Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘زندگی’

بعد از دو روز بالاخره بغضم توی بغلت می ترکه و اشکهام بی صدا جاری میشن.سعی می کنی ارومم کنی و فکر می کنی که از دردی که توی دلمه خبر داری؛ ولی نه تو نمیدونی این اشکها برای چی جاری شدن.نمی دونی که دارم بخاطر درموندگی خودم گریه میکنم؛ بخاطر عمر از دست رفته ای که به دلخواه من نگذشت؛ بخاطر ناتوانیم در یادگرفتن قاعدهٔ بازی زندگی و همیشه بازنده بودنم؛ بخاطر لذت نبردن از داشته های فراوونم و تنها دیدن نداشته های اندکم!

پ.ن: هر چند هنوز خیلی پیر نشدم ولی این اهنگ بسیار زیبای اندی ویلیامز یکجورایی وصف حال منه!

می تونین از اینجا دانلودش کنین ارزششو داره.

WHEN I WAS YOUNG

Yesterday, when I was young,
The taste of life was sweet as rain upon my tongue,
I teased at life as if it were a foolish game,
The way the evening breeze may tease a candle flame

The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned,
I always built, alas, on weak and shifting sand,
I lived by night and shunned the naked light of day,
And only now I see how the years ran away

Yesterday, when I was young,
So many happy songs were waiting to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me,
And so much pain my dazzled eyes refused to see

I ran so fast that time and youth at last ran out,
I never stopped to think what life was all about,
And every conversation I can now recall,
Concerned itself with me, and nothing else at all

Yesterday, the moon was blue,
And every crazy day brought something new to do,
I used my magic age as if it were a wand,
And never saw the worst and emptiness beyond

The game of love I played with arrogance and pride,
And every flame I lit too quickly, quickly died,
The friends I made all seemed somehow to drift away,
And only I am left on stage to end the play

There are so many songs in me that won’t be sung,
I feel the bitter taste of tears upon my tongue,
The time has come for me to pay,
For yesterday, when I was young

Yesterday, when I was young,
So many happy songs were waiting to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me,
And so much pain my dazzled eyes refused to see

Advertisements

Read Full Post »

کمی بی قرارم. دلم می خواد بنویسم تا شاید آروم بشم اما نمی دونم از چی بنویسم. شاید بد نباشه از خودم بنویسم؛از نقشهایی که توی این زندگی ارزشه و من نمی تونم بازی کنم.از خانمهای چادر چاقچولی مدام در حال روضه و زیارت عتبات عالیه و یا از خانمهای کاکلی سیگار بدست و مدام در حال پارتی دادن و رفتن.جالبیه قضیه وقتیه که هر دو این گروه به دیگران بدجوری از بالا نگاه می کنن.

مادربزرگی که چند روز پیشتر ها در همسایگی ما از دنیا رفت از آدمهای دستهٔ‌ اول بود که البته بهش مادر شهید بودن ؛دختر فلان حاج آقا؛ مادر زن یه جانباز؛ مادر یه صاحب نمایشگاه اتومبیل و خواهر یه آرایشگربا کلی داستانهای جالب و قابل تعمق از این افراد رو هم باید اضافه کرد.این خانم هر روز برای نمازظهر به مسجد می رفت و توی مسیر هر وقت چمشمش به من که همسایهٔ روبرویشون هستم میفتاد چنان نگاهی مینداخت که یعنی : ای ملعون جهنمی!!!

پریروز داشتم از خیابون رد میشدم دیدم یه خانمی چسان فیسانی با نگاهی از روی تحقیر برگهٔ تبلیغاتی رو که روی ماشینش گذاشته بودن انداخت توی رودخونه.پیش خودم گفتم:«آدم این همه فیس و افاده داشته باشه ولی هنوز ندونه که رودخونه؛ جوی آب و البته باغچه جای آشغال نیست!

البته بی ربطه ولی به نظر شما اگه یه خانم هنر پیشهٔ هالیوودی یکدست لباس رو بجای یه مراسم توی دو تا مراسم بپوشه چی میشه!؟

Read Full Post »

من و اطرافیانم مجموعه ای از آدمهای خشک مقدس تا لامذهب و بی دین رو تشکیل می دیم. توی این مجموعه مدلهای انسانیه متفاوتی پیدا میشن. مدل اول خانواده های خشکه مقدس و حزب بادی هستند که مثلاً قبل از انقلاب اسمشون رویا بوده و حالا زهرا؛ کسانی که یکروزی سانتی مانتال میکردن و بی حجاب جلوی دوربین آقای عکاس با هزار ناز و اطفار عکسهای هنری می انداختن و حالا جا نماز آبکش شدن و چادرچاقچولی. کارشون شده کلاس قرآن ؛ زیارت ؛ امر به معروف و نهی از منکر. برای دوری از معصیت در عروسی خانمها جدا ؛ آقایون سوای نوه هاشون هم شرکت نمی کنن. یکروز میگن ارواح مرده ها رو می بینن و یکروز دیگه چادر خاکیشون رو نشون میدن و میگن : جای دست امام زمان روشه!!!

مدل دوم خانواده های مذهبی و عموماً کاسب مآب هستن؛ خانمهای این گروه ته دلشون جلیز و ویلیز میکنه برای اینکه ادای خانمهای سانتی مانتال و دربیارن ولی از بخت بدشون آموزه های دینی علاوه بر قدرت بازوی مردان خانواده چنان راه رو برشون بسته که تا حالا فرصت فکر کردن و انتخاب راه رو هم پیدا نکردن. هر چندکاهل نمازن و با طرفندهایی از روزه گرفتن در میرن و پارتی رو تبدیل کردن به مولودی ولی این چادر لامروت عین سیریش روی سرشون چسبیده و هر چی هم زیر اون چادر به خودشون میرسن و باد به غبغب میندازن که ما راه درست و میریم و فردا توی بهشتیم و شماها توجهنم ولی بازم یه احساس حقارت مدام باهاشونه؛ بخصوص وقتی از جمع نزدیکان مثلِ خودشون جدا میشن و با خانمهای سانتی مانتال همدم. یکسریشون از اونهایی هستن که زمان انقلاب هفتا سوراخ قایم میشدن و حالا برای اینکه لااقل یکی از بچه هاشون راه به دانشگاه پیدا کنه میفرستنش توی بسیج و وقتی هم که به مراد دل میرسن؛ خطرات بسیجی بودن رو بهانه میکنن و میکننش همون کاسبه دیندار؛ بچه هاشونو زود شوهر و زن میدن تا خدا و رسولش خشنود شن. به هر حال اونا که غصهٔ پول ندارن؛ در ضمن با قانون مالیات بر درآمد هم مخالفن. البته قانون صیغه و دستگیری از زنان بی سرپرست برای ثوابش ؛زندگی رو برای مردان این مدل آسونتر کرده و تا میتونن ثواب میکنن.طبق یک تجربهٔ کاملاً شخصی هر چی مردای این گروه خودشون هیزتر باشن؛ بیشتر زنانشون رو مجبور به رعایت پوشش می کنن. زناشونم که مشغول آموزش مسائل دینی و عادت دادن دختراشون به چادر و حجب و حیان و قربون صدقه رفتن پسراشون هستن.این دسته زنهای بیچاره معمولاً با خانواده هایی مثل خودشون وصلت میکنن و میشن دنباله روی مادران محترمشون و از دست پدر و برادر خلاص میشن و گیر شوهر و قوم شوهر میفتن. خدایی دلم براشون میسوزه هر چند می دونم اونام دلشون برای من میسوزه.

مدل سوم خانواده های سنتی هستند که با فتوای فلان فقیه عادل و عاقل ؛ حلال و حرومشون تغییر میکنه. دنبال صیغه میغه و این حرفا نیستن و به خانمهاشونم خیلی سخت نمی گیرن وبعضیهاشون به همون روسری سر کردن زنان و دخترانشون رِضان. نماز و روزشون بجاست و درست مثل آبا و اجدادشون زندگی میکنن. زیادم در بند نوآوری نیستن. خلاصه فقط زندگی میکنن تا زندگی کرده باشن. ولی به هرحال توی این گروه هم معمولاًپسرقند عسله و ازدواج راهی برای دختره تا آزادانه تر زندگی کنه.

مدل جهارم میشن خانواده های سنتی ومتجدد ؛ یکذره اینوری و یکذره اونوری؛ متجددن پس خانمهاشون بی حجابن( البته برای احترام و دوری از دردسر جلوی بعضیها با حجاب میشن)؛ سنتین پس نماز و روزه جزو لاینفک زندگیشونه و زنهاشونم فقط از خدا رو میگیرن. مشروب میخورن و بعد برای نماز دهنشون رو آب میکشن .خلاصه که پاک قاط زدن. هر چند به نظر من تا وقتی تظاهرو ظلم نکنن ؛ طرز عبادتشون به خودشون و خداشون مربوطه. توی این خانواده ها خدایی اوضاع دختر ها خیلی بهتر از مدلهای قبلیه هر چند هنوز بعضی چیزها برای دختر ها بده ولی برای پسر ها خوب!

مدل پنجم خانواده های متجددن؛ اجدادشون از همون زمان رضا شاه نسخهٔ اینا رو پیچیدن . سنت و مذهب رو بوسیدن و گذاشتن رو طاقچه. اروپایی بودن رو عشقه. البته زندگی این مدلی بی حسن هم نیست.لا اقلش؛ بچه های این مدل از نظر جنسیت به هم رجحان ندارن و دخترهام مثل پسر ها مستقل و توانمند بار میان. نماز و روزه نمیگیرن ؛ زنهاشونم لای چادر و روسری نمی پوشونن ولی هنوز خیلیاشون حلال و حروم سرشون میشه و چشمشون دنبال ناموس بقیه نیست.البته یادم رفت بگم که بعضی از افراد این گروه برای اینکه از یاد خودشون و بخصوص بچه هاشون نره که ایرانین گاهی یه پارچ و لگن مسی؛ چراغ گرد سوز و یا سماور قدیمی و خلاصه از این خرت و پرتهای قدیمی برا ی نشان دادن هویت و ملیتشون در کنار شومینه ای ؛جایی میذارن.

مدل ششمم خانواده هایی که دین؛ سنت و تجدد رو میذارن در کوزه و آبش و میخورن؛ اساساً مجالی برای درگیر شدن در این جور خزعبلات ندارن و بر حسب شرایط از هر مدل زندگی؛ موردی رو سرلوحهٔ خودشون و زندگیشون قرار میدن و تا میتونن از دنیا کام دل میگیرن .خلاصه که زندگی رو عشقه.

حالا اوضاع وقتی بدتر میشه که این مدلها با هم قاطی پاتی میشن و مثلاً یک پسر از مدل دوم دیگه حاضر به تظاهرم نیست و تبدیل میشه به آدمی از مدل ششم بعد با یک دختر از مدل سوم یک ازدواج سنتی میکنه و یک مدل جدید و پر از تضاد که مادرخانواده یه سازی میزنه و پدرش یه ساز دیگه بوجود میاره.بیچاره بچه های این مدل که یکیشونم میشه نویسندهٔ این سطور. سردرگم و در فکر بوجود آوردن یک مدل جدیدتر!!!

Read Full Post »

صبح به محض اینکه از خواب پاشدم مثل اغلب اوقات کامپیوتر رو روشن کردم. می دونستم که تا بیدار شدن دختر کو چولوم وقت زیادی ندارم. اول وارد Desktop خودم شدم؛ همونی که وقتی تازه وبلاگم رو راه انداخته بودم ایجاد کردم تا کسی سر از کارام در نیاره؛ Pidgin رو Runکردم تا ببینم Mailجدیدی دارم یانه؛ Pidginیه multi-protocol instant messenger هست یعنی با استفاده از اون می تونید مثلاً G mail, Hot mail و Yahoo تون رو همزمان مدیریت کنید و دیگه نیازی نیست تا برای پروتکلهای متفاوت مسنجرهای متفاوت داشته باشین؛ با اشتیاق و از سرکنجکاوی همزمان Mozilla رو هم اجرا کردم تا یک سری هم به وبلاگم بزنم و ببینم ترجمه ای رو که با شور و اشتیاق دارم براش وقت میگذارم اصلاً خواننده ای داشته یا نه!؟

از اینکه دیدم وبلاگم بازدید کننده ای نداشته دلخور شدم ولی مثل همیشه به خودم دلداری دادم کهنا امید نشو؛ بنویس چون از نوشتن لذت میبری و ترجمه کن چون بهت انگیزه میده و احساس میکنی خیلی هم بیفایده نیستی

می خواستم یه پست راجع به مقالهٔ « گوهر نیستم و صدف نمی خوام!» نوشتهٔ فاطمه صادقی بنویسم. راجع به تمام تبعیضهایی که در بچگیم با سر کردن روسری شروع شد و کارهایی که به جرم دختر بودن از انجامش منع میشدم و یا کارهایی که به جرم دختر بودن ناگزیر از انجامشون بودم. راجع به اینکه چطور مردهایی رو که مثل برادر و پدرم دوستشون داشتم بعد از ۹سالگی همه شدن غریبه!

یاد اینکه چقدر هنوزم دلم می خواست و می خواد که توی خیابون دوچرخه و موتور سواری کنم ولی به جرم زن بودنم نمی تونم. یاد تابستون امسال افتادم که وقتی با برادرم رفتیم شمال و سوار جت اسکی شدیم و وسط آب جاهامون رو عوض کردیم تا من رانندگی کنم با تذکر مسئولش روبرو شدیم که خانم ها فقط باید عقب بنشینن

یادم اومد که ۳۴ سالمه و هنوز یکبار هم تنهایی به مسافرت نرفتم.یادم اومد وقتی که ۱۶ ساله بودم و برادر ۱۲ سالم پشت ماشین می نشست و به من اجازه داده نمیشد؛در جواب اعتراضم پدرم میگفتتو دختری اگه تصادف کنی من باید جات برم زندانیاد وقتهایی افتادم که من با معصومیت و سادگی با پسر دایی ها و پسر خاله ها بازی میکردم ولی نگاهها منو بی جهت متهم میکردند. و در تمام این سالها کسی از من نپرسیدنظرت چیه!؟»

همهٔ این حرفها و خیلی حرفهای دیگه روی دلم سنگینی میکرد و می خواستم بیشتر و بیشتر بنویسم و بگم که حرفهایی که توی این مقاله اومده برای من قابل درکه. اما وقتی راجع به زنهای ایرانی خوندم که توی جهنمی به اسم افغانستان گیر افتادن ؛ وقتی راجع به دختر زیبای افغانی خوندم که از استیصال توی نوزده سالگی خودکشی کرده؛ وقتی راجع به بچه های فقیری و بیکسی خوندم که هر روز توی این خیابونها و جلوی چشمهای ما ازشون سوء استفاده میشه؛ وقتی راجع به زن سرپرست خانواری خوندم که سه روزه از دختر کوچولوی بی پدرش جدا شده و به جرم بیان افکارش در زندان به سر میبره ؛وقتی راجع به فلان مقام دولتی خوندم که سه تا زن داره و پسرش شرمسار از داشتن همچین پدری. گفتم خدایا شکرت که من خوشبخترینم!

حالا دیگه دخترم هم از خواب بیدار شده بود و من باید دوباره همه چی رو فراموش میکردم و به زندگیم و بچه هام میرسیدم.

Read Full Post »

به چند تا نکتهٔ جالب و آموزنده در این چند روزه بر خوردم که دلم می خواد با شما هایی که به اینجا سر میزنین شریک بشم.

۱حتماً خیلیاتون سریال Prison Break رو دنبال می کنید. یکی از امتیازات این سریال خاکستری بودن آدمهاست؛ آدمهایی که ذاتاً خوبند ولی در شرایطی کارهای سرزنش آمیزی ازشون سر میزنه و یا آدمهای جانی که در شرایطی قابل ترحم و خوب به نظر میان. یکی از شخصیتهای جانی و البته جالب این سریال «تئودور بَگِول» نامی هست که پدر و مادرش در واقع خواهر و برادر بودن و پدرش در بچگی ازش سؤ استفادهٔ جنسی میکرده و همین هم باعث میشه تا خودش در بزرگسالی نمونهٔ به مراتب وحشتناکتری از پدرش بشه و خلاصه هر کاری ازش سر بزنه از اذیت و آزار و قتل گرفته تا حتی خوردن گوشت آدمیزاد. حالا بگذریم که همین شخصیت یه آدم باهوش معرفی شده که خودش به تمام کاستیهاشم واقفه وحتی در شرایطی سعی میکنه تا زندگیشو تغییر بده. خلاصه غرض از این همه مقدمه چینی بیان قسمتی از دیالوگ این شخصیت ؛که خیلی هم خوب توسط «رابرت نِپِر» بازی میشه؛ در آخرین قسمتی که پخش شده و من پریروز دیدم (S04E12) است که میگه:

.We are captives of our own identities. Living in prisons of our own creation

ما اسیر و زندانی هویت؛ شخصیت و طرز تفکر خودمون هستیم و در زندانی که خودمون ساختیم زندگی می کنیم.

۲در صفحاتی از کتاب « سر و ته یک کرباس» نوشتهٔ «محمد علی جمالزاده» در سال ۱۳۳۴ هجری شمسی چنین آمده:

…. مگر نه این است که مردم کسی را عالم می گویند که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد و زیاد کتاب خوانده باشد و کسی را که سواد نداشته باشد جاهل می خوانند ولی با آنکه هنوز خیلی جوانی شاید خودت هم ملتفت شده باشی که دنیا پر است از علمای جاهل و جهلای دانشمند و عالم به معنی واقعی این کلمه تنها کسی که بداند و بفهمد و جاهل کسی را باید دانست که نداند و نفهمد والا کتاب و دفتر و خط و سواد ابداً ربطی به دانستن و ندانستن ندارد و چه بسا اشخاص بی سواد امی که به مکتب نرفته مسئله آموز صد مدرس شده اند و به اثبات رسانیده اند که « عقل چیز دگر و مدرسه چیز دگر است».

گفتم جنابعالی یکباره دارید زیر همه چیز می زنید و حتی به تعلیم و تربیت هم معتقد نیستید.گفت: اشتباه نکن به مربی معتقد هستم ولی مربی کسی را می دانم که به مردم یاد بدهد که چطور باید یاد گرفت و تمهیدی به خرج بدهد که مردم از یاد گرفتن لذت ببرند. باقیش دیگر همه حرف است.

….کسانی که مدام خو را محتاج رهبر و پیشوا و پیر و مرشد می دانند هیچوقت به جایی نخواهند رسید.مرد باید به روی پای خودبایستد. راه روشن است و باز و فقط همت لازم است و بس؛ عصا تنها کسانی به دست می گیرند که پایشان تاب و توان ندارد «اگر مرد راهی در دوست باز است وگر قصه جویی حکایت دراز است»؛ حرف هایی را که مردم زده و می زنند بیهوده تکرار مکن »چون صرفیون چنین کردند ما نیز چنین کنیم حرف باطلی است. اگر از من میشنوی قبل از همه چیز باید سرند و غربالی به دست بیاوری و تمام عقاید و افکار و انچه را تا به امروز گفته اند و شنیده ای همه را یکجا الک و غربال بکنی و آنچه نخاله است دور بیندازی و تنها چیزهایی را نگاه بداری که به حقیقت نزدیک تر است یعنی به عقل سلیم درست می آید و جواب احتیاجات روحی را می دهد. البته شنیدهای که لوطی ها وصله های هفتگانه ای دارند که بدون آن شرایط لوطی گری را کامل نمی دانند. ادم واقعی هم یک وصله باید داشته باشد و آن وصلهٔ یکتا همانا غربالی است که گفتم. بیخود به دنبال این و آن دویدن و تقلید از شیخ و شاب نمودن نشانهٔ آدم های خام و پوک و تو خالی است….

پ. ن: هنوز این کتاب «سر و ته یک کرباس» رو تموم نکردم و هر از چند گاهی که وقت گیر میارم چند صفحه ای می خونم. هر بار این کتاب رو که حدود ۵۳ سال پیش نوشته شده ورق میزنم پیش خودم فکر می کنم اگه فقط یک سوم مردم کشور ما تنها همین یک کتاب رو خونده بودند؛ شاید طرز فکرشون عوض میشد و امروز ما در شرایطی به مراتب بهترقرار داشتیم؛ شاید!

در جای دیگری از این کتاب آمده:

هر چه فکر می کنم می بینم شکل ظاهری حکومت فی حد نفسه چیز بی اهمیتی است و خواه مملکت استبدادی باشد خواه مشروطه و خواه جمهوری تا اشخاصی که سر کارند شرافتمند و دانا و خیر خواه ملک و ملت نباشند کار به همین منوال خواهد بود.

گفتم پس چه باید کرد. گفت تمام بد بختی ما ناشی از همین ظلم است.مردم این خاک به قدری به ظلم خو گرفته اندکه تصور می کنند همه جای دنیا همین طور است و هر آدمی باید به زیر دست خود زور بگوید و از بالادست خود زور بشنود.هیچکس نمی خواهد باور نماید که در روی کرهٔ زمین مردمی به مظلومی و بیچارگی ما مردم ایران پیدا نمی شود.تا ریشه ظلم از این دیار کنده نشود هیچ کاری روی اصلاح به خود نخواهد دید و همیشه همین آش خواهد بود و همین کاسه یعنی قانون اساسی کار کردن خر و خوردن یابو که در سر تا سر این مملکت جاری و سار ی است بر قرار خواهد بود و هر خاکی هم به سرمان بریزیم و هر جانی هم بکنیم از مشروطه درست کردن و مجلس عدالت و مساوات بر پا ساختن گرفته تا تنظیم مالیه و تأ سیس قشون و حتی تعمیم معارف و تکثیر مدارس همه بی فایده و بلا ثمر خواهد بود و تنها فرق معامله این می شود که امروز مردم بیسوادی اسیر و ذلیلند و فردا مردم مدرسه رفته و تاریخ و جغرافی دانی ذلیل و اسیر خواهند بود و بس و حتی شاید به ملاحظهٔ همین کوره سواد و معرفتی که بدست آورده اند تأ ثیر ظلم و بیداد در آنها سختر و تلخ تر و جانفر ساتر هم باشد….

Read Full Post »

چند روز پیش ها کسی که مدتی بود ازمن و اوضاع و احوالم بی خبر بود.پرسید‌: چیکارا می کنی؟ راستش از اینکه جواب درست و حسابی نداشتم بهش بدم یک غم بزرگی روی دلم نشست. واقعاً من چیکار می کنم؟!

کتاب می خونم؛ تر جمه می کنم؛ سرم رو با وبلاگم گرم می کنم و بچه هام رو بزرگ می کنم. مدام با همسرم کلنجار میرم که اینقدر به دختر نوجونمون گیر سه پیچ نده ؛ هر روز صبحم را با فکر به اینکه امروز غذا چی درست کنم شروع می کنم و هی به بچه هام غر میزنم که بابا اینقدر شکلات نخورین و همش نگرانم که چرا دختربزرگم که اینقدر با استعداده و در همه کارهاش موفق اصلاً اعتماد به نفس نداره!

به نظرم از عمرم که ظاهراً با ارزش ترین سرمایه یک انسانه است اصلاً خوب بهره نمی برم.

بد تر از همه اینکه حتی توانایی نگهداشتن یک راز کوچیک رو برای خودم ندارم و تنها بعد از سه ماه همسرم از وجود وبلاگم با خبر میشه و مدام روی اعصابم راه میره که هر مطلبی رو ننویس؛ هر عکسی رو نگذار و …» و تازه بدتر از اون وبلاگ من رو به یکی از دوستانش نشون میده. حالا دیگه من بازم باید صدام رو توی سینه خفه کنم. تازه داشتم بلند حرف زدن رو یاد می گرفتم!

دیروز داشتیم با دختر بزرگم صحبت می کردیم که متوجه یک موضوع جالبی شدیم. داشت برام می گفت از درس جدید دینیشون راجع به مرجع تقلید که حتماً حتماً باید مرد باشه و به شوخی می گفت که پس من می خوام مرجع تقلیدم «بن وارنرز» باشه. گفتم: آره دیگه لابد چون زن ها کم عقلن پس مرد ها فقط می تونن مرجع تقلید باشن بعد دخترم گفت ولی برعکس میگن که دختر ها زودتر عقلرس می شن و برای همینم در ۹ سالگی مکلف به رعایت تمام قوانین مذهبیشون هستند در حالیکه پسر ها در ۱۵ سالگی!

خلاصه که ما سر درنیاوردیم کی عاقله و کی دیوانه ولی ظاهراًبعضی از آقایون راههای زیادی بلدن تا زندگی رو برای خودشون آسونتر کنن!

راستش یادم افتاد در کتاب شاهزاده خانم که قبلاً هم راجع بهش گفتم یک جایی می گه که دختر ها بلافاصله بعد از بالغ شدن ملزم به رعایت حجاب و میشن و دقیقاً توضیح میده که چه جوری یک دختر بعد از بلوغش با لباسهای معمولی و بدون حجاب وارد یک مغازهٔ چادر فروشی میشه و با حجاب کامل میاد بیرون!

Read Full Post »

دیشب عروسی دعوت بودیم. از اون عروسیهایی که بعضیها فرصت پیدا کردن تا قسمتهای مختلف اندامشون رو که البته زیادم صاف و صوف نیست به شکل غیر عادی به نمایش بگذارند. و عجیب تر این که اکثر این تیپ آدمها خانمهای محجبه هستن . مثلاً در شرایطی که یک زن بی حجاب یک لباس شب حالا رکابی پوشیده بود یک خانم محجبه لباسی پوشیده بود که تمام بالا تنش پشت و جلو به غیر از قسمت سینه ها که تشکیل شده بود از دو تا تیکه ٔ مجزا از هم تور خالی بود !

قصدم قضاوت نیست که قضاوت کار من نیست؛ فقط موندم توی این همه تضاد و فکر می کنم که حتماً یه جای کار اشتباهه که در مملکت ما آدمها همه قاطی کردن؛ حتی خودشونم نمی دونن دقیقاً به چی معتقدن.

یاد کتاب شاهزاده خانم عربستانی افتادم و عروسی که در جایی از کتاب توصیف شده بود. اونا با حجابن اما نه جلوی کارگرای مرد خونه؛ نه هنگام مسافرت در کشور های اروپایی و امریکایی و نه در عروسی جلوی آقای داماد!

یک دختر فسقلی و شیرین سه ساله دارم که هر وقت چیزی براش می خریم کلی ذوق می کنه و مدام راه میره و میگه: دست شما مرسی که البته منظور همون دست شما درد نکنه است.

دیشب تو عروسی نشسته بود و با کنجکاوی خانمهایی رو که می رقصیدن نظاره می کرد و هر چی بهش گفتم برو با نی نیا برقص نرفت.خونه که رسیدیم خودش لباسهاشو سریع درآورد و رفت روی میز وسط سالن و شروع کرد به رقصیدن بسیار حرفه ای؛ به گمانم بد جوری قر توی کمرش خشک شده بود!

از عروسی که بگذریم راستش تصمیم گرفته بودم که بدون توجه به میزان بازدید کننده ها و خوانندگان کار ترجمهٔ دست نوشته های شون پن که نسبتاً وقت گیر هم هست تا به آخر انجام بدم ولی دروغ چرا وقتی می بینم زیاد استقبال نشده یکخورده سست میشم هر چند حتماً تمومش می کنم اما گمان نکنم با سرعت قبلی!

دنیای مجازی رو دوست دارم چون به آدمهایی که به احتمال زیاد در دنیای واقعی از کنار هم بی تفاوت و شاید هم با اخم و کم محلی رد میشن این فرصت رو میده که قضاوتهارو از ظاهر به باطن ببرن ؛ کمی بایستن و به آدمهای دیگهٔ جامعه هم نیم نگاهی بیندازن.دلم نمی خواد در این دنیای مجازی هم بخاطر بدست آوردن دل دیگران بنویسم چون فکر می کنم همونطوری که من از متن یه نوشته می تونم بفهم چقدر از ته دله و حتی اگه انتقاد باشه بیشتر از یه تعریف تو خالی به دلم میشینه دیگران هم همینطورن پس نمی گذارم تا دنیای مجازیمم مثل دنیای واقعیم از دورویی و تظاهر پر بشه؛ به ادمها احترام می گذارم ولی دروغ نمی گم و تظاهر به دوست داشتن افکارشون نمی کنم وقتی در واقعیت احساس دیگه ای دارم و امیدوارم دیگران هم با من همینطور رفتار کنند.

می دونم که مطلب زیر به قول روزنامه نگارها یک خبر سوخته و قدیمیه ولی چون همهٔ لینک هاش فیلتر شده و از طرفی هم دیدم بد نیست بازم جلوی چشم بعضی پدر و مادر ها قرار بگیره توی این پستم قرار دادم.

اینم عکسهایی از دختر روحانی تند روی سوری تبار و پدر و مادرش که الان رقاص کلوپ شبانهٔ لندنه:

عکس از پدر و مادر یاسمین:


عمر بكري محمد روحاني تندروي زاده ي سوريه مدتها در انگستان به ترويج اسلام مي پرداخت و معتقد بود سرانجام اسلام بريتانياي كبير را فتح خواهد نمود اما ظاهرآ حتي در هدايت دختر خود هم ناكام مانده است.ياسمين فوستوك دختر ۲۶ ساله عمر بكري اكنون مادري مجرد است كه با لباس نيمه برهنه و بدني خالكوبي شده در كلوبهاي شبانه لندن به رقص (pole dancing) مي پردازد و صدها جوان مشتاق را از خود بي خود مي كند.عمر بكري كه هم اكنون به لبنان تبعيد شده دختر خود را تحت تعليم و تربيت سخت اسلامي پرورش داده و احتمالا اگر اكنون دختر خود را بر روي صحنه ببيند دچار حمله قلبي خواهد شد.بكري از حاميان حملات تروريستي ۱۱ سپتامبر و بمب گذاريهاي ۷ جولاي لندن بود.

یاسمین:

عمر بكري صاحب 6 فرزند است كه آنها را با كمك خرج كودك كه توسط دولت پرداخت مي شود , در لندن بزرگ كرده است. دختر وي ياسمين نيز به همراه پسر سه ساله اش در جنوب شرقي لندن زندگي مي كند و از كمك خرجي كودك كه توسط دولت پرداخت مي شود استفاده ميكند.عمر بكري پول عمل جراحي بزرگ کردن سینهٔ ياسمين را پرداخت كرده است .

به گفته دوست ياسمين همين كار موجب شده او بتواند يك Pole Dancer موفق بشود!

ياسمین براي گرفتن اين پول گفته كه احتياج به عمل دارد تا در زمان شير دادن به فرزندش احساس مادري بهتري داشته باشد.

عکس ازکودکی یاسمین با پدر و دو برادرش:


یاسمین:


لينك خبر در روزنامه dailymail

http://www.dailymail.co.uk/news/article-1062375/Revealed-Radical-cleric-Bakris-pole-dancer-daughter.html

Read Full Post »

Older Posts »