ببندم. جمعیت اندکی متشکل از جوانان علاقمند به سینما در لابی هتل منتظرم بودند؛ به گمانم مراسم موزهٔ سینما از تلویزیون تهران پخش شده بود. راهم را با کمکِ از روی محبتِ کارمندان هتل از میان جمعیت باز کرده و به اتاقم رفتم. درست بعد از نیمه شب و در مسیر فرودگاه بود که به یاد دختر ۱۴ ساله ام افتادم که جشن فارغ التحصیلیش از مقطع متوسطه قرار بود تا روز بعد برگزار شود. بخاطر بمب گذاریها؛ فرودگاه و کشور در وضعیت بسیار اضطراری قرار داشتند و اگرمن به هر علتی پروازم را از دست میدادم؛ به مراسم دخترم هم نمی رسیدم؛ بنابراین داشتم عصبی و نگران میشدم.

ماشین حامل من با کمی فاصله از مکان پیاده شدن مسافران فرودگاه توسط پلیس متوقف شد.اگر چه به نظر می رسید که از آن محدوده به بعد همه به آهستگی حرکت می کردند. بالاخره وارد فرودگاه شدم و کیفم را که جام اهدائی موزهٔ سینما در آن قرار داشت بر روی دستگاه فلز یاب گذاشتم. مسئولین فرودگاه کیف را باز کرده و جام را از آن خارج کردند؛ در حالیکه مانند گوریلی که به یک توپ فوتبال نگاه می کند به آن نگاه می کردند؛ و با خود می گفتنداین شیء عجیب چیه؟». جام را سر و ته کرده و چرخاندند و حتی یکی از آنان آنرا مثل چماق در دست گرفت. و درست هنگامی که احتمال ضبط و توقیف آن میرفت؛ نگاهی به من انداخته و ناگهان من را شناخت و از ژست چماق بدست خارج شد. پرسیدهاشمی؟» به عکس من از ملاقاتم با هاشمی رفسنجانی که در روزنامهٔ روز قبل چاپ شده بود اشاره می کرد. دوباره گفتهاشمی؟» سری تکان دادم و گفتمبله؛ من همونیم که عکسم در روزنامه با هاشمی چاپ شدهجام را با دقت در کیف من برگرداند و زیپ آن را بست.من در راه فرانکفورت بودم تا از آنجا به سانفرانسیسکو پرواز کنم. فقط زمانی که پرواز من در سانفرانسیسکو به زمین نشست مطمئن شدم؛ نوشته ها و عکسهایم بدون توقیف شدن به منزل خواهند رسید.

حدود نیمه شب ِروز بازگشتم از تهران بود که دیگرخستگی پرواز من را از پای درآورد؛ اما زنگ ساعت بهم ریختهٔ بدنم ۴و ۳۰ دقیقهٔ صبح روز بعد به صدا درآمد. از خواب برخاستم و به آشپز خانه رفتم؛ تلویزیون را روشن کرده و شروع کردم به عوض کردن کانالها و بر روی بر نامهٔ صبح بخیر امریکای CNN با اجرای «سُلداد اُ برایان» متوقف شدم. او با موهایی که بسیار دقیق آرایش شده بود؛ناخنهای مانیکور شده؛ خط لب و ریملی چشمگیر گزارش داد که من در حال حاضر از طرف سانفرانسیسکو کرونیکل در تهران به سر می برم در حالیکه من در آشپزخانهٔ منزلم در کالفرنیای شمالی نشسته بودم.او ادامه داد که: اگرچه با من در بسیاری از مسائل مخالف است اما به نظر میرسد که من مردی متفکر و مطلع هستم( نه تأیید میکنم و نه تکذیب).

بعد همانطور که صحنه هایی از فیلم خروجم از موزهٔ سینما ی ایران نمایش داده میشد؛ او اظهار کردکه به نظر میرسد من در حال بازی کردن نقش یک خبرنگارم. در حالی که جذب سطح بستهٔ بصیرت انسانی شده بودم؛همزمان متحیر از قدرت تصور او بودم که می توانست مابین هنرپیشه بودن و تصورِ بازی کردن نقش یک خبرنگار ارتباط برقرار کند؟ متوجه که هستید؟

در حقیقت؛ نواری که CNN در حال پخش کردنش بود بعد از انجام وظایف رسمی من در ایران ؛ در اصل هنگام حرکت من به سمت فرودگاه ضبط شده بود و هیچ ارتباطی با نقش خبرنگاری من؛ واقعی یا غیر واقعی؛ نداشت. مسأله به همین جا ختم نشد؛گویندگان بر اساس فرضیات نادرستی که به دنبال هم ردیف می کردند من را دارای احساس ضد امریکایی و موافق ایرانیان معرفی کردند.

در حالیکه موضع گیریی حاکی از بی اعتناعی و حملاتی سبکسرانه و پیش پا افتاده به من؛ می تواند یک دعوا و مرافعه کم اهمیت در مورد جزئیات زندگی یک هنر پیشهٔ هالیوودی قلمداد شود؛ اما گزارش تعداد کشته شدگان و هدف از جنگ چنین به نظر نخواهد رسید.نمی توانم جنبهٔ طنز آمیزه این رویدادها را نادیده بگیرم: من به تازگی بعداز چند روز اقامت درکشوری که به وضوح مطبوعات آزادی ندارد. کشوری که اطلاعات در آن کنترل و محدود شده و بر اساس نیاز و اهداف صاحبان قدرت تغییر شکل می یابد به کشور خود بازگشتم؛ جایی که مطبوعات آزاد داریم. و اینجا در امریکای من با مطبوعات آزادش گزارش داده میشود که من هزاران کیلومتر دورتر از آشپزخانه ام واقع در کالیفرنیای شمالی هستم.

گرچه دولت ایران تلاش بی وقفه ای را انجام می دهد تا مردم را در تاریکی و نا آگاهی نگهدارد؛ اما کافی است تا نگاهی به دنیای پیرامون ودرک خودمان از این فرهنگ قدیمی و درحال حاضر بسیار سنتی و محافظه کار بیندازیم. تمام آنچه که ما از ایران میدانیم بر گرفته از منابع گستردهٔ خبری است.اما وقتی منابع خبری قادر نیستند تا اطلاع دقیقی از موقعیت فیزیکی یک هنرپیشهٔ خبرنگار ارائه دهند؛ آیا می توان به صحت اطلاعاتی که از ایران ارائه می دهند اطمینان داشت؟و اینجا تنها صحبت از صحت اطلاعات است؛ نه تعبیر دلبخواه آن!

بیش از ۱۸۰۰ جوان امریکایی در جنگ عراق و افغانستان کشته شده اند؛ بیشتر از ۱۰۰۰۰نفر معلول و مجروح شده اند. تعداد بیشماری از پیمانکاران و کارگزاران از بین رفته اند و نیروهای امداد رسانی جان خود را از دست داده اند. کارکنان سازمان ملل در کامیونی بمب گذاری شده با زندگی وداع کرده اند و البته به این آمار باید تعداد نا گفته و نا معلومه شهروندان کشته شده در جنگی که نه بر اساس عقیده بلکه بر اساس ترس توجیه می شود را نیز اضافه کرد. به نظر میرسد که ملت ما تحت سلطهٔ طلسمی هستند که شجاعت را در خشونت می داند وتمام اخبار پوشش داده شده در تلویزیون و روزنامه ها؛ چه خبرهایی که پروسهٔ تعبیرات خبرنگاری را طی کرده و چه آنهایی که حتی کنترلهای بیشتر را از سر گذرانده و تحت ویرایشهای محدود کننده که جزء لاینفک ماهیت رسانه ها است قرار میگیرند؛ همگی در جهت تقویت این افسون و طلسم هستند. و اگرچه در حال حاضر اين ایران است كه بخاطر مجادلهٔ هسته ای مرکز توجهات قرار گرفته؛ اما ما باید توجه داشته باشیم که رقابتی ترین و زیانبارترین مسابقهٔ تسحیلاتی اینجا در وطن ما بین آزمایشگاههای Livermore و Los Alamos در جریان است.این حقایق بیش از همه ارزش و اهمیت گزارش صادقانه و دقیق را در مورد تمام جنبه های مناظرات و مجادلات جهانی به ما گوشزد می کند.

وقتیکه به پایان نوشتن این مجموعه نزدیک می شدم؛ در لندن به سر می بردم. پنج شنبه صبح؛ هفتم جولای بود. تمام شب را به نوشتن گذرانده بودم و عجله داشتم تا تاکسیی به مقصد ایستگاه قطار بگیرم؛ قرار بود تا برای شرکت در جشن عروسی یک دوست به پاریس بروم. از در هتل خارج شدم و از دربان خواستم تا یک تاکسی صدا بزند. صدای نخراشیدهٔ آژیر خطر از تمام ساختمانهای اطراف به گوش میرسید.

پرسیدمچه خبره؟»

دربان گفتیه انفجار رخ داده


مقامات می گویند: «ما اصلاحات لازم داریم ؛ نه انقلاب»

در عصر روز پنجم در تهران؛ به هتل بازگشتیم و در نشستی با معاون وزیر و سخنگوی وزارت امورخارجه؛ حمیدرضا آصف؛ شرکت کردیم. او رفتار خوبی داشت و بهتر از هرغربی می توانست سخنرانی کرده و با کنایه منظور خود را برساند. فردی دوست داشتنی و باهوش که بسیار رُک و صریح مینمود. او اظهار داشت کهایران قصد ندارد تا یک مسابقهٔ تسلیحاتی در منطقه براه بیندازد. اگر مدرکی دال بر دنبال کردن چنین نیتی وجود دارد؛ ارائه دهید. شما دربارهٔ عراق صحبت می کنید که توسط یک دیکتاتور احمق نابود شده است.ما در این مورد تحت فشاریم ولی بهتر میدانیم یک سیاست بی طرفانه را دنبال کنیم. از طرفی از حضور نیروهای ایالات متحده در عراق خوشحالیم و اگرچه با ترک این نیروها؛ رابطهٔ ما با عراق صد در صد بهبود نخواهد یافت اما رابطهٔ دوستانهٔ جدیدی بین ایران و عراق برقرار خواهد شد. بهتر است تا در صورت پايان شورش های داخلی ایالات متحده عراق را ترک کند؛چون در غیر اینصورت ما قصد را بر ماندن بدون علت موجه می دانیماوافزوددموکراسی در کشور رو به افزایش است.

خیلی صریح باید اذعان کنم که علت آنکه رئیس جمهور بوش از ایران به عنوان «محور شرارت» یاد می کند بخاطر مسالهٔ نفت نیست بلکه از تأثیر ایران بر تمام کشورهای اسلامی منطقه خبر دارد. به کشور ما نگاه کنید. مردم در زمان ریاست جمهوری خاتمی یاد گرفتند تا احساسات و افکار خود را در مورد جایگاه و موقعیتشان بیان کنند و حالا یک هفته مانده به انتخابات ببینید آنها چه می کنند؟( اشاره به حمایت احتمالی امریکا از سازمان مجاهدین خلق وتلویحاً اشاره به دخالت این سازمان در بمب گذاریها با هدف تحریم انتخابات

از او در مورد آزادی مطبوعات پرسیدیم؛ اما او از دنبال کردن جر و بحث با صحبت در مورد مسئولین امنیتی حاضر در تظاهرات آنروز اجتناب کردمی دونید گاهی مأموران پلیس در سطح پایینی از سواد و تحصیلات قرار دارند و شما هم با کسی که رفتار اشتباهی داشته برخورد کرده ایدریس ارلیک از این جواب برآشفته شد و بلافاصله گفتتعداد کسانی که وجود مجوزهای ما را در تظاهرات نادیده گرفتند حدود ۲۰ نفر بودند ؛ و بی شک می توان این تعداد را نمایندهٔ رژیم دانست

آصفی پاسخ داد کهمن در آنجا حضور نداشتم پس نمی توانم در این باره صحبت کنم. ما باید صبور باشیم.اصلاحات زود هنگام می تواند باعث بروز واکنش منفی شود. شما امروز شاهد بمب گذاریها بودید؛ و ما انتظار ادامه یافتن این بر خوردها را داریم. این فرآیند باید یا به آهستگی پیش برود و یا باید بکل متوقف شود. ما اصلاحات می خواهیم ؛ نه انقلاب

شون پن

پایان

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۹

روز پنجمبازگشت به خانه بعد ازیک بمب گذاری پیش از انتخاباتی

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید .

برای شون پن از سر گذراندن تشریفات اداری و کاغذ بازیهای لازم به منظور دیدار از ایران در ژوئن(۲۰۰۵)؛ درست یک هفته قبل از انتخابات ریاست جمهوری در این کشور؛ به راحتی میسر نشد اگر چه خارج شدن از این کشور به مراتب مشکلتر مینمود.

بمب در میدان امام حسین واقع در مرکز تهران منفجر شده و تعداد کشته شدگان از یک تا بیست نفر گزارش شده بود.ظاهراً؛ این بمب از نوع خیلی پیچیده و حرفه ای نبود. اگر چه از قرار معلوم چهار انفجار مشابه در اهواز با بیش از سی نفر قربانی کار افراطی های کار کشته ای بود که البته در این موارد بیشتر از همه سازمان مجاهدین خلق با علامت اختصاریه MKO)MEK هم نامیده می شوند)مورد ظن شدید بودند.تمام کسانی که با آنها صحبت کردم: چه دولتی و چه غیر دولتی؛ اتفاق نظر داشتند که بمب گذاریهای تهران و اهواز با هدف ترساندن مردم از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفته است. سازمان مجاهدین خلق؛ که در دههٔ ۶۰ تشکیل شده؛ در زمان رژیم شاه مخالف روابط ایران و امریکا بوده و در ترورشهروندان و نظامیان امریکایی شرکت داشته است. در ادامهٔ جنگ قدرت قبل از بازگشت خمینی به ایران و بمب گذاریهایی که جان بیش از ۲۰۰۰ نفر را گرفت؛ رهبر این سازمان به عراق تبعید شد.از آن زمان تا کنون ؛آنها برای مشروعیت بخشیدن به سازمان خود تبلیغات کرده و حمایت اعضای محافظه کار کنگرهٔ ایالات متحده را با فراهم آوردن اطلاعات نامطمئنی در مورد برنامهٔ هسته ای ایران بدست آوردند.خبر نگاران معتبر و شناخته شده نشریات مختلفی از جمله تایمزِ لندن و نیوزویک گزارش کردند که ارتباطCIAوMKO باهم در حال افزایش است. و ترس از آن می رود که این سازمان با برنامه ریزی قبلی در حال ارائهٔ اطلاعات غلط در مورد ایران باشد همانطورکه اخیراً فاش شده است کنگرهٔ ملی عراق چنین نقشی را در عراق بازی می کند.

بعنوان ملاک قضاوت بد نیست که بدانیم؛ ایران حدود ۶۸ میلیون نفر جمعیت دارد که از این تعداد کمتر از ۴ درصد عرب هستند؛ حدود نیمی از جمعیت فارس هستند و مابقی را گروههای مختلف بسیاری تشکیل می دهند از جمله ۲۵۰۰۰ نفر یهودی – بیشتر ازهر کشور دیگری درمنطقه بجز اسرائیل.

به خبرنگاران اجازهٔ بازدید از صحنهٔ بمب گذاری داده نشد.هر کدام از آشنایان ما که تلاشی دراین زمینه کرده بودند دستگیر شدند.بنابراین ما به این نتیجه رسیدیم که ارزش ندارد تنها برای چند ثانیه نگاه انداختن به باقی مانده های نیم سوختهٔ محوطهٔ بمب گذاری شده شب را در زندان سپری کنیم.

پس به طبقهٔ بالا رفتم؛ با همسرم تماس گرفتم و اتفاقات آن روز را برایش تعریف کردم. از جریان بمب گذاری ناراحت بود؛ اما چون به وقت ایالات متحده موقع ناهار بود و او در حال پختن غذا؛ پس حرف را عوض کردم و گفتممعلوم هست چیکار داری می کنیو سعی کردم تا باگفتن حرفهای احمقانه ای مثل« من اون بمب های لعنتی رو کار نذاشتم» از صحبت راجع به جزئیات طفره بروم.

بعد از مکالمه با همسرم به سراغ انبوه نامه هایی رفتم که هر روز از زیر در به اتاقم انداخته میشد.یکی از این نامه ها در مورد رویداده مهمی صحبت می کردآقای پن؛ روز پنج شنبه ۰۶/۱۴ در ساعت ۵ بعد از ظهر؛ یک جلسهٔ انتخاباتی بزرگ از طرف طرفدارانِ دکتر معین در استادیوم دانشگاه تهران برگزار می شود و بر اساس اخبار محرمانه ای؛ گروه انصار حزب الله تهدید به حمله به این استادیوم کرده اند.فکر می کنم این فرصت خوبی باشد تا شما این اخبار را پوشش دهید.برای امنیت ما لطفاً با کسی در مورد این پیغام صحبت نکنیدپیغام امضاء نشده بود و من قبل از خوابیدن تمام اتاقم را برای پیدا کردنِ دوربین و یا میکروفونهای مخفی جستجو کردم. آنشب خواب دیدم: که در راه پلهٔ هتل لاله به دوران کودکی بازگشته ام؛ در دستم یک لولهٔ آزمایش حاوی اسید هیدروژن داشتم.حدود دو؛ سه سانتیمتر از نوار منیزیم را داخل لوله انداختم و سر یک بالن را بالای دهانهٔ لوله قرار دادم.بالن با هیدروژن پر شد. آنرا روی پله گذاشتم و نی کبریت داری را که در انتهای بالن قرار داشت برداشتم و آتش زدم؛ آتش به بالن رسید و ناگهان منفجر شد؛ من از خواب پریدم!

ساعت ۹ صبح بود و برای رفتن به ستاد انتخاباتی «معین» وقت زیادی نداشتیم.دکتر مصطفی معین نامزد انتخاباتی دانشجویان بود.وزیر پیشینِ آموزش و درمان و از اصلاح طلبانِ اصلی. او در آن زمان مشغول مبارزات انتخاباتی در استانها بود اما سخنگو و مشاور کلیدیِ او؛ الهه کولایی؛ برای ملاقات با ما موافقت کرده بود. به محض رسیدن به ستاد انتخاباتی متوجه شدم با وجودیکه تنها هشت نفر کاندید انتخابات ریاست جمهوری بودند و با وجود بمب گذاریهای اخیر که حتی وزارت امور خارجه هم بر ارتباط آنها با انتخابات اذعان داشت ولی در کمال تعجب هیچ پیش بینی امنیتی برای نامزد اصلی( چنانچه گفته میشد) در نظر گرفته نشده بود. ما مستقیم به داخل ساختمان هدایت شده و با کولایی به صحبت نشستیم.او اولین نمایندهٔ زن مجلس بود که با وجود تهدید به ضرب و شتم توسط سایر نمایندگان زن مجلس به شرکت در جلسات بدون پوشیدن چادر مشروعیت قانونی داد. او دقت داشت که خود را به عنوان سخنگوی دکتر معین معرفی کند. می گفتتساهل و شکیبایی در جامعهٔ ما لغت جدیدی است و موانع فرهنگی؛ اقتصادی و اجتماعی بر سر راه اصلاحات قرار دارند».

از او در مورد علت برتری تعداد زنان فارغ التحصیل از دانشگاهها نسبت به مردان و همچنین تسلط ۷۵ درصدی آنان در بدست آوردن کرسی استادی پرسیدماز دو جهت می توان به این سؤال پاسخ داد. اول اراده و تحمل زنان ایرانی است اگر چه باید توجه داشت که مردان با حقوق ۱۴۰ دلار در ماه وارد بازار کار می شوند و بنابراین برای تأمین خانوادهٔ خود ناگزیر از کار کردن بوده و قادر به شرکت در دانشگاه به میزان زنان نیستنددرست مثل حمید رضا آصف؛ سخنگوی وزارت امور خارجه؛ کولایی هم معتقد است که اصلاحات باید آهسته انجام گیرد.او همچنین به حوزهٔ نفوذ طولانی تندروها احترام گذاشته و معتقد است که شکیبایی زیادی برای ایجاد اصلاحات لازم است.

در ترافیک بعد از ظهر از میان شهر گذشتیم تا به محل ملاقات با «حسن پوش نگار» واقع در مرکز ملی مطالعات و ارزیابی افکار عمومی برویم.این مرکز وظیفهٔ نظر سنجی از افکار عمومی بر روی تمامی موضوعات؛ از حمل و نقل عمومی گرفته تا انتخابات ریاست جمهوری را بر عهده دارد. او از مورد اعتمادترین نظر سنج های سیاسی است. واما بر اساس آمار او از روزهای قبل از انتخابات و صرفنظر از اینکه مهارت کاریش تنها دردسر و مزاحمتی توسط رژیم تلقی شده باشد یا خیر؛ هیچ کدام ازچهارکاندیدای برتر شانسی برای تصاحب سمت ریاست جمهوری نداشتند.آمار و ارقام در آن زمان نشان میداد که هاشمی رفسنجانی۳۰ درصد؛ محمد باقر قالیباف ۲۱ درصد؛ معین ۱۵ درصد و علی لاریجانی ۱۴.۵ درصد از آرا را به خود اختصاص داده بودند. در حقیقت حتی یک نفر در تمام مدت دیدار من از ایران اشاره ای به امکان ریاست جمهوری و یا رأی دادن به محمد احمدی نژاد؛ مربی پیشین بسیجی که در انتخابات دور دوم۲۴ژوئن رفسنجانی را شکست داد و امروز رئیس جمهور ایران است؛ نداشت.

اگر چه رژیم محمد خاتمی نتوانست قوانین استانداردی برای آزادیهای اجتماعی وضع کند اما مردم در هشت سال ریاست جمهوری خاتمی در محیطی زندگی کردند که صبر و شکیبایی در مقابل افکار و رفتار اصلاح طلبانه افزایش یافته بود. با انتخاب احمدی نژاد امکان دارد حتي این شبح آزادی هم از میان برود.؛ و این مسأله من را برای مردمی که ملاقات کردم و صورتهای امیدواری که دیدم نگران می کند.

وقتی اخیراً بانوی اول امریکا؛ لورا بوش؛ از افغانستان دیدار کرد؛ این کشور را مکانی کم نظیر توصیف کرده بود. ایران هم مکان کم نظیری است.و من نمی توانم از فکر دانشجویانی؛ که درمحوطهٔ دانشگاه تهران ملاقات کردم و احترام عمیقی برای اجدادشان بعنوان پایه گذاران اصلاحات قائل بودند؛ خارج شوم.

فقط می توانیم امیدوار باشیم تا اصالت کم نظیر تمدن پارسي با دادن آزادی انتخاب به افراد بجای به سلطه در آوردن معنوی آنها حفظ شود.

در نتیجهٔ انتخاباتی که بسیار سؤال برانگیز بود؛ معین به عنوان یک اصلاح طلب در بیانیه ای به هموطنانش هشدار دادخطر فاشیسم را جدی بگیرید که نتیجهٔ این طرز تفکر حرکت به سوی نظامی گری و خفقان سیاسی و اجتماعی خواهد بود

ادامه دارد


Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۸

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید.

دانشجویان ایرانی از به سخره گرفتن ملاها هراسی ندارند

بعد از فرصت کوتاهی که تنها به عکس انداختن با هاشمی رفسنجانی گذشت؛ به دانشگاه تهران که یکشنبه ها از روزهای شلوغ و پر فعالیت آن است رفتم. وقت ناهار به محوطهٔ دانشگاه رسیدیم. دانشجویان زیادی درحال رفت و آمد؛ ناهار خوردن و خندیدن بودند. با یک گروه کوچک ؛شامل یک مرد و دو زن جوان؛ برخورد کردیم که بر روی نیمکتی نشسته بودند.پرسیدممیشه با هم صحبتی داشته باشیم؟» با شنیدن صدای ما به زبان انگلیسی ؛مرد جوانِ خوش سیما و لاغر به سمت ما برگشته و پرسیداهل کجایید؟» گفتمایالات متحدهٔ امریکا». در جوابم گفت:« The big evil؛ درسته؟» به وضوح در حال مسخره کردن ملاها بود که امریکا را شیطان بزرگ (Great Satan) و بریتانیا را شیطان کوچک (Little Satan) می نامند.

مرد جوان آریا نام داشت؛ ۲۱ ساله و دانشجوی لیسانس در رشتهٔ علوم سیاسی. ازاو دربارهٔ نیاز های خود و همسن و سالهایش پرسیدم.

« جوانان در ایران به آزادی و احترام به حقوق فردی نیاز دارن. … ما دموکراسی می خوایم و زمان طولانی را برای ایجاد پایه و اساس دموکراسی باید صرف کنیم …. فکر می کنم مشکل بزرگ ما در ایران مذهب است.مردم بسیار مذهبی هستند و این مشکل بزرگیه چون در اعماق قلبشون احساس خاصی نسبت به مذهب دارن که باعث میشه بعضی اعمال غیر معقول ازشون سر بزنه؛ فکر می کنم. … بايد جدایی بین دين و سیاست باشه. … (در چند سال گذشته) چیزهای زیادی عوض شده؛ مردم فهمیدن که می تونن عقاید خودشون رو بیان کنن ؛مهم نیست که عقایدی متفاوت از دیگران داشته باشن واين خوب هم هست؛ همه شروع کردن به بیان احساسات و اعتقاداتشون. اما همونطوری که می دونین ما زندانیان سیاسی زیادی داریم و این یک مشکل بزرگه. …همیشه یه خط قرمزی وجود داره که نباید از اون گذشت. اما من فکر می کنم دموکراسی و دانش مردم باید به تدریج و قدم به قدم افزایش داده بشه. …در حال حاضر اوضاع جامعه خوب نیست؛ بیماریهای روحی زیاده و همینطور مسائل زیاد دیگه ای. آدم همیشه مجبوره عشقشو پنهان کنه؛همه چیز رو پنهان کنه؛ مجبوره ماسک بزنه تا بتونه شغلی داشته باشه؛ برای داشتن همه چیز باید ماسک زد؛ ماسکهای متعدد. در هر جا باید ماسکت رو عوض کنی و ماسک دیگری بزنی

در مورد جوانهایی که با این نظرات تو موافق نیستن چی فکر می کنی؟

« اونا تحت تأثیر اثرات نادرست مذهبن؛ فکر می کنن مذهب بخصوص اسلام فقط یعنی جنگیدن؛ یعنی جنگیدن با همه؛ با هر کی که مخالفشون حرف بزنه و باورها و افکارشون رو قبول نداشته باشه و این به نظر من عقیدهٔ نادرستیه. آدم می تونه عقاید و باورهای خودش رو داشته باشه و با دیگران زندگی کنه

ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۷

تظاهرات کم و بیش به خشونت گراییده بود اگر چه بیشتر؛ یکسری درگیریهای پراکنده در بین جمعیت به چشم میخورد تا یک برخورد و درگیری سراسری. گفته میشد یکی از زنان که مورد ضرب و شتم قرار گرفته؛ حجابش را از سر برداشته بوده.

مسألهٔ حجاب بسیارجدی است و به این راحتی نمی توان آنرا نادیده گرفت اما زن مورد نظر به دستور ضاربش برای پوشیدن حجاب اعتنایی نمی کند و می گویدتو اون رو از سرم کشیدیو با شجاعتی بسیار به اعتراضش ادامه می دهد.

(در اینجا پن با بیان این جملهTake that, wardrobe malfunction در داخل پرانتز با طنز به جریان ژانت جکسون و جاستین تیمبرلن در جشن سالانهٔ سوپر باول درسال ۲۰۰۴ اشاره میکنه که جاستین درانتهای مراسم تکه ای از لباس ژانت را میکنه و سینهٔ راست او را به نمایش می گذاره اما این قضیه برای جلوگیری از منازعات قانونی بعنوان عملی خلاف عرف؛ به عنوان wardrobe malfunction نامیده و البته معروف میشه! من معادل فارسی برای بیان منظور پن پیدا نکردم/م)

به صورتی که داستان برای من نقل شده ضارب؛ ناتوان از مجادله با او به انجام وظیفه اش برای کنترل کردن جمعیت ادامه می دهد. نمونه ای مثال زدنی ازاین واقعیت که شجاعت یعنی قدرت.

به محض اینکه مریم به داخل جمعیت بازگشت تا ریس و نورمن را پیدا کند؛ پلیس شروع به دستگیری خبرنگاران کرد. در آنروز تقریباً سی خبرنگار به زندان انداخته شدند. من یکی از این خبرنگاران معروف را دیدم و باید اعتراف کنم که این خبرنگار غربی چپ گرا به من پیشنهاد داد که کاری کنم تا دستگیر شوم. او معتقد بود در این صورت یک داستان عالی خواهیم داشت. خب این روش بازی آنهاست؛ درسته؟

مریم بهت زده و تنها بازگشت؛ نتوانسته بود ریس و نورمن را پیدا کند.سعی کرد تا با تلفن همراه او تماس بگیرد اما وزارت اطلاعات دستگاههای متوقف کردن امواج رادیویی را بکار انداخته وتمام سیگنالهای تلفن همراه در محدودهٔ تظاهرات خاموش بودند. بدون مقصود خاصی و تنها به منظور گرفتن چند عکس دیگر به او گفتمبعداً آنها را پیدا می کنیم. من می خوام سعی کنم تا بلکه دوباره بین تظاهرات کنندگان برگردم

راهمان را با زور از بین جمعیت برای گذر از خیابان باز کردیم. دو زن مسن با چادر از کنارمان گذشتند در حالیکه با نجوا به من گفتندما ملا ها رو نمی خوایم؛ فقط مجبوریم تظاهر کنیم که می خوایم» و در بین جمعیت ناپدید شدند. من و مریم درحالیکه سپر ماشینها به پاهامون فشار می آورد بالاخره شانه به شانه و مارپیچ وار از بین جمعیت و ماشینها گذشته و داخل ازدحامی شدیم که ۱۲ متری با مرکز تظاهرات فاصله داشت. ناگهان صدا ها رساتر شدند؛ واقعاً رسا. یک سری از نیروهای یونیفرم پوش پلیس شروع کردند با باتوم به زدن گروهی از مردم که ما هم جزوشان بودیم. مردم سراسیمه جیغ میزدند دیوارهای انسانی هر چهار طرفمان را احاطه کرده بودند و به سختی می شد حرکت کرد. مطمئناً به نظر میرسید که کسانی در زیر دست و پای دیگران مانده باشند ولی تا آنجایی که من میدانم چنین اتفاقی نیفتاد. اگر چه اتفاق دیگری درتضاد با اصول تعریف شدهٔ زورگویان افتاد: زنی در میان جمعیتِ هراسان بود که دستش را به سمت من دراز کرد و من آنرا گرفتم و ما یکدیگر را در آن هرج و مرج حمایت کردیم.تمام این وقایع در کمتر از ۴۰ ثانیه اتفاق افتاد اما در پایان؛ اعمال زورنیروهای پلیس تنها منجر به یک تماس غیر قانونی میان یک زن و مرد شده بود!

ما بلافاصله بعد از اینکه نیروهای پلیس عقب نشینی کردند؛ از هم جدا شدیم.

جمعیت کم و بیش پراکنده شدند. به سمت دیگر خیابان بازگشتم و بالاخره با ریس و نورمن؛ که آنها هم همان موقع با زور از محل تظاهرات رانده شده بودند ملاقات کردم. بعنوان یک چهرهٔ سینمایی در خیابان بسیار مورد توجه قرار گرفته و از آنجایی که احساس میکردم به طرز نامناسبی در گیر شده بودم پس در حالیکه نورمن و ریس همچنان در پیاده رو مشغول مصاحبه بودند؛ من؛ بابک و همسرش سریع سوار ماشین شدیم. آنها من را به هتل رساندند که در آنجا منتظر بازگشت نورمن و ریس ماندم.

عصر آنروز در یک رستوارن آسیایی به نام مانسون در قسمت آلامد شهر شام خوردیم. از قرار معلوم تعدادی از خبرنگاران شاهد توقیف دوربین و کارت خبر نگاری من بوده و گزارش داده بودند که من مورد ضرب و شتم قرار گرفته ام. نگران خانواده ام بودم که این خبرهای تحریف شده را می شنیدند؛ پس یک تلفن همراه قرض کرده و با منزل تماس گرفتم. بعد از این تماس بود که شخصی از اعضاء ادارهٔ پلیس با ما تماس گرفته و بخاطر آنچه اتفاق افتاده بود عذرخواهی کرد. اما در حالیکه آنها پای تلفن از من عذر خواهی میکردند یک خبرنگار ایرانی؛ که در صحنه دستگیر شده بود بر اساس گزارشات عصر همان روز بخاطر اعتراض به توهین لفظی و بد رفتاری با او و سایر خبرنگاران بازداشت شده؛ در زندانشان مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود.

ساعاتی بعد از این گزارشات و در حالیکه من از آسیب ندیدن خود در مقايسه با آنان شرمسار بودم؛ تمام سی خبرنگار آزاد شدند.

تازه درخواست صورتحسابِ شام را کرده بودیم که یک تماس تلفنی مهم به تلفن همراه مریم شد. برای دریافت واضحتره سیگنال؛ مریم به خارج از رستوران رفت و بعد با عجله و خبر جدیدی بازگشتدر تهران بمب گذاری شده»

به گمانم باید دوباره با منزل تماس میگرفتم.

فردا: در راه خانه.


ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۵

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

مریم؛ مترجم طرف قراردادمان؛ و بابک؛ یکی از دوستان «ریس ارلیک» از سفر اول او به ایران در سال ۲۰۰۰؛ ترتیبی دادند تا در منزل «ژانت شرپنزیلپورکمال» ؛ وابستهٔ فرهنگی سفارت آلمان در تهران ؛برای مهمانی شام یکدیگر را ملاقات کنیم. بنا به درخواست من فیلم سازان و هنر پیشگان مطرح سینمای ایران از جمله کارگردانان به نامی چون کیارستمی و داریوش مهرجویی هم دعوت شده بودند. اگر چه کیارستمی در سینمای بین الملل بسیار مورد ستایش و تحسین قرار گرفته بود اما من در نهایت خجالت با فیلمهای او و سایر میهمانان آشنایی نداشتم.(در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که من با فیلمهای جان فورد هم نا آشنا هستم و سینما شناس خوبی نیستم.) ما کمی در مورد سانسور و تأثیر آن برروی فیلم سازان ایرانی صحبت کردیم. برای من توضیح داده شد که چون سرمایه گذار اصلی فیلمها دولت است؛ بسیاری از کارهای فیلمسازان به راحتی توقیف می شوند و از این گروه تنها خوشانس ها به فستیوالهای بین المللی فیلم راه پیدا می کنند. ارائهٔ فیلمنامه های پیشنهادی به مأموران سانسور دولت قبل از تولید اجباری است. یک کارگردان جوان با وجود توقیف زود هنگام فیلمش همچنان در حال گذراندن مراحل ساخت آن در تهران بود. او توانسته بود تا با یافتن یک سرمایه گذار مستقل در مسیر خود به حرکت ادامه دهد.از او در مورد مداخله و مزاحمت از طرف دولت درهنگام فیلمبرداری از صحنه ها پرسیدم. در حالی که می خندید گفتزیاد نه؛ فقط بسیجی ها هنرپیشهٔ زن نقش اصلی فیلمم رو حسابی کتک زدند» و در حالی که لبخند بزرگی بر لب داشت ادامه دادو هر روز در راه برگشت به منزل درماشینم گاز اشک آور می اندازند» . ظاهراً این یک برخورد از نوع خفیف قلمداد میشد.

من نسبتاً آدم اجتماعی هستم اما باید اعتراف کنم تا حالا یک مهمانی بیشتر از چها یا پنج نفره را تا جایی که بخاطر دارم بدون نوشیدن الکل سپری نکرده بودم. بنابراین اگرچه ما همه از یک صنف بودیم اما من خودم را بدون الکل؛ خجالتی احساس میکردم.آخرهای شب بود که یکی از میهمانها به من پیشنهاد یک ماجراجویی را برای روز بعد ساعت ۵ بعدازظهر در بلوار مقابل در ورودی دانشگاه تهران داد. گروهی حامی حقوق زنان ترتیب یک تظاهرات غیر قانونی را داده بودند که احتمال به خشونت کشیده شدن آن میرفت.

یکشنبه باز هم صبح زود از خواب برخاستم و در پشت هتل کمی پیاده روی کردم. به نظر روز گرم و پر مخاطره ای در پیش داشتم.Sithها آمدند تا ماشین مارا به سمت کاخ مرمر ؛مکانی که برای دیدار رسمی ما با هاشمی رفسنجانی در نظر گرفته شده بود؛ مشایعت کنند. هاشمی رفسنجانی بعنوان رئیس شورای تشخیص مصلحت نظام؛ شورایی که وظیفهٔ حل موارد قانونی مورد اختلاف مجلس و شورای نگهبان را برعهده دارد؛ در مقام اجرایی بالاتر از سایر رهبران اجرایی سراسر کشور قرار دارد.

از یک چک امنیتی نسبتاً طولانی گذشته والبته به موقع برای ورود او به سالن آماده شدیم. به من اجازهٔ فیلمبرداری از فاصلهٔ ۵ متری محل نشستن رفسنجانی در ردیف اول در میان بیش از ۲۰۰ نفر از مدعوین داده شده بود .قبل از معرفی و صحبت رفسنجانی؛ یکی از رهبران اجرایی ردهٔ بالا که سابق بر این از مخالفان او بود صحبت کرده و حمایت خود را از او بطور رسمی اعلام کرد.کسی به شانهٔ من زد و گفت که به محض پایان سخنرانی که کوتاه هم خواهد بود؛ من و همراهانم ؛ریس و نورمن سولمون؛ می توانیم یک مصاحبهٔ خصوصی در اتاق مجاور با رفسنجانی داشته باشیم و بهتر است تا در حال حاضر به سمت محل مورد نظر حرکت کنیم. در حالیکه رفسنجانی معرفی شده و شروع به صحبت کرده بود؛ ما برگشته و به سمت اتاق انتظار راهنمایی شدیم.

Sithها پریشان ؛عصبی و بی هدف به هر سو حرکت می کردند؛ ناگهانSithریشو فریاد زدداره میاد. داره میاد!». دوربین فیلمبرداریم را بر روی نزدیکترین پلکان گذاشتم تا مصاحبه را ضبط کند. یکی از آنها به سمت من آمده و مانند یک مانکن در ویترین مغازه ای؛ شانه هایم را گرفته و محل قرار گرفتنم را تنظیم کرد. خندیدم؛ شق و رق ایستادن بزرگترین مصالحه و سازشی نبود که من از آن در عذاب بوده باشم.

بالاخره او با عمامه ؛ ردای سفید و آن ریش تُنک معروفش وارد شد. به سمت ما راهنمایی شده و بعد از دست دادن بجای آغاز مصاحبه: مکانهای ایستادنمان برای گرفتن عکس تعیین شد. سؤالاتم را با پرسشی ساده در مورد مقاله ای در نیویورک تایمز؛ که سخنان او دربارهٔ مقایسه دموکراسی در دو کشور ایران و امریکا و در نهایت ستایش از دموکراسی ایرانی در آن بیان شده بود؛ آغاز کردم. او در واقع همان سخنانی را که من در نیویورک تایمز خوانده بودم تکرار کرداینکه آنها هشت کاندیدای ریاست جمهوری دارند در حالیکه ما فقط دو کاندیدای مشروع داشتیم. با یک جواب ساده عمق سؤال من را نادیده گرفت. بنابراین سؤالم را در غالبی دیگر مجدد تکرار کردمچی باعث شده تا شما خودتون را اصل دموکراسی بدانید؟» و پاسخ اودرست مثل قبل: ما بیشتر از شما کاندید داریم.

بر ما معلوم شد که بیش از دو ؛ سه دقیقه وقت برای پرسیدن سؤالاتمان نداریم پس من خودم را کنار کشیدم تا ریس و نورمن هم فرصتی برای پرسش داشته باشند.همانطور که درکناری با دوربین فیلمبرداریم ایستاده بودم و سؤالات کوتاه آنها و البته جوابهای کوتاهتر رفسنجانی را ضبط می کردم ناگهان چهرهٔ دوست ریشویم بر روی دوربین ظاهر شده؛در حالیکه بوضوح مرا هل میداد تا در موقعیت مناسب برای گرفتن عکسی قرار بگیرم که بعضی ها فکر می کردند می تواند بر و بچه های طرفدار رفسنجانی را بوجد بیاورد؛ دوربینم وظیفه شناسانه تمام این برخوردها ی خالی از احترام را ضبط کرد. کاخ مرمر را ترک کردم با کمتر از آنچه بدان داخل شده بودم.

فردا : زنان برای احقاق حق خود فریاد میزنند.

ادامه دارد

Read Full Post »

د رادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۴

روز سومملاقات با نوهٔ آیت اللّه خمینی

dd_sean2

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

بعد از یکسری تلفنهای مرموز؛ ترتیبی داده شد تا «شون پن» به محوطه ای واقع در کوهپایه های تهران برای ملاقات با حسن خمینی؛ نوهٔ آیت اللّه خمینی؛ برده شود. پن در ژوئن ۲۰۰۵؛ چند روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری از ایران دیدار کرد:

قرار ملاقات ما با کت و شلوار پوشهایی که من را به یاد (Siths) شخصیت های منفی فیلم جنگ ستارگان می انداختند برای ساعت ۲و ۴۵ دقیقهٔ بعد از ظهر در تپه های شمال شهر تهران تعیین شده بود. منتظر بودیم تا یک ماشین دیگر پر از آنها به ما ملحق شود. یک ایستگاه پلیس در سمت چپ ما قرار داشت و نگهبان مسلحی در مقابل آن نگران از افزایش تعداد مشایعت کنندگان ما در طول خیابان؛ آهسته در حال قدم زدن بود. ماشین سوم هم به ما ملحق شد و مثل یک کاروان گردشی که به سمت تپه های اوکلند حرکت میکند؛ مارپیچ وار از جاده بالا رفتیم.

به یک ایستگاه نگهبانی رسیدیم؛ ورود مان از قبل اعلام شده بود؛ میله بالا رفت و اجازهٔ ورود به ما داده شد.

اگر چه آن موقع نمی دانستم ولی وارد یک جادهٔ خصوصی شده بودیم که توسط ارتش حفاظت میشد؛ در آن منطقه علاوه بر اقامتگاه خمینی؛ منزل شخصی رفسنجانی هم قرار داشت. وقتی که به در ورودی منزل خمینی رسیدیم؛ همهٔ Sith ها از ماشینهایشان که از جلو و عقب ما را اسکورت می کردند خارج شدند؛ تعداد زیادی مرد در کت و شلوار های خوش دوخت اطرافمان را گرفتند. هنوز نمی دانستیم که آنها چه کسانی هستند و چه رابطه ای با حسن خمینی و یا رفسنجانی دارند. بالاخره یک نفر بعنوان سخنگو پا پیش گذاشت. مرد ریشویی بود که محکم صحبت می کرد و با آن محدوده آشنا بود ؛ در حالیکه بر خلاف او محیط اطرافمان سایرین و از جمله ما را وحشت زده کرده بود. بله؛ به نظر میرسید که آنها ارتباطاتی هر چند ناچیز برای امکان پذیر ساختن این مصاحبه ها داشته اند. وقتی که به هم پیوستیم و یک گروه بزرگ شامل سه امریکایی و نُه ایرانی با احتساب مترجممان «مریم» را تشکیل دادیم؛ اضطراب و دلهرهٔ شدیدی در مورد تشریفات و توافق های انجام شده احساس می شد.

حالا زمان آن رسیده بود تا ازآن محوطهٔ حفاظت شده گذشته وبه ملاقات حسن خمینی برویم. در جلوی درب ورودی از ما خواسته شد تا کفشهایمان را از پا دربیاوریم. اطاعت کردیم و به سمت اتاق نشیمنی که در آن دو عدد کاناپه و چند تایی صندلی قرارداشت راهنمایی شدیم. وقتی حسن خمینی وارد اتاق شد؛ یک روحانی و سه چهار نفر دیگر او را همراهی می کردند. جای کافی برای نشستن همه نبود و Sith ها بی قرار فضایی را در کنار دیوار اشغال کرده بودند. من پیشاپیش به سمت صندلی که از همه به حسن نزدیک تر بود راهنمایی شده بودم. بدون شک این ملاقات بواسطهٔ حضور من ترتیب داده شده بود.

به محض ظهورش من بی درنگ مجذوبش شدم. یک برق و درخشش چشمگیری در چشمان این مرد بود. به اندازهٔ ده سال از من جوانتر مینمود اما با نگاه به صورت خندانش ؛ نمی توانستم این فکر را که شاید افکارم را می خواند نادیده بگیرم. ریشی تقریباً زنجبیلی رنگ؛ پوست و چشمهایی روشن داشت و عمامهٔ ای سیاه به نشانهٔ سید بودن بر سر. ابتدا به من و سپس همراهانم خوش آمد گفته و از ما خواست تا بنشینیم. به ما گفته شد که او تا حدی انگلیسی می داند ولی ترجیح می دهد تا به فارسی صحبت کرده و سخنانش ترجمه شود.

به او گفته شده بود که من به نماز جمعه رفته ام؛ بنابراین مصاحبه با پرسش او در مورد احساس من از این دیدار آغاز شد. در پاسخ گفتم که اگر چه دیدن شمار زیاد افراد معتقد به باورهای اسلامی مرا تحت تأ ثیر قرارداد اما مادران و پدران امریکایی خشم گمراه کننده ای را که در غالب شعارهای «مرگ بر امریکا» و «مرگ بر اسرائیل» فریا زده میشود کاملاً جدی تصور میکنند. به او گفتم به ایران آمده ام چون به نظر من یک معرفی نادرست و مخربی از ایران وجود دارد و من خود می خواستم در این مورد بررسی کنم.حسن با علاقه ای دوستانه به صحبتهایم گوش داد. درطول مدتی که مترجم سخنان مرا ترجمه میکرد او همچنان به من چشم دوخته بود. جملهٔ کوتاهی به فارسی بر زبان آورد. او گفتپس ما باید آنرا تغییر دهیم». صحبتهای او درمورد مدارا با سایر مذاهب مرا به شدت تحت تأثیر قرارداد. او گفتهدف از وجود مذاهب متعدد کامل کردن یکدیگر است» و اینکه«بنابراین نه تنها باید با مذاهب دیگر مدارا کرد بلکه باید مشتاقانه آنها را پذیرفت». این سخنان را نزدیکترین فرد در قید حیات به آیت الله(خمینی) بیان میکرد که فتوای مرگ برای سلمان رشدیه نویسنده را صادر کرده بود و من او را باور کردم. ولی همچنان با طرح سؤالاتی به من در مورد مفهوم تروریسم هشدار داد. او پرسیدمعیاری که ایران را حامی تروریسم معرفی می کند ولی چنین ادعایی را در مورد اسرائیل رد می کند؛ چیست؟». با خود فکر کردم این سؤال در مورد ایالات متحده هم می توانست پرسیده شود.

بعد از پایان ملاقات؛ توسط Sithها به سمت ماشینمان همراهی شدیم. هنوز نمی دانستیم که این مردان ملبس به کت و شلوارهای سیاه که ترتیب این ملاقات را دادند چه کسانی بودند. آنها قول ملاقات با رفسنجانی ؛ نامزد ریاست جمهوری؛ را هم برای روز بعد به ما داده بودند.

فرصتی دست نداد تا ازآنها در مورد هویتشان بپرسم هر چند که به درستی پاسخشان هم اطمینان نداشتم اما با همراهانم توافق کردیم که در این مورد بعداً از آنها سؤال کنیم و به راه افتادیم.

ادامه دارد

Read Full Post »

 

از آنجایی که گفتم خشم زیادی نسبت به امریکایی ها وجود دارد؛خیلی دور از ذهن نیست که شما به اندازهٔ یک کتاب در توالت به مرگ و به اندازهٔ دست دادن با یک زن به زندان نزدیک باشید. تمام قوانین جمهوری اسلامی ایران و ظلم و تعدی موجود ولی پنهانی که در سیستم وجود دارد در مورد یک مسافر هم لازم الاجرا است و البته محدودیتهای موجود ولی پنهان کمتری بر مسافران روزنامه نگار اعمال میشود.مثل رقصیدن بر روی یک آتشفشان می ماند. واقعآً این مرد مرموز که من را به یاد (Sith) شخصیت منفی فیلم جنگ ستارگان می انداخت چه کسی بود؟ و چرا می خواست از ارتباطاتش به سود ما استفاده کند؟ کمه کمش باید بگویم که نگران بودیم. او به ریس یک شمارهٔ تلفن داده بود. بعد ازترک کافه افکارو نگرانی هایمان را با هم در میان گذاشتیم.

اگر شرایطش فراهم میشد بطور قطع ما خواستار مصاحبه با این دو شخصیت مهم ؛که به نظر می رسید یکی از انها امکان داشت تا دوباره به سِمَتِ ریاست جمهوری که در سال ۱۹۹۷ ازآن دست کشیده بود برگردد؛ بودیم. اما می خواستیم مراقب باشیم تا به توسط کس یا کسان بسیاری که برای اهداف خاص خودشان در صدد طراحی شرایطی بودند تا ایران را مکان نا امنی نشان بدهند در موقعیت نا خواسته قرار نگیریم. با شمارهٔ تلفن همراه تماس گرفتیم؛ اون آقای محترم به شدت عجله داشت.به اوگفتیم که برای ما امکان ندارد تا به این سرعت برای مصاحبه آماده بِشیم. در جواب گفت که برای ساعت ده و نیم بعد از ظهر او به اتفاق چند نفر دیگربه دنبالمان آمده و ما را برای مصاحبه با خمینی می برند. و وقتی ما به او دربارهٔ ماشین و رانندهٔ خودمان گفتیم ؛ با اصرار ادامه داد که : « اینطوری راحتتره و شما مسیر را گم نمی کنیدریس به او گفت که مجدد تماس خواهد گرفت و بعد ما را در جریان آخرین حرفها قرار داد.

فکر کردیم اگر این مرد ملبس به کت و شلوار واقعاً دارای نفوذی است که ادعا می کند پس قادر خواهد بود تا قرار ملاقات ما را به روز بعد موکول کند.پس دوباره با او تماس گرفتیم و از او خواستیم تا ملاقات ما را برای روز بعد در ساعاتی از روزکه هوا روشن است؛ زمانی که ما می توانستیم وقت آزاد برای انجام مصاحبه ها داشته باشیم قرار دهد. و اضافه کردیم که ما با ماشین و رانندهٔ خودمان به محل قرار خواهیم آمد. از ما خواسته شد تا مترجم خود را همراه نبریم و به ما اطمینان داد که آنها خود مترجمهای توانایی در اختیار دارند.

چرا من احساس خطر می کردم؟! عصر همان روز؛ مرد غریبه مجدد تماس گرفت و گفت که قرار ملاقات برای ساعت ۳ بعد از ظهر روز بعد تعیین شده؛ ما می توانستیم با اتومبیل خود به ا قامتگاه معروف آیت الله خمینی فقید رفته وبرای مصاحبه به حضور حسن شرفیاب شویم. ملاقات با رفسنجانی برای روز آتی قرار داده شده بود.

شنبه صبح. به سمت بازار بزرگ در قسمت جنوبی شهر به راه افتادیم. کوچه های مملو از مغازهٔ آن؛ محدوده ای حدوداً 8كيلومتري را شامل می شدند. چندین مسجد در بازار وجود داشت؛ اگر چه این مکان در درجهٔ اول یک مکان تجاری است؛ یک مر کز خرید تاریخی. مردان فرشهای تازه بافته شدهٔ ایرانی را بر روی چرخ دستی از میان جمعیت به جلو هُل می دادند. فروشگاهها؛ سرامیک؛ نقره؛ لوازم الکتریکی و لباس زیر زنانه می فروختند. راهروها ی بزرگی با سقفهای آجری و کاشیکاری به چشم میخورد و همینطور مغازه هایی که طلا؛ لوازم عروسی و مجسمه می فروختند. حتی در کنار ورودی بازار یک کتابفروشی بود که زندگینامهٔ رئیس جمهور بوش و سناتور هیلاری کلینتون را برای فروش به نمایش گذاشته بود.

بازار شلوغ و پر سر و صدا بود و بویی تندی از آن به مشام می رسید و من می دانستم که در طول تاریخ یک مرکز قدرت اقتصادی بوده است. بازاری یعنی جزئی از بدنه سیاسی بودن. یکی از مساجد به عنوان مرکز آموزش شبه نظامی بسیج (یک نیروی شبه نظامی داوطلب وابسته به انصار حزب الله؛ جناح ایرانی بر پایه تشکیلات شیعیان لبنانی) فعالیت می کرد؛ که افراد شرور این گروه به خود اجازهٔ هر نوع فعالیت از کنترل آزادی اجتماعی ؛ تحمیل اخلاقیات اسلامیشان؛ شرکت در هر مسأله ای از زدن زوجهای جوان بخاطر تماس غیر قانونی تا ترور بین المللی مخالفان سیاسی را می دادند. آنها حکم بازوی راست تندروها را دارند که فقط ملزم به جوابگویی به رهبر نظام؛ آیت الله علی خامنه ای هستند. انجمن مستقر در بازار آنها ۵ هزار نیروی قوی در اختیار داشته و پلیسهای یونیفرم پوش تسلیم قدرت آنها هستند.

در اولین سفر من قبل از جنگ به عراق؛ تأثیر تحریم آمریکا به آسانی به چشم می آمد.متأسفانه و البته نه متعجبانه؛ وقتی مجدد در جریان جنگ چریکی (که در نوشته هایم برای کرونیکل در ۱۴ و ۱۵ ژوئن ۲۰۰۴بطور کامل به آن پرداخته ام )به عراق بازگشتم اوضاع به مراتب بدتر هم شده بود.بحث های بسیاری پیرامون تأ ثیرات تحریم صورت گرفته است. بر اساس مشاهدات من؛ این مردم یک کشور هستند که بهای سنگین ناشی از تأثیر تاریخی تحریمها را می پردازند. بدون هیچ شکی حسین (صدام حسین/م) منافع متعلق به مردمش را به تاراج برد و همین امر هم به فقر و تهی دستی کشورش دامن زد. با این همه؛ تحریمات در عراق جدی بودند و به همین علت پیدا کردن کالاهای استاندارد مشکل و اغلب غیر ممکن بود. اما اوضاع در ایران کاملاً متفاوت است. ایران کشور ثروتمندی است و تحریماتی که امریکا بر این کشور اعمال کرده نتوانسته محدودیتی برای دسترسی به کالاهای امریکایی و بین المللی ایجاد کند مگر برای کسانی که استطاعت خرید این کالا ها را ندارند.مرسدس بنز از طریق یک واسطه در دوبی؛ .Frosted Flakes از ترکیه و البته هروئین از افغانستان وارد کشور می شوند؛ اگرچه عرضهٔ هروئین در کشور اسلامی که الکل ممنوع است مشکلات قابل ملاحظه ای در بر خواهد داشت. این کالاها را به همان راحتی که در« دس مونیس» دیده می شوند در تهران هم می توان یافت. در حال حاضر که این سطور را می نویسم در حال خوردن یک کوکاکولا ساخت یک شرکت برزیلی از زیرمجموعه های شرکت امریکایی هستم. اگر جه قصدم تشویق دیگران به تکرار تجربهٔ خودم نیست ولی در مورد الکل فقط باید بگویم: من به راحتی پیدا کردم و مزه اش به همان خوبی و کیفیت محصولات موجود در امریکا بود.

فردا: ملاقات با نوهٔ آیت الله خمینی


خوب يا بد؛ امریکا یک الگو است!

با توجه به ثروت خانوادگی مهدی رفسنجانی از تجارت پسته و پدری که رئیس جمهور پیشین کشور بوده است؛ او مردی است که با قدرت میانهٔ خوبی دارد و از نفوذ خانواده اش به زیبایی و ظرافت استفاده می کند. وقتی او را مجبور کردیم تا به ما پاسخ دهد که ایران با زباله های رادیو اکتیو خود چه میکند؟ او فقط گفتخب؛ همان کار که امریکا می کند

نه فقط پیروی کورکورانه از امریکا برای اذیت؛ انگشت نگاری و تکنولوژی هسته ای در ایران وجود دارد بلکه این دنباله روی گویی آرمانی است که ریشه در فرهنگ این کشور دارد. عشق و علاقه به ملت ما آشکارا درخیابانها دیده می شود. در مقابل به شدت از ما انتظار احترام متقابل را دارند. به نظر میرسد که این موضوع در روانشناسی تفکر و خط مشی سیاسی ایرانیان؛ چه آنهایی که سیاستهای عدم سازش را دنبال می کنند و چه اصلاح طلبان؛ نقش بسیار مهمی دارد.

با وجود تمام خشم و کدورتی که مابین ملت دو کشور وجود دارد؛ اما نمی توان انکار کردکه ایرانیان هم به ما وهم به آنچه که از امریکا میدانند عشق میورزند. مقصود من از ایرانیان عدهٔ اندک افراطیهایی نیست که در پس حفاظ نفوذ ناپذیری از نفرت پناه گرفته اند بلکه ؛با توجه به تجربهٔ محدوم ؛در مورد عموم مردم ایران صحبت می کنم.

ایران کشوری است که بیش از نیمی از جمعیت آن زیر ۲۶ سال هستند که در صورت یافتن فرصتی کشور را بطور حتم به سمت دموکراسی غیرمذهبی هدایت خواهند کرد. اظهار محبت آنها فقط مختص من نبوده است و برای این مدعا می توانم به دانش و شوروشوق آنها درمورد کشورمان اشاره کنم. این علاقه قبل از حضور من وجود داشته و تنها بخاطر من بوجود نیامده بود. اما اگرامریکا به استفاده از الفاظ فتنه انگیز مانند« محور شرارت» و یا بدتر ادامه دهد و از افزایش تحریمات و یا احتمال عملیات نظامی بدون هیچ دلیلی صحبت کند؛ در آنصورت امکان تبدیل یک کشور ناهمگون؛ در حال حرکت به سمت عقاید جدید و در طلب آزادی؛ به یک کشور یکدست ؛ متحد و سرشار از نفرت وجود خواهد داشت. از طرفی با وجود رفتار مشکوک نظام؛ ایران همواره ادعا کرده که به معاهدهٔ عدم گسترش سلاحهای هسته ای ( که از امضاء کنندگان آن است)پایبند بوده و آژانس بین المللی انرژی اتمی ظاهراً موافق این ادعا است. با هر اقدام بدون تفکر و تأمل از جانب ایالات متحده یا اسرائیل امکان خارج شدن ایران از این معاهده وجود خواهد داشت.در حال حاضر بزرگترین نگرانی ایران احتمال حملهٔ اسرائیل به تأ سیسات اصلی هسته ای در نطنز و یا بوشهر است.(باید به این نکته هم توجه داشت که تنها یک هفته مانده به معرفی ایران به عنوان محور شرارت؛ ایران مبلغ ۵۶۰ میلیون دلار برای حمایت از اقدامات امریکا در تقویت افغانهای موافق ایران بر علیه دشمن شناخته شده و مشترکِ طالبان سرمایه گذاری کرده بود).

شون پن

ادامه دارد

Read Full Post »

Older Posts »