Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘جمالزاده’

به چند تا نکتهٔ جالب و آموزنده در این چند روزه بر خوردم که دلم می خواد با شما هایی که به اینجا سر میزنین شریک بشم.

۱حتماً خیلیاتون سریال Prison Break رو دنبال می کنید. یکی از امتیازات این سریال خاکستری بودن آدمهاست؛ آدمهایی که ذاتاً خوبند ولی در شرایطی کارهای سرزنش آمیزی ازشون سر میزنه و یا آدمهای جانی که در شرایطی قابل ترحم و خوب به نظر میان. یکی از شخصیتهای جانی و البته جالب این سریال «تئودور بَگِول» نامی هست که پدر و مادرش در واقع خواهر و برادر بودن و پدرش در بچگی ازش سؤ استفادهٔ جنسی میکرده و همین هم باعث میشه تا خودش در بزرگسالی نمونهٔ به مراتب وحشتناکتری از پدرش بشه و خلاصه هر کاری ازش سر بزنه از اذیت و آزار و قتل گرفته تا حتی خوردن گوشت آدمیزاد. حالا بگذریم که همین شخصیت یه آدم باهوش معرفی شده که خودش به تمام کاستیهاشم واقفه وحتی در شرایطی سعی میکنه تا زندگیشو تغییر بده. خلاصه غرض از این همه مقدمه چینی بیان قسمتی از دیالوگ این شخصیت ؛که خیلی هم خوب توسط «رابرت نِپِر» بازی میشه؛ در آخرین قسمتی که پخش شده و من پریروز دیدم (S04E12) است که میگه:

.We are captives of our own identities. Living in prisons of our own creation

ما اسیر و زندانی هویت؛ شخصیت و طرز تفکر خودمون هستیم و در زندانی که خودمون ساختیم زندگی می کنیم.

۲در صفحاتی از کتاب « سر و ته یک کرباس» نوشتهٔ «محمد علی جمالزاده» در سال ۱۳۳۴ هجری شمسی چنین آمده:

…. مگر نه این است که مردم کسی را عالم می گویند که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد و زیاد کتاب خوانده باشد و کسی را که سواد نداشته باشد جاهل می خوانند ولی با آنکه هنوز خیلی جوانی شاید خودت هم ملتفت شده باشی که دنیا پر است از علمای جاهل و جهلای دانشمند و عالم به معنی واقعی این کلمه تنها کسی که بداند و بفهمد و جاهل کسی را باید دانست که نداند و نفهمد والا کتاب و دفتر و خط و سواد ابداً ربطی به دانستن و ندانستن ندارد و چه بسا اشخاص بی سواد امی که به مکتب نرفته مسئله آموز صد مدرس شده اند و به اثبات رسانیده اند که « عقل چیز دگر و مدرسه چیز دگر است».

گفتم جنابعالی یکباره دارید زیر همه چیز می زنید و حتی به تعلیم و تربیت هم معتقد نیستید.گفت: اشتباه نکن به مربی معتقد هستم ولی مربی کسی را می دانم که به مردم یاد بدهد که چطور باید یاد گرفت و تمهیدی به خرج بدهد که مردم از یاد گرفتن لذت ببرند. باقیش دیگر همه حرف است.

….کسانی که مدام خو را محتاج رهبر و پیشوا و پیر و مرشد می دانند هیچوقت به جایی نخواهند رسید.مرد باید به روی پای خودبایستد. راه روشن است و باز و فقط همت لازم است و بس؛ عصا تنها کسانی به دست می گیرند که پایشان تاب و توان ندارد «اگر مرد راهی در دوست باز است وگر قصه جویی حکایت دراز است»؛ حرف هایی را که مردم زده و می زنند بیهوده تکرار مکن »چون صرفیون چنین کردند ما نیز چنین کنیم حرف باطلی است. اگر از من میشنوی قبل از همه چیز باید سرند و غربالی به دست بیاوری و تمام عقاید و افکار و انچه را تا به امروز گفته اند و شنیده ای همه را یکجا الک و غربال بکنی و آنچه نخاله است دور بیندازی و تنها چیزهایی را نگاه بداری که به حقیقت نزدیک تر است یعنی به عقل سلیم درست می آید و جواب احتیاجات روحی را می دهد. البته شنیدهای که لوطی ها وصله های هفتگانه ای دارند که بدون آن شرایط لوطی گری را کامل نمی دانند. ادم واقعی هم یک وصله باید داشته باشد و آن وصلهٔ یکتا همانا غربالی است که گفتم. بیخود به دنبال این و آن دویدن و تقلید از شیخ و شاب نمودن نشانهٔ آدم های خام و پوک و تو خالی است….

پ. ن: هنوز این کتاب «سر و ته یک کرباس» رو تموم نکردم و هر از چند گاهی که وقت گیر میارم چند صفحه ای می خونم. هر بار این کتاب رو که حدود ۵۳ سال پیش نوشته شده ورق میزنم پیش خودم فکر می کنم اگه فقط یک سوم مردم کشور ما تنها همین یک کتاب رو خونده بودند؛ شاید طرز فکرشون عوض میشد و امروز ما در شرایطی به مراتب بهترقرار داشتیم؛ شاید!

در جای دیگری از این کتاب آمده:

هر چه فکر می کنم می بینم شکل ظاهری حکومت فی حد نفسه چیز بی اهمیتی است و خواه مملکت استبدادی باشد خواه مشروطه و خواه جمهوری تا اشخاصی که سر کارند شرافتمند و دانا و خیر خواه ملک و ملت نباشند کار به همین منوال خواهد بود.

گفتم پس چه باید کرد. گفت تمام بد بختی ما ناشی از همین ظلم است.مردم این خاک به قدری به ظلم خو گرفته اندکه تصور می کنند همه جای دنیا همین طور است و هر آدمی باید به زیر دست خود زور بگوید و از بالادست خود زور بشنود.هیچکس نمی خواهد باور نماید که در روی کرهٔ زمین مردمی به مظلومی و بیچارگی ما مردم ایران پیدا نمی شود.تا ریشه ظلم از این دیار کنده نشود هیچ کاری روی اصلاح به خود نخواهد دید و همیشه همین آش خواهد بود و همین کاسه یعنی قانون اساسی کار کردن خر و خوردن یابو که در سر تا سر این مملکت جاری و سار ی است بر قرار خواهد بود و هر خاکی هم به سرمان بریزیم و هر جانی هم بکنیم از مشروطه درست کردن و مجلس عدالت و مساوات بر پا ساختن گرفته تا تنظیم مالیه و تأ سیس قشون و حتی تعمیم معارف و تکثیر مدارس همه بی فایده و بلا ثمر خواهد بود و تنها فرق معامله این می شود که امروز مردم بیسوادی اسیر و ذلیلند و فردا مردم مدرسه رفته و تاریخ و جغرافی دانی ذلیل و اسیر خواهند بود و بس و حتی شاید به ملاحظهٔ همین کوره سواد و معرفتی که بدست آورده اند تأ ثیر ظلم و بیداد در آنها سختر و تلخ تر و جانفر ساتر هم باشد….

Advertisements

Read Full Post »

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

Read Full Post »

امروز در سایت خبری بی بی سی یک گزارش بود در مورد گردهمایی زنان کشور های مسلمان با عنوان «جنگ برای حقوق زنان مسلمان«در ابتدای این گزارش حرفهای یک نویسندهٔ پاکستانی است که به نظرم جالب اومد و می خوام اینجا براتون نقل کنم.

اسماء میگهمذاهب همیشه با فرهنگها عجین بوده و هیچوقت بصورت مجرد و عاری از تاثیرات فرهنگها نبوده اند. اسلام در میان یک فرهنگ مرد سالار؛ قبیله ای و ضد زن پا به عرصه گذاشته.یکی از بزرگترین ضربه های که چهرهٔ اسلام رو مخدوش کرده کوچک کردن آن تا حد عربی شدن است.

من قصد ندارم بگم که عربها به طور اخص و به گونه ای متفاوت از دیگران زن ستیز هستند ؛ اما مصرانه معتقدم که یکسری از خصلتها و عقاید نسبت به زنها در اسلام داخل شده.من دوستی دارم که مطالعاتی در مورد رو در رویی مابین آنچه او از آن مدلهای عربی اسلام و مدلهای پارسی (ایرانی) اسلام یاد می کنه در هند؛ پاکستان و بنگلادش داشته است و در کمال تعجب متوجه شده که مدلهای عربی ضد زن؛ سلطه جو و خودکامه هستند در حالیکه مدلهای پارسی به مراتب متعادلترو مردمی تر هستند.

این یک جنگ دو وجهی است؛ از یکطرف ما از ظلم و ستم موجود در جوامع مرد سالار اسلامی رنج میبریم و از سوی دیگر تلقی غرب از اسلام لزوماً انعطاف ناپذیر است ودر تطابق مابین آرمان های اسلام و زندگی واقعی مسلمانها سر گردان هستند.
اگر ما قرآن رو به طور کامل بخوانیم و فقط به بیان تنها بعضی آیات خاص یا قسمتی از بعضی آیات اکتفا نکنیم ؛ راههای بسیار ایجاد برابری جنسی را پیدا خواهیم کرد.”

خوندن این مطلب باعث شد تا فکرهای زیادی به ذهنم هجوم بیارن : یاد کتابهای شاهزاده خانم و دختران شاهزاده خانم سلطانه افتادم که سرگذشت واقعی یک شاهزاده خانم عربستانی است بعد فکرم رفت به کتابهای بی نظیر جمالزاده که زندگی اجتماعی و سیاسی هشتاد نود سال پیش ایران و خیلی زیبا به تصویر کشیده؛ زندگی که خیلی ها فراموش کردن وگرنه سعی نمی کردن تا دوباره جهل و تعصبات احمقانهٔ مذهبی و مرد سالاری به ایران برگرده؛ یاد میل متاثرکننده ای افتادم که از بی حرمتی به ایرانیان درفرودگاه دوبی میگفت ویاد استمداد خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب. که داشتن پدری عضو سپاه پاسداران هم به او کمکی نکرد تا از تعدی جاهلان و دورویان مصون باشه

شاید فرهنگ پارسی ما به مراتب بالاتر و برتر از فرهنگ عربها باشه ولی نادانی و جهل به یادگار مانده از دو قرن سلطهٔ انها بر ما هنوز هم به وفور در میان مردم ما دیده میشه . جهلی که لا یحه به اصطلاح حمایت از خانواده و در واقع لایحه ضد زن رو به مجلس میفرسته تا به اعمال جاهلانه یکسری نادان و متظاهر وجههٔ قانونی بده.

و چقدر زیبا جمالزاده درشیخ و فاحشه(فصلی ازکتاب صحرای محشر) این تزویر و جهل رو به تصویر میکشه.

شیخی بزنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه بدام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گفتی هستم

اما تو چنانکه مینمایی هستی؟

خیام

Read Full Post »

باسید محمد علی جمالزاده از پیشگامان و به قولی پدر داستانویسی معاصر ایران ۶ یا ۷ سال پیش از طریق این سایت اشنا شدم.این سایت متعلق به یک آمریکای الاصل است که سالهاست در رشته زبان فارسی تحصیل و شایدم حالا دیگه تدریس میکنه و این سایت و برای علاقه مندان به یادگیری زبان فارسی درست کرده.

شاید یکجورایی خجالت آور باشه که یک ایرانی راجع به یک نویسنده و شخصیت مطرح در تاریخ معاصر ایران ندونه و یک غیر ایرانی بدونه ولی خب خیلی هم تعجب آور نیست چون این نویسنده تنها ۱۳ سال از ۱۰۶ سال عمر طولانیش و در ایران گذرونده و بخاطر بعضی از افکار و عقاید خاصش مورد علاقه ٔمذهبیون متعصب نیست و در نتیجه به راحتی در داخل کشور نادیده گرفته میشه. در مدت نود و چند سالی که در خارج از ایران زندگی کرده ۷ بار به ایران سفر داشته که هر بار مدت کوتاهی در ایران مونده.


در طول زندگیش چهار تا سگ داشته که به تمام اونها نام «توله» داده بوده ودو بار ازدواج کرده البته نه به طور همزمان!

جالب اینکه پدرش یک روحانی و واعظ مشروطه طلب و البته خوشفکر بوده معروف به واعظ اصفهانی که بعد از به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط محمد علی شاه قاجار مخفیانه به سمت همدان فرار میکنه و لی بعد دستگیر میشه و به بروجرد فرستاده میشه که در اونجا توسط حاکم شهر به دار آویخته شده و همونجاهم دفن میشه.

این پدر خوشفکر پسر بزرگش یعنی محمد علی جمالزاده رو در سن ۱۳ سالگی برای تحصیل به بیروت میفرسته که درهمون ایام هم خبر شهادت پدرش بهش میرسه ولی او همچنان به تحصیلاتش ادامه میده و مدرک در علم حقوق از فرانسه میگره وبعد از سالها زندگی جالب ؛ پر تلاطم و تلاش برای آزادی ایران از زیر یوق استعمار روس و انگلیس و بیداری ایرانیان ؛ دیدن دو تا جنگ جهانی اول و دوم ؛ زندگی در دوران مظفرالدین شاه قاجار؛ محمد علی شاه قاجار؛ احمد شاه قاجار؛ رضاشاه پهلوی؛ محمد رضا شاه پهلوی و بالا خره انقلاب ایران والبته معاشرت با کلی آدم معروف تاریخ ایران و جهان مثل سید ضیاء الدین طباطبایی و زندگی در فرانسه و آلمان وسوئیس بالاخره در سال ۱۳۷۶ در ژنو دارفانی رو وداع میگه واگر چه آرزوش بوده تا در کنار زاینده رود به آرامش برسه ولی در عوض درکنار رود لمان به خاک سپرده میشه.

مطالب زیربر گرفته از کتاب خاطرات سید محمد علی جمالزاده است :

«جملاتی از داستان بیله دیگ؛ بیله چغندر(یکی از داستانهای کتاب یکی بود و یکی نبود که در سال ۱۹۲۲ میلادی نوشته شده) به نقل از دفتر یاد داشت یک دلاک فرنگی که مدتی در ایران به سر برده است:

چیز غریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلاً زن وجود ندارد.تو کوچه ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می شود ولی زن هیچ در میان نیست.من شنیده بودم که در دنیا شهر زنان وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ولی شهرمردان به عمرم نشنیده بودم. در فرنگستان می گویند ایرانی ها هر کدام یک حرمخانه دارند که پر از زن است ولی الحق که هموطنان من خیلی از دنیا بی خبر هستند.در ایرانی که اصلاً زن پیدا نمی شود چه طور هر نفر می تواند یک خانه پر از زن داشته باشد؟ امان از جهل!یک روز دیدم تو بازار مردم دور یک کسی را که مو ی بلند دارد و صورت بی مو و لباس سفید و کمر بند ابریشم داشت گرفته اند.گفتم یقین یک نفر زن است و با کمال خوشحالی دویدم که اقلاً یک زن ایرانی دیده باشم ولی خیر؛ معلوم شد یارو درویش استیکروزاز یکی از ایرانیانی که با من رفیق شده بود و دارای چندین اولاد بود پرسیدم پس زن تو کجاست. دیدم فوراً سرخ شد و چشمهایش دیوانه وار از حدقه بیرون آمد و حالش به کلی دگرگون شد و فهمیدمکه در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه اسم زن را هم نمی توان بر زبان آورد.

«داستان بیله دیگ؛ بیله چغندر مردم ایران را هم چند دسته کرده است که هر دسته از کلاهی که بر سر دارند شناخته می شوند؛ دستهٔ اول که اکثریت نفوس را تشکیل می دهند زرد کلاه ها هستند که کلاه نمدی زرد رنگ بر سر دارند و آنها را عموماً مشهدی و کربلایی می نامند و اغلب رعیت و نوکر باب هستند و نمی دانم به چه سبب نذ ر کرده اند که در تمام عمرشان هر چه بیشتر کار بکنند و نتیجهٔ زحمت خود را بالتمام به ان دو دسته‌ٔ دیگر مردم یعنی سفید کلاه ها(اهل عمامه) و سیاه کلاه ها(دیوانیان و خوانین) دو دستی تقدیم کنند و در این مسأله چنان مصرند که چه بسا خود و کسانشان از گرسنگی و سرما می میرند و بی کفن به خاک می روند در صورتی که سیاه کلاه ها و سفید کلاه ها از حاصل دسترنج آنها بقدری دارا می شوند که نمی دانند پولشان را چه طور به مصرف برسانند و برای «غراب اعراب» یعنی برای عروسی عربهای عربستان می فرستند و تو خانه هایشان چادر بلند کرده به هر کس آنجا برود و یک خرده صورت خودش را کج و کوج بکند و برا ی اموات آنها طلب آمرزش نماید چای و شربت و گاهی هم پلو و چلو می دهند

از اونجایی که فکر می کنم تاریخ کشور ما داره یکجورایی دوباره تکرار میشه پیشنهاد می کنم برای یادآوری هم که شده کتابهای این نویسندهٔ بی مثال رو بخونید. از اینجا می تونید یکسری از کتابهاشو دانلود کنید.

در ضمن این نویسنده یکی از شاهدان نسل کشی ارامنه توسط ترکها در جریان جنگ جهانی اول بوده و مطلبی در اینباره نوشته که از اینجا می تونید بخونید.

Read Full Post »