Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘داستان’

در ادامهٔ‌پست غریبه ای به نام دوست۱

کمی صحبت کردیم و گفت که اگه بار دیگه با دوستان جمع بشن به من هم خبر میده. بر خلاف من زیاد مشتاق به صحبت نبود !؟»

ازش پرسیدم:« مثل اینکه کار داری

گفت:« اره؛ باید برم کلاس.»

گفتم:«پس مزاحمت نمی شم.»و خداحافظی کردم.

وقتی گوشی رو گذاشتم دیگه مثل وقتی که توی درمانگاه دیده بودمش خوشحال نبودم. دیگه به نظرم نمی اومد یه دوست قدیمی و عزیز رو پیدا کردم.من فقط یه دوست قدیمی رو پیدا کرده بودم!

دیگه کم کم داشت یادم میرفت پیدا کردن یه دوست قدیمی رو؛ که یکروز صبح وقتی شش دونگ حواسم به مطلبی بود که داشتم پای کامپیوتر می خوندم یکهو تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم و با صدایی جدی گفتم:«الو؛ بفرمایین.» مثل اینکه طرفم انتظار شنیدن یه همچین صدای جدی رو از من نداشته باشه؛ با شک و تردید گفت:« سلام؛ فلانی خودتی!؟بلافاصله از صداش شناختمش. لحن صدام رو عوض کردم و با خوشحالی و مهربونی حالشو پرسیدم. گفت:«زنگ زدم بهت بگم من با دو تا از بچه ها که همیشه دور هم جمع میشیم برای سه شنبه قرار گذاشتم اگه دوست داشتی بیا.» …..رفتم توی فکر تا ببینم سه شنبه برنامه ای دارم یا نه؛ با مکثی گفتم:«نمی دونم سه شنبه چیکارم.» و پرید وسط حرفم و با لحنی بی تفاوت درجوابم گفت:«گفتم بهت گفته باشم چون دوست داشتی بچه هارو ببینی» فهمیدم که این مهمونی بخاطر من برگزار نشده و رفتن یا نرفتنم خیلی توفیری براش نداره و در واقع داره لطف می کنه که یاد من هم بوده و بهم زنگ زده و با لحن صداش داره این مسأله رو گوشزد میکنه! کمی بهم بر خورد ولی گفتم :«باشه ممنون که گفتی.تا جایی که ذهنم یاری میده سه شنبه بیکارم.انشاالله می بینمت.»آدرس رو گرفتم و گوشی رو قطع کردم.

سه شنبه از راه رسید؛ قرارمون برای صبح ساعت ۱۰ ست شده بود.رفتم.خیلی دور نبود ومن زودتر از دو تا دوست دیگه ای رسیدم که قرار بود اونروز همدیگرو ببینیم.برای اینکه دست خالی نباشم از شیرینی فروشی نزدیک خونمون یه رولت شکلاتی گرفتم و مثل همیشه وقت شناس سر ساعت ۱۰ اونجا بودم.هنوز نمی دونستم شوهرش چیکارس ولی از اپارتمان حدوداً ۲۰۰ متری خوش نقشش که توی یه محله نسبتاً خوب بالا شهر و یه ساختمون نسبتاً تازه ساز بود و البته دکوراسیون بازم نسبتاً گرونش که بعداً دیدم میشد حدس زد وضع مالی خوبی دارن.نمی دونم چرا حس نمی کردم دارم به یه جای غریبه میرم.دوستم به اندازهٔ همون شونزده سال پیش برام آشنا بود وارد شدم و با همون راحتی و بی قید و بندی خودم بوسیدمش.پالتومو در اوردم و بهش دادم تا بذاره داخل کمود دیوارای. اپارتمان پر بود از نقاشی؛ بیشتر ابرنگ با طرح گل؛ که من عاشقشم.نمی خواستم برم توی سالن و ترجیح میدادم توی همون حال بنشینم ولی دیدم حسابی تدارک دیده و همه چی رو توی سالن چیده.ازش در مورد نقاشی ها پرسیدم.گفت:«همش مال خودمه به جز اون یکی که استادم کشیده.» گفتم:«باریکلا نقاشی هم میکشی؛معلومه اصلاً وقتتو توی این سالها هدر ندادی!»

چیزی نگذشت که بقیه هم اومدن .یکی با شکم بزرگش و یکی با پسر کوچولوش. اونروز قرار بود برای من یه روز خوب باشه؛ یه روز آشنا؛ یه روز دیدار ولی اونروزم یه روز عادی بود شاید عادیتر از بقیهٔ روزها!

غصم گرفت و تموم شوق و ذوقی که برای دیدارشون داشتم با برخوردهای خالی از احساس از بین رفت.

توی اون دیدار از دوستای کلاس داره فوق لیسانس گرفته از دانشگاههای دهن پر کن ؛ خانواده دار ؛ پولدار و نقاش هیچ چیز یاد نگرفتم جز فخر فروختن بخاطر زندگی تجملی و هیچ حسی به من منتقل نکردن مگه حس برتری. هیچ حرف تازه ای برای گفتن نداشتن جز صحبت از مدارس اینچنانی و انچنانی بچه هاشون.وقتی دیدم بد جوری دارن از بالا بالا ها بهم نگاه می کنن ؛ اول غصم گرفت و واقعاً احساس کردم اونا اون بالاهان و من پایین پایین ؛ فکر کردم چقدر اونا از زندگیشون بهتر استفاده کردن . ولی نمی دونم شاید همون غرور نهفته در من بدادم رسید؛ شایدم منطقم و سعی کردم گذر سالهارو توی خودم و اونا ببینم. من یه دختر ساده لوح و بی تجربه که حتی کسی رو توی خانواده نداشتم که پای حرفام بشینه چه برسه که راهنماییم کنه؛ تشویقم کنه ؛ هولم بده وامیدوارم کنه ؛امروز برای خودم زنی شدم عمیق ؛ مادری شدم که دخترم روم حساب می کنه و بهم افتخار؛ انسانی شدم که سعی می کنه اطرافیانشو بفهمه ؛درک کنه و به اندازهٔ خودشون ازشون انتظار داشته باشه هر چند فوق لیسانس ندارم؛ به یه دانشگاه دهن پر کن نرفتم ؛پولدار نیستم و….. این افکار حفره های خالی دلمو که با دیدار اونا ایجا شده بود پر کرد و گذاشتم فکر کنن من هنوز به همون ساده لوحی گذشته هام. اصراری نداشتم خواب خوششون رو بهم بزنم ولی به هر حال می دونستم که این دیدار اگر چه می تونست یه شروع دوباره باشه برای یه پایان نا خواسته اما پایانی ناگزیر شد برای یه شروع دوباره به هر حال به نظر می رسید برای من سالها واقعاً گذشته بود ولی برای اونا انگار همین دیروز بودو همین منو خوشحال میکرد و امیدوار!

Advertisements

Read Full Post »

توی درمانگاه بود که دیدمش؛ یه پونزده شونزده سالی از آخرین دیدارمون می گذشت.وقتی با پسر نوجوونش وارد شد داشتم به قبض پذیرش که توی دستام بود نگاه می کردم.برای یه لحظه سرمو بالا آوردم؛ نگاهم به نگاهش گره خورد. توی نگاهش میشد تعجب رو دید.روسری پر نقش و نگار و رنگیشو تا رستنگاه موهای پیشونیش جلو کشیده بود وهمچین محکم بسته بود که منو یاد فک و فامیل به ظاهر مؤمن و پولدار شوهر خاله جان انداخت که از قضا درمانگاهم در محدودهٔ سکونت اونها قرار داشت.عکس العملی جز همون تعجب ازش ندیدم؛ منم که نشناخته بودمش آشنایی چهرشوگذاشتم به حساب همون شباهت و سرم رو دوباره با قبض پذیرش گرم کردم.

سالن انتظار درمانگاه به شکل دایره ای بود با ستونی سفید در مرکز و نیمکتهای برای نشستن دراطراف. سرم درد می کرد؛ یک سمت سرم مثل نبض دردش کم و زیاد میشد. از صبح با این سر درد لعنتی از خواب بیدار شده بودم.قرص استامینوفن کدئین هم که صبح بعد از صبحانه خورده بودم اثری نکرده بود. درست خاطرم نیست ولی به گمونم بعد از ظهر یک روز جمعه بود.دختر بزرگم هم به نظر می رسید که سرما خورده باشه.

سردردم سابقه دار بود و می دونستم که اگه همینجور ادامه پیدا کنه کارم به حالت تهوع می کشه و تحملش سختر میشه پس از همسرم خواستم تا منو و دخترم رو به درمانگاه ببره. هر چند هیچ تجربهٔ خوبی از این درمانگاهها و دکترای عمومی و متأسفانه کم سوادش نداشتم ولی فکر کردم شاید این درمانگاه نسبتاً تازه تأسیس دکترای بهتری داشته باشه.

دخترکم دلهره داشت چون این اولین باری بود که پیش دکتری غیر از دکتر خودش که از نوزادی تحت نظرش بود می رفت.به گمون می ترسید دکتر درمانگاه آمپول براش بنویسه .دکتر خودش که محال بود حرف از آمپول بزنه!

از اونجایی که دکتر بچه ها پسر دایی همسرم هست؛ می تونستم مثل همیشه بهش زنگ بزنم و تلفنی در مورد دخترم و حتی خودم ازش راهنمایی بخوام. نمی دونم چرا اینکارو نکردم. شاید برای اینکه فکر می کردم گاهی از دکترای دیگه هم مشاوره خواستن بد نباشه؛ شایدم باید سنت شکنی می کردم تا اونو ببینم!

دستهای سرد دخترکم توی دستام بود و سرم پایین. به کفشهای خوش فرم و مشکیم که خیلی دوستشون داشتم و از کارهای جدید برادرم بود نگاه می کردم. دقایقی چند به همین منوال گذشت؛ سرم رو با طومأنینه بالا آوردم و صورت خندانشو دیدم که از آنسوی سالن انتظارنگاهم میکرد.لبخندش مرا به گذشته های دور برد؛ به سالهای دبیرستان و در عین ناباوری از جا برخاستم و با خوشحالی زیر لب اسمش رو صدا زدم و در آغوش کشیدمش .سر دردم رو از یاد برده بودم.

گفتمچهرت به نظرم آشنا اومد ولی نشناختمت

گفتاما من از همون نگاه اول شناختمت منتهی گفتم اول برم پذیرش نوبت بگیرم

با خنده گفتمپس معلوم میشه من هیچ فرقی نکردما

!؟خندید؛ به دخترم اشاره کرد و پرسید: « دخترته»

گفتماره یه دختر کوچولو هم دارم که الان با پدرش دارن بیرون چرخ میزنن؛ گفتم بهشون نیان تو مبادا با هوای آلودهٔ اینجا اونام مریض بشن…»

هنوز حرفم تموم نشده بود که همسرم و دختر کوچولوم که ظاهراً از انتظار خسته شده بودن سر و کلشون پیدا شد.رو به همسرم کردم و در حالیکه به اون اشاره می کردم گفتمیکی از دوستان قدیمی و عزیر »

همسرم با همون رفتار مبادی آدابش سلام کرد بعدم رو کرد به من و پرسیدهنوز نوبتت نشده

نگاهی به اطراف انداختم و آدمهایی که دور و بر نشسته بودم از نظر گذروندم و گفتماین مریض که بیاد بیرون نوبت منه شما ها هم بیرون منتظر باشین بهتره؛ بچه کوچیکه واینجا هم پر از میکروب و ویروس

همسرم از اشنایی با دوستم اظهار خوشوقتی کرد ؛ دست دختر کوچولومون رو گرفت و از درمانگاه خارج شد.

تا وقتی نوبتم بشه با هم صحبت کردیم و قبل از هر چیزی ازش خواستم شمارهٔ تلفنش رو حتماً بهم بده. دلم نمی خواست حالا که پیداش کرده بودم دوباره گمش کنم.نشستیم کنار هم . شمارهٔ تلفنش رو توی تقویم کوچیک آبی رنگم یادداشت کردم و طبق عادت معمول گذشته که چند صباحی است سعی در عوض کردنش دارم شروع کردم به دادن اطلاعات.به گمونم در عرض همون چند دقیقه نصف زندگیمو براش تعریف کردم!!

ازش در مورد دوستی قدیمی پرسیدم که دو سه سالی با هم همکلاسی و هم میزی بودند و من همیشه فکر می کردم دوستانی صمیمی هستند.وقتی شنیدم از او خبری نداره و طوری ازش یاد می کنه که من از غریبه ها؛ ولی در عوض از کسانی که در اون ایام به نظر من می رسیدصرفاً دوستانی عادی هستند نه تنها با خبره بلکه هر از چند گاهی هم دور هم جمع میشن داشتم شاخ درمیا وردم.

نمی دونم شاید مشکل از من بوده که قضایا رو طور دیگه ای می دیدم.او همیشه بچهٔ ساکت و آروم و در عین حال درسخون و توانایی بود که من بدون اغراق تحسینش می کردم.

حالا دیگه نوبت ما رسیده بود. وارد اتاق پزشک عمومی و کشیک درمانگاه شدیم. مردی حدوداً ۳۰ ساله با برخوردی گرم و دوستانه. از سردردم بهش گفتم که همچنان با من بود . بهم گفت که این نوع سردرد میگرنه و علت عصبی داره و البته می تونه از بیخوابی هم باشه. نه اینکه آدم عصبی نباشم که متأ سفانه هستم ولی با مروری به گذشته و البته شب قبل به این نتیجه رسیدم که علت سردردهای من بیشتر کم خوابی و شاید بهتره بگم بد خوابی است. خلاصه که برام یه آمپول دیکلوفناک نوشت تا اوضاعم خرابتر نشه.بعد ها فهمیدم که قرص مسکن ژلوفن بهترین مداوا برای سردردهای عصبی منه

با دو تا نسخه از مطب دکتر خارج شدیم. او همچنان منتظر بر روی نیمکتهای سالن انتظار نشسته بود.بهش گفتم میرم تا نسخه ها رو از داروخانه بگیرم و چون آمپول دارم دوباره بر می گردم ولی احیاناً اگه ندیدمت؛ خداحافظ البته حتماً بهت زنگ می زنم

با دخترکم از درمانگاه خارج شدیم.همسرم با دختر کوچولومون بیرون همچنان منتظر بودند.تا منو دید نسخه هارو ازم گرفت ؛ سوئیچ ماشین رو بهم داد؛ بچه روهم سپرد به ما و رفت تا داروهارو بگیره.

دم در درمانگاه منتظر ایستاده بودم که دیدم دوست عزیزو پسرکش با هم خارج شدند.چند دقیقه ای هم به صحبت در خارج از درمانگاه گذشت.از ادامهٔ تحصیلش گفت.از کلاسهای متفرقه ای گفت که برای گرفتن مدارک بین المللی میره.از اینکه ترجیح میده با همهٔ این معلومات آکادمی و علمی همچنان از بچه ها مراقبت کنه و از اینکه هیچ سابقهٔ کاری نداره!

نمی دونم چرا احساس می کردم راضی و خوشحال نیست!

پسرکش مریض بود و نمی خواست روی پا نگهش داره پس خداحافظی کرد و رفت.

چند صباحی گذشت تا اینکه یه روز وقتی داشتم تقویمم رو ورق می زدم چشمم به شمارهٔ تلفنش افتاد .گوشی تلفن رو برداشتم وشماره رو گرفتم. خودش بود که گوشی رو برداشت

ادامه دارد

Read Full Post »