Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘روزمرگی’

چند روز پیش ها کسی که مدتی بود ازمن و اوضاع و احوالم بی خبر بود.پرسید‌: چیکارا می کنی؟ راستش از اینکه جواب درست و حسابی نداشتم بهش بدم یک غم بزرگی روی دلم نشست. واقعاً من چیکار می کنم؟!

کتاب می خونم؛ تر جمه می کنم؛ سرم رو با وبلاگم گرم می کنم و بچه هام رو بزرگ می کنم. مدام با همسرم کلنجار میرم که اینقدر به دختر نوجونمون گیر سه پیچ نده ؛ هر روز صبحم را با فکر به اینکه امروز غذا چی درست کنم شروع می کنم و هی به بچه هام غر میزنم که بابا اینقدر شکلات نخورین و همش نگرانم که چرا دختربزرگم که اینقدر با استعداده و در همه کارهاش موفق اصلاً اعتماد به نفس نداره!

به نظرم از عمرم که ظاهراً با ارزش ترین سرمایه یک انسانه است اصلاً خوب بهره نمی برم.

بد تر از همه اینکه حتی توانایی نگهداشتن یک راز کوچیک رو برای خودم ندارم و تنها بعد از سه ماه همسرم از وجود وبلاگم با خبر میشه و مدام روی اعصابم راه میره که هر مطلبی رو ننویس؛ هر عکسی رو نگذار و …» و تازه بدتر از اون وبلاگ من رو به یکی از دوستانش نشون میده. حالا دیگه من بازم باید صدام رو توی سینه خفه کنم. تازه داشتم بلند حرف زدن رو یاد می گرفتم!

دیروز داشتیم با دختر بزرگم صحبت می کردیم که متوجه یک موضوع جالبی شدیم. داشت برام می گفت از درس جدید دینیشون راجع به مرجع تقلید که حتماً حتماً باید مرد باشه و به شوخی می گفت که پس من می خوام مرجع تقلیدم «بن وارنرز» باشه. گفتم: آره دیگه لابد چون زن ها کم عقلن پس مرد ها فقط می تونن مرجع تقلید باشن بعد دخترم گفت ولی برعکس میگن که دختر ها زودتر عقلرس می شن و برای همینم در ۹ سالگی مکلف به رعایت تمام قوانین مذهبیشون هستند در حالیکه پسر ها در ۱۵ سالگی!

خلاصه که ما سر درنیاوردیم کی عاقله و کی دیوانه ولی ظاهراًبعضی از آقایون راههای زیادی بلدن تا زندگی رو برای خودشون آسونتر کنن!

راستش یادم افتاد در کتاب شاهزاده خانم که قبلاً هم راجع بهش گفتم یک جایی می گه که دختر ها بلافاصله بعد از بالغ شدن ملزم به رعایت حجاب و میشن و دقیقاً توضیح میده که چه جوری یک دختر بعد از بلوغش با لباسهای معمولی و بدون حجاب وارد یک مغازهٔ چادر فروشی میشه و با حجاب کامل میاد بیرون!

Advertisements

Read Full Post »

مطمئناً این سؤال خیلی از کسانی است که به این وبلاگ سر می زنن. یکسری برام کامنت می ذارن و علت رو کنجکاوانه و شاید هم متعجبانه جویا می شن و بعضی ها ی دیگه با این سؤال تو ذهنشون کلنجار میرن و از همه بهتر گروهی هستند که بی خیال این حرفهان.


حالا خدایی اسم و رسم چقدر مهمه؟! فرض کنید اسم من «رها» یا اصلاً هر چیز دیگه ای است که شما دوست دارین؛ یکی از موجودات ساکن بر روی کرهٔ زمینم که مادر یک خانوادهٔ کو چیکه و یه مدرک مهندسی هم داره.

آیا با دونستن اسم و رسم من شناخت شما از من بیشتر میشه؟ البته می دونم اگه بگم دکترم (حتی اگه دکتر مریض کشی هم باشم!) نا خودآگاه نسبت بهم احساس احترام می کنید و هی به …. خانم دکتر خانم دکتر می بندین؛ و یا اگه بفهمین که در خارجه سکونت دارم و از یه خانواده خر پولم حسابی تحویلم می گیرین؛ یا حتی اگه بفهمین که دٌمم به قوم خائن قجر وصله با وجود اینکه از این قوم هیچ خیری هم ندیدین ولی پیش خودتون می گین«بابا طرف آدم حسابیه»؛ حالا بگذریم که آدم حسابی بودنم خودش در نظر آدمهای متفاوت معانی متفاوت داره.

ولی نه من فقط یه آدم معمولی هستم که نه دنبال اسم در کردنم و نه می خوام برای یه دوجین دوست و فامیلی که دارم مثل یک کتاب باز باشم و بخاطر همینم ترجیح دادم که با هویت ناشناس دست به قلم بشم تا مجبور نشم مدام خودم و حرفها م و بخاطر دل دیگران سانسور کنم. در ضمن شما برای شناخت من چیزی به مراتب بهتر از اسم و رسمم در دسترستون هست و اونم افکارم و نوشته هامه. بیاین سعی کنیم قضاوتهامون رو از سطح ببریم به عمق و برای افکار و دانش آدمها بیشتر از اصل و نسب ؛ ملیت و مذهب و ثروت و حتی تحصیلاتشون ارزش قائل بشیم.

Read Full Post »

امروز دخترم پرسید: مامان شما از امریکاییها بد ت میاد؟

گفتم: اگه بخواهیم آدمهارو با نژادهاشون طبقه بندی کنیم و بشناسیم؛ آنوقت باید همهٔ آدمها از همد یگه متنفر باشن چون از سالهای دور جمعی ازاجداد شون و امروزم جمعی از خودشون مدام به پر و پای هم پیچیدن و می پیچن و برای اثبات برتریشون همدیگرو قلع و قمع می کنن.

حالا بگذریم که یه دوست امریکایی دارم که وقتی برای اولین بار Native American خطابش کردم گفت: امریکایی های اصلی سرخپوست ها هستند و من از نسل اروپاییهای مهاجرم. با این اوصاف من نه خودم و نه اجدادم از سرخپوستهای بیچاره بدی ندیدیم ولی از اروپاییها چی بگم والا!

منتهی بازم تمام این تاریخ پر زد و خورد نباید باعث بشه همهٔ یک نژادو به یک چشم ببینیم مثل سردمداران امریکایی که در جریان جنگ جهانی دوم تمام ژاپنیهایی رو که مثل اروپاییها به امریکا مهاجرت کرده بودند به چشم دشمن نگاه می کردند و همهٔ اون بیچاره هارو به اردوگاههای مخصوص منتقل کردند از جمله خانوادهایی رو که فرزندانشون برای امریکا میجنگیدن.جالب اینجاست که تا وقتی کشوری یا بهتره بگم قومی از لحاظ سیاسی و اقتصادی قوی هست مهم نیست چیکار کرده و چه بلاهایی سر بقیه اقوام آورده و میاره ولی وای به روزی که آدم از اسب و اصل بیفته!!

Read Full Post »

ساعت چهارو چهل و هفت دقیقه صبح روز یکشنبه است. هنوز مریضم و مدام سرفه های خشک می کنم.از یکساعت و نیم پیش که دختر کوچولوم ازخواب بیدارم کرده دیگه نتونستم بخوابم. فکر و خیال راحتم نمیذاره و خاطرات دور و نزدیک مثل یه فیلم سینمایی مدام توی ذهنم عقب و جلو میرن.

دیروز بعد از کلی اصرار از طرف مامان و بیشتر بخاطر بچه ها که حوصله اشون سر رفته بود رفتیم خونه ی مامان و چند ساعتی اونجا بودیم. می دونم این اصراراش بیشتر بخاطر دلتنگیش برای بچه ها و عذاب وجدانشه. بخصوص وقتی قراره یه روز رو به خوشی و خنده با بقیه بچه هاش بگذرونه قبلش و یا بعدش به زور و جبر هم که شده مارو میکشونه اونجا و یا یه سری بهمون میزنه تا خیالش راحت بشه که وظیفه مادریشو در حق ما هم انجام داده؛ بگذریم که هر بار رفتن ما به اونجا یعنی دخالت های بیجا و مجدد بین من و همسرم و بچه هام و تذ کر های مدام به من. امروز به این نتیجه رسیدم که خونه ی مادرم برای همسرم و بچه هام مثل خونهٔ زن دوم میمونه برای مردای دو زنه. جایی که می تونن کارایی که دوست دارن بکنن و چیزهایی که دوست دارن بخورن بدون توجه به عواقبش!

مدتهاست خونهٔ مادرم هم بهم خوش نمیگذره از همون وقت که یه د ختر نوجوان بودم و هیچ احترامی توی اون خونه نداشتم. اگر چه  بعد از بدنیا اومدن بچه ها م اوضاع کمی بهتر شد ولی واقعیت اینه که بیشتر از اونکه من دلم بخواد برم اونجا بچه ها و پدرشون همیشه اونجارو دوست داشتن هر چند بعد از بزرگ شدن شایدم بهتره بگم مرد شدن برادرام مدام غرغر های همسرم رو تحمل کردم که: چرا وقتی من اونجام اونا بیرون رفتن یا خوابن و یا …. در حالیکه جلوشون اگه مجالی باشه بازم میشه همون شوهر خواهر مهربون و باهاشون دست به یکی میکنه تا من و دست بندازه!

در تمام این سی و چند سالی که از عمرم میگذره همیشه مقصر بودم و هیچوقت یاد ندارم کسی بهم گفته باشه بابا تو هم حق داشتی. اینقدرمقصر بودن عاد تم شده که خودمم با وجود دار دارهای الکی و سعی در مقصر دونستن دیگران بازم در درون خود مو مقصر مید ونم وبه دیگران حق میدم.دلم لک زده برای اینکه یکبار یکی بهم بگه تو سعی خودتو کردی؛ تو درست عمل کردی و همه چی هم تقصیر تو نبوده؛ شاید راه بهتری وجود نداشته.

خیلی خسته وغمگینم. مدام حرفهای دکتر توی سرمه که میخواست حالیم کنه تقصیرو گردن دیگران نندازم و بپذیرم که مرد عمل نبودم. پذیرفتم ؛مثل تمام سالهایی که گذشت و من پذ یرفتم که مقصرم و مثل احمقها این حرفو کف دست همسرم گذاشتم تا توی دعوامون به رخم بکشه که بابا فلانی هم که گفت دست بردار ی از مقصر دونستن دیگران و بپذ یری خودت هم تقصیر کاری.

هیچوقت هیچکس نفهمید که من دنبال مقصر میگرد م تا شاید یکم بار خودم سبک بشه. تا بتونم باور کنم که بابا منم آدمم و جایز و الخطا و خداییش خطاهام خیلی وقتها از خود شما هم کمتر بوده ولی همیشه منو بیشترخطا کار دونستین!

من همیشه آدم بد داستان زندگیم بودم و هیچوقت تللاشهام برای خوب بودن دیده نشده. از وقتی برای اولین بار و آخرین بار در تمام دوران تحصیلم از یه بی عدالتی که در حقم شده بود به مادرم شکایت کردم و در عوض همدردی شنیدم: تو چیکار کردی که ….. تا امروز که متهم شدم به مرد عمل نبودن.

دیگه خسته شدم از بس سعی کردم خودمو به دیگران ثابت کنم. ثابت کنم که مهربونم و خودخواه نیستم ؛ که دست و دلبازم؛ که ….

اگه بچه هام خوب و مهربون و دوست داشتنی هستن برای اینکه خمیر مایشون اینجوریه و خدادادی باهوشن وبه احتمال زیاد به مادر بزرگ و خالشون و یا هر کس دیگه ای جز من رفتن و تربیت کردن من هم کوچکترین اثری در این قضیه نداشته و باید برم خدارم شکر کنم.

اگه من در تمام دوران تحصیلم دانش آموز کوشایی بودم و درس خون ترین بچهٔ پدر و مادرم ؛ هر چند هیچوقت کوچکترین تشویقی هم نشدم ولی به راهم ادامه دادم؛اگه با هزار یکجور مشکل  خانوادگی و بی توجهی و بدون کوچکترین کمک ویا معلم خصوصی دیپلم ریاضیمو با معدل خوب گرفتم اگه من با بچه کوچیک درس خوندمو لیسانسم و با معدل خوب گرفتم که کار شاقی نکردم؛ خیلیا مثل من بودن.

اگه من تونستم بر خلاف خیلی از اطرافیان با وجود دو تا بچه هنوز تناسب انداممو حفظ کنم مال ارادم نیست مال خاصیت بدنم که خودش انعطافپذیره!

اگه ما بعد از ۵ سال زندگی مشترک از هیچی صاحب خونهٔ ای شدیم که اولین حساب بانک مسکنشو برای وام من با ده هزار تومن باز کردم و دنبال همهٔ کارای اداریش دویدم و پا به پای همسرم همهٔ مشکلاتو حل کردم کار مهمی نبوده چون همسرم پول درآورده ومن هیچکارم حالا بگذریم که خود همسرم چهار شاخ مونده بود که چجوری اینقدر زود با حقوق کارمندی صاحب خونه شده!

خلاصه که من یه زن تنبل و بی عرضم که همه کارهای خونمم همسرم میکنه ومن هیچکارم حالا بگذریم که با این سن و سال بخاطر کار زیاد دچار مشکل دیسک کمرم شدم و یکماه با بچه کوچیک استراحت مطلق بودم و از بی کسی پرستار گرفته بودم تا کارامو ردیف کنه.

نه تقصیر دیگران نیست تقصیر خودمه که عادت کردم خودم و کارامو دست کم بگیرم. عادت کردم وقتی حتی از پس انجام یه کار سخت برمیام پیش خودم بگم آسون بود وگرنه که من نمی تونستم انجامش بدم!

خیلی دلم گرفته از بس که دیده نشدم و اگر هم دیده شدم به چشم حسادت بود ویا ترحم.حسادت از چشم کسانی که خودشونو لایق تر از من میدونن ولی نصف منم موفق نیستن و ترحم از چشم کسانی که خیلی از من موفق تر هستند و دلشون از بی عرضگی من به رحم میاد.

بابا یکی نیست که منو همینجوری که هستم ببینه؟ میدونم تقصیر خودمه بلد نیستم خودمو درست به آدما بشناسونم!

پ.ن: نمیدونم چرا با دوباره خوندن مطالب بالا یاد سریال لاست و جان لاک افتادم!!!

Read Full Post »

خود سانسوری

به قدری توی این سالهایی که گذشت درگیر خودسانسوری بودم که حتی نوشتن از افکار و احساساتم به طور ناشناس توی این وبلاگ هم برام کار راحتی نیست!

وقتی در یک جامعه سنتی و بدتر از اون در یک خانواده سنتی زندگی کنی و البته یک دختر هم باشی خیلی زود مجبورمی شی افکارواحساساتت رو حبس کنی و این خودش اولین قدم در راهی است به اسم خود سانسوری.

یادمه دختر کم سن و سالی بودم وقتی مادرممعمولا بعد از رفتن مهمونهاو با عصبانیتبهم می گفتدختر جون حرفتونشخوار کن و بعد بگو؛ آدم که هر حرفی رو جلوی دیگران نمی زنه» من خجول و ناراحت سرم رو پایین می انداختم در حالیکه نمی دونستم کجای حرفم ایراد داشته. هیچوقت هم نفهمیدم چرا باید وقتی لباس کسی زشته من بگم خوشگله و یا وقتی رفتار دیگران آزارم می ده فقط تحمل کنم و….
واین تازه اول کار بود؛ سالها بعد این همسرم بود که بهم می گفتمبادا به مادرم بگی از فلان کارش دلت شکست چون ممکنه حالش بد بشه و غش کنه
کاشکی به جای اینکه بهم بگن نگو بهم یاد می دادن چه جوری بگم تا هم به احساسات دیگران لطمه نزنم و هم یک روز مثل امروز چشم باز نکنم و ببینم که نه تنها از خودم بیگانه ام بلکه حتی از ایجاد یک رابطه سالم و دوستانه هم عاجزم.

اگر چه الان مادرم و همسرم بالای سرم نیستن تا مدام مرزهارو به یادم بیارن ولی توی جامعه ای زندگی می کنم که پر از چراغهای قرمز و خطر است و من باید خیلی مراقب باشم تا با نوشتن مطالب ممنوعه بر چسب دار نشم!

خلاصه که همینطور در حال نشخوار کردن هستم!!!!

پ.ن. منظور از این نصیحت مادرانه فکر کردن قبل از حرف زدن بوده حالا درست و یا غلطش پای صاحب کلام.

Read Full Post »

اولین پست

چند سالی است که دچاربیماری دلپذیروبگردی هستم ودراین سالها هربارکه خواستم به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم؛ چیزی مانعم بود شاید ترس ازندیده شدن وشایدهم ترس ازانتقاد!

امیدوارم که این وبلاگ کمک کنه تاخودموازبین روزمرگیهای زندگی بیرون بکشم ودوباره با خودم آشتی کن.

پ.ن: از پست یک تا پست ۲۹ این وبلاگ و البته یکسری از کامنتهای مفیدو اموزنده از وبلاگی که در بلاگفا داشتم به ورد پرس منتقل شده است.


Read Full Post »