Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘درد ودل’

ساعت چهارو چهل و هفت دقیقه صبح روز یکشنبه است. هنوز مریضم و مدام سرفه های خشک می کنم.از یکساعت و نیم پیش که دختر کوچولوم ازخواب بیدارم کرده دیگه نتونستم بخوابم. فکر و خیال راحتم نمیذاره و خاطرات دور و نزدیک مثل یه فیلم سینمایی مدام توی ذهنم عقب و جلو میرن.

دیروز بعد از کلی اصرار از طرف مامان و بیشتر بخاطر بچه ها که حوصله اشون سر رفته بود رفتیم خونه ی مامان و چند ساعتی اونجا بودیم. می دونم این اصراراش بیشتر بخاطر دلتنگیش برای بچه ها و عذاب وجدانشه. بخصوص وقتی قراره یه روز رو به خوشی و خنده با بقیه بچه هاش بگذرونه قبلش و یا بعدش به زور و جبر هم که شده مارو میکشونه اونجا و یا یه سری بهمون میزنه تا خیالش راحت بشه که وظیفه مادریشو در حق ما هم انجام داده؛ بگذریم که هر بار رفتن ما به اونجا یعنی دخالت های بیجا و مجدد بین من و همسرم و بچه هام و تذ کر های مدام به من. امروز به این نتیجه رسیدم که خونه ی مادرم برای همسرم و بچه هام مثل خونهٔ زن دوم میمونه برای مردای دو زنه. جایی که می تونن کارایی که دوست دارن بکنن و چیزهایی که دوست دارن بخورن بدون توجه به عواقبش!

مدتهاست خونهٔ مادرم هم بهم خوش نمیگذره از همون وقت که یه د ختر نوجوان بودم و هیچ احترامی توی اون خونه نداشتم. اگر چه  بعد از بدنیا اومدن بچه ها م اوضاع کمی بهتر شد ولی واقعیت اینه که بیشتر از اونکه من دلم بخواد برم اونجا بچه ها و پدرشون همیشه اونجارو دوست داشتن هر چند بعد از بزرگ شدن شایدم بهتره بگم مرد شدن برادرام مدام غرغر های همسرم رو تحمل کردم که: چرا وقتی من اونجام اونا بیرون رفتن یا خوابن و یا …. در حالیکه جلوشون اگه مجالی باشه بازم میشه همون شوهر خواهر مهربون و باهاشون دست به یکی میکنه تا من و دست بندازه!

در تمام این سی و چند سالی که از عمرم میگذره همیشه مقصر بودم و هیچوقت یاد ندارم کسی بهم گفته باشه بابا تو هم حق داشتی. اینقدرمقصر بودن عاد تم شده که خودمم با وجود دار دارهای الکی و سعی در مقصر دونستن دیگران بازم در درون خود مو مقصر مید ونم وبه دیگران حق میدم.دلم لک زده برای اینکه یکبار یکی بهم بگه تو سعی خودتو کردی؛ تو درست عمل کردی و همه چی هم تقصیر تو نبوده؛ شاید راه بهتری وجود نداشته.

خیلی خسته وغمگینم. مدام حرفهای دکتر توی سرمه که میخواست حالیم کنه تقصیرو گردن دیگران نندازم و بپذیرم که مرد عمل نبودم. پذیرفتم ؛مثل تمام سالهایی که گذشت و من پذ یرفتم که مقصرم و مثل احمقها این حرفو کف دست همسرم گذاشتم تا توی دعوامون به رخم بکشه که بابا فلانی هم که گفت دست بردار ی از مقصر دونستن دیگران و بپذ یری خودت هم تقصیر کاری.

هیچوقت هیچکس نفهمید که من دنبال مقصر میگرد م تا شاید یکم بار خودم سبک بشه. تا بتونم باور کنم که بابا منم آدمم و جایز و الخطا و خداییش خطاهام خیلی وقتها از خود شما هم کمتر بوده ولی همیشه منو بیشترخطا کار دونستین!

من همیشه آدم بد داستان زندگیم بودم و هیچوقت تللاشهام برای خوب بودن دیده نشده. از وقتی برای اولین بار و آخرین بار در تمام دوران تحصیلم از یه بی عدالتی که در حقم شده بود به مادرم شکایت کردم و در عوض همدردی شنیدم: تو چیکار کردی که ….. تا امروز که متهم شدم به مرد عمل نبودن.

دیگه خسته شدم از بس سعی کردم خودمو به دیگران ثابت کنم. ثابت کنم که مهربونم و خودخواه نیستم ؛ که دست و دلبازم؛ که ….

اگه بچه هام خوب و مهربون و دوست داشتنی هستن برای اینکه خمیر مایشون اینجوریه و خدادادی باهوشن وبه احتمال زیاد به مادر بزرگ و خالشون و یا هر کس دیگه ای جز من رفتن و تربیت کردن من هم کوچکترین اثری در این قضیه نداشته و باید برم خدارم شکر کنم.

اگه من در تمام دوران تحصیلم دانش آموز کوشایی بودم و درس خون ترین بچهٔ پدر و مادرم ؛ هر چند هیچوقت کوچکترین تشویقی هم نشدم ولی به راهم ادامه دادم؛اگه با هزار یکجور مشکل  خانوادگی و بی توجهی و بدون کوچکترین کمک ویا معلم خصوصی دیپلم ریاضیمو با معدل خوب گرفتم اگه من با بچه کوچیک درس خوندمو لیسانسم و با معدل خوب گرفتم که کار شاقی نکردم؛ خیلیا مثل من بودن.

اگه من تونستم بر خلاف خیلی از اطرافیان با وجود دو تا بچه هنوز تناسب انداممو حفظ کنم مال ارادم نیست مال خاصیت بدنم که خودش انعطافپذیره!

اگه ما بعد از ۵ سال زندگی مشترک از هیچی صاحب خونهٔ ای شدیم که اولین حساب بانک مسکنشو برای وام من با ده هزار تومن باز کردم و دنبال همهٔ کارای اداریش دویدم و پا به پای همسرم همهٔ مشکلاتو حل کردم کار مهمی نبوده چون همسرم پول درآورده ومن هیچکارم حالا بگذریم که خود همسرم چهار شاخ مونده بود که چجوری اینقدر زود با حقوق کارمندی صاحب خونه شده!

خلاصه که من یه زن تنبل و بی عرضم که همه کارهای خونمم همسرم میکنه ومن هیچکارم حالا بگذریم که با این سن و سال بخاطر کار زیاد دچار مشکل دیسک کمرم شدم و یکماه با بچه کوچیک استراحت مطلق بودم و از بی کسی پرستار گرفته بودم تا کارامو ردیف کنه.

نه تقصیر دیگران نیست تقصیر خودمه که عادت کردم خودم و کارامو دست کم بگیرم. عادت کردم وقتی حتی از پس انجام یه کار سخت برمیام پیش خودم بگم آسون بود وگرنه که من نمی تونستم انجامش بدم!

خیلی دلم گرفته از بس که دیده نشدم و اگر هم دیده شدم به چشم حسادت بود ویا ترحم.حسادت از چشم کسانی که خودشونو لایق تر از من میدونن ولی نصف منم موفق نیستن و ترحم از چشم کسانی که خیلی از من موفق تر هستند و دلشون از بی عرضگی من به رحم میاد.

بابا یکی نیست که منو همینجوری که هستم ببینه؟ میدونم تقصیر خودمه بلد نیستم خودمو درست به آدما بشناسونم!

پ.ن: نمیدونم چرا با دوباره خوندن مطالب بالا یاد سریال لاست و جان لاک افتادم!!!

Advertisements

Read Full Post »