Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘دلنوشته’

بهش میگفتیم آقا جون؛ وقتی که از دنیا رفت به گمونم هشتاد سالی داشت ولی هنوز توی چشماش میشد زندگی رو با تمام وجود احساس کرد. فقط یکی دو هفته توی بیمارستان بستری شد و بعدم به رحمت خدا رفت. وقتی توی سی سی یو رفتم دیدنش؛ یه سیب کوچولوی قرمز داد دستم تا بدم به دختر بزرگم که اون موقع سه سالش بود؛ سیب رو یه آخوندی بهش دعا خونده بود و به همهٔ مریضهای بستری در سی سی یو داده بود. بنده خدا یه دندون بیشتر نداشت و نمی تونست خودش بخوره. نمی دونم چرا دندون مصنوعی نمی ذاشت؛ هیچوقتم ازش نپرسیدم.توی اون یکی دو هفته ای که توی بیمارستان بستری بود؛ هر شب یکی از نوهای پسر میرفت تا پیشش بمونه.شبی که نوبت یکی از برادرهای من بود آقا جون هوس فالودهٔ سیب میکنه؛ برادرم بنده خدا رنده نداشته؛ می شینه با چاقو سیبها رو ریز خرد میکنه؛منتهی اینقدر کارش طول میکشه که آقا جون خوابش میبره!

از وقتی یادمه تنها بود؛سی سال بدون همسر و همنفس زندگی کرد؛ مادرش یعنی مادربزرگ مادرم رو یادمه که بهش میگفتیم«شا باجی» ولی مادربزرگ خودم قبل از بدنیا اومدن من فوت شده بود.یادمه وقتی مادرش دچار فراموشی شده بود و زمین گیر چه جوری ازش مراقبت میکرد.
خدا بیامرز
یتیم بزرگ شده بود و یه خواهر و برادر ناتنی داشت که پدر اونام زود از دنیا میره و تازه مسئول بزرگ کردن اونام میشه
.شاه باجی میگفت که شوهر اولش در راه مکه از اسب افتاده و مرده؛اقا جون اصلاً باباش و ندیده بود.

مادر بزرگم یه دختر داشته؛که شوهر اولش میمیره و بعدبا آقا جون ازدواج میکنه؛ خیلی خوشگل بوده و به قولی قدیمیا زنیتش حرف نداشته.مادرم و خاله هام ؛ «خانجون» صدا ش میکردن(راستش بعد از خوندن کتاب بامداد خمار بود که فهمیدم این همون خانم جانه) ولی دایی ها به تبعیت از پدر بهش میگفتن؛ ایران خانم.آخه اسم خودش ایران بود و اسم خواهر دوقولوش که ظاهراً عمرکوتاهی هم داشته؛ توران.

یادمه آقاجون همیشه می گفتزن باید خوشگل باشه نه زیبا»؛ شوخ طبع بود و هر وقت خالهٔ بزرگ و ناتنیم که اونم از دنیا رفته میدید؛ میگفت: «این منصور همچی منو نگاه می کنه انگار شوهر ننشم

حج واجبشو با خاله منصور رفت.خدا بیامرز از اون تهرونیای قدیمی بود که همش پی گشت و گذار بودن. خوش مشرب و بذلگو.

سواد مکتب خونه ای داشت اما شعر میگفت؛ بعضی از شعرهای فکاهیش بین فامیل حسابی باب بود و هست؛ کم سواد بود و شعرهاش پر از غلط املایی.

این آخرین شعر آقاجونه که مادرم لای قرآن پیداش کرده و البته غلطاش تصحیح شده:

دنیای خیال پروانی

در پیری و روز ناتوانی

این فکر و خیال بی ثمر را

پرواز دهم بدار فانی

روزیکه گذشته است زعمرم

بی بهره ز بار نوجوانی

می میرم و میروم ز دنیا

یک ذرهٔ خاک؛بی نشانی

Advertisements

Read Full Post »

پیام خصوصی از آقایی بدستم رسیده که در اون نسبت به زن بودن من بدون آوردن دلیل خاصی اعلام شک و تردیده شده. اصلاً نمی خوام اینجا به کسی چیزی رو ثابت کنم که حقیقت بینان و پاکدلان خود بر واقعیات آگاهند؛ فقط می خوام فکری رو که هنگام خوندن این کامنت خصوصی به ذهنم خطور کرد اینجا باز گو کنم: از اونجایی که خودم اهل دروغ و ریا نیستم پس همیشه در هنگام خوندن مطالب وبلاگ دیگران اصل رو بر صداقتشون گذاشتم و به قولی با خوندن این کامنت خاص پیش خودم فکر کردم« کافر همه را به کیش خود پندارد!

Read Full Post »

من خدا را دوست دارم

اگر چه می گویند نماز و روزه را بر صداقت و درستی ارجح می داند!

من خدا را دوست دارم

اگر چه می گویند حج را بر دستگیری از مستمندان ارجح می داند!

من خدا را دوست دارم

اگر چه می گویند نوحه سرایان را به بهشت می برد و آوازه خوانان را به جهنم!

من خدا را دوست دارم

اگر چه می گویند زن ها را تنها برای آسایش مردان آفریده!

من خدا را دوست دارم

اگر چه می گویند ارزش مردان را دو برابر زنان می داند!

من خدا را دوست دارم

اگر چه می گویند مراسم سوگواری و عزاداری را برتر از شادی و پایکوبی می داند!

من خدا را دوست دارم

اگر چه می گویند پیروان را می ستاید نه رهروان!

من خدا را دوست دارم

اگر چه می گویند بهشت زیر پای مادران است اما حق حضانت برای پدران!

من خدا را دوست دارم

اگر چه می گویند حق طلاق را به مردان داده نه به زنان!

من خدا را دوست دارم

اگر چه عندالمطالبهٔ او را با عتدالاستطاعهٔ خود تاخت می زنند!

من خدا را دوست دارم

چرا که به من قدرت اندیشیدن داد.

Read Full Post »

وقتی بالاخره هفتهٔ پیش ترجمهٔ خاطرات شون پن از ایران رو تموم کردم؛ پرینتی ازش گرفتم و بعد از کمی تا قسمتی ویراستاری با خودم بردم خونهٔ مامان تا به عنوان اولین متن غیر تخصصی که ترجمه کره بودم بهش نشون بدم . اولش یه نگاهی به مقدمه ای که نوشته بودم انداخت و گفتاین باشه من بعداً بخونمحدس زدم که مقدمه نظرش و جلب کرده ولی دریغ از کمی تحسین!!

گفتمبابا یه باریکلایی چیزیگفتمن از تو بیشتر از این حرفا انتظار دارم و…» خلاصه اون شب گذشت و فرداش که بهش زنگ زدم تا چیزی ازش بپرسم شروع کرد به صحبت که«: من این متن رو خوندم و موندم تو چرا یه همچین چیزی و ترجمه کردی و این مرتیکه چرا راجع به ما اینجوری حرف زده و….» اولش کمی باهاش جرو بحث کردم و بعد که دیدم بی فایده است گفتماین نظر شماست و محترم»

بعد از این ماجرا به این فکر فرو رفتم که چرا اینقدر برای مادرم سخته که من و تشویق کنه و به یاد آوردم که طی سالهای گذشته چقدر انرژی گذاشتم فقط برای اینکه مادرم ازم راضی باشه. حتماً همتون قصه های جزیره رو دیدین یا الان دارین می بینین ؛ راستش این خاله هتی عجیب شبیه مادر منه(البته کارهاش؛ نه قیافش)؛ به گمونم وقتشه که من خودم رو مثل الویا عوض کنم چون عوض شدن مادرم که محاله!

Read Full Post »

دیشب عروسی دعوت بودیم. از اون عروسیهایی که بعضیها فرصت پیدا کردن تا قسمتهای مختلف اندامشون رو که البته زیادم صاف و صوف نیست به شکل غیر عادی به نمایش بگذارند. و عجیب تر این که اکثر این تیپ آدمها خانمهای محجبه هستن . مثلاً در شرایطی که یک زن بی حجاب یک لباس شب حالا رکابی پوشیده بود یک خانم محجبه لباسی پوشیده بود که تمام بالا تنش پشت و جلو به غیر از قسمت سینه ها که تشکیل شده بود از دو تا تیکه ٔ مجزا از هم تور خالی بود !

قصدم قضاوت نیست که قضاوت کار من نیست؛ فقط موندم توی این همه تضاد و فکر می کنم که حتماً یه جای کار اشتباهه که در مملکت ما آدمها همه قاطی کردن؛ حتی خودشونم نمی دونن دقیقاً به چی معتقدن.

یاد کتاب شاهزاده خانم عربستانی افتادم و عروسی که در جایی از کتاب توصیف شده بود. اونا با حجابن اما نه جلوی کارگرای مرد خونه؛ نه هنگام مسافرت در کشور های اروپایی و امریکایی و نه در عروسی جلوی آقای داماد!

یک دختر فسقلی و شیرین سه ساله دارم که هر وقت چیزی براش می خریم کلی ذوق می کنه و مدام راه میره و میگه: دست شما مرسی که البته منظور همون دست شما درد نکنه است.

دیشب تو عروسی نشسته بود و با کنجکاوی خانمهایی رو که می رقصیدن نظاره می کرد و هر چی بهش گفتم برو با نی نیا برقص نرفت.خونه که رسیدیم خودش لباسهاشو سریع درآورد و رفت روی میز وسط سالن و شروع کرد به رقصیدن بسیار حرفه ای؛ به گمانم بد جوری قر توی کمرش خشک شده بود!

از عروسی که بگذریم راستش تصمیم گرفته بودم که بدون توجه به میزان بازدید کننده ها و خوانندگان کار ترجمهٔ دست نوشته های شون پن که نسبتاً وقت گیر هم هست تا به آخر انجام بدم ولی دروغ چرا وقتی می بینم زیاد استقبال نشده یکخورده سست میشم هر چند حتماً تمومش می کنم اما گمان نکنم با سرعت قبلی!

دنیای مجازی رو دوست دارم چون به آدمهایی که به احتمال زیاد در دنیای واقعی از کنار هم بی تفاوت و شاید هم با اخم و کم محلی رد میشن این فرصت رو میده که قضاوتهارو از ظاهر به باطن ببرن ؛ کمی بایستن و به آدمهای دیگهٔ جامعه هم نیم نگاهی بیندازن.دلم نمی خواد در این دنیای مجازی هم بخاطر بدست آوردن دل دیگران بنویسم چون فکر می کنم همونطوری که من از متن یه نوشته می تونم بفهم چقدر از ته دله و حتی اگه انتقاد باشه بیشتر از یه تعریف تو خالی به دلم میشینه دیگران هم همینطورن پس نمی گذارم تا دنیای مجازیمم مثل دنیای واقعیم از دورویی و تظاهر پر بشه؛ به ادمها احترام می گذارم ولی دروغ نمی گم و تظاهر به دوست داشتن افکارشون نمی کنم وقتی در واقعیت احساس دیگه ای دارم و امیدوارم دیگران هم با من همینطور رفتار کنند.

می دونم که مطلب زیر به قول روزنامه نگارها یک خبر سوخته و قدیمیه ولی چون همهٔ لینک هاش فیلتر شده و از طرفی هم دیدم بد نیست بازم جلوی چشم بعضی پدر و مادر ها قرار بگیره توی این پستم قرار دادم.

اینم عکسهایی از دختر روحانی تند روی سوری تبار و پدر و مادرش که الان رقاص کلوپ شبانهٔ لندنه:

عکس از پدر و مادر یاسمین:


عمر بكري محمد روحاني تندروي زاده ي سوريه مدتها در انگستان به ترويج اسلام مي پرداخت و معتقد بود سرانجام اسلام بريتانياي كبير را فتح خواهد نمود اما ظاهرآ حتي در هدايت دختر خود هم ناكام مانده است.ياسمين فوستوك دختر ۲۶ ساله عمر بكري اكنون مادري مجرد است كه با لباس نيمه برهنه و بدني خالكوبي شده در كلوبهاي شبانه لندن به رقص (pole dancing) مي پردازد و صدها جوان مشتاق را از خود بي خود مي كند.عمر بكري كه هم اكنون به لبنان تبعيد شده دختر خود را تحت تعليم و تربيت سخت اسلامي پرورش داده و احتمالا اگر اكنون دختر خود را بر روي صحنه ببيند دچار حمله قلبي خواهد شد.بكري از حاميان حملات تروريستي ۱۱ سپتامبر و بمب گذاريهاي ۷ جولاي لندن بود.

یاسمین:

عمر بكري صاحب 6 فرزند است كه آنها را با كمك خرج كودك كه توسط دولت پرداخت مي شود , در لندن بزرگ كرده است. دختر وي ياسمين نيز به همراه پسر سه ساله اش در جنوب شرقي لندن زندگي مي كند و از كمك خرجي كودك كه توسط دولت پرداخت مي شود استفاده ميكند.عمر بكري پول عمل جراحي بزرگ کردن سینهٔ ياسمين را پرداخت كرده است .

به گفته دوست ياسمين همين كار موجب شده او بتواند يك Pole Dancer موفق بشود!

ياسمین براي گرفتن اين پول گفته كه احتياج به عمل دارد تا در زمان شير دادن به فرزندش احساس مادري بهتري داشته باشد.

عکس ازکودکی یاسمین با پدر و دو برادرش:


یاسمین:


لينك خبر در روزنامه dailymail

http://www.dailymail.co.uk/news/article-1062375/Revealed-Radical-cleric-Bakris-pole-dancer-daughter.html

Read Full Post »