Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘تهیدستی’

در راه

عصری رفتیم برای سیمی کردنه کتابهای دخترم ـ یک نوجوان با یک دنیا آرزو ـ نمی دونم چرا تازگیها حوصله شنیدن حرفهاشو ندارم دیگه حتی حوصله ی تظاهرکردن به گوش دادنم ندارم؛ خیلی وقتها باهاش حرف می زنم ولی بیشتر مواقعی که خودم یک جفت گوش شنوا لازم دارم نه اون. می دونم بی انصافیه ولی دیگه بی انصافی هم داره می شه عادتم.

توی راه همسرم بی مقدمه و با لحن گله مندانه ای می گهتو دیگه منو دوست نداری»

نا خود آگاه به سمتش بر می گردم و نگاهم به موهای جو گندمیش میفته؛ توی دلم خوشحالم که موهاش هنوز پر پشته و با کچلی (گوش شیطون کر)حسابی فاصله داره هر چند موهای سیاه و حالت دارش الان دیگه زیر گرد سفیدی پنهان شده؛ بعد چشمم میفته به هاله سیاه دور چشماش که نشون خستگی و بی خوابیه. می دونم که مهربونه؛ می دونم که دوستم داره و بخاطر همین سالها کاستیهای روابطمون رو تحمل کردم و دوستش داشتم.سرمو بر می گردونم و به جلو خیره می شم؛ دلم می خواد دهن باز کنم و بگم که دوستش دارم بگم که جز اون کسی رو ندارم ولی افکارم قبل از اینکه تبدیل به کلمات بشن توی ذهنم بایگانی می شن و می گممن مدتهاست که دیگه خودمم دوست ندارم انوقت تو توقع داری تورو دوست داشته باشم؟»

در حالیکه لبخند شیطنت آمیزی بر لب داره میگهاینکه خودتو دوست نداری مهم نیست ولی چرا منو دوست نداری؟

در مسیر برگشت از کنار نانوایی محله مون ردمی شیم. از دور یک دختر ۶ و یا ۷ ساله که یک پسر کوچولو یک ساله رو بغل گرفته نظرمو جلب می کنه. مثل اینکه خواهر و برادرن.هیچکدوم لباس درست و حسابی تنشون نیست.

پسر کوچولو یک بلوز و شلوار تیره تنشه که وقتی خواهرش اونو با زحمت توی بغلش جا بجا می کنه شکم و پاهای کوچولو و برهنش میفته بیرون.دخترک یک کیف کهنه صورتی با گلهای بنفش روی دوشش است و هر چند تحمل وزن برادرش براش سخته ولی خم به ابرو نمیاره و در عوض با خنده باهاش حرف میزنه؛ نمی شنوم چی میگه.

مادرش کنارش ایستاده؛ داره نونایی رو که گرفته روی میز فلزی مشبک نانوایی باد می ده تا خنک شن؛ صورتشو نمی تونم ببینم ولی لباسهای کهنه و رنگ و رو رفتش رو تو همون نگاه اول می بینم. سرشو خم کرده و انگار توی افکارش گم شده. سمت دیگه ی مادر یک پسر بچه ی شاید ۹ ساله ایستاده؛اونم یه لباس کهنه تنشه و عجیب قیافه ی مصمم و دقیقش منو بیاد برادر کوچکم میندازه که حالا برای خودش یه تاجر موفق شده. از کنارشون رد میشم با وجود اینکه نمی تونم نگاهمو از روشون بردارم.

نمی خوام با نگاه خیرم جلب توجه کنم و در حالیکه سرمو بر می گردونم به همسرم میگمخانمه با بچه هاشو دیدی؟» جواب میدهنه کدوم خانمه؟» میگمهمون خانمه دم نانوایی؛لباساشون خیلی نامرتب بود» جوابمو نمی ده ومن ادامه میدمنمی دونم چرا اینقدر بچه دارمی شن وقتی توان نگهداری ازشون رو ندارنهمسرم میگهبعضیها اعتقادشون اینه…» حرفشو قطع میکنم و میگماینا که تو شهر زندگی میکنن؛ یعنی یک نفرم دوروبرشون نیست که بهشون یاد بده

با گفتن این حرفها از کنار تهی دستیشون و تنهاییشون میگذرم؛ بیخود نیست که دیگه خودمم دوست ندارم!!!

Advertisements

Read Full Post »