Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘جامعه’

دیشب عروسی دعوت بودیم. از اون عروسیهایی که بعضیها فرصت پیدا کردن تا قسمتهای مختلف اندامشون رو که البته زیادم صاف و صوف نیست به شکل غیر عادی به نمایش بگذارند. و عجیب تر این که اکثر این تیپ آدمها خانمهای محجبه هستن . مثلاً در شرایطی که یک زن بی حجاب یک لباس شب حالا رکابی پوشیده بود یک خانم محجبه لباسی پوشیده بود که تمام بالا تنش پشت و جلو به غیر از قسمت سینه ها که تشکیل شده بود از دو تا تیکه ٔ مجزا از هم تور خالی بود !

قصدم قضاوت نیست که قضاوت کار من نیست؛ فقط موندم توی این همه تضاد و فکر می کنم که حتماً یه جای کار اشتباهه که در مملکت ما آدمها همه قاطی کردن؛ حتی خودشونم نمی دونن دقیقاً به چی معتقدن.

یاد کتاب شاهزاده خانم عربستانی افتادم و عروسی که در جایی از کتاب توصیف شده بود. اونا با حجابن اما نه جلوی کارگرای مرد خونه؛ نه هنگام مسافرت در کشور های اروپایی و امریکایی و نه در عروسی جلوی آقای داماد!

یک دختر فسقلی و شیرین سه ساله دارم که هر وقت چیزی براش می خریم کلی ذوق می کنه و مدام راه میره و میگه: دست شما مرسی که البته منظور همون دست شما درد نکنه است.

دیشب تو عروسی نشسته بود و با کنجکاوی خانمهایی رو که می رقصیدن نظاره می کرد و هر چی بهش گفتم برو با نی نیا برقص نرفت.خونه که رسیدیم خودش لباسهاشو سریع درآورد و رفت روی میز وسط سالن و شروع کرد به رقصیدن بسیار حرفه ای؛ به گمانم بد جوری قر توی کمرش خشک شده بود!

از عروسی که بگذریم راستش تصمیم گرفته بودم که بدون توجه به میزان بازدید کننده ها و خوانندگان کار ترجمهٔ دست نوشته های شون پن که نسبتاً وقت گیر هم هست تا به آخر انجام بدم ولی دروغ چرا وقتی می بینم زیاد استقبال نشده یکخورده سست میشم هر چند حتماً تمومش می کنم اما گمان نکنم با سرعت قبلی!

دنیای مجازی رو دوست دارم چون به آدمهایی که به احتمال زیاد در دنیای واقعی از کنار هم بی تفاوت و شاید هم با اخم و کم محلی رد میشن این فرصت رو میده که قضاوتهارو از ظاهر به باطن ببرن ؛ کمی بایستن و به آدمهای دیگهٔ جامعه هم نیم نگاهی بیندازن.دلم نمی خواد در این دنیای مجازی هم بخاطر بدست آوردن دل دیگران بنویسم چون فکر می کنم همونطوری که من از متن یه نوشته می تونم بفهم چقدر از ته دله و حتی اگه انتقاد باشه بیشتر از یه تعریف تو خالی به دلم میشینه دیگران هم همینطورن پس نمی گذارم تا دنیای مجازیمم مثل دنیای واقعیم از دورویی و تظاهر پر بشه؛ به ادمها احترام می گذارم ولی دروغ نمی گم و تظاهر به دوست داشتن افکارشون نمی کنم وقتی در واقعیت احساس دیگه ای دارم و امیدوارم دیگران هم با من همینطور رفتار کنند.

می دونم که مطلب زیر به قول روزنامه نگارها یک خبر سوخته و قدیمیه ولی چون همهٔ لینک هاش فیلتر شده و از طرفی هم دیدم بد نیست بازم جلوی چشم بعضی پدر و مادر ها قرار بگیره توی این پستم قرار دادم.

اینم عکسهایی از دختر روحانی تند روی سوری تبار و پدر و مادرش که الان رقاص کلوپ شبانهٔ لندنه:

عکس از پدر و مادر یاسمین:


عمر بكري محمد روحاني تندروي زاده ي سوريه مدتها در انگستان به ترويج اسلام مي پرداخت و معتقد بود سرانجام اسلام بريتانياي كبير را فتح خواهد نمود اما ظاهرآ حتي در هدايت دختر خود هم ناكام مانده است.ياسمين فوستوك دختر ۲۶ ساله عمر بكري اكنون مادري مجرد است كه با لباس نيمه برهنه و بدني خالكوبي شده در كلوبهاي شبانه لندن به رقص (pole dancing) مي پردازد و صدها جوان مشتاق را از خود بي خود مي كند.عمر بكري كه هم اكنون به لبنان تبعيد شده دختر خود را تحت تعليم و تربيت سخت اسلامي پرورش داده و احتمالا اگر اكنون دختر خود را بر روي صحنه ببيند دچار حمله قلبي خواهد شد.بكري از حاميان حملات تروريستي ۱۱ سپتامبر و بمب گذاريهاي ۷ جولاي لندن بود.

یاسمین:

عمر بكري صاحب 6 فرزند است كه آنها را با كمك خرج كودك كه توسط دولت پرداخت مي شود , در لندن بزرگ كرده است. دختر وي ياسمين نيز به همراه پسر سه ساله اش در جنوب شرقي لندن زندگي مي كند و از كمك خرجي كودك كه توسط دولت پرداخت مي شود استفاده ميكند.عمر بكري پول عمل جراحي بزرگ کردن سینهٔ ياسمين را پرداخت كرده است .

به گفته دوست ياسمين همين كار موجب شده او بتواند يك Pole Dancer موفق بشود!

ياسمین براي گرفتن اين پول گفته كه احتياج به عمل دارد تا در زمان شير دادن به فرزندش احساس مادري بهتري داشته باشد.

عکس ازکودکی یاسمین با پدر و دو برادرش:


یاسمین:


لينك خبر در روزنامه dailymail

http://www.dailymail.co.uk/news/article-1062375/Revealed-Radical-cleric-Bakris-pole-dancer-daughter.html

Advertisements

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۲

( این قسمت از خاطرات با عنوان روز دوم نامگذاری شده اگر چه ظاهراً این قسمت دنبالهٔ ماجرا از بعد از مراسم نماز جمعه در همان روز اول است! /یک زن.)

روز دومملاقات با پسر رفسنجانی

 

شون پن که در زوئن ۲۰۰۵ قبل از انتخابات ریاست جمهوری ایران به این کشورسفر کرده ؛بعد از شرکت در مراسم نماز جمعهٔ تهران خود را برای ملاقات با پسریکی از روئسای جمهور سابق ایران «مهدی رفسنجانی» که مسئولیت ساماندهی مبارزه انتخاباتی پدرش را هم بر عهده دارد آماده می کند.

در رستوران نایب واقع در مرکز شهر تهران نشسته بودیم. در تمام مدت برگزاری مراسم نماز جمعه من ادرارم را نگه داشته بودم.بنابراین بعد از سفارش غذا رفتم که خودم را در دستشویی مردانه خلاص کنم. بر روی در دستشویی به فارسی و انگلیسی نوشته شده بود «مردانه». وارد دستشویی شدم و خوشحال بودم از اینکه فقط ادرار دارم. اگر کار جدی تری در دستشویی داشتم آنوقت چمباتمه زدن سختی در پیش بود؛ درشرایطی که جا لباسی هم برای آویزان کردن کت آنجا نبود. و آن وقت «مردانه» لغت مناسبی به نظر میرسید !

بعد از ناهار با «مهدی رفسنجانی» پسر و مسئول مبارزات انتخاباتی رئیس جمهور دوره های پیشین(وکاندید دورهٔ جدید /م) «علی اکبر هاشمی رفسنجانی» قرار ملاقات داشتیم. او یک مردعادی و تا حدودی قوی هیکلی است. و با فرصتی که بدست آورده بود تا به جای جواب درست و حسابی دادن به سؤالاتمان بر ما پیش دستی کند؛ نسبتاً سرگرم به نظر می رسید. در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم؛ از مقاصد هسته ای ایران ؛ حقوق زنان؛ فرآیند انتخابات و تاریخ تنش مابین دو کشور. تقریباً درتمامی موارد؛ سؤالاتمان را به خودمان بر میگرداندشما کمتر از ما کاندید (ریاست جمهوری/م) دارید .» «شما انرژی هسته ای تولید می کنید.». «نورمن سولومون» روی این جمله متمرکز شد و اشاره کرد به نرخ بالای سرطان در منطقهٔ کوچک حول و حوش امکانات هسته ای ما؛ نورمن اعتراف کرد که شاید ما اشتباه کردیم. رفسنجانی جوان جواب دادما اشتباهات شما را دوست داریممسألهٔ سلاح هسته ای لبخند تمسخرآمیزی بر روی لبانش آورد. «چرا زمامداران امریکایی به اعمال فشار و کنجکاوی در کار ما ادامه می دهند؟ این ایالات متحده بود که سلاح شیمیایی ساخت و به توسط عراقیها بر علیه ده هزار نفر از مردم حلبچه استفاده کرد.»(فقط شش هفته بعد از واقعهٔ وحشتناک حلبچه؛ رئیس جمهور ریگان؛ کاردان خاورمیانه و وزیر امور خارجهٔ وقت؛ دونالد رامسفلدرا نزد صدام حسین فرستاد تا به او اعلام کند که ایالات متحده نام عراق را از لیست تروریستهای خطرناک پاک کرده.جلسهٔ ملاقات با عکس ؛در حال حاضر شرم آور؛ دست دادن رامسفلد و صدام رسمی شد.)

۱۲ بیلیون دلار از سرمایه ایران توسط ایالات متحده بلوکه شده است. رفسنجانی جوان پیشنهاد دادکه ایالات متحده با آزاد ساختن این سرمایه می تواند اولین قدم را برای عادی سازی روابط با ایران بردارد.

سپس چیزی گفت که واقعاً باعث تعجب من شد. او با آرامشی نگران کننده گفتتنها ۴ یا ۵ نفر مخالف سیاسی در حال حاضر در زندان هستند. حتی شما هم شاید به همین اندازه خبرنگار در ایالات متحده در زندان دارید و تعدادی هم تحت خطر و تهدید. مواردی مربوط به حقوق بشر وجود دارد که ما باید حل کنیم. در ایالات متحده هم قدرت در دست شورای نگهبان است.پس خیلی با اینجا متفاوت نیستدر روزهای آتی سخنان رفسنجانی جوان در بوتهٔ آزمایش گذاشته شد. او توازونی را مابین ماهیت مطبوعات آزاد در ایران و آنچه که در ایالات متحده است ایجاد کرده بود. من این موضوع را با جدیت مد نظر داشتم و به مواردی مثل مت کوپر و جودیت میلر و یا ظنی که به رابرت نواک در کشورم بود فکر می کردم.(بر اساس قانون ایران روزنامه نگاران باید در صورت درخواست دولت؛ منبع خبری خود را فاش کنند.بر اساس تصمیم دادگاه عالی کشور ما در سال ۱۹۷۲ همین انتظار عملاً از روزنامه نگاران ایالات متحده میرود.) در حالیکه محتوای تصمیم دادگاه می تواند مبهم باشد؛ امروز میلر بخاطر بر ملا نکردن یک منبع خبری در بازداشت بسر میبرد.

در وضعیتی که هجوم اطلاعاتی با هدف افزایش توجه افکار عمومی مشغول نگهت داشته؛ روزنامه نگاران با مهارتی خاورمیانه ای هر فرصتی را برای گپ زدن با تو می قاپند. و اگر تو آدم پر حرفی نباشی آنوقت است که با نوشته هایشان در ستونها و بلاگ ها مورد بی توجهی و بی اعتنایی قرار خواهی گرفت. در تمام این موارد این غرور و منیت انسان است که بر اطلاعات تأ ثیر می گذارد.

در همان زمان من خودم را با صد ها فرصت مصاحبه با تمام آن کسانی که در لیست مصاحبه شوندگان خبرنگاران بودند مواجهه دیدم. از هر طرف پیشنهاد مصاحبه دریافت می کردم.حتی برای امکان یک مصاحبه با خود رفسنجانی رئیس جمهور سابق وکاندید فعلی؛ با من تماس گرفته شد. اما من به بیشتر این پیشنهادات زیاد علاقه مند نبودم.خبرنگاران زمان زیادی را به دنبال تکرار طوطی وار اطلاعات هستند.آنها مدام در حال دسته بندی مطالب مورد بحث از زوایای متفاوتند: تحلیلگران می گویند که امکان تولید سلاح های هسته ای وجود دارد.سیاستمداران هر گونه علاقه مندی در تولید این سلاح ها را انکار می کنند. بعضی ها اینکار را ضد اصول اسلامی می دانند. سایرخبرنگاران در ایالات متحده این نقل قول ها و شاید سخنان خبرنگاران دیگر را خوانده یا اقتباس کرده و در مقالات خود استفاده میکنند. و ناگهان برداشتهایی بدون مطالعه با حدس و گمانهای معمول تبدیل به یک حقیقت قطعی و خدشه ناپذیر شده ؛ در حجم بالایی منتشر شده و تو را سر درگم می کند. مسائل شفافیتشان را برایت از دست می دهند.؛کاملاً بر روی تشکیلات دارای قدرت تمرکز کرده و قسمت مهم داستان هر سرزمین یعنی مردم آنرا فراموش میکنی.

در این بین؛ در میان مردم زمزمه های جالبی در مورد کسانی است که شجاعت مبارزه با تصویر ثبت شده و رسمی حقیقت را پیدا کرده اند.

اکبر گنجی؛ یک روزنامه نگار شجاع و جستجو گر که یکبار مقالاتی در مورد دست داشتن مقامات رده بالا در ترور مخالفان سیاسی نوشته بود؛ دو روز قبل از رسیدن من به تهران ناپدید شده بود. مردم او را زندانی و یا مرده می دانستند.گنجی پیش از این دوره ای۲۶ ماهه را که از اپریل۲۰۰۰آغاز شده بود بخاطر بیان عقاید سیاسیش در پشت میله ها گذرانده بود.(روز بعد ؛مدافعین حقوق بشر بر ملا کردند که او به زندانی انفرادی در زندان اوین تهران منتقل شده؛ تماس او با خانواده و وکلایش قدغن شده و اعتصاب غذایی کرده که زندگیش را تهدید می کند.)

من به مصا حبه با عباس عبدی؛ یکی دیگر از مخالفان مهم سیاسی که بخاطر نظر سنجی از ایرانیان در مورد ایجاد روابط با ایالات متحده دو سال در زندان به سر برده بود؛ اظهار تمایل کردم. به من گفته شد که عبدی بخاطر شرایط نامطمئن موجود و ناپدید شدن گنجی مصاحبه نمی کند.من شروع کردم به سؤال پرسیدن؛ سؤالاتی بسیار جدی مثل نظر مهدی رفسنجانی از آنچه آزادی مطبوعات در ایران خوانده میشد در مقابل آنچه در امریکا بود .

بعدازظهر روز جمعه ؛بعد از ملاقات با مهدی رفسنجانی؛ قرار بود یک تجمعی در ستاد اصلی مبارزاتی رفسنجانی پدر واقع در الهیه؛ در ارتفاعات پولدار نشین شمال شهر تهران؛ منطقه ای با کا فی شاپ ها ؛ ماشین های زیبا و خانه های شیک و اعیانی برگزار شود. ۴۰ دقیقه طول کشید تا ما از میان شهر شلوغ و پر ازدحام گذشته و به تپه های الهیه برسیم. کنار یک کافه پارک کردیم و به داخل رفتیم.

جایی بود کوچک و کولی وار اما تمیز و با کلاس و همچنین شلوغ. سه تا زن در میز پشت سر ما نشسته بودند. از آنها سؤال کردیم که آیا دوست دارند تا با ما راجع به انتخابات صحبت کنند.آنها با خوشحالی شروع به صحبت کردند ولی بیشتردر مورد مسائلی غیر ازانتخابات. قصد رأی دادن نداشتند؛ مثل اینکه باعث خجالتشان باشد. زنان در این کشور نصف یک مرد به حساب می آیند. مزایای بیمه آنان نصف است. مزایای بعد از مرگشان که دیه نامیده می شود هم نصفه مردان است و شهادت دو زن در یک دادگاه برابر باشهادت یک مرد ارزیابی می شود؛ می توان به راحتی حدس زد که چه کسی دادگاه را می برد؟!

یکی از زنان حاضر که یک آموزگار زبان عربی و۳۱ ساله بود به ما گفتهیچ تغییری ایجاد نشده و هیچ تغییری هم ایجاد نخواهد شد. ما هیچ امیدی به این انتخابات نداریم. خاتمی به ما قول آزادی بیشتر داد ولی من حتی نمی توانم در منزل خود ماهواره داشته باشم. آنها ما را به بازی گرفته اندنا امیدی از دولت محمد خاتمی باعث ایجاد این طرز تفکر میان مردم شده بود.

مردی از میز کناری برای دقایقی به ما ملحق شد. او عنوان کرد که: «این کشور بعد از جنگ عراق و ایران در عزاداری بوده است. ما یک نسل کامل از ایرانیان را از دست دادیم. یک میلیون نفر کشته شدند.اگر قصد شما شناخت کشور ماست پس باید این مسائل را هم مد نظر داشته باشیدمن خوب می فهمیدم: در نبرد ویتنام؛ ایالات متحده ۵۸۰۰۰ نفر را از دست داد.جمعیت کشور ما در آن زمان تقریباً ۲۲۰ میلیون نفر بود که در نتیجه شمار کشته شدگان ۰/۰۲۶ درصد کل جمعیت را شامل می شد.و ما امروز هنوز جراحت ناشی از آن جنگ ر ا حس می کنیم. می توانستم تصور کنم که برای ایران از دست دادن یک نفر از هر پنجاه نفر و دو درصد کامل از کل جمعیت کشور در طول هشت سال جنگ چه حس و حالی دارد. مرد همچنان به صحبت ادامه داد و دربارهٔ وقایع شب پیروزی تیم فوتبال ایران بر بحرین گفتباید خودتون می دیدید. فکر نمی کنم مردم من دیگه بتونن یک همچین شادی رو دوباره تجربه کنن.» (جشن آن شب در خیابانهای تهران به قدری شاد؛ پر رونق و گسترده بوده که پلیس اجازه می دهد تا زنان روسری از سر بردارند و حتی خوردن مشروبات الکلی بطور آزادانه هم گزارش شده.جشن و تساهل پلیس ساعت ۶ صبح روز بعد پایان می گیرد.) مرد جوان از ما بخاطر گوش دادن به صحبتهایش تشکر کرد و رفت تا کاپو چینویش را تمام کند.

دو تا از زنان هم صحبت ما با هم زندگی می کردند. به نظرم آمد که با کنایه به همجنس بازبودن خود اشاره کردند هر چند که مطمئن نیستم درست متوجه شده باشم. از آنجایی که سؤال کردن از دو زن که تازه با آنها آشنا شده ای در مورد همجنس باز بودنشان در اصول اخلاقی من کار یک جنتلمن نیست پس پرس و جو نکردم. من به رعایت قید و بندهای خشکه مقدسی معروفم. ولی به هر حال آنها خود توضیح دادند که زندگی کردنشان با هم توسط خانواده ها و جامعه تأ یید نمی شود. یک زن جوان مجرد می تواند با والدینش ؛ و اگر توانایی داشته باشد شاید به تنهایی زندگی کند ؛ اما زندگی با زن مجرد دیگری باعث حیرت دیگران می شود. به هر صورت هر آنچه که حقیقت زندگی خصوصی این دو زن بوده باشد ؛بدست آوردن «آزادی جنسی» در ایران امری بعید به نظر می رسد زیرا حتی بیان این کلمات در کنار هم بر خلاف قانون مذهبی حکومت جمهوری ایران است.

در میان صحبت ما؛ یک مرد حدوداً ۴۰ ساله که کت و شلواری با پارچهٔ راه راه تیره به تن داشت به رفیق من «ریس ارلیک» نزدیک شد و چیزی در گوش او زمزمه کرد. وقتی مرد مذکور به سر میز خود نزدیک پنجره بازگشت؛ ما از زنان هم صحبتمان برای وقتی که گذاشته بودند تشکر کرده و آنها به سر میز خود بازگشتند. از «ریس» پرسیدماون یارو چی می خواست؟» . ظاهراً طرف چهرهٔ من را شناخته بود و به نظر می رسید که می تواند یک قرار ملاقات با «حسن خمینی» ؛ نوهٔ مرحوم آیت الله خمینی کسی که تصویرش هر کجا که می رفتم خیره به من نگاه می کرد؛ ترتیب بدهد. او همچنین گفت که امکان یک مصاحبه با پدر مهدی؛ علی اکبر هاشمی رفسنجانی را هم می تواند فراهم کند.

ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست  خاطرات ۵ روز سفر« شون پن» به ایران ۱

با روشنایی هوا ازخواب برخواستم ؛ پرده ها را کنار زده و متوجهٔ دانه های پراکندهٔ برف شدم که بر روی هوای آلوده و کثیف شهر فرود می آمدند. تهران شهری است که بر دامنهٔ کوه البرز قرار دارد. از جهاتی بی شباهت با« لوس آنجلس» که بردامنهٔ کوه«سن گابریلز» قراردارد نیست. از پنجرهٔ اتاقم پلا کاردی با چهرهٔ آیت الله خمینی که دربلوار نزدیک هتل نصب شده بود دیده می شد.

اولین برنامهٔ ما دیدار از مراسم نماز جمعه بود اما تا راهی شدن به مکان نمازگزاران چند ساعتی وقت داشتم. از پله ها پایین رفتم؛ از هتل خارج شدم و به سمت صبح تهران به راه افتادم.

به نظر میرسید که آن لحظه از معدود لحظاتی بود که می توانستم دراین سفر تنها باشم و البته زمان بسیارمناسبی برای این تنهایی بود.حالا دیگر آن قدمهای نامطمئن در فرودگاه ؛ گذر از شلوغی و ازدحام شهر در شب گذشته همه تبدیل شده بودند به لحظات پر اضطراب و رویایی سفرما و روح و جسم استراحت کردهٔ من آماده بود تا وارد خیابانهای تهران شوند. آنچه که من ازاین شهر به شدت اسلامی انتظار داشتم؛ دیدن تظاهر کنندگان و نماز خوانهای همیشه آماده ؛ غم و افسردگی؛ مردان چشم و ریش سیاه که مشکوکانه به من نگاه میکنند و زنانی کاملاً پوشیده که اصلاً به من نگاه نمی کنند؛ بود. اما آنچه که دیدم و حس کردم غیر ازاین تصورات بود.

البته هیچ زنی در این شهر بدون حداقل روسری بر سر و مانتویی بر تن یا همان حجاب دیده نمی شود.گرفتن دست زنی توسط مردی غیر از همسرش در ملاء عام غیر قانو نی است. و دختران وپسرانی که با هم دوست هستند هم اجازه ندارندتا دست یکدیگر را بگیرند اما همچنان اکثر مردم لبخند بر لب دارند. خنده ها و احساسات بسیار گرمی در چشمان مردمی که به من؛ سیاح امریکایی؛ نگاه می کردند دیده میشد. از دیدن من در شهرشان متعجب بودند. و بعضی ها می گفتند که چقدر فیلم «۲۱ گرم» من را دوست داشتند ؛ فیلمی که سوء استفادهٔ جنسی و مواد مخدر در آن با جزئیات به تصویر کشیده شده.

در روزهای بعد فهمیدم که فیلمهای امریکایی در بازار سیاه بصورت دی وی دی به آسانی قابل دسترس و متداول است. دی وی دی فروشها مثل شیر فروشها به در خانه ها مراجعه می کنند!

در انتهای اتوبوس.

آهسته مساحتی حدوده۵ کیلومتر مربع را طی کرده بودم.عکس «آیت الله خمینی» ؛ با هیبتی درست مثل یک رهبر اورولی؛ همه جا روی دیوار ساختمانها؛ پلاکارتها و ایستگاه های اتوبوس دیده میشد گویی هرحرکت من را زیر نظرداشت.همانطور که در حال نگاه کردن به عکس و چشمهای خیره و تکان دهندهٔ رهبر محبوب ایرانیها بر روی یکی از این دیوارها بودم از روی یک جوی آب رد شدم و چیزی نمانده بود که با اتوبوس درون شهری برخورد کنم.به سرعت به پیاده رو برگشتم و آنجا بود که مردان زیادی را دیدم خیره از قسمت جلوی اتوبوس به من نگاه می کردند.داشتم دوباره بر خودم و موقعیتم مسلط میشدم که با کمال تعجب چشمم به یک سوم انتهای اتوبوس افتاد؛ جایی که فقط زنان با چادرهای سیاه ایستاده بودند. به یاد «روزا پارک»(زن سیاه پوستی که در سال۱۹۹۵ حاضر به واگذار كردن صندليش در اتوبوس براي نشستن به یک سفید پوست نشد و…/م) افتادم.

به هتل که برگشتم برای خوردن قهوه و نیمروی همزده به سمت بوفه در طبقهٔ پایین رفتم. یک نسخه ازموزیک ملایم «همیشه دوستت خواهم داشت» از نواري پخش میشد. صحنهٔ طبقهٔ پایین ؛مملو از خبرنگاران بین المللی که با چشمانشان به من میگفتندتو دیگه اینجا چیکار می کنی آقای پن؟» ؛ هتل فلسطین و آل رشید در بغداد را به يادم مي آورد.

یک نسخه انگلیسی از اخبار ایران را برداشتم. نوشته بود که امریکا در نظر دارد تا قطعات هواپیمای باری به ایران بفروشد.موزیک عوض شد و موزیک بی صدای «Unchained Melody» به گوش مي رسيد. بعد از صبحانه به سراغ اطلاعات رفتم تا در مورد امکانات ورزشی در داخل و یا خارج هتل پرس و جو کنم. انتخاب زیادی در بین نبود و بخاطر همین چند ساعت بعد درحال بالا و پایین رفتن از پله های اضطراری ساختمان دوازده طبقهٔ هتل بودم که بخاطر کهنگی و نبود هوای تازه بوی ناخوشایندی میداد.

به طبقهٔ بالا رفتم تا برای جلسه ساعت ده با آژانس ایرانی که وظیفه معرفی خبرنگاران راداشت آماده شَم.دوربین و ضبط صوتم را حاضرکرده و یک جفت کفش رسمی تر پوشیدم درحالیکه نمی دانستم برای رفتن به مراسم نمازچه فرم لباسی باید پوشید. تلویزیون اتاقم روشن بودو «CNN World Report» شکایت یک بیننده را از پرداختن بیش از حد به گزارشهایی ازکشور چین به جای افشاگری در مورد پشت پردهٔ جنگ عراق پخش می کرد. شب گذشته من با گزارش مخصوص «سی ان ان» از موزهٔ سکس چین به خواب رفته بودم.

بعدازگرفتن مدارکمان به سمت نمازجمعه براه افتادیم. دانشگاه تهران جایی که مؤمنین برای برگزاری نماز جمعه گردهم می آیند به شدت محافظت می شود. بعد از گذشتن از یک سری دستگاه فلز یاب؛ تمام وسایل فلزیمان را تحویل دادیم. بخاطر کیف پولی که به کمر داشتم وصدای دستگاه را درآورد مجدداً بازرسی شدم بهره ای که دراستفاده ازکارتهای اعتباری محاسبه میشود برخلاف اعتقادات اسلامی است و بنابراین مردم با پول نقد معامله می کنند. بعد ازطی این مراحل بودکه ما به سمت بالکن مخصوص مطبوعات هدایت شدیم.

محوطهٔ دانشگاه با پارچه های تبلیغاتی پوشانده شده بود.بر روی یکی نوشته بودندما همواره فلسطینیان را حمایت خواهیم کرد» و بر روی دیگری که در پایین آن به نام رهبر انقلاب اشاره شده بود. این جمله به چشم میخورد: «مقاومت در برابر توطئهٔ امریکا و اسرائیل آنها را از تسلط بر ملت ایران ناامید خواهد کرد

کم کم محوطه با ده هزار نمازگزار که جمعی عمامه های سفید و سیاه عمامهٔ سیاه نشانهٔ سید و نوادهٔ حضرت محمد(ص/ م) استو جمعی پیراهن های تیره و روشن به تن داشتند پرشد. صدای شعارها در ساختمان پیچید.

مقامات دولتی درردیف های اول جای گرفتند.گروه هایی ازنیروهای نظامی بدنبال آنها وارد شدند با این باورکه نماز جمعی آنها ثواب بیشتری را نصیبشان کند.خیلی از سربازان توجهی به برنامه نداشتند و بالاخره در پشت این افراد جمع کثیری از مذهبیون قرار داشتند.

موعظهٔ آغازین توسط یک روحانی دون پایه به نام «آیت الله مصباحی» انجام شد و بیشتر دربارهٔ اخلاق اقتصادی بود.با خم و راست شدن نمازگزاران مثل این بودکه فرش ایرانی مواجی پیش رو است.

زنان دورتر در قسمتی کاملاً مجزا قرار داشتند که از با لکن مطبوعات به هیچ وجه قابل رویت نبود. روحانی تند رو «آیت الله احمد جنتی» برای سخنرانی و موعظه وارد شد. او رئیس شورای نگهبان است که شش عضو دارد و به عنوان یک هیئت بنیادگرا و بحث برانگیز که برتصمیمات گرفته شده از جانب رئیس جمهور و مجلس نظارت می کند شناخته

می شود.

او ظاهراً در یک تهاجم مستقیم به نامزد میانه رو «رفسنجانی»از خطر تبارگماری در دولت سخن گفترفسنجانی» به عنوان رئيس جمهوری شناخته می شودکه بسیاری ازاقوامش رادر پستهای مهم دولتی انتصاب می کرده و قدرتی را به نمایش گذاشته که مستقیماً تهدیدی برای شورای نگهبان بوده است.

در حالیکه «جنتی» بحث را به سمت سیاست خارجی سوق میداد هشدار داد که بی توجهی به انتخابات و شرکت نکردن در آن چه عواقبی خواهد داشت و اینکه هر رأی به منزله یک فریاد مرگ بر آمریکا است. او جمعیت ده هزار نفری نمازگزاران را تحریک و ترغیب می کرد تا فریاد «مرگ بر آمریکاو «مرگ بر اسرائیلسر بدهند. به یکباره چیز جالبی رادریافتم: یک روحانی در حال سمت و سو دادن به افکار سیاسی طرفدارانش بود و نظر آنها را از یک کاندیدا به سمت کاندیدای دیگری جلب می کرد.با توجه به دیده هایم می توانم بگویم که اینجور سخنرانیهای توهین آمیز نه فقط درایران بلکه در کشورهای عربی هم متداول است.

بر اساس صحبت های بسیاری که با دیگران داشتم شعار مرگ بر امریکا بیان تنفر نسبت به سیاستهای خارجی امریکا است نه آرزوی مرگ مردم امریکا. اما باید اذعان کنم که وقتی هدف از یک تظاهرات ده هزار نفری؛ دراجماع نمازگزاران و وجدان اسلامی خلاصه می شود؛ بعنوان یک امریکایی که نیمی یهودی هم هستم این شعاربا هرمنظوری که درآن نهفته است و یا هر مذهبی که عشق و محبت را هدف قرار می دهد و آن را بدل می کند به یک حربهٔ بی ارزش سیاسی برای ترویج خشونت؛ خوار و سبک است.

وقتی که مراسم به پایان رسید؛ تسبیح ها برای دعا بدست گرفته شد و ما با نگاهی به ساعت«ریس» دیدیم که بهترین موقع است برای جلو زدن از جمعیت وبرگشتن به ماشین. از یکسری چک امنیتی گذشتیم ودرست مثل ا ولین سری تماشاچیان یک کنسرت راک از محوطه فرار کردیم.

برنامهٔ فردا : ملاقات با پسر رفسنجانی

خلاصه ای از تاریخ روابط ایران و امریکا

نه ایران کشورابتدایی است که از دانش وتجربهٔ دنیای امروز دور باشه و نه مردمش بی فرهنگ و بی سواد هستند.

و خیلی از ایرانیها حتی بین نمازگزران مراسم نماز جمعه بر معنی لفظی و لغوی شعار «مرگ برامریکا» و «مرگ بر اسرائیل» صحه نمی گذارند. اگرچه در عمق این شعار می توان انزجار را احساس کرد.چرا یک چنین خشمی نسبت به ایالات متحده وجود دارد؟و از چه زماني تجربهٔ تلخ و فراموش نشدنی ایران از نفوذ و سلطهٔ امریکا شروع شده است؟

درست در اواسط قرن بیستم؛ «محمد مصدق» نخست وزیر غیر مذهبی؛ فاضل و پایبند به اصول دموکراتیک(مردمی و آزاد منشانه) مثل یک شبح پر هیبت در صحنهٔ جهان ظاهر شد. با اصرار بر پایان دادن به چپاول طولانی مدت نفت ایرانی ها توسط بریتانیا روز به روز بر محبوبیتش در داخل کشور افزورده میشد.در آوریل ۱۹۵۱مصدق تصمیم سرنوشت ساز را گرفت و شرکت نفت بریتانیا را که قراردادهای غیر منصفانه ای با دولت داشت ملی اعلام کردوبا وجود خشم و عصبانیت در لندن شرکت ملی نفت ایران را تشکیل داد.

«ترومن»(رئيس جمهور وقت امریکا) به درخواست رهبران بریتانیایی ازایالات متحده که درآن زمان بیشتر مورد اعتماد تهران بودند برای سرنگونی «مصدق» جواب رد داد. اما به محضی که «آیزنهاور» درسال ۱۹۵۳ قدرت را به دست گرفت؛ تیم سیاست خارجیش آستین های ترسناکشان را بالا زده و کار را یکسره کردند. پادشاه ایران رفیق وفادار هئیت اجرایی نفت بریتانیقدرت را در مبارزه با «مصدق» داشت از دست میداد؛ و بنابراین درماه آگوست بطورغیر منتظره شاه ایران کشور را به مقصد رم ترک کردسی آی اِی» به عنوان مجری اصلی با همکاری« اِم آی سیکسِ» بریتانیا به سرعت دولت طرفدارِ دموکراسی ایرانی ها را سرنگون کردند.

«کرمیت روزولت» نوهٔ «تئودور روزولت» و گردانندهٔ سازمان«سی آی اِی» سراسیمه و با جدیت در تهران شروع به کارکرد و کودتایی را ترتیب دا د که «مصدق» را در آگوست ۱۹۵۳ سرنگون و بلافاصله شاه را بر تخت سلطنت ابقاء کرد. شرکتهای نفت خارجی مجدد ا دارهٔ نفت ایران را بدست گرفته و شاه آغازگر جریاناتی شد که ۲۵ سال خفقان سیاسی؛ شکنجه و کشتار در ایران را در پی داشت.

«دلیپ هیرو» که یک نویسنده است در اینباره نوشته:

«امریکا قدرتی که به تصور ملیون غیر مذهبی در ایران خیرخواهانه در نزاع بریتانیا و ایران بی طرف مانده بودمخفیانه با بریتانیا برای سرنگونی دولتی که علایق ملی و مردمی را دنبال میکرد همدست شد.این عمل شرم آور امریکا زخم عمیقی بر فکر و ذهن ایرانیان بر جای گذاشت؛ وانزجار از امریکا در اکثریت آنها ماندگار شد

با انقلاب ۱۹۷۹؛ شاه از کشور رفت و رهبر روحانی و تبعیدی ایران «آیت الله روح الله موسوی خمینی»به وطن بازگشت.

شون پن

ادامه دارد

Read Full Post »

این پست و چندین پست آینده اختصاص خواهد یافت به ترجمهٔ خاطرات سفر «شون پن» بازیگر معروف امریکایی به ایران در سال ۲۰۰۵ که به قلم خودشه و به نظر من این خاطرات بسیارتاُ ثیرگذار بوده. به عنوان دلیلی بر این مدعا قبل از شروع خاطرات میخوام نظر دو شهروند آمریکایی و یک شهروند ایرانی ـ امریکایی را بعد از خوندن خاطرات پن به ترتیب در تاریخ های اپریل ۲۰۰۷؛ ژوئن ۲۰۰۸و سپتامبر۲۰۰۷براتون بنویسم ولی دلم میخواد ا ول اعتراف کنم که تمام سعیم رو در وفا دار ماندن به متن اصلی کردم.هر آنچه که در این ترجمه آورده شده صرفاً عقاید شخصی «شون پن» است وقرار دادن آنها در این وبلاگ دلیلی بر تأ یید یا تکذ یب آن توسط من نیست:

« چقدر خوشاینده که پن قصد داره تا مجادله پیرامون سیاست خارجی امریکا رو بسط بده. به نظر من او در اینجا یک چشم انداز متوازنی بوجود آورده.واقعاً چند نفرازما میدونیم ایرانی بودن یعنی چی؟من نمی دونم؛ شما میدونید؟تصمیمات و عقاید وقتی تنها بر پایهٔ دانش یادیدگاهی محدود شکل میگیرند به خاطر طبیعت مغرضانه و یکطرفشون بی ارزش میشن .چه اشکالی داره تا اول به حرف دیگران گوش بدیم و ببینیم چه فکر واحساسی نسبت به دنیاشون دارن؟عقاید و ایده های مختلف چگونه میتونن مضر باشن؟ کسی از درک دیگران چیزی از دست نمیده که بدست هم می آره.بیاین روشنفکر باشیم و قبل از اینکه به دنبال یافتن تفاوتها و اشتباهات موجود در اون تفاوتها باشیم؛ بیاین تا به دنبال شباهتها بگردیم. »

«من خوشحالم که «ریس اِرلیک» و «شون پن» درایران هستند(فکرکنم اینجا نویسنده اشتباه کرده چون درتاریخی که این نظر نوشته شده یعنی ۲۰۰۸پن در ایران نبوده/یک زن).خیلی خوبه اگه نمایندگان سیاسی امریکایی بیشتری به اونجا برن.خیلی خوب میشه اگه امریکاییها با همسایگانشون (؟/یک زن) راجع به صلح صحبت کنن. ایران حق داره تا انرژی هسته رو برای مصارف صلح امیزدربیمارستانها؛ منازل ومدارس استفاده کنه.امریکا حق نداره تا ایران و یا هیچ ملیت دیگری رو از توسعه منابع انرژی جایگزین منع کنه.بله ما ترجیح میدیم تا ایران انرژی خورشیدی و بادی داشته باشه اما مسیر تکنولوژی با هدر دادن منابع مالی برای جنگ به جای تحصیلات عوض شده.امریکا تکنولوژی توسعهٔ انرژی خورشیدی رو داره فقط به شرطی که ما درمدارسمون سرمایه گذاری کرده و ازهدر دادن پول برروی ماشین جنگی اسرائیل دست برداریم.نفت آینده ای نداره. ما باید در مصرف نفت صرفه جویی کنیم.سوزاندن نفت اکسیژن هوای مارو می سوزونه و باعث سرطان میشه.ما باید استفاده کردن از جنگ رو برای ترساندن مردم متوقف کنیم

«من یک وکیل زن ایرانی ـ امریکایی هستم. در ۲۸ سال گذشته که در خارج ایران بودمهر ده سال یکبار سفری به ایران داشتممطلبی که اوضاع ایران ومردمش را به درستی وصادقانه بیان کنه نخوندم مگر متنی که آقای» پن» در اینجا نوشته.در ضمن خوندن این مطلب که مطبو عات آزاد متصور شدهٔ ما در امریکا درواقع خیلی هم آزاد نیستند و اطلاعات به شکلی بیان میشه که قدرتمندان از اون سود ببرن خیلی خوشحال کننده است. لطفاً اقای «پن» دوباره به ایران برگردین و برای ما بگید که الان در دورهٔ «احمدی نژاد» شرایط ایران چقدرنسبت به سفر قبلی شما فرق کرده و شما چی فکر می کنید .لطفاً بیشتر بنویسید.خیلی جالبه که شما حتی اطلاعات جزئی رو با ما قسمت کردیدمثل اینکه رنگ سیاه عمامهٔ روحانیون یعنی سید هستن و از نوادگان حضرت محمد(ص) .باعث تعجبه که شما تنها با ۵ روزسفربه ایران اینقدر مطالب مفید برای گفتن دارید.تبریک میگم

روز ا ول

درماه ژوئن «شون پن» و دو نفرازدوستانش به تهران سفرکردند.این اولین سفر«پن» به ایران است وآنچه او دراین سفربا آن مواجهه می شود؛یک کشمکش وتضادفرهنگی است.اگرچه یک دولت سنتی و محافظه کاری براین ملت حکومت میکند اما«پن» باجوانان ایرانی بسیاری همصحبت میشود که علاقهٔ وافری به فرهنگ غربی داشته وخواستار آزادیهای فردی و سیاسی درکشورشان هستند. از امروز (۲۲ اگوست ۲۰۰۵) Chronicle مجموعهٔ گزارشات او را از۵ روز اقامتش درایران منتشر خواهد کرد:

یک هفته به انتخابات ریاست جمهوری مانده. نامزدها صلاحیت و صداقت یکدیگر را زیرسؤال می برند. فعالیتهایی برای تحریم کردن انتخابات و آرا درجریان است.ترافیک و آلودگی درشهر بیداد میکند.چپ گرایان از یک نامزد آرمان گرای محکوم به شکست حمایت میکنند.مبلغین مریدان خود را به سمت سیاستهای راست گرایانه هدایت میکنند.رسانه های گروهی تحت سلطهٔ قدرت حاکم هستند و اگر کسانی درصدد نافرمانی باشند به زندان میفتند.دانشجویان حقوق بشر را تبلیغ میکنند درحالیکه بنیاد گرایان آنها را انکار و تکذیب میکنند.فرهنگی عاشق سینما. عاشق «برد پیت»؛ «آنجیلیا جولی» و هر آنچه «استیون اسپیلبرگ» میسازد. نسل انرژی هسته ای؛ کشوری که لابیهای مذهبی درآن بطور تاثیر گذاری فاصلهٔ بین دين و سیاست را از بین برده اند. واما اینجا کشور مردم خوب و مهمانواز هم هست و زمانی که یک تیم محلی بازی را می برد خیابانها شاهد رقص ؛بوسه؛ نوشیدن الکل و استعمال مواد مخدر هستند.هر روز زنان بیشتری از دانشگاه فارغ التحصیل شده و به کار درمشاغل دولتی میپردازند.شرایط موجود برای زنان به نظر آشنا میاید؟ اما صبرکنید ؛به زنان نگاه کنید. همه چیز خوب به نظرنمی رسد.من به زنان فکر میکنم. اینجا ایران است.

شش هفته از زمانی که من و دوست نویسنده ام «نورمن سولومون» دراتاق نشیمن منزلم تصمیم گرفتیم به ایران سفر کنیم و با «ریس ارلیک» تماس گرفتیم تا به ما ملحق شود گذشته بود. «ریس» فوراً برای گرفتن ویزاهایمان اقدام کرد.بعد از یک ماه و نیم دوندگی ازطریق وابسته های سازمان ملل و وزارتخانه های خارجه و فرهنگ جمهوری اسلامی ایران و گذراندن موانع بیشمارِ تشریفات اداری و کاغذبازی با كوشش بسيار؛ بالاخره ویزاهای خبرنگاری آماده شدند. این روندگرفتن ویزا باعث لغو مکرر و تجدید نظر دربرنامهٔ سفر شد.

وقتی درنهایت ویزاهایمان تايید شدند؛ دو روز بعد از آخرین برنامهٔ حرکتمان؛ من درانگلستان همسرم را که برای کار به آنجا رفته بود ملاقات کردم و در بعدازظهر هشتم ژوئن درحال تماشای برتری تیم ملی ایران بر بحرین در کنسولگری ایران در لندن بودم. پیروزی ایران در بازی ایران و بحرین باعث شد تا من بیشتر بخاطر تاخیر اخیرمان ماتم بگیرم چون با این اوصاف جشن و سروری راکه مطمئناً در خیابانهای تهران به راه میفتاد از دست داده بودم.

ساعت ۶صبح روز بعد ؛لندن را برای رفتن به محل ملاقات با «نورمن» و «ریس» درمونیخ ترک کردم. وقتی که درفرودگاه مونیخ منتظررسیدن پرواز آنها ازسانفرانسیسکو بودم؛ تبدیل ارزکرده؛ مجله وخوراکی خریدم.خیلی برایم راحتتراست تا به جایی سفر کنم که انگلیسی صحبت نمی کنند ولی در فرودگاههای آلمان انگلیسی صحبت می شود و بنابراین تا آمدن آنها لحظه ای استراحت نداشتم.

در ساعت ۳و نیم به وقت مونیخ من؛ «نورمن» و «ریس» سوار پرواز شمارهٔ ۶۰۲ لوفتانزا به مقصد تهران شدیم.نود و پنج درصد مسافران ایرانی بودند و بقیه اروپایی.در سال گذشته با احتساب خبرنگاران کمتراز پانصد نفرغیرایرانیآمریکایی به ایران سفرکردند. هواپیما پربود از زنان و مردان متجد د درلباسهای غربی که ازتعطیلات؛ دیدار اقوام و تجارت به وطن بازمی گشتند. نوشیدنی الکلی در هواپیما سرو میشد اما الکل معاف ازمالیات برای خرید مسافران عرضه نمی شد. ایران یک کشور اسلامی است که درآن فروش الکل ممنوع است. با این وجود خیلی از مسافران با خوشحالی در نوشیدن اخرین جرعه هایشان قبل ازرسیدن به مقصد افراط میکردند.۴ ساعت و ده دقیقه بعد در ساعت ۱۰ ونیم شب به وقت تهران هواپیما به زمین نشست. همانطور که هواپیما به ترمینال نزدیک میشد بلندگو اعلام کردخانمها و آقایون؛توجه فرمایید که تمام مسافران خانم بر اساس قوانین دولت ایران باید موهای خود را بپوشانند.بنابراین به صلاح شماست که قبل از ترک هواپیما روسریهای خودرا بر سرکنید.متشکرمبا این اعلان زنان برای رفتن به دستشویی هیاهویی برپا کردند. هر از چند گاهی که زنی از دستشویی خارج میشد دگرگونی و تغییری به اندازهٔ صدها سال درظاهرش رخ داده بود.تمام آن زنان متجدد که رقصیدن در کلوپ های شبانهٔ پاریس برایشان عادی و راحت بود حالا ازسر تا نوک پا در چادرسیاه پوشیده شده بودند (البته باید تذکر بدهم که ظاهراً پن به مانتو هم میگوید چادری برای پوشاندن بدن/م)؛ آرایشها از صورتها پاک شده وامکان نمایش دادن شکم و چاک سینه ها برای آنها دیگر مثل یک رویا مینمود.

هیچ صف مجزایی برای دارندگان پاس ایرانی و خارجی درگمرک نبود و چون من و دوستانم در ارزانترین صندلیهای انتهای هواپیما سفر میکردیم وقتی به خود آمدیم دریک چهارم انتهای یک صف طویل ایستاده بودیم.مشتاق بودم تا هر چه زودتر به خیابانهای شهر بروم؛ بوی شهر و ترافیکش را استشمام کنم؛ به هتل رفته و با منزلم تماس بگیرم.تلفنهای همراهمان در تهران کار نمی کردند و بنابراین من امیدوار بودم تماس خارجه به راحتی امکان پذیر باشد.متوجه شدم که ایرانیان زیادی آزادانه درصف در حال سیگار کشیدن بودند؛ من هم فوراً به آنها پیوستم. بلافاصله یک مامورلباس پوشیدهٔ گمرک بهم اشاره کرد که سیگارم را خاموش کنم.فقط من؛ نه مسافران ایرانی!

بالاخره من؛«نورمن» و «ریس» به باجهٔ گمرک رسیدیم و پاسپورتهای امریکاییمان را نشان دادیم. با لحنی نسبتاً تند به ما گفته شد که صبر کنیم. مامورایرانی جوان گمرگ اتاقکش را ترک کرده و پاسپورتهای مارا به ماموردیگری خارج ازدیدمان تحویل داد.

مامور برگشت اما بدون پاسپورتها و یا هیچ توضیحی. ما ساکت کناری ایستادیم در حالیکه مابقي مسافران ایرانی پاسپورت هایشان مهرخورده و ازکنارما میگذشتند.

بیشترازیک ساعت بعدما هنوزدر سالن خالی گمرک منتظرایستاده بودیم. من نشسته بودم روی زمین. «ریس» نگران قدم میزد و «نورمن» مثل همیشه آرام و خونسرد سرجایش ایستاده بود. ناگهان چهارمأمورلباس پوشیدهٔ گمرک ظاهرشدند و با عجله ما را به سمت دفتر کوچکی بردند و درآنجا درحالیکه به فارسی راهنمایی می شدیم یک به یک انگشت نگاری شدیم .مشخص نبود که آیا انگشت نگاری مجوز ما برای ورود به کشور بود و یا پاسپورتهای امریکاییمان مسبب اصلی بازداشت ومعطل کردن ما بودند.

او چی می خواهد؟

ماموری که دستهای بزرگش انگشتهای من را در استمپ سیاه غلتانده و بر روی چندین فرم چاپ شده قرار داده بود در حالیکه دستش را تکان میداد غرید که به دنبالش بروم.من را به سمت دستشویی مردانه هدایت کرد.با ضربه ای دررا باز کرده و اشاره کرد که جلوترازاو داخل شوم. تقریباً مثل یک سوراخ موش بود.درهای توالت باز بود و به سختی میشد تصویری درآیینه های کهنه دید. در حالیکه بر روی توالتهای استاندارد ما می توان نشست توالتهای ایرانی فقط سوراخ هایی هستند بر روی کف زمین با چالهٔ آب چشمک زن و تاریکی درزیر پا و چراغهای شب نما دربالای سر.او فقط به من خیره شده بود اگر چه درنگاهش نه تهدید بود و نه صمیمیت. من هم متقابلاً به او خیره شدم البته نه با تهدید و نه حتی با آرامش.چند ثانیه ای بدین منوال گذشت تا من گفتمحالا چی؟».او دستهاش را بالا برد و کف دستهاش را روی همدیگر کشید. بله؛ او می خواست من فرصتی داشته باشم تا دستهایم را شسته و با دستهای سیاه قدم به شبی ایرانی نگذارم.

پس به سمت کاسهٔ د ستشویی رفتم تا آخرین قطره های صابون را از ظرف مخصوص با فشار بیرون بکشم. آب بطور خودکارخارج شد و به من احساس خوب تجدد دست داد؛ اما سردبود. دستهایم را با دو قطره صابونی که روی آن بود زیرآب سرد بهم مالیدم تا ازسیاهیها اثری خاکستری بجا ماند. از پیداکردن حوله ای ؛ چیزی که بتوانم دستهایم را با آن خشک کنم مأیوس شدم و درحالیکه نفس عمیقی می کشیدم از کنارمحافظ۱ متر و ۹۰ سانتی خودم رد شده واز داخل یکی ازتوالت ها کاغذ توالت برداشتم تا دستهای خاکستری کدرم را با آن خشک کنم.

به نظرمی رسید که یک حال و هوای تصنعی درتمام این رفتارها وجود داشت. مجلس نشینان ایرانی در حکمی که برای انگشت نگاری از اتباع امریکایی صادر کرده بودند هیچ تلاشی برای مخفی نگه داشتن انگیزهٔ تلافی جویانه در برابر سیاست انگشت نگاری امریکایی ها نداشتند؛ آنها همان کاری را با ما انجام می دهند که امریکاییها با اتباع ایرانی.

از مامورگمرک تشکرکردم بخاطرکمکش و بیشتر برای اینکه سرم را توی سوراخ توالت فرو نکرده ودر عوضش کمک کرده تا با دستهايی تمیز وارد کشورش شوم!

وقتی رسیدیم به قسمت تحویل گرفتن بار؛ چمدا نهایمان هم مثل رانندهٔ وظیفه شناسمان همچنان منتظر بودند؛پس به سرعت سوار ماشین شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم.

خیابانهای تهران درشب آدم را بیاد بغداد و مکزیک میندازند. دعوا ؛ فریاد؛ صدای بلند بوق ماشینها ؛ هوای سنگین و گرم وموتورسيكلت هايی که با سرعت مرگ آسا بین جمعیت می پیچند و به هر سو گِل مي پاشند.

یک هفته به انتخابات ریاست جمهوری در ایران مانده بود و شهر پر بود از پوسترهای نامزدهای انتخاباتی. یکی از این نامزدهای مهم؛ رئیس جمهوردوره های پیشین «علی اکبر هاشمی رفسنجانی »بود. می دانستم که هفتهٔ پر حادثه ای را در پیش خواهیم داشت اما نمی دانستم که داریم به پیشواز یکی از خشونت آمیزترین هفته ها درده سال اخیر درایران می رویم.

هتل لاله همان اینتر کانتیننتال سابق است .یک جای نو ؛ سالم و راحت.در هنگام ورود چمدا نهایمان را در لابی هتل می کشیدیم که چندتن ازخدمهٔ هتل به پیشوازمان آمده و ما را ازشر آنها خلاص کردند. برای پذیرش در هتل باید پاسپورتها را تحویل داد و مشخص کرد که تحت چه نوع ویزایی مسافرت می کنیم. از آنجایی که من رسماً تحت عنوان خبرنگار مسافرت می کردم بنابراین با همین عنوان نامم دردفتر هتل ثبت شد؛ پس به اتاقم رفتم؛ با منزل تماس گرفتم و خوابیدم.

ادامه دارد

Read Full Post »

من آد م جسور و بی پروایی نیستم و همیشه از ترس قضاوتهای اطرافیان خودم و افکارم و در حصاری حبس کردم ولی در حال حاضر فکر میکنم که بعضی مسائل باید گفته شه تا جهل و نا آگاهی از جامعه دور و دور تر بشه.

یکی از مسائلی که من فکر میکنم در جامعهٔ ما بسیار کم بهش پرداخته شده مسئلهٔ حقوق زنان در رابطهٔ زناشویی است. از نظر من در کل دنیا همچنان به زنان به عنوان جنس دوم نگاه میشه اگر چه این نگاه در جوامعی تعدیل شده و زنان در اون جوامع از جایگاهی به مراتب شایسته تر برخوردارند ولی این بدان معنی نیست که مشکلات زنان یکسره منتفی شده است.

اما در جامعهٔ ما که متا سفانه سیر قهقرایی داشته ایم زنان همچنان در حد جنس دوم باقی مانده و نه تنها سنت و مذهب بلکه حتی قانون هم از این نگاه حقیرانه در جهت حفظ منافع مردان حمایت میکند.

مشکل زمانی بیشتر نمود پیدا میکند که متوجه میشویم نود درصد از بانوان جامعهٔ ما به حقوقشان در زند گی شخصی و اجتماعی و از آن جمله رابطهٔ زناشویی کوچکترین آگاهی نداشته و خود نیز برای خود ارزشی بیش از آنچه جامعه برایشان در نظر گرفته قائل نیستند. اگر ما به عنوان مادر از حقوق خود آگاه باشیم در آینده مردانی را به جامعه تحویل خواهیم داد که با آگاهی و احترام نسبت به حقوق زنان بزرگ شده اند.

متاسفانه به مورد حقوق زنان در رابطهٔ زناشویی بدلیل موانع سنتی ؛ مذهبی و قانونی به مراتب کمتر هم توجه شده و اگر در مواردی کسانی هم به آن پرداختند با مشکلات سانسور مواجهه شد ن.

مقالهٔ مفیدی نوشتهٔ محسن مالجو در این مورد در سایت میدان زنان خواندم که در حال حاضر بعلت ف ی ل تر شد ن در دسترس نیست ولی خوشبختانه در سایت دیگری همون مقاله را پیدا کردم که لینکش و در اینجا میگذارم؛ تحت عنوان «ت ج اوز در بستر زناشویی».

د لم میخواد در اینجا لینک سایت دیگری را هم بگذارم که مطالب بسیار مفیدی در برداره و آقایان و خانمها می تونن در جهت مستحکم تر کردن رابطهٔ زناشوییشون از اون بهره ببرن.

پ.ن: سایتی که لینکش را دربالا گذاشتم مدتی است که بسته شده. برای دانلود مقالات مفید در این زمینه به این لینک مراجعه کنید.

Read Full Post »

می خوام یه تبلیغ مفت و مجانی برای صافکارهای محترم اتوبان صیاد شیرازی بکنم هر چند مثل اینکه ماشااللّه کارو بارشون خوب سکّه است چون هر دفعه که از این اتوبان رد میشم بر تعداد تابلوهای تبلیغاتیشون افزوده شده!!!!

دفعه آخری هر صد متر یدونه از این نمی دونم از جنس مقوا است یا فیبر بودکه روشون با خطی منسوب به خرچنگ قورباغه ای بزرگ نوشته شده «صافکاری بدون نقاشی». هر چند تا تابلو در میون هم یک ماشین ایستاده که چند نفر در حال وارسی کردنش هستن خلاصه که انگار نه انگار اینجا وسط شهر است؛ آدم فکر میکنه تو اتوبان بین شهری است و حسابی به آدم حسّ و هوای مسافرت دست میده!

باورتون نمی شه خودتون یه سر بزنین در ضمن ماشینتونم ببرین و خلاصه یه قیمتی هم بگیرین و اگر دلتون خواست نتیجه رو به ما هم بگین.

پ.ن:راستش هر چند به نظرم اینجور امرار معاش کردن وسط شهر بدون قاعده و قانون و پرداخت مالیات وغیره کار معقولی نیست ولی دلم نیومد بابت این مسئله به شهرداری زنگ بزنم.فکر کردم یه عدّه ای رو از نون خوردن میندازم ولی ایکاش یکی تو این شهرداری کلش تکون بخوره و این افراد و جمع و جور کنه و یه تیکه زمین بهشون در اطراف تهران اجاره بده تا کاسبی کنن البته این از اون نظر های خارج گودی بود؛ خودم می دونم.

Read Full Post »

ما انسانها رو مجموعه ای از خصلتهای انسانی و حیوانی تشکیل می دن و اگر چه باید خصلتهای انسانیمون بر خصلتهای حیوانیمون برتری داشته باشن ولی متأسفانه در برخی به قدری به این خصلتهای حیوانی بهاداده میشه که دیگه حتی گذاشتن نام انسان بر اونها بی شک مبالغه آمیز است.

چند روز پیش یکی از دوستان یک سایت متا سفانه ایرانی رو بهم نشون داد که هنوز باور صحت محتواش برام سخت و غیر ممکنه. به قدر ی شوکه شدم و دچار انزجار که حتی قادر به خوندن کامل محتواش نشدم ولی همون مقدار اندکی هم که خوندم کافی بود تا حال روحیم بهم بریزه.قبح ماجرا به حدی است که واقعا قادر نیستم به جزئیاتش بپردازم فقط می خوام بگم از نظر من هر نوع رفتار غیر معقول که هویت انسانی و حرمت خانواده هارو خدشه دار کنه و حیوانهای جامعه رو بر انسانهاش فزونی بده غیر قابل اغماض است.

می خوام بگم اگه یکروزی شنیدین بعضی ها با عنوان اراذل و اوباش محکوم به اعدام شدن بدونین که دارن تقاص اعمال زشت و پلیدشون رو پس میدن اگر چه اعدام ساده ترین و راحتترین قصاص برای اونهاست.خلاصه احساساتی نشین و شعار دموکراسی و آزادی و سر ندین که آزادی و حقوق فردی تا وقتی قابل احترامه که آزادی و حقوق سایر افراد اجتماع رو زیر سؤال نبره بخصوص وقتی اون افراد بچه های بیگناه و معصوم باشن!!!!!

Read Full Post »