Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘خاطرات’

هفده سالی داشتم و تازه دیپلم گرفته بودم.

سال اول؛ دانشگاه قبول نشده بودم و مثلاً داشتم درس می خوندم وبه کلاس کنکورمی رفتم.از اون کلاسهای پرجمعیت به درد نخور توی چهارراه ولیعصر.

یه روز که داشتم از کلاس بر می گشتم؛توی اتوبوس ؛ توی قسمت خانمها یه جفت چشم خوشگل دیدم. من ته اتوبوس با دوستانم نشسته بودم و صاحب چشمهای جذاب در جلوی اتوبوس. با هم فاصله داشتیم و هیکلهای پیچیده شده در چادرها و مانتوهای سیاه مانع بودند تا چهره ٔ او رو کامل ببینم.

کم پیش میاد زیبایی اینطور نظر منو جلب کنه بخصوص که همیشه بواسطهٔ تعریف و تمجید دیگران و متلکهایی که کم و بیش می شنیدم به زیبای چشمهای خودم خیلی مینازیدم.به گمونم اونروزم در حالیکه محو زیبایی اون چشمها شده بودم با خودم گفتمخدایا چشماش از مال منم قشنگتره

چند دقیقه ای نگذشته بود که صورت صاحب چشمها از پشت جمعیت هویدا شد در حالیکه خنده ای صادقانه بر روی لب داشت و به من نگاه می کرد؛ خدایا من باورم نمیشد که در این چند دقیقه به صورت یه آشنای قدیمی خیره شده بودم که منو شناخته بود و با خوشحالی به روم لبخند میزد!

نمی دونم چرا اونروز بعد از شناختن صاحب اون چشمها؛ بی رحم شدم و اون لبخندو با بی تفاوتی جواب دادم. می دونم دلشو شکوندم وقتی ایستگاه پیچ شمرون از اتوبوس پیدا شد لبخندش ناپدید شده بود و غم تمام چهرهٔ گرد و سفیدش و پوشانده بود.از توی اتوبوس بهش نگاه میکردم که سرشو انداخته بود پایین و از من دور میشد؛ میدیدم که این بی تفاوتی من چقدر غمگینش کرده بود.همون موقع از کاری که کرده بودم پشیمون شدم ولی اون اخرین باری بود که دیدمش!

تمام مسیرو توی فکر بودم؛ یاد بچگیهامون افتادم؛چیزی حدود سی سال پیش؛ وقتی که با هم همسایه بودیم؛توی یه محلهٔ عیون نشین؛ خونهٔ اونا بزرگترین خونهٔ محله بود.یه سرش ابتدای کوچه بود و سر دیگش انتهای کوچه.فکر کنم هنوزم باید سر پا باشه.خیلی وقته از اون محله خبر ندارم. توی اون محله میشد گفت ما جزو فقیر ها بودیم.خونشون اجاره ای بود؛با درب پارکینگ اتوماتیک و ایفون تصویری.یادمه زیاد منو سر کار میذاشت بخاطر همینم یکبار که ازش پرسیدم؛این ایفون شما چرا این مدلیه ؛برام توضیح داد که عکس ادما رو نشون میده ولی الان خراب شده.همون موقع پیش خودم فکر کردم باز داره چاخان میکنه!

پدرش یه تاجربود که همیشه خارج از کشور به سر میبرد.یه مادر سبزهٔ لوند داشت که بیشتر اوقات با روبدو شام در حالیکه لباسهای زیرش پیدا بودن توی کوچه سرک می کشید و پسرای نوجوون و هیز محله دیدش میزدن.یه برادر کوچکترم داشت که اونموقع ها که کمتر کسی ویدئو داشت اون مدام فیلمهای بروس لی و میدید و میومد توی کوچه اداشو درمیاورد؛بخاطر همینم همه فکر می کردن دیوونس!

یادمه همسایه ها می گفتن مادرش هر وقت از دست برادرش که خیلی شر بود عصبانی میشده با زنجیر میزدتش؛ نمی دونم این موضوع چقدر حقیقت داشت ولی یکبار از مواقع بسیار نادری که من خونشون بودم همین برادر شیطون کمود اسباب بازی خواهرشو که بزرگم بود چپه کرد.وای خدای من؛ چقدر ترسیده بودم. مادرش دعواش کرد و فریاد سرش کشید ولی زنجیری درکار نبود.من اصلاً دوست نداشتم توی اون خونهٔ زیبا و اعیونی برم هر چند از بین بچه های محلمون مادرش از من بیشتر از همه خوشش میومد و دلش می خواست با دخترش رفت و امد کنم.یادمه یکبار دیگه که خونشون بودم از اینکه مادرش لوازم التحریر بچه ها رو قایم می کرد و تا مثلاً ته تموم شدهٔ مدادشونو نمیدید مداد نو بهشون نمیداد داشتم شاخ درمیوردم. بگذریم که مادرشم از اینکه مادر من یه همچین کاری نمیکنه تعجب کرده بود.کلاً خونوادهٔ عجیبی بودن.

یادم میاد مادرش یه بی ام و ابی رنگ ۲۰۰۲ داشت که هر روز صبح بچه هارو باهاش میبرد مدرسه.مدرسه هامون یکی بود هر چند اون از من بزرگتر بود.مسیر خونه هامون تا مدرسه طولانی بود و من تمام اون مسیرو در دوران راهنمایی پیاده میرفتم اونم با زمستونای برفی اون روزا. همیشه پاهام توی اون چکمه های پلاستیکی از سرما یخ میزدن ولی با تمام این حرفا دوست نداشتم با ماشین اونا مدرسه برم.همیشه کاری می کردم تا دیر تر از اونا از خونه بیام بیرون؛ اگر هم گاهی خروجم از خونه با اونا همزمان میشد اینقدر لای در میاستادم تا اونا برن و بعد خودم میرفتم.اون موقع همش ده یازده سال داشتم ولی دنیای غرور بودم و از ترحم بیزار.

وای خدای من الان که دارم اینارو مینویسم خاطرات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام میگذرن.توی تموم اون سالها یکبار بر حسب تصادف با پدرش به مدرسه رفتیم؛ درست یادم نیست به گمونم اون موقع دبستانی بودیم و من از سرویس مدرسه جا مونده بودم.پدرش قبل از اینکه ما رو برسونه اول جلوی یه کیوسک روزنامه فروشی ایستاد و دو تا کیت کت و و دوتا کتاب نقاشی برامون خرید.من عاشق کیت کت بودم با این وجودخواستم نگیرم منتهی وقتی دیدم با مهربونی گفت که برای تو خریدم ازش گرفتم و تشکر کردم. دخترش کتاب نقاشی منو گرفت و با مال خودش عوض کرد و گفت چون بابای من خریده پس من هر کدومو دوس دارم بر میدارم.برام فرقی نمیکرد و عکس العملی نشون ندادم ولی به گمونم از همون موقعه بود که تصمیم گرفتم دیگه سوار ماشینشون نشم!

سالهابعد که دیگه ما از اون محله نقل مکان کردیم خبر رسید که پدرش زن دوم گرفته و اونا از اون خونه پاشدن و اوضاع مالی پدرش خراب شده و مجبور شدن با پدر بزرگش زندگی کنن!

دنیا بازیای عجیبی داره ولی ای کاش من اونروز بغلش می کردم؛ می بوسیدمش و از اینکه بعد از سالها دیده بودمش اظهار خوشوقتی می کردم؛ای کاش!

Advertisements

Read Full Post »

پردهٔ اول(نوروز ۸۷)

من: می خوام عیدی بچه هارو بیارم خونهٔ مامان که همه جمعند و بهشون بدم

همسرم: یعنی چی…! بذار بیان خونمون

من: چه فرقی می کنه؛ اونام عیدی بچه های مارو میارن خونهٔ مامان بهشون میدن.مهم خوشحال کردن بچه هاست.

همسرم: (با تشر) قرار نیست هر کاری بقیه می کنن ما هم بکنیم.عیدی رو هر کی اومد خونمون بهشون می دیم.

من: من دوست دارم بچه هارو زودتر خوشحال کنم بعدشم یادت رفته پارسال عیدی فلانی موند و ندیدیمشون.

همسرم:نمی دونم والا چی بگم از این کارهای شما.آخه آدم که عیدی رو دنبال خودش راه نمیندازه.

پردهٔ دوم(روز اول عید۸۷منزل مادرم)

کادوها تقسیم میشه و بچه ها خوشحال و تشکر پشت تشکر از همسرم!

پردهٔ‌سوم(نوروز ۸۸)

من: عیدی بچه هارو که امسال هم میارم بهشون بدم ولی به نظر تو سر رسیدهارم بیارم. حوصله ندارم نگه دارم تا حالا کی بیان و یا نیان

همسرم: یعنی چی!؟ عیدیا رم بزار خونه. مگه اونا عیدی بچه های مارو میارن اونجا!؟

من(با فریاد و حرص): بابا مگه پارسال یادت نیست!؟

همسرم: نه من که یادم نمیاد.آدم که عیدی رو دنبال خودش راه نمیندازه و

من (همچنان با فریاد): از دخترمون بپرس. ما هر سال باید شب عید سر این مسائل با هم بحث کنیم

دخترم: منم یادم نیست!

من (در حال انفجار و متلک انداختن): آخه شما ها چطور یادتون نیست. حافظه که نیست ؛اصلاً زنگ بزن از مامان بپرس.

مامان(پای تلفن): من نمی دونم ؛ یادم نمیاد.

من (در حال جیغ زدن): ای بابا از دست شما و این دامادتون.

مامان: خب من یادم نیست از خواهرت بپرس

من: از هیچکی دیگه نمی پرسم؛عیدیارم نمیارم.

دخترم: مامان نه تورو خدا ببریم.

من: همین که گفتم.از بس سر هر مسأ لهٔ کوچیکی باید بحث کنم خسته شدم.

خواهرم زنگ می زنه: سلام؛ چی شده؟

من:مامان بهت زنگ زد!؟مگه ما پارسال عیدی بچه هارو نبردیم خونهٔ مامان

خواهرم: چرا

من: به اینا بگو که حافظه هاشون یکی از یکی بهتر و عالی تره!

پردهٔ چهارم(نوروز ۸۸منزل مادرم)

همه جمعند و منتظر رسیدن ما تا کادوهای عید رو رد و بدل کنن. ما هم بعد از یه جر و بحث حسابی بالاخره عیدیهارو برداشتیم و راهی شدیم. بعد از رسیدن ما همه با خوشحالی و سر و صدای زیاد عیدیا رو تقسیم می کنن و طبق معمول تشکر پشت تشکر از آقای همسر. وقت خداحافظی برادر کوچکم با خوشحالی و شوخی رو به همسرم میگه: ممنون از هدیهٔ عالیتون؛ بهترین هدیه ای بود که گرفتم حتماً توی دفتر خاطراتم می نویسم !

واما من خسته از جرو بحث سر عیدی ؛ سر کوچیک و بزرگی و هزار موضوع ریز و درشت و تکراری که هر سال شب عیدم رومی کنه جهنم تا منه عاشق بهار و عید و رسومات؛ امسال حوصله هیچی رو نداشته باشم در فکر سال آینده و بازی مجدد همین پرده ها ساکت اما راضی نگاهشون می کنم!

Read Full Post »

در ادامه پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۱۰

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید.

دیدار من از ایران داشت به پایان می رسید و قرار بود تا با پرواز ساعت ۳و۵ دقیقهٔ صبح روز سه شنبه آنجا را ترک کنم. موزهٔ فیلم ایران از من دعوت کرده بود تا در مراسمی که به افتخارم ترتیب داده بودند شرکت کنم. به دو دلیل این دعوت را پذیرفتم:

اول اینکه؛ من احترام عمیقی برای افراد با استعداد وخلاقی قائل هستم که در صنعت فیلمسازی ایران فعالیت می کنند و خیلی از این افراد به این مراسم دعوت شده و یا سایر برنامه های خود را به منظور شرکت در این مراسم متوقف کرده بودند. علاوه بر این؛ شرکت در این مراسم راهی بود برای رهایی از مزاحمت های رسانه ها که امیدوار بودم بدین ترتیب از دنبال کردن من تا فرودگاه منصرف شوند. پس راهی شدم. در مسیر منتهی به موزه در حالیکه از زیر درختان پارک ملت می گذشتیم؛ رادیو اعلام کرد که چند نفر مرتبط با بمب گذاریهای روز قبل دستگیر شده اند اما به جزئیات اشاره ای نشد. ساعتی بعد من در موزهٔ سینما در حال بازدید و دریافت جام افتخار بودم.

بعد از مراسم به هتل بازگشتم تا چمدانهایم را ببندم. جمعیت اندکی متشکل از جوانان علاقمند به سینما در لابی هتل منتظرم بودند؛ به گمانم مراسم موزهٔ سینما از تلویزیون تهران پخش شده بود. راهم را با کمکِ از روی محبتِ کارمندان هتل از میان جمعیت باز کرده و به اتاقم رفتم. درست بعد از نیمه شب و در مسیر فرودگاه بود که به یاد دختر ۱۴ ساله ام افتادم که جشن فارغ التحصیلیش از مقطع متوسطه قرار بود تا روز بعد برگزار شود. بخاطر بمب گذاریها؛ فرودگاه و کشور در وضعیت بسیار اضطراری قرار داشتند و اگرمن به هر علتی پروازم را از دست میدادم؛ به مراسم دخترم هم نمی رسیدم؛ بنابراین داشتم عصبی و نگران میشدم.

ماشین حامل من با کمی فاصله از مکان پیاده شدن مسافران فرودگاه توسط پلیس متوقف شد.اگر چه به نظر می رسید که از آن محدوده به بعد همه به آهستگی حرکت می کردند. بالاخره وارد فرودگاه شدم و کیفم را که جام اهدائی موزهٔ سینما در آن قرار داشت بر روی دستگاه فلز یاب گذاشتم. مسئولین فرودگاه کیف را باز کرده و جام را از آن خارج کردند؛ در حالیکه مانند گوریلی که به یک توپ فوتبال نگاه می کند به آن نگاه می کردند؛ و با خود می گفتنداین شیء عجیب چیه؟». جام را سر و ته کرده و چرخاندند و حتی یکی از آنان آنرا مثل چماق در دست گرفت. و درست هنگامی که احتمال ضبط و توقیف آن میرفت؛ نگاهی به من انداخته و ناگهان من را شناخت و از ژست چماق بدست خارج شد. پرسیدهاشمی؟» به عکس من از ملاقاتم با هاشمی رفسنجانی که در روزنامهٔ روز قبل چاپ شده بود اشاره می کرد. دوباره گفتهاشمی؟» سری تکان دادم و گفتمبله؛ من همونیم که عکسم در روزنامه با هاشمی چاپ شدهجام را با دقت در کیف من برگرداند و زیپ آن را بست.من در راه فرانکفورت بودم تا از آنجا به سانفرانسیسکو پرواز کنم. فقط زمانی که پرواز من در سانفرانسیسکو به زمین نشست مطمئن شدم؛ نوشته ها و عکسهایم بدون توقیف شدن به منزل خواهند رسید.

حدود نیمه شب ِروز بازگشتم از تهران بود که دیگرخستگی پرواز من را از پای درآورد؛ اما زنگ ساعت بهم ریختهٔ بدنم ۴و ۳۰ دقیقهٔ صبح روز بعد به صدا درآمد. از خواب برخاستم و به آشپز خانه رفتم؛ تلویزیون را روشن کرده و شروع کردم به عوض کردن کانالها و بر روی بر نامهٔ صبح بخیر امریکای CNN با اجرای «سُلداد اُ برایان» متوقف شدم. او با موهایی که بسیار دقیق آرایش شده بود؛ناخنهای مانیکور شده؛ خط لب و ریملی چشمگیر گزارش داد که من در حال حاضر از طرف سانفرانسیسکو کرونیکل در تهران به سر می برم در حالیکه من در آشپزخانهٔ منزلم در کالفرنیای شمالی نشسته بودم.او ادامه داد که: اگرچه با من در بسیاری از مسائل مخالف است اما به نظر میرسد که من مردی متفکر و مطلع هستم( نه تأیید میکنم و نه تکذیب).

بعد همانطور که صحنه هایی از فیلم خروجم از موزهٔ سینما ی ایران نمایش داده میشد؛ او اظهار کردکه به نظر میرسد من در حال بازی کردن نقش یک خبرنگارم. در حالی که جذب سطح بستهٔ بصیرت انسانی شده بودم؛همزمان متحیر از قدرت تصور او بودم که می توانست مابین هنرپیشه بودن و تصورِ بازی کردن نقش یک خبرنگار ارتباط برقرار کند؟ متوجه که هستید؟

در حقیقت؛ نواری که CNN در حال پخش کردنش بود بعد از انجام وظایف رسمی من در ایران ؛ در اصل هنگام حرکت من به سمت فرودگاه ضبط شده بود و هیچ ارتباطی با نقش خبرنگاری من؛ واقعی یا غیر واقعی؛ نداشت. مسأله به همین جا ختم نشد؛گویندگان بر اساس فرضیات نادرستی که به دنبال هم ردیف می کردند من را دارای احساس ضد امریکایی و موافق ایرانیان معرفی کردند.

در حالیکه موضع گیریی حاکی از بی اعتناعی و حملاتی سبکسرانه و پیش پا افتاده به من؛ می تواند یک دعوا و مرافعه کم اهمیت در مورد جزئیات زندگی یک هنر پیشهٔ هالیوودی قلمداد شود؛ اما گزارش تعداد کشته شدگان و هدف از جنگ چنین به نظر نخواهد رسید.نمی توانم جنبهٔ طنز آمیزه این رویدادها را نادیده بگیرم: من به تازگی بعداز چند روز اقامت درکشوری که به وضوح مطبوعات آزادی ندارد. کشوری که اطلاعات در آن کنترل و محدود شده و بر اساس نیاز و اهداف صاحبان قدرت تغییر شکل می یابد به کشور خود بازگشتم؛ جایی که مطبوعات آزاد داریم. و اینجا در امریکای من با مطبوعات آزادش گزارش داده میشود که من هزاران کیلومتر دورتر از آشپزخانه ام واقع در کالیفرنیای شمالی هستم.

گرچه دولت ایران تلاش بی وقفه ای را انجام می دهد تا مردم را در تاریکی و نا آگاهی نگهدارد؛ اما کافی است تا نگاهی به دنیای پیرامون ودرک خودمان از این فرهنگ قدیمی و درحال حاضر بسیار سنتی و محافظه کار بیندازیم. تمام آنچه که ما از ایران میدانیم بر گرفته از منابع گستردهٔ خبری است.اما وقتی منابع خبری قادر نیستند تا اطلاع دقیقی از موقعیت فیزیکی یک هنرپیشهٔ خبرنگار ارائه دهند؛ آیا می توان به صحت اطلاعاتی که از ایران ارائه می دهند اطمینان داشت؟و اینجا تنها صحبت از صحت اطلاعات است؛ نه تعبیر دلبخواه آن!

بیش از ۱۸۰۰ جوان امریکایی در جنگ عراق و افغانستان کشته شده اند؛ بیشتر از ۱۰۰۰۰نفر معلول و مجروح شده اند. تعداد بیشماری از پیمانکاران و کارگزاران از بین رفته اند و نیروهای امداد رسانی جان خود را از دست داده اند. کارکنان سازمان ملل در کامیونی بمب گذاری شده با زندگی وداع کرده اند و البته به این آمار باید تعداد نا گفته و نا معلومه شهروندان کشته شده در جنگی که نه بر اساس عقیده بلکه بر اساس ترس توجیه می شود را نیز اضافه کرد. به نظر میرسد که ملت ما تحت سلطهٔ طلسمی هستند که شجاعت را در خشونت می داند وتمام اخبار پوشش داده شده در تلویزیون و روزنامه ها؛ چه خبرهایی که پروسهٔ تعبیرات خبرنگاری را طی کرده و چه آنهایی که حتی کنترلهای بیشتر را از سر گذرانده و تحت ویرایشهای محدود کننده که جزء لاینفک ماهیت رسانه ها است قرار میگیرند؛ همگی در جهت تقویت این افسون و طلسم هستند. و اگرچه در حال حاضر اين ایران است كه بخاطر مجادلهٔ هسته ای مرکز توجهات قرار گرفته؛ اما ما باید توجه داشته باشیم که رقابتی ترین و زیانبارترین مسابقهٔ تسحیلاتی اینجا در وطن ما بین آزمایشگاههای Livermore و Los Alamos در جریان است.این حقایق بیش از همه ارزش و اهمیت گزارش صادقانه و دقیق را در مورد تمام جنبه های مناظرات و مجادلات جهانی به ما گوشزد می کند.

وقتیکه به پایان نوشتن این مجموعه نزدیک می شدم؛ در لندن به سر می بردم. پنج شنبه صبح؛ هفتم جولای بود. تمام شب را به نوشتن گذرانده بودم و عجله داشتم تا تاکسیی به مقصد ایستگاه قطار بگیرم؛ قرار بود تا برای شرکت در جشن عروسی یک دوست به پاریس بروم. از در هتل خارج شدم و از دربان خواستم تا یک تاکسی صدا بزند. صدای نخراشیدهٔ آژیر خطر از تمام ساختمانهای اطراف به گوش میرسید.

پرسیدمچه خبره؟»

دربان گفتیه انفجار رخ داده


مقامات می گویند: «ما اصلاحات لازم داریم ؛ نه انقلاب»

در عصر روز پنجم در تهران؛ به هتل بازگشتیم و در نشستی با معاون وزیر و سخنگوی وزارت امورخارجه؛ حمیدرضا آصف؛ شرکت کردیم. او رفتار خوبی داشت و بهتر از هرغربی می توانست سخنرانی کرده و با کنایه منظور خود را برساند. فردی دوست داشتنی و باهوش که بسیار رُک و صریح مینمود. او اظهار داشت کهایران قصد ندارد تا یک مسابقهٔ تسلیحاتی در منطقه براه بیندازد. اگر مدرکی دال بر دنبال کردن چنین نیتی وجود دارد؛ ارائه دهید. شما دربارهٔ عراق صحبت می کنید که توسط یک دیکتاتور احمق نابود شده است.ما در این مورد تحت فشاریم ولی بهتر میدانیم یک سیاست بی طرفانه را دنبال کنیم. از طرفی از حضور نیروهای ایالات متحده در عراق خوشحالیم و اگرچه با ترک این نیروها؛ رابطهٔ ما با عراق صد در صد بهبود نخواهد یافت اما رابطهٔ دوستانهٔ جدیدی بین ایران و عراق برقرار خواهد شد. بهتر است تا در صورت پايان شورش های داخلی ایالات متحده عراق را ترک کند؛چون در غیر اینصورت ما قصد را بر ماندن بدون علت موجه می دانیماوافزوددموکراسی در کشور رو به افزایش است.

خیلی صریح باید اذعان کنم که علت آنکه رئیس جمهور بوش از ایران به عنوان «محور شرارت» یاد می کند بخاطر مسالهٔ نفت نیست بلکه از تأثیر ایران بر تمام کشورهای اسلامی منطقه خبر دارد. به کشور ما نگاه کنید. مردم در زمان ریاست جمهوری خاتمی یاد گرفتند تا احساسات و افکار خود را در مورد جایگاه و موقعیتشان بیان کنند و حالا یک هفته مانده به انتخابات ببینید آنها چه می کنند؟( اشاره به حمایت احتمالی امریکا از سازمان مجاهدین خلق وتلویحاً اشاره به دخالت این سازمان در بمب گذاریها با هدف تحریم انتخابات

از او در مورد آزادی مطبوعات پرسیدیم؛ اما او از دنبال کردن جر و بحث با صحبت در مورد مسئولین امنیتی حاضر در تظاهرات آنروز اجتناب کردمی دونید گاهی مأموران پلیس در سطح پایینی از سواد و تحصیلات قرار دارند و شما هم با کسی که رفتار اشتباهی داشته برخورد کرده ایدریس ارلیک از این جواب برآشفته شد و بلافاصله گفتتعداد کسانی که وجود مجوزهای ما را در تظاهرات نادیده گرفتند حدود ۲۰ نفر بودند ؛ و بی شک می توان این تعداد را نمایندهٔ رژیم دانست

آصفی پاسخ داد کهمن در آنجا حضور نداشتم پس نمی توانم در این باره صحبت کنم. ما باید صبور باشیم.اصلاحات زود هنگام می تواند باعث بروز واکنش منفی شود. شما امروز شاهد بمب گذاریها بودید؛ و ما انتظار ادامه یافتن این بر خوردها را داریم. این فرآیند باید یا به آهستگی پیش برود و یا باید بکل متوقف شود. ما اصلاحات می خواهیم ؛ نه انقلاب

شون پن

پایان

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۹

روز پنجمبازگشت به خانه بعد ازیک بمب گذاری پیش از انتخاباتی

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید .

برای شون پن از سر گذراندن تشریفات اداری و کاغذ بازیهای لازم به منظور دیدار از ایران در ژوئن(۲۰۰۵)؛ درست یک هفته قبل از انتخابات ریاست جمهوری در این کشور؛ به راحتی میسر نشد اگر چه خارج شدن از این کشور به مراتب مشکلتر مینمود.

بمب در میدان امام حسین واقع در مرکز تهران منفجر شده و تعداد کشته شدگان از یک تا بیست نفر گزارش شده بود.ظاهراً؛ این بمب از نوع خیلی پیچیده و حرفه ای نبود. اگر چه از قرار معلوم چهار انفجار مشابه در اهواز با بیش از سی نفر قربانی کار افراطی های کار کشته ای بود که البته در این موارد بیشتر از همه سازمان مجاهدین خلق با علامت اختصاریه MKO)MEK هم نامیده می شوند)مورد ظن شدید بودند.تمام کسانی که با آنها صحبت کردم: چه دولتی و چه غیر دولتی؛ اتفاق نظر داشتند که بمب گذاریهای تهران و اهواز با هدف ترساندن مردم از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفته است. سازمان مجاهدین خلق؛ که در دههٔ ۶۰ تشکیل شده؛ در زمان رژیم شاه مخالف روابط ایران و امریکا بوده و در ترورشهروندان و نظامیان امریکایی شرکت داشته است. در ادامهٔ جنگ قدرت قبل از بازگشت خمینی به ایران و بمب گذاریهایی که جان بیش از ۲۰۰۰ نفر را گرفت؛ رهبر این سازمان به عراق تبعید شد.از آن زمان تا کنون ؛آنها برای مشروعیت بخشیدن به سازمان خود تبلیغات کرده و حمایت اعضای محافظه کار کنگرهٔ ایالات متحده را با فراهم آوردن اطلاعات نامطمئنی در مورد برنامهٔ هسته ای ایران بدست آوردند.خبر نگاران معتبر و شناخته شده نشریات مختلفی از جمله تایمزِ لندن و نیوزویک گزارش کردند که ارتباطCIAوMKO باهم در حال افزایش است. و ترس از آن می رود که این سازمان با برنامه ریزی قبلی در حال ارائهٔ اطلاعات غلط در مورد ایران باشد همانطورکه اخیراً فاش شده است کنگرهٔ ملی عراق چنین نقشی را در عراق بازی می کند.

بعنوان ملاک قضاوت بد نیست که بدانیم؛ ایران حدود ۶۸ میلیون نفر جمعیت دارد که از این تعداد کمتر از ۴ درصد عرب هستند؛ حدود نیمی از جمعیت فارس هستند و مابقی را گروههای مختلف بسیاری تشکیل می دهند از جمله ۲۵۰۰۰ نفر یهودی – بیشتر ازهر کشور دیگری درمنطقه بجز اسرائیل.

به خبرنگاران اجازهٔ بازدید از صحنهٔ بمب گذاری داده نشد.هر کدام از آشنایان ما که تلاشی دراین زمینه کرده بودند دستگیر شدند.بنابراین ما به این نتیجه رسیدیم که ارزش ندارد تنها برای چند ثانیه نگاه انداختن به باقی مانده های نیم سوختهٔ محوطهٔ بمب گذاری شده شب را در زندان سپری کنیم.

پس به طبقهٔ بالا رفتم؛ با همسرم تماس گرفتم و اتفاقات آن روز را برایش تعریف کردم. از جریان بمب گذاری ناراحت بود؛ اما چون به وقت ایالات متحده موقع ناهار بود و او در حال پختن غذا؛ پس حرف را عوض کردم و گفتممعلوم هست چیکار داری می کنیو سعی کردم تا باگفتن حرفهای احمقانه ای مثل« من اون بمب های لعنتی رو کار نذاشتم» از صحبت راجع به جزئیات طفره بروم.

بعد از مکالمه با همسرم به سراغ انبوه نامه هایی رفتم که هر روز از زیر در به اتاقم انداخته میشد.یکی از این نامه ها در مورد رویداده مهمی صحبت می کردآقای پن؛ روز پنج شنبه ۰۶/۱۴ در ساعت ۵ بعد از ظهر؛ یک جلسهٔ انتخاباتی بزرگ از طرف طرفدارانِ دکتر معین در استادیوم دانشگاه تهران برگزار می شود و بر اساس اخبار محرمانه ای؛ گروه انصار حزب الله تهدید به حمله به این استادیوم کرده اند.فکر می کنم این فرصت خوبی باشد تا شما این اخبار را پوشش دهید.برای امنیت ما لطفاً با کسی در مورد این پیغام صحبت نکنیدپیغام امضاء نشده بود و من قبل از خوابیدن تمام اتاقم را برای پیدا کردنِ دوربین و یا میکروفونهای مخفی جستجو کردم. آنشب خواب دیدم: که در راه پلهٔ هتل لاله به دوران کودکی بازگشته ام؛ در دستم یک لولهٔ آزمایش حاوی اسید هیدروژن داشتم.حدود دو؛ سه سانتیمتر از نوار منیزیم را داخل لوله انداختم و سر یک بالن را بالای دهانهٔ لوله قرار دادم.بالن با هیدروژن پر شد. آنرا روی پله گذاشتم و نی کبریت داری را که در انتهای بالن قرار داشت برداشتم و آتش زدم؛ آتش به بالن رسید و ناگهان منفجر شد؛ من از خواب پریدم!

ساعت ۹ صبح بود و برای رفتن به ستاد انتخاباتی «معین» وقت زیادی نداشتیم.دکتر مصطفی معین نامزد انتخاباتی دانشجویان بود.وزیر پیشینِ آموزش و درمان و از اصلاح طلبانِ اصلی. او در آن زمان مشغول مبارزات انتخاباتی در استانها بود اما سخنگو و مشاور کلیدیِ او؛ الهه کولایی؛ برای ملاقات با ما موافقت کرده بود. به محض رسیدن به ستاد انتخاباتی متوجه شدم با وجودیکه تنها هشت نفر کاندید انتخابات ریاست جمهوری بودند و با وجود بمب گذاریهای اخیر که حتی وزارت امور خارجه هم بر ارتباط آنها با انتخابات اذعان داشت ولی در کمال تعجب هیچ پیش بینی امنیتی برای نامزد اصلی( چنانچه گفته میشد) در نظر گرفته نشده بود. ما مستقیم به داخل ساختمان هدایت شده و با کولایی به صحبت نشستیم.او اولین نمایندهٔ زن مجلس بود که با وجود تهدید به ضرب و شتم توسط سایر نمایندگان زن مجلس به شرکت در جلسات بدون پوشیدن چادر مشروعیت قانونی داد. او دقت داشت که خود را به عنوان سخنگوی دکتر معین معرفی کند. می گفتتساهل و شکیبایی در جامعهٔ ما لغت جدیدی است و موانع فرهنگی؛ اقتصادی و اجتماعی بر سر راه اصلاحات قرار دارند».

از او در مورد علت برتری تعداد زنان فارغ التحصیل از دانشگاهها نسبت به مردان و همچنین تسلط ۷۵ درصدی آنان در بدست آوردن کرسی استادی پرسیدماز دو جهت می توان به این سؤال پاسخ داد. اول اراده و تحمل زنان ایرانی است اگر چه باید توجه داشت که مردان با حقوق ۱۴۰ دلار در ماه وارد بازار کار می شوند و بنابراین برای تأمین خانوادهٔ خود ناگزیر از کار کردن بوده و قادر به شرکت در دانشگاه به میزان زنان نیستنددرست مثل حمید رضا آصف؛ سخنگوی وزارت امور خارجه؛ کولایی هم معتقد است که اصلاحات باید آهسته انجام گیرد.او همچنین به حوزهٔ نفوذ طولانی تندروها احترام گذاشته و معتقد است که شکیبایی زیادی برای ایجاد اصلاحات لازم است.

در ترافیک بعد از ظهر از میان شهر گذشتیم تا به محل ملاقات با «حسن پوش نگار» واقع در مرکز ملی مطالعات و ارزیابی افکار عمومی برویم.این مرکز وظیفهٔ نظر سنجی از افکار عمومی بر روی تمامی موضوعات؛ از حمل و نقل عمومی گرفته تا انتخابات ریاست جمهوری را بر عهده دارد. او از مورد اعتمادترین نظر سنج های سیاسی است. واما بر اساس آمار او از روزهای قبل از انتخابات و صرفنظر از اینکه مهارت کاریش تنها دردسر و مزاحمتی توسط رژیم تلقی شده باشد یا خیر؛ هیچ کدام ازچهارکاندیدای برتر شانسی برای تصاحب سمت ریاست جمهوری نداشتند.آمار و ارقام در آن زمان نشان میداد که هاشمی رفسنجانی۳۰ درصد؛ محمد باقر قالیباف ۲۱ درصد؛ معین ۱۵ درصد و علی لاریجانی ۱۴.۵ درصد از آرا را به خود اختصاص داده بودند. در حقیقت حتی یک نفر در تمام مدت دیدار من از ایران اشاره ای به امکان ریاست جمهوری و یا رأی دادن به محمد احمدی نژاد؛ مربی پیشین بسیجی که در انتخابات دور دوم۲۴ژوئن رفسنجانی را شکست داد و امروز رئیس جمهور ایران است؛ نداشت.

اگر چه رژیم محمد خاتمی نتوانست قوانین استانداردی برای آزادیهای اجتماعی وضع کند اما مردم در هشت سال ریاست جمهوری خاتمی در محیطی زندگی کردند که صبر و شکیبایی در مقابل افکار و رفتار اصلاح طلبانه افزایش یافته بود. با انتخاب احمدی نژاد امکان دارد حتي این شبح آزادی هم از میان برود.؛ و این مسأله من را برای مردمی که ملاقات کردم و صورتهای امیدواری که دیدم نگران می کند.

وقتی اخیراً بانوی اول امریکا؛ لورا بوش؛ از افغانستان دیدار کرد؛ این کشور را مکانی کم نظیر توصیف کرده بود. ایران هم مکان کم نظیری است.و من نمی توانم از فکر دانشجویانی؛ که درمحوطهٔ دانشگاه تهران ملاقات کردم و احترام عمیقی برای اجدادشان بعنوان پایه گذاران اصلاحات قائل بودند؛ خارج شوم.

فقط می توانیم امیدوار باشیم تا اصالت کم نظیر تمدن پارسي با دادن آزادی انتخاب به افراد بجای به سلطه در آوردن معنوی آنها حفظ شود.

در نتیجهٔ انتخاباتی که بسیار سؤال برانگیز بود؛ معین به عنوان یک اصلاح طلب در بیانیه ای به هموطنانش هشدار دادخطر فاشیسم را جدی بگیرید که نتیجهٔ این طرز تفکر حرکت به سوی نظامی گری و خفقان سیاسی و اجتماعی خواهد بود

ادامه دارد


Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۸

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید.

دانشجویان ایرانی از به سخره گرفتن ملاها هراسی ندارند

بعد از فرصت کوتاهی که تنها به عکس انداختن با هاشمی رفسنجانی گذشت؛ به دانشگاه تهران که یکشنبه ها از روزهای شلوغ و پر فعالیت آن است رفتم. وقت ناهار به محوطهٔ دانشگاه رسیدیم. دانشجویان زیادی درحال رفت و آمد؛ ناهار خوردن و خندیدن بودند. با یک گروه کوچک ؛شامل یک مرد و دو زن جوان؛ برخورد کردیم که بر روی نیمکتی نشسته بودند.پرسیدممیشه با هم صحبتی داشته باشیم؟» با شنیدن صدای ما به زبان انگلیسی ؛مرد جوانِ خوش سیما و لاغر به سمت ما برگشته و پرسیداهل کجایید؟» گفتمایالات متحدهٔ امریکا». در جوابم گفت:« The big evil؛ درسته؟» به وضوح در حال مسخره کردن ملاها بود که امریکا را شیطان بزرگ (Great Satan) و بریتانیا را شیطان کوچک (Little Satan) می نامند.

مرد جوان آریا نام داشت؛ ۲۱ ساله و دانشجوی لیسانس در رشتهٔ علوم سیاسی. ازاو دربارهٔ نیاز های خود و همسن و سالهایش پرسیدم.

« جوانان در ایران به آزادی و احترام به حقوق فردی نیاز دارن. … ما دموکراسی می خوایم و زمان طولانی را برای ایجاد پایه و اساس دموکراسی باید صرف کنیم …. فکر می کنم مشکل بزرگ ما در ایران مذهب است.مردم بسیار مذهبی هستند و این مشکل بزرگیه چون در اعماق قلبشون احساس خاصی نسبت به مذهب دارن که باعث میشه بعضی اعمال غیر معقول ازشون سر بزنه؛ فکر می کنم. … بايد جدایی بین دين و سیاست باشه. … (در چند سال گذشته) چیزهای زیادی عوض شده؛ مردم فهمیدن که می تونن عقاید خودشون رو بیان کنن ؛مهم نیست که عقایدی متفاوت از دیگران داشته باشن واين خوب هم هست؛ همه شروع کردن به بیان احساسات و اعتقاداتشون. اما همونطوری که می دونین ما زندانیان سیاسی زیادی داریم و این یک مشکل بزرگه. …همیشه یه خط قرمزی وجود داره که نباید از اون گذشت. اما من فکر می کنم دموکراسی و دانش مردم باید به تدریج و قدم به قدم افزایش داده بشه. …در حال حاضر اوضاع جامعه خوب نیست؛ بیماریهای روحی زیاده و همینطور مسائل زیاد دیگه ای. آدم همیشه مجبوره عشقشو پنهان کنه؛همه چیز رو پنهان کنه؛ مجبوره ماسک بزنه تا بتونه شغلی داشته باشه؛ برای داشتن همه چیز باید ماسک زد؛ ماسکهای متعدد. در هر جا باید ماسکت رو عوض کنی و ماسک دیگری بزنی

در مورد جوانهایی که با این نظرات تو موافق نیستن چی فکر می کنی؟

« اونا تحت تأثیر اثرات نادرست مذهبن؛ فکر می کنن مذهب بخصوص اسلام فقط یعنی جنگیدن؛ یعنی جنگیدن با همه؛ با هر کی که مخالفشون حرف بزنه و باورها و افکارشون رو قبول نداشته باشه و این به نظر من عقیدهٔ نادرستیه. آدم می تونه عقاید و باورهای خودش رو داشته باشه و با دیگران زندگی کنه

ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۷

تظاهرات کم و بیش به خشونت گراییده بود اگر چه بیشتر؛ یکسری درگیریهای پراکنده در بین جمعیت به چشم میخورد تا یک برخورد و درگیری سراسری. گفته میشد یکی از زنان که مورد ضرب و شتم قرار گرفته؛ حجابش را از سر برداشته بوده.

مسألهٔ حجاب بسیارجدی است و به این راحتی نمی توان آنرا نادیده گرفت اما زن مورد نظر به دستور ضاربش برای پوشیدن حجاب اعتنایی نمی کند و می گویدتو اون رو از سرم کشیدیو با شجاعتی بسیار به اعتراضش ادامه می دهد.

(در اینجا پن با بیان این جملهTake that, wardrobe malfunction در داخل پرانتز با طنز به جریان ژانت جکسون و جاستین تیمبرلن در جشن سالانهٔ سوپر باول درسال ۲۰۰۴ اشاره میکنه که جاستین درانتهای مراسم تکه ای از لباس ژانت را میکنه و سینهٔ راست او را به نمایش می گذاره اما این قضیه برای جلوگیری از منازعات قانونی بعنوان عملی خلاف عرف؛ به عنوان wardrobe malfunction نامیده و البته معروف میشه! من معادل فارسی برای بیان منظور پن پیدا نکردم/م)

به صورتی که داستان برای من نقل شده ضارب؛ ناتوان از مجادله با او به انجام وظیفه اش برای کنترل کردن جمعیت ادامه می دهد. نمونه ای مثال زدنی ازاین واقعیت که شجاعت یعنی قدرت.

به محض اینکه مریم به داخل جمعیت بازگشت تا ریس و نورمن را پیدا کند؛ پلیس شروع به دستگیری خبرنگاران کرد. در آنروز تقریباً سی خبرنگار به زندان انداخته شدند. من یکی از این خبرنگاران معروف را دیدم و باید اعتراف کنم که این خبرنگار غربی چپ گرا به من پیشنهاد داد که کاری کنم تا دستگیر شوم. او معتقد بود در این صورت یک داستان عالی خواهیم داشت. خب این روش بازی آنهاست؛ درسته؟

مریم بهت زده و تنها بازگشت؛ نتوانسته بود ریس و نورمن را پیدا کند.سعی کرد تا با تلفن همراه او تماس بگیرد اما وزارت اطلاعات دستگاههای متوقف کردن امواج رادیویی را بکار انداخته وتمام سیگنالهای تلفن همراه در محدودهٔ تظاهرات خاموش بودند. بدون مقصود خاصی و تنها به منظور گرفتن چند عکس دیگر به او گفتمبعداً آنها را پیدا می کنیم. من می خوام سعی کنم تا بلکه دوباره بین تظاهرات کنندگان برگردم

راهمان را با زور از بین جمعیت برای گذر از خیابان باز کردیم. دو زن مسن با چادر از کنارمان گذشتند در حالیکه با نجوا به من گفتندما ملا ها رو نمی خوایم؛ فقط مجبوریم تظاهر کنیم که می خوایم» و در بین جمعیت ناپدید شدند. من و مریم درحالیکه سپر ماشینها به پاهامون فشار می آورد بالاخره شانه به شانه و مارپیچ وار از بین جمعیت و ماشینها گذشته و داخل ازدحامی شدیم که ۱۲ متری با مرکز تظاهرات فاصله داشت. ناگهان صدا ها رساتر شدند؛ واقعاً رسا. یک سری از نیروهای یونیفرم پوش پلیس شروع کردند با باتوم به زدن گروهی از مردم که ما هم جزوشان بودیم. مردم سراسیمه جیغ میزدند دیوارهای انسانی هر چهار طرفمان را احاطه کرده بودند و به سختی می شد حرکت کرد. مطمئناً به نظر میرسید که کسانی در زیر دست و پای دیگران مانده باشند ولی تا آنجایی که من میدانم چنین اتفاقی نیفتاد. اگر چه اتفاق دیگری درتضاد با اصول تعریف شدهٔ زورگویان افتاد: زنی در میان جمعیتِ هراسان بود که دستش را به سمت من دراز کرد و من آنرا گرفتم و ما یکدیگر را در آن هرج و مرج حمایت کردیم.تمام این وقایع در کمتر از ۴۰ ثانیه اتفاق افتاد اما در پایان؛ اعمال زورنیروهای پلیس تنها منجر به یک تماس غیر قانونی میان یک زن و مرد شده بود!

ما بلافاصله بعد از اینکه نیروهای پلیس عقب نشینی کردند؛ از هم جدا شدیم.

جمعیت کم و بیش پراکنده شدند. به سمت دیگر خیابان بازگشتم و بالاخره با ریس و نورمن؛ که آنها هم همان موقع با زور از محل تظاهرات رانده شده بودند ملاقات کردم. بعنوان یک چهرهٔ سینمایی در خیابان بسیار مورد توجه قرار گرفته و از آنجایی که احساس میکردم به طرز نامناسبی در گیر شده بودم پس در حالیکه نورمن و ریس همچنان در پیاده رو مشغول مصاحبه بودند؛ من؛ بابک و همسرش سریع سوار ماشین شدیم. آنها من را به هتل رساندند که در آنجا منتظر بازگشت نورمن و ریس ماندم.

عصر آنروز در یک رستوارن آسیایی به نام مانسون در قسمت آلامد شهر شام خوردیم. از قرار معلوم تعدادی از خبرنگاران شاهد توقیف دوربین و کارت خبر نگاری من بوده و گزارش داده بودند که من مورد ضرب و شتم قرار گرفته ام. نگران خانواده ام بودم که این خبرهای تحریف شده را می شنیدند؛ پس یک تلفن همراه قرض کرده و با منزل تماس گرفتم. بعد از این تماس بود که شخصی از اعضاء ادارهٔ پلیس با ما تماس گرفته و بخاطر آنچه اتفاق افتاده بود عذرخواهی کرد. اما در حالیکه آنها پای تلفن از من عذر خواهی میکردند یک خبرنگار ایرانی؛ که در صحنه دستگیر شده بود بر اساس گزارشات عصر همان روز بخاطر اعتراض به توهین لفظی و بد رفتاری با او و سایر خبرنگاران بازداشت شده؛ در زندانشان مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود.

ساعاتی بعد از این گزارشات و در حالیکه من از آسیب ندیدن خود در مقايسه با آنان شرمسار بودم؛ تمام سی خبرنگار آزاد شدند.

تازه درخواست صورتحسابِ شام را کرده بودیم که یک تماس تلفنی مهم به تلفن همراه مریم شد. برای دریافت واضحتره سیگنال؛ مریم به خارج از رستوران رفت و بعد با عجله و خبر جدیدی بازگشتدر تهران بمب گذاری شده»

به گمانم باید دوباره با منزل تماس میگرفتم.

فردا: در راه خانه.


ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۶

روز چهارم

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

شون پن در سفری که ماه ژوئن سال ۲۰۰۵ به ایران داشت؛ فرصتی یافت تا شاهد یک تظاهرات نادر در حمایت از حقوق زنان باشد.

قرار بود تا تظاهرات در ساعت ۵ بعد ازظهر آغاز شود. می خواستم کمی تجدید قوا کنم پس دوشی در هتل گرفتم و در حال لباس پوشیدن بودم که حدود ساعت چهار و نیم؛ همراهانم یعنی ریس ارلیک؛ نورمن سولومون و بابک در اتاقم را زدند. خبرهای تازه ای داشتند؛ احتمال خشونت آمیز شدن تظاهرات که در روز قبل راجع به آن صحبت شده بود حالا دیگر قطعی مینمود.پس همگی با هم به سمت محل تظاهرات براه افتادیم. با شرمندگی باید اعتراف کنم که بطور قطع هیچ چیز وسوسه انگیز تر از دیدن جنبه های تاریک و سیاه جایی نیست که با آن آشنایی نداشته و آمده ای تا در موردش شناخت پیدا کنی. من می توانم همیشه به قضایا از دید مثبت نگاه کنم اما وقتی موضوعی خودش منفی است دیگر دید مثبت من هم کارساز نخواهد بود.

با نزدیک شدن به دانشگاه تهران؛ ترافیک بیشتر و بیشتر شد تا جاییکه به کل متوقف شدیم. داخل ماشین بسیار گرم و داغ بود.مردم را بر روی بالکن ساختمانها میدیدم که با دست به محل تظاهرات اشاره می کردند و سپس به داخل ساختمانها پناه

می بردند. هر چه نزدیکتر میشدیم صدای فریاد هزاران نفر از مردم که در جلوی ما قرار داشتند بلندتر میشد. صدای آواز تظاهرات کنندگان؛ صدای بوق شیپورها و صدای بازداشت و مهار کردن جمعیت رَساتر به گوش میرسید. همینطورکه به محل تظاهرات نزدیک میشدیم از شیشهٔ جلوی ماشین وقایع را فیلمبرداری می کردم. چراغ راهنمایی را با دوربین فیلمبرداری دیدم که قرمز شد؛ همان موقع پیشنهاد دادم تا بجای نشستن در ماشین و ماندن پشت ترافیک بقیه راه را پیاده برویم.

مردم تحت فشار بودند؛ خشم و عصبانیتشان بیشتر و بیشتر میشد اما میتوانستیم جمعیت را ببینیم که هنوز متفرق نشده بودند.

پلییسهای اونیفرم پوش فریادهای تهدید آمیزی میزدند و من همچنان درحال قدم برداشتن فیلمبرداری می کردم. در میان جمعیت بر چهرهٔ بعضی از صد زن تظاهرات کننده متمرکز شدم. زنان معترض خود را برای ضربه های باتوم بر سر و حتی برخوردهایی شدیدتر آماده کرده بودند تنها به امید آنکه صدای اعتراض آنها به گوش کس یا کسانی برسد. توسط جمعیت درحالی که هل داده میشدم درمسیری به سمت مرکز تظاهرات رانده شدم. برپایی چنین تظاهراتهایی در ایرانِ امروز بسیار نادر است و احتمالاً با برنامه ریزی قبلی برای جلب نظر خبرگزاریهای بین المللی که بخاطر انتخابات در کشور حضور داشتند؛

برگزار میشد.

البته می دانستم که هم دوربین و هم چهرهٔ غربی من می توانست پاسخگوی هر واکنشی در چنین شرایطی باشد.اما ناگهان او بر روی صفحهٔ دوربین فیلمبرداری ظاهر شد: یکی ازافراد بسیاري در داخل جمعیت که بعنوان مأموران لباس شخصی اطلاعات شناخته میشدند( صحت این مطلب بعداً توسط منابع متعددی تأیید شد). نفهمیدم چه چیزی با فریاد به من می گفت اما می دانستم که از حضور من و همینطور از وجود دوربین ناراضی بود. به او گفتمروزنامه نگار امریکاییو او فریاد زددوربین نه! دوربین نه

من به فیلمبرداری ادامه دادم و تا آنجایی که می توانستم با دوربین به چهرهٔ او نزدیک شدم. در همان لحظه بود که او مرا مانند تصویر تابلوی«خلقتِ» میکل آنژ لمس کرد. در دل خطاب به او گفتمدیوانه شدی؟؛ تو حتی برای من گل نمیفرستی حالا میخوای من رو ببری سینما؟ و دستهای منو گرفتی؟ تو خوکِ فاشیستِ مذهبیه مادر…. !» اگرچه این کلمات را بر زبان نیاوردم اما کاملاً بیان کنندهٔ منظور واقعی من بودند.( برخورد دور از انتظار و توهین و توبیخ بخاطر حمل دوربین برای من غیر قابل درک بود.)

این قدرت زورگویان جامعه بودکه در پیش چشمان من به نمایش گذاشته شده بود. شاید او عضوی از بسیج؛ یکی از شبه نظامیان داوطلب و خشونت طلب در تهران و یا چنانچه بعداً متوجه شدیم یک مأمور از وزرات اطلاعات بود. مدت کوتاهی بر سر دوربین مجادله داشتیم.من دقیقاً نمیدانستم که چه محدودیتی در استفاده از دوربین وجود داشت. به سختی با دست چپم کارت خبرنگاریم را از جیبم خارج کردم.شاید مردک نمی دانست که با چه کسی در افتاده اگرچه فکر میکنم حتی امروز هم برایش اهمیتی ندارد.

هر چه بیشتر دوربین را نگه می داشتم؛ بیشتر احتمال دریافت ضربه ای از پشت سر توسط یکی از افراد دارو دسته اش میرفت.

پس دوربین را رها کردم در حالیکه او همچنان مچ دستم را نگه داشته ومن را از میان جمعیت می کشید. در این گیر و دار بود که از نورمن و ریس جدا شدم. با هم قرار گذاشته بودیم که در صورت بروز چنین شرایطی؛ هر کدام که توانستیم در بین جمعیت مانده و داستان را دنبال کنیم. از قبل مکان گردهمایی مجددی را در صورت جدا شدن از یکدیگر در نظر گرفته بودیم؛ اما به نظر میرسید که این یک برنامه ریزیه عالی برای موش ها بوده و مارها افکار دیگری در سر داشتند.

برای لحظاتی قادر نبودم تا مترجممان؛ مریم را ببینم اما می دانستم که از نزدیک مرا دنبال می کند. وقتی محکم و جدی مدارک خبرنگاریم را نشان دادم؛ آن مادر به خطا؛ مدارکم را هم از چنگالم قاپید. حالا کسی از پشت سر به باسنم زده و مرا به جلو هل میداد.اگر چه باور اینکه چنین اشخاصی هم دوستانی دارند مشکل به نظر میرسد ولی واقعیت داشت. در همین لحظات بود که مریم از سمت چپ من پدیدار شد؛ بی درنگ برای مأمور توضیح داد که من یک خبر نگار امریکایی با مجوز هستم. بالاخره دستم را رها کرد و اگرچه بوسهٔ شب بخیر را از من نگرفت ولی دوربین و مدارکم را پَس داد و در حالیکه مجبورم میکرد تا دوربین بزرگم را در جیب کوچکم جای دهم؛ ما را به سمت ترافیک هل داد تا از عرض خیابان گذشته و از محل تظاهرات دور شویم.

افراد بسیاری که ا کثریت انها را مردانی حامی تظاهرات کنندگان تشکیل می دادند؛ مشغول رقص و پایکوبی بودند. دیگران فقط با کنجکاوی نظارگر بوده و دسته دسته از میان خیابان به سمت پیاده رویِ شلوغِ مقابلِ دانشگاه سرازیر بودند.

برای یک لحظه وقتی برگشتم ونگاهی به محل تظاهرات انداختم؛ چشمم به نورمن افتاد که در میان تظاهرات کنندگان بود؛ به او غبطه خوردم چون ظاهراً در حال ضبط و ثبت رویدادها؛ نامرئی به نظر میرسید در حالیکه من ناگهان توسط جمع بسیاری از مردم شناخته شدم. «اینجا چیکار می کنی؟» « مراقب باش مبادا بزنن و یا دستگیرت کنندوربین فیلمبرداری در جیبم بود اما هنوز خاموش نشده و همچنان در حال ضبط صداها بود.چند نفر به من هشدار دادند که تعدادی زیادی از ضد اصلاح طلبان خودگمارده و غیر قانونی و همینطور مأموران اطلاعاتی در میان جمعیت پخش شده انداونها بعنوان دوست در بین جمعیت وارد میشن؛ کناری ایستاده وبه مکالمات گوش می دَنبعضی ها نگرانیه کمتری نسبت به دیگران در مورد استراق سمع کنندگان داشتند. زنی به سمت من آمد وگریان گفتتو باید داستان ما را به دیگران بگویی. تو باید داستان ما را به دیگران بگویی! اونها همین الان دو تا زن رو زدند

ادامه دارد

Read Full Post »

Older Posts »