Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘رمان’

کتاب کافه پیانو رو تازه تموم کردم. نمی دونم بگم ازش خوشم اومد یا بدم اومد ولی فقط موندم برای چی به چاپ نهم رسیده!

راستش از نظر منه خواننده کتاب متوسطی است و اگرچه جدا از سبک غریب نوشتاری و ساختار درهم و برهمش حرفهایی کم وبیش برای گفتن داره اما احساس کردم شخصیت داستان که به نظر میرسه به شخصیت نویسنده هم باید خیلی نزدیک باشه یک خود فروخته تمام و کمال به هرفرهنگی است غیر از فرهنگ ایرانی از اون آدمایی که ته دلشون لک می زنه برای چای دم شده روی سماور زغالی مادرشون تو خونه ی کوچیک حیاط دارشون در یه محله ی قدیمی که عصراش با یه شلوار ورزشی رنگ و رو رفته؛ یه تی شرت و یدونه از اون کتونیای سفید بند دار با حاشیه های سبز توی کوچش با بچه ها فوتبال بازی می کردن؛ اما الان دیگه با کلاس شدن و باید فقط قهوه بخورن و کاپو چینو* و بجای گفتن و شناسوندن جمالزاده و مرادی کرمانی و پیرازد و بهنود و خیلیایه دیگه که من متاسفانه نمی شناسمشون و آقای جعفری از طریق این کتاب می تونست به امثال من بشناسوندشون هی از سلینجر بگن و بل و اینکه چقدر بهشون ارادت دارن و یا مدام از آهنگ های خارجکی و خواننده های خارجکی بگن تا همه حسابی به روشنفکریشون به به و چه چه بگن.

خلاصه که به نظر من قهرمان داستان کافه پیانو یک مرد متحجر با ادعاهای پوشالی و مدرنه که خیلی دلش می خواد آدم خوبی باشه ولی غرور و خود بزرگ بینیش این اجازه رو بهش نمی ده!

*البته بماند که مردم ایران روزگاری همه قهوه خور بودن و بخاطرهمین قدیما ما قهوه خانه های داشتیم که توشون چای به خورد ملت میدادن وصد البت این کارم کارانگلیسای چایی خور بود که به دنبال یافتن بازار برای قالب کردن چایی هاشون قهوه خونه ها یی رو که توش قهوه می خوردن تبدیل کردن به قهوه خونه هایی که توشون چای می خورن!

در ادامه:

دوباره مطلب بالا رو که خوندم به نظرم اومد خیلی یکطرفه به قاضی رفتم بخصوص که الانم دارم D.J.BO.BO گوش میدم و خیلی ازبعضی آهنگهای خارجکی هم خوشم میاد البته بیشتر اونهایی که علاوه بر ملودی قشنگشون کم و بیش از حرفهاشونم سر در میارم و در ضمن خیال دارم یکمی راجع به کتاب راز داوینچی نوشته دن براون بگم که بد جوری ازش خوشم اومده!!!

یکخورده کلاهمو قاضی کردم دیدیم هرچند خیلی از ماها توی این جامعه طوری رفتار می کنیم که انگار همین الان از ناف اروپا اومدیم و دیگه آخرشیم ولی از طرفی هم خوندن و گفتن از کتابها و فرهنگ بلاد فرنگ که جرم نیست منتهی اعتدالم خوب چیزی است ؛خوبه که از داشته های خودمون هم کمی چاشنیش کنیم.

میدونین اگه نویسنده کتاب کافه پیانوسالها در فرنگ بود و نا خود آگاه تحت تأثیر قرار گرفته بود حرفی نبود ولی در این مملکت بودن و ادای نبودن و در آوردن اصلاً قشنگ نیست.

راستش این کتاب دن براون بخاطر اعتراض مسیحیان ایرانی ممنوع الچاپ شده اگرچه من خودم به راحتی یکی از چاپهای قدیمشو که هنوز هم درکتابفروشیها پیدا میشه خریدم. متأسفانه فیلمشو اول دیدم البته اونم قشنگ بود ولی خب فکر میکنم همیشه بهتره اول کتاب خونده بشه و بعد فیلمی که از روش ساخته شده.

این کتاب پر از مطلبه و به قدری جالب یک تئوری قدیمی رو با کلی اسناد و مدرک معتبربا واقعیت ربط داده که یکجورایی سخته باورش نکنی در ضمن به لطف مترجمای خوبش خانم سمیه گنجی و حسین شهرابی پر از زیر نویسهای پر محتوا است؛ خدا بیامرزه ذبیح الله منصوری رو چون این ترجمه منو یاد رمانهای تاریخی الکساندر دوما و ترجمه های عالی ذبیح الله منصوری انداخت.

در آخر اینکه اثر معروف شام آخر داوینچی نقش اساسی در این کتاب داره و بد نیست که بعد از خوندنش یک سری به  این سایت بزنین تا این اثر معروف رو که به تازگی مرمت شده و دوباره بر سر جای اصلیش یعنی دیواره کلیسایی در شهر میلان قرار گرفته باوضوحی بسیار بالا رویت کنین و مدام نوشته های کتابو توی ذهنتون مرور.

Advertisements

Read Full Post »

این تابستون تونستم چند تایی رمان خوب بخونم مثل:کتابهای بادبادک باز و هزاران خورشید تابان نوشته ی آقای خالد حسینی نویسنده افغان و همینطور بازخونی کتاب آخرین ملکه چین نوشته خانم پرل باک و سووشون نوشته ی خانم سیمین دانشور.

هر کدوم از این رمانها بیان کننده گوشی از تاریخ یک کشور در دورانهای مختلف بودن ولی یک وجه مشترک داشتن؛ همشون از تجاوزبعضی( در راس این تجاوز کاران بریتانیای کبیر) به حریم بعضی دیگه می گفتند با بهانه ی داشتن علم؛ قدرت و ثروت!

داستانی که همچنان در قرن ۲۱ ادامه داره.

نمی دونم چرا حالا که اینارو می نویسم یاد تمام آموزه هام می افتم؛ آموزه های که انگار فقط به درد نوشتن توی کتابها می خورن:احترام به حقوق دیگران؛ دروغ نگفتن؛ حرمت نگه داشتن!!!!

یادم میاد که هنوز هم دروغ گوی خوبی نیستم و بیشتر وقتها چشمام لوم می دن ؛ بخاطر اینکه فکر می کنم دروغ مال آدمهای ضعیفه بعد یاد وقتهایی میفتم که راستگوییم کار دستم داده مثل وقتی که از آلمان بر می گشتم و توی گمرک در جواب مامور گمرک قیمت واقعی اجناسم رو گفتم و کلی جریمه شدم. حالا دیگه اینجور مواقع همسرم رو میفرستم جلو اون خوب می دونه چی باید بگه!!!

توی خاطراتم می گردم وبعد یکهو روی یک صحنه متوقف می شم: ما؛یعنی من و خانوادم به همراه برادرم داریم با ماشین جدید و گرون اون که تازه خریده میریم شمال؛ قیمت ماشین اون پنج برابره قیمت ماشین ماست. داریم با هم بحث می کنیم؛ برادرم فکر می کنه تمام حرفهای من شعاره؛ فکر میکنه اگه یک شب نون نداشته باشم بخورم و بچه هام گرسنه باشن احترام گذاشتن به دیگران و حقوقشون یادم میره و مثل ریگ دروغ می گم؛ میگه باید پول داشت تا موفق بود فقط پوله که قدرت میاره. سعی می کنم از ایده هام دفاع کنم بعد یاد اون مادر عراقی میفتم که برای سیر کردن شکم بچه هاش خود فروشی میکنه؛ کاری که تو خوابم نمی دید یک روز مجبور به انجامش بشه.

به فکر بچه هام میفتم و یادم میاد وقتی یک ماه حقوق همسرم دیر می شه چطور تمام زندگیمون تحت الشعاع قرار می گیره. حالا فکر می کنم اگه دوباره قرار باشه به عقب برگردم و یه انشاء راجع به «علم بهتر است یا ثروت» و یا اینکه «در آینده چکاره می خواهید بشوید» بنویسم انوقت مداد رو برمی دارم و بزرگ می نویسم:

علم و ثروت مکمل یکدیگر هستند و بخاطر همین من می خواهم در آینده دکتری شوم که علاوه بر مداوای مردم در کار بساز و بفروشی هم فعالیت داشته باشم!

Read Full Post »