Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘تحصیلات’

من از خانواده تحصیلکرده ای نیستم. پدرم با زور وجبر خانوادش تا ششم قدیم می خونه و سیکلش و میگیره در حالیکه برادر بزرگش مهندس میشه. مادرم در حالیکه با خواهش و التماس تازه وارد دبیرستان شده بوده باز به زور وجبر پدرومادرش تن به ازدواج میده و درحالیکه دوست نزدیکش تا گرفتن مدرک لیسانس پیش میره او مجبور میشه تا به همون مدرک سیکل اکتفا کنه.

برای پدرم که تمام آرزوهاش در پول درآوردن و کام دل گرفتن از دنیا خلاصه شده بود همون مدرک سیکل کفّاف میده !!!!

اما مادرم همیشه حسرت ادامهٔ تحصیل روی دلش سنگینی میکنه و سعی میکنه تا کمبودش رو با مطالعه و ثبت نام بچّه هاش در باصطلاح بهترین مدارس دولتی منطقه سکونتش جبران کنه. به امید اینکه بچّه هاش به آرزویی که اون بهش دست نیافت دست پیدا کنن.

واما آغاز تحصیلات من مصادف بود با اولین روزهای جنگ.از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم.مهد کودک و آمادگی نرفته بودم و هیچ تصوری از مدرسه توی ذهنم نبود. یادمه چند روزی مونده به بازگشایی مدارس بود که مادرم گفت: جنگ شروع شده.یه جورایی دلم ریخت و پرسیدم: پس مدرسه من چی میشه؟

مادرم با آرامش گفت: هیچی تو مدرستو میری. تا سالها بعد نفهمیدم آنروز پشت ظاهر آروم مادرم چی میگذشت ودر تمام اون سالها هیچوقت ترس از دیوارهای خونه ی ما رد نشد و به وجود ما رخنه نکرد؛ هیچوقت.

برای من در اون سالها فریادهای دیوانه وار معلّم کلاس بغلی وقتی کلاس دوّم بودم و بد اخلاقیها و دعواهای مدام معلّم کلاس چهارمم از سر صدای جنگ و بمبارونها ترسناک تر بود.

به لطف مادرم درباصطلاح مدارس خوب و نامی زمان خودم درس خوندم و هر چند هیچوقت معلّم خصوصی و یا کمکی از جانب خانواده نداشتم ولی شاگرد درس خونی شدم.وقتی میدیدم میزان احترام گذاشتن به شاگردهاو والدینشون براساس میزان تحصیلات و درآمدشون است تصمیم گرفتم تا زندگیم رو تغییر بدم و باعث افتخار فرزندانم در آینده بشم بدون اینکه هیچوقت در مقابل والدینم به زبون بیارم که اوضاع در مدرسه خیلی هم خوب نیست!!!

تمام دوران تحصیلم در بین یک مشت افراد متظاهر گذشت که مثلاًدرظاهربه والدین به خاطر گذاشتن اسامی غیر مذهبی روی بچه هاشون ایراد می گرفتن در باطن هر چی خانواده ای غیر مذهبی تر بود بیشتر تحویلش میگرفتن.

تا دلتون بخواد تبعیض بود و ریا و در مواردی بیسوادی و در عین حال پر مدعایی. خبری از تشویق و دلسوزی نبود که نبود. ولی خب من از خانوادم یاد گرفته بودم که بی خیال باشم و زندگی رو سخت نگیرم پس از کنارهمهٔ این مسائل میگذشتم ولی فراموش نمی کردم.

از همون موقع فهمیدم که نظام آموزشی ما به درد نمی خوره هر چند تعداد انگشت شماری اساتید خوب و لایق هم بودن مسلماًخیلی بیشتر از حالاکه اگر مدیران انقلابی و اکثراً تازه به دوران رسیده بهشون مجال اظهار وجود میدادن انوقت ساعاتی از دوران تحصیل ما میشد بهشت!

امروز که این مطالب رو می نویسم هنوزهم درگیر همون تظاهر و ریا در مدارس هستم درفرمت های جدید که تازه باید بهشون چشم و همچشمی اولیا ورقابت ناسالم دانش آموزان رو هم اضافه کرد با این تفاوت که حالا دیگه من نمی تونم از کنار این همه نادونی ؛ پر مدعایی و تظاهر بی تفاوت بگذرم؛ حالا دیگه با دیدن اشک؛ ترس و اضطراب در چشمهای معصوم دخترم در روز اوّل مهر به خاطر روان مریض یک معاون مدرسه اونم در باصطلاح مدرسهٔ نامی که خیلی ها با هزار دروغ و اسم بچّه هاشون رو توش می نویسند از کوره در میرم و با یادآوری همه خاطرات تلخ دوران تحصیل خودم؛ تمام نفرتم رو یکجا بر سر کسانی خالی می کنم که حرمت جایگاه مقّدسی رو که درش قرار دارن نگه نمی دارن و اصلاً لیاقت نام معلّم و ناظم و مدیر و ندارن!

حالا دیگه آرزوی منم شده ادامهٔ تحصیل در یک دانشگاه معتبر خارجی برای خودم و نجات دادن بچّه هام از  نظام آموزشی داغون این مملکت که هنوز در حد آرزو مونده !!

Advertisements

Read Full Post »