Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘تاریخ’

از وقتی این وبلاگ رو راه انداختم قصد داشتم در مورد شهر پمپی واقع در خلیج نپال در ایتالیا که حدود ۱۹۰۰ سال پیش همراه با تمامی ساکنانش در زیر انبوهی از خاکستر ناشی از طغیان اتشفشان مدفون شد و در قرن نوزدهم بر اثر کشفی باستان شناسی بعد از قرنها دوباره از زیر خاکستر نمایان شد بنویسم ولی در این مدت اتفاقات کوچیک و بزر زیادی مانع از پرداختن من به این موضوع شد هر چند به گمانم الان موقعیت خوبیه برای باز گو کردن داستان عبرت انگیز این شهر!

پمپی تنها سایت باستان شناسیه که انگار در زمان خودش متوقف شده.بعد از پیدا کردن دوباره این شهر؛ هنوز اخرین نانهای پخته شده در تنور ها بودند؛ این عکس ظرفی است حاوی تخم مرغهایی مربوط به حدود ۱۹۰۰ سال پیش که به همین شکل کشف شدن.پمپی شهری بوده ثروتمند و مدرن با سنگفرشها و خیابانهای زیبا؛ سالنهای متعدد تاتر؛خانه ها و باغهای زیبا و داستانهایی عجیب!

پارگراف زیر ترجمهٔ نوشتهٔ یک سرباز مسیحی نیروی دریایی امریکاست که محل خدمتش در ناپل بوده و به همین علت بارها به همراه خانوادش از شهر پمپی بازدید کرده و دیده هاشو در سایتی به نام تور مجازی پمپی برای علاقمندان بازگو کرده؛این مطلب تحت عنوان قالب انسان نوشته شده:

«اولین احساسی که بازدید از پمپی در من ایجادکرد بسیار شبیه به احساس مارک تواین در هنگام بازدید از این شهر بود؛او شهر رو محسور کننده؛ زیبا و در عین حال به شدت غمناک توصیف میکنه.آثار مردگان در تمام شهر پراکنده است.به نظرمی رسه که اتشفشان سال ۷۹ بعد از میلاد به ناگهان مردم شهر رو غافلگیر کرده.خرابی و مرگ پایان وحشتناکی بوده برای روزی که به دلپذیری سایر روزهای ماه اگوست برای شهروندان پمپی اغاز شده بود

از اونجایی که اجساد مردگان به همون شکلی که از دنیا رفته بودند در زیر خاکسترها مدفون شده بوده و با گذشت قرنها و در اثر فاسد شدن اجساد تنها حفره هایی که نشان دهنده وضعیت دقیق افراد در هنگام مرگ بوده در میان خاکستر ها ایجاد شده بودند؛ باستان شناسان دست به ابتکار جالبی زده و ازباقی ماندهٔ انسانها؛جانوران و حتی گیاهان قالبهای گچی درست میکنند . و به این شکل اخرین لحظات زندگی مردمانی رو که قرنها پیش از این دیار رفتن مقابل چشمان ما قرار میدن!

قصه های زیادی در لابلای خانه ها و خیابانهای این شهر وجود داره؛ مثل قصهٔ مردی که ظروف گرانبهای نقرشو در داخل دیوارهای منزلش پنهان کرده بوده و پس از قرنها؛ امروز اون ظروف نقره به عنوان تنها مجموعهٔ کامل ظروف نقره از دنیای باستان در موزهٔ ناپل است و اون مرد ثروتمند ذره ای از خاک!

یا قصهٔ مردی که در زمان مرگ بر روی دیوار می نویسه« هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست

و یا قصهٔ زنی که در هنگام مرگ کیسه ای پر از جواهرات در آغوش داشته!

شاید از همه جالبتر برای ما ایرانیها دیدن نقش موزاییکی است از جنگ اسکندر و داریوش سوم که مدخل ورودی یک ویلا در پومپی رو مزین میکرده و البته امروز بر دیواری در موزهٔ ناپل قرار داره؛ به گمونم این تنها پرترهٔ موجود از چهرهٔ داریوش سوم باشه که خوشبختانه قسمت مربوط به لشگر ایران سالمتر از بقیه قسمتها باقی مونده!

Advertisements

Read Full Post »

خاطرم هست که در کودکی مادرم از حمامی در اصفهان سخن میگفت که تنها با یک شمع گرم میشد و در زمان پهلوی؛ خارجیها به دنبال راز این اثر باستانی باعث خاموش شدن همیشگی این شمع شدند.سالها بعد وقتی سفری به اصفهان داشتم در فهرست مکانهای تاریخی نا امیدانه به دنبال این اثر تاریخی گشتم ولی موفقیتی حاصل نشد. عجیب آنکه حتی کارکنان هتل رضا عباسی و حتی دوست اصفهانی ما هم از وجود چنین مکانی بی خبر بودند؛ کم کم به این نتیجه رسیدم که حتماً سالهاست این اثر نابود شده ولی امروز به لطف گزارشی بسیار جالب در سایت جدید آنلاین و جستجویی در اینترنت جواب سؤالم را یافتم.


Read Full Post »

دوست امریکایی دوست داشتنی دارم که سی ساله با یک ایرانیه اهل آبادان ازدواج کرده و در کالیفرنیا زندگی میکنه. شاید بهتره بگم یک دوست ایرانی چون به خوبیه ما فارسی حرف میزنه و بهتر از ما غذاهای ایرانی و البته جنوبی رو درست میکنه. به فرهنگ ما عشق میورزه و به اندازهٔ یک ایرانی در جهت حمایت ازکشوری که تا به حال ندیده؛ فعالیت میکنه. البته شاید عید امسال به ایران بیاد چون بالاخره بعد از سی سال تونسته امسال از طریق شوهرش پاسپورت ایرانی بگیره. خلاصه که این خانم دوست داشتنی گاهی برای من مطالب و میل هایی میفرسته که دلم میخواد لذت دیدن و خوندنشون رو با تمام دنیا تقسیم کنم. امروز لینک فیلم مستندی رو برام فرستاده که میخوام در این پست قرار بدم. خیلی دلم می خواست این فیلم زیر نویس داشت تا برای کسانی که احیاناً انگلیسی خوب نمی فهمند هم دیدنش لذتبخشتر می شد. واقعیت اینکه در جاهایی از این فیلم از بس احساساتی شدم گریه کردم.

فیلم با این شعر شروع میشه:

unveil your fortunate face                your face is full of grace

بگشا نقاب از رخ             که رخ تو هست فرخ

(مولانا)

و در توضیح محتوای فیلم و بخشهای هفتگانهٔ آن این جملات گفته می شود:

«Beyond the gate of time lies a civilization with seven thousand years of celebrated heritage.A cradle of civilization ,a tolerant world empire, a crossroad of civilizations ,a world of artistic forms and shapes, a kaleidoscope of architectural marvels recreated for the first time»

«در آنسوی دروازهٔ زمان تمدنی با هفت هزار سال میراث شناخته شده و معروف آرمیده است.گهوارهٔ تمدن؛ امپراطوری جهانی و مدارامدار؛ چهارراه تمدنها؛ جهانی از اشکال و فرمهای هنرمندانه؛ نماهای متنوعی از معماریهای شگفت انگیز که برای اولین بار بازسازی شده است


اگر دیدن این فیلم در وبلاگ میسر نشد به این لینک مراجعه کنید.


یکی از تهیه کنندگان و کارگردان این فیلم مستند آقای فرزین رضائیان هستند. ایشون کارگردان و تهیه کنندهٔ فیلمهای آموزشی و مستندند که جوایزی هم در کارنامهٔ کاریشون دارند. دکتر رضائیانفارغ التحصیل در علم سیاست؛ جامعه شناسی و ارتباطات از دانشگاه الینیوز واشنگتن است و در بیست سال گذشته تحقیقات بسیاری برای فیلمهای مستند و آموزشی که خود تهیه و کارگردانی کرده انجام داده است. بازسازی تخت جمشید و هفت چهره از یک تمدن از آخرین تولیدات او هستند.

برای خرید این دو فیلم که ظاهراً هر کدام باکتابی به هر دو زبان انگلیسی و فارسی نیزهمراه هستند به این سایت مراجعه کنید.


Read Full Post »

در ادامهٔ پست  خاطرات ۵ روز سفر« شون پن» به ایران ۱

با روشنایی هوا ازخواب برخواستم ؛ پرده ها را کنار زده و متوجهٔ دانه های پراکندهٔ برف شدم که بر روی هوای آلوده و کثیف شهر فرود می آمدند. تهران شهری است که بر دامنهٔ کوه البرز قرار دارد. از جهاتی بی شباهت با« لوس آنجلس» که بردامنهٔ کوه«سن گابریلز» قراردارد نیست. از پنجرهٔ اتاقم پلا کاردی با چهرهٔ آیت الله خمینی که دربلوار نزدیک هتل نصب شده بود دیده می شد.

اولین برنامهٔ ما دیدار از مراسم نماز جمعه بود اما تا راهی شدن به مکان نمازگزاران چند ساعتی وقت داشتم. از پله ها پایین رفتم؛ از هتل خارج شدم و به سمت صبح تهران به راه افتادم.

به نظر میرسید که آن لحظه از معدود لحظاتی بود که می توانستم دراین سفر تنها باشم و البته زمان بسیارمناسبی برای این تنهایی بود.حالا دیگر آن قدمهای نامطمئن در فرودگاه ؛ گذر از شلوغی و ازدحام شهر در شب گذشته همه تبدیل شده بودند به لحظات پر اضطراب و رویایی سفرما و روح و جسم استراحت کردهٔ من آماده بود تا وارد خیابانهای تهران شوند. آنچه که من ازاین شهر به شدت اسلامی انتظار داشتم؛ دیدن تظاهر کنندگان و نماز خوانهای همیشه آماده ؛ غم و افسردگی؛ مردان چشم و ریش سیاه که مشکوکانه به من نگاه میکنند و زنانی کاملاً پوشیده که اصلاً به من نگاه نمی کنند؛ بود. اما آنچه که دیدم و حس کردم غیر ازاین تصورات بود.

البته هیچ زنی در این شهر بدون حداقل روسری بر سر و مانتویی بر تن یا همان حجاب دیده نمی شود.گرفتن دست زنی توسط مردی غیر از همسرش در ملاء عام غیر قانو نی است. و دختران وپسرانی که با هم دوست هستند هم اجازه ندارندتا دست یکدیگر را بگیرند اما همچنان اکثر مردم لبخند بر لب دارند. خنده ها و احساسات بسیار گرمی در چشمان مردمی که به من؛ سیاح امریکایی؛ نگاه می کردند دیده میشد. از دیدن من در شهرشان متعجب بودند. و بعضی ها می گفتند که چقدر فیلم «۲۱ گرم» من را دوست داشتند ؛ فیلمی که سوء استفادهٔ جنسی و مواد مخدر در آن با جزئیات به تصویر کشیده شده.

در روزهای بعد فهمیدم که فیلمهای امریکایی در بازار سیاه بصورت دی وی دی به آسانی قابل دسترس و متداول است. دی وی دی فروشها مثل شیر فروشها به در خانه ها مراجعه می کنند!

در انتهای اتوبوس.

آهسته مساحتی حدوده۵ کیلومتر مربع را طی کرده بودم.عکس «آیت الله خمینی» ؛ با هیبتی درست مثل یک رهبر اورولی؛ همه جا روی دیوار ساختمانها؛ پلاکارتها و ایستگاه های اتوبوس دیده میشد گویی هرحرکت من را زیر نظرداشت.همانطور که در حال نگاه کردن به عکس و چشمهای خیره و تکان دهندهٔ رهبر محبوب ایرانیها بر روی یکی از این دیوارها بودم از روی یک جوی آب رد شدم و چیزی نمانده بود که با اتوبوس درون شهری برخورد کنم.به سرعت به پیاده رو برگشتم و آنجا بود که مردان زیادی را دیدم خیره از قسمت جلوی اتوبوس به من نگاه می کردند.داشتم دوباره بر خودم و موقعیتم مسلط میشدم که با کمال تعجب چشمم به یک سوم انتهای اتوبوس افتاد؛ جایی که فقط زنان با چادرهای سیاه ایستاده بودند. به یاد «روزا پارک»(زن سیاه پوستی که در سال۱۹۹۵ حاضر به واگذار كردن صندليش در اتوبوس براي نشستن به یک سفید پوست نشد و…/م) افتادم.

به هتل که برگشتم برای خوردن قهوه و نیمروی همزده به سمت بوفه در طبقهٔ پایین رفتم. یک نسخه ازموزیک ملایم «همیشه دوستت خواهم داشت» از نواري پخش میشد. صحنهٔ طبقهٔ پایین ؛مملو از خبرنگاران بین المللی که با چشمانشان به من میگفتندتو دیگه اینجا چیکار می کنی آقای پن؟» ؛ هتل فلسطین و آل رشید در بغداد را به يادم مي آورد.

یک نسخه انگلیسی از اخبار ایران را برداشتم. نوشته بود که امریکا در نظر دارد تا قطعات هواپیمای باری به ایران بفروشد.موزیک عوض شد و موزیک بی صدای «Unchained Melody» به گوش مي رسيد. بعد از صبحانه به سراغ اطلاعات رفتم تا در مورد امکانات ورزشی در داخل و یا خارج هتل پرس و جو کنم. انتخاب زیادی در بین نبود و بخاطر همین چند ساعت بعد درحال بالا و پایین رفتن از پله های اضطراری ساختمان دوازده طبقهٔ هتل بودم که بخاطر کهنگی و نبود هوای تازه بوی ناخوشایندی میداد.

به طبقهٔ بالا رفتم تا برای جلسه ساعت ده با آژانس ایرانی که وظیفه معرفی خبرنگاران راداشت آماده شَم.دوربین و ضبط صوتم را حاضرکرده و یک جفت کفش رسمی تر پوشیدم درحالیکه نمی دانستم برای رفتن به مراسم نمازچه فرم لباسی باید پوشید. تلویزیون اتاقم روشن بودو «CNN World Report» شکایت یک بیننده را از پرداختن بیش از حد به گزارشهایی ازکشور چین به جای افشاگری در مورد پشت پردهٔ جنگ عراق پخش می کرد. شب گذشته من با گزارش مخصوص «سی ان ان» از موزهٔ سکس چین به خواب رفته بودم.

بعدازگرفتن مدارکمان به سمت نمازجمعه براه افتادیم. دانشگاه تهران جایی که مؤمنین برای برگزاری نماز جمعه گردهم می آیند به شدت محافظت می شود. بعد از گذشتن از یک سری دستگاه فلز یاب؛ تمام وسایل فلزیمان را تحویل دادیم. بخاطر کیف پولی که به کمر داشتم وصدای دستگاه را درآورد مجدداً بازرسی شدم بهره ای که دراستفاده ازکارتهای اعتباری محاسبه میشود برخلاف اعتقادات اسلامی است و بنابراین مردم با پول نقد معامله می کنند. بعد ازطی این مراحل بودکه ما به سمت بالکن مخصوص مطبوعات هدایت شدیم.

محوطهٔ دانشگاه با پارچه های تبلیغاتی پوشانده شده بود.بر روی یکی نوشته بودندما همواره فلسطینیان را حمایت خواهیم کرد» و بر روی دیگری که در پایین آن به نام رهبر انقلاب اشاره شده بود. این جمله به چشم میخورد: «مقاومت در برابر توطئهٔ امریکا و اسرائیل آنها را از تسلط بر ملت ایران ناامید خواهد کرد

کم کم محوطه با ده هزار نمازگزار که جمعی عمامه های سفید و سیاه عمامهٔ سیاه نشانهٔ سید و نوادهٔ حضرت محمد(ص/ م) استو جمعی پیراهن های تیره و روشن به تن داشتند پرشد. صدای شعارها در ساختمان پیچید.

مقامات دولتی درردیف های اول جای گرفتند.گروه هایی ازنیروهای نظامی بدنبال آنها وارد شدند با این باورکه نماز جمعی آنها ثواب بیشتری را نصیبشان کند.خیلی از سربازان توجهی به برنامه نداشتند و بالاخره در پشت این افراد جمع کثیری از مذهبیون قرار داشتند.

موعظهٔ آغازین توسط یک روحانی دون پایه به نام «آیت الله مصباحی» انجام شد و بیشتر دربارهٔ اخلاق اقتصادی بود.با خم و راست شدن نمازگزاران مثل این بودکه فرش ایرانی مواجی پیش رو است.

زنان دورتر در قسمتی کاملاً مجزا قرار داشتند که از با لکن مطبوعات به هیچ وجه قابل رویت نبود. روحانی تند رو «آیت الله احمد جنتی» برای سخنرانی و موعظه وارد شد. او رئیس شورای نگهبان است که شش عضو دارد و به عنوان یک هیئت بنیادگرا و بحث برانگیز که برتصمیمات گرفته شده از جانب رئیس جمهور و مجلس نظارت می کند شناخته

می شود.

او ظاهراً در یک تهاجم مستقیم به نامزد میانه رو «رفسنجانی»از خطر تبارگماری در دولت سخن گفترفسنجانی» به عنوان رئيس جمهوری شناخته می شودکه بسیاری ازاقوامش رادر پستهای مهم دولتی انتصاب می کرده و قدرتی را به نمایش گذاشته که مستقیماً تهدیدی برای شورای نگهبان بوده است.

در حالیکه «جنتی» بحث را به سمت سیاست خارجی سوق میداد هشدار داد که بی توجهی به انتخابات و شرکت نکردن در آن چه عواقبی خواهد داشت و اینکه هر رأی به منزله یک فریاد مرگ بر آمریکا است. او جمعیت ده هزار نفری نمازگزاران را تحریک و ترغیب می کرد تا فریاد «مرگ بر آمریکاو «مرگ بر اسرائیلسر بدهند. به یکباره چیز جالبی رادریافتم: یک روحانی در حال سمت و سو دادن به افکار سیاسی طرفدارانش بود و نظر آنها را از یک کاندیدا به سمت کاندیدای دیگری جلب می کرد.با توجه به دیده هایم می توانم بگویم که اینجور سخنرانیهای توهین آمیز نه فقط درایران بلکه در کشورهای عربی هم متداول است.

بر اساس صحبت های بسیاری که با دیگران داشتم شعار مرگ بر امریکا بیان تنفر نسبت به سیاستهای خارجی امریکا است نه آرزوی مرگ مردم امریکا. اما باید اذعان کنم که وقتی هدف از یک تظاهرات ده هزار نفری؛ دراجماع نمازگزاران و وجدان اسلامی خلاصه می شود؛ بعنوان یک امریکایی که نیمی یهودی هم هستم این شعاربا هرمنظوری که درآن نهفته است و یا هر مذهبی که عشق و محبت را هدف قرار می دهد و آن را بدل می کند به یک حربهٔ بی ارزش سیاسی برای ترویج خشونت؛ خوار و سبک است.

وقتی که مراسم به پایان رسید؛ تسبیح ها برای دعا بدست گرفته شد و ما با نگاهی به ساعت«ریس» دیدیم که بهترین موقع است برای جلو زدن از جمعیت وبرگشتن به ماشین. از یکسری چک امنیتی گذشتیم ودرست مثل ا ولین سری تماشاچیان یک کنسرت راک از محوطه فرار کردیم.

برنامهٔ فردا : ملاقات با پسر رفسنجانی

خلاصه ای از تاریخ روابط ایران و امریکا

نه ایران کشورابتدایی است که از دانش وتجربهٔ دنیای امروز دور باشه و نه مردمش بی فرهنگ و بی سواد هستند.

و خیلی از ایرانیها حتی بین نمازگزران مراسم نماز جمعه بر معنی لفظی و لغوی شعار «مرگ برامریکا» و «مرگ بر اسرائیل» صحه نمی گذارند. اگرچه در عمق این شعار می توان انزجار را احساس کرد.چرا یک چنین خشمی نسبت به ایالات متحده وجود دارد؟و از چه زماني تجربهٔ تلخ و فراموش نشدنی ایران از نفوذ و سلطهٔ امریکا شروع شده است؟

درست در اواسط قرن بیستم؛ «محمد مصدق» نخست وزیر غیر مذهبی؛ فاضل و پایبند به اصول دموکراتیک(مردمی و آزاد منشانه) مثل یک شبح پر هیبت در صحنهٔ جهان ظاهر شد. با اصرار بر پایان دادن به چپاول طولانی مدت نفت ایرانی ها توسط بریتانیا روز به روز بر محبوبیتش در داخل کشور افزورده میشد.در آوریل ۱۹۵۱مصدق تصمیم سرنوشت ساز را گرفت و شرکت نفت بریتانیا را که قراردادهای غیر منصفانه ای با دولت داشت ملی اعلام کردوبا وجود خشم و عصبانیت در لندن شرکت ملی نفت ایران را تشکیل داد.

«ترومن»(رئيس جمهور وقت امریکا) به درخواست رهبران بریتانیایی ازایالات متحده که درآن زمان بیشتر مورد اعتماد تهران بودند برای سرنگونی «مصدق» جواب رد داد. اما به محضی که «آیزنهاور» درسال ۱۹۵۳ قدرت را به دست گرفت؛ تیم سیاست خارجیش آستین های ترسناکشان را بالا زده و کار را یکسره کردند. پادشاه ایران رفیق وفادار هئیت اجرایی نفت بریتانیقدرت را در مبارزه با «مصدق» داشت از دست میداد؛ و بنابراین درماه آگوست بطورغیر منتظره شاه ایران کشور را به مقصد رم ترک کردسی آی اِی» به عنوان مجری اصلی با همکاری« اِم آی سیکسِ» بریتانیا به سرعت دولت طرفدارِ دموکراسی ایرانی ها را سرنگون کردند.

«کرمیت روزولت» نوهٔ «تئودور روزولت» و گردانندهٔ سازمان«سی آی اِی» سراسیمه و با جدیت در تهران شروع به کارکرد و کودتایی را ترتیب دا د که «مصدق» را در آگوست ۱۹۵۳ سرنگون و بلافاصله شاه را بر تخت سلطنت ابقاء کرد. شرکتهای نفت خارجی مجدد ا دارهٔ نفت ایران را بدست گرفته و شاه آغازگر جریاناتی شد که ۲۵ سال خفقان سیاسی؛ شکنجه و کشتار در ایران را در پی داشت.

«دلیپ هیرو» که یک نویسنده است در اینباره نوشته:

«امریکا قدرتی که به تصور ملیون غیر مذهبی در ایران خیرخواهانه در نزاع بریتانیا و ایران بی طرف مانده بودمخفیانه با بریتانیا برای سرنگونی دولتی که علایق ملی و مردمی را دنبال میکرد همدست شد.این عمل شرم آور امریکا زخم عمیقی بر فکر و ذهن ایرانیان بر جای گذاشت؛ وانزجار از امریکا در اکثریت آنها ماندگار شد

با انقلاب ۱۹۷۹؛ شاه از کشور رفت و رهبر روحانی و تبعیدی ایران «آیت الله روح الله موسوی خمینی»به وطن بازگشت.

شون پن

ادامه دارد

Read Full Post »

(همانطور که در اولین پست این وبلاگ ذکر شده است این پستها از وبلاگ دیگر من به این وبلاگ منتقل شده .)

از انتقاد بدم نمیاد چون باعث میشه به قضایا از بُعد دیگری نگاه کنم و حتی خیلی وقتها انگیزه میشه برای یادگیری بیشتر ولی بی انصافی بدجوری ناراحتم میکنه.

در پست خاک منافق پرور چند تایی لینک دادم به وبلاگ یه خانم ایرانی گرجی تبار و انتقاد کردم از پستهاش.کامنتی رو با نام «غریو یک زن» برام گذاشته که در این پست میخوام پاسخش رو بدم.

از اونجایی که مدتی است وبلاگ دیگرم را حذف کردم پس لازم دیدم تا متن کامنتی را که این پست در جواب به ان نگاشته شده در اینجا بیاورم:


سه شنبه 14 آبان1387 ساعت: 9:44 توسط:غریو یک زن
با توجه به نام پست و ساختار نوشتاری آن به نظر می رسد که در حال عصبانیت و غرض داشتن نسبت به اقوام ساکن در ایران زمین مطلب نوشته شده است!! توصیه می کنم همیشه با روانی آرام و با اندیشه مطالبتان را خصوصا در این موارد منتشر کنید!
به هیچکدام از مطالب «توهین آمیز» شما پاسخ نخواهم داد چون بس پیداست که هیچ استناد تاریخی٬ حقیقیواقعی نداشته و پس از خواندن یکیدو پست و آنهم نه دقیق٬ بلکه سرسری نوشته شده است!
فقط یک جمله شما را جواب میدهم گفته اید:
«کسانی که از سالهای دور سرزمینشون جزئی از خاک ایران بوده و خودشون قو می از اقوام ایرانی که با عهد نامهٔ گلستان از ایران جدا شدن هر چند خودشون این مطلب رو اصلاً قبول ندارن و در ویکی پدیای انگلیسی از زور ناچاری یه دو سه جایی حرفی از ایران زدن و هیچ جا سخنی از عهد نامه گلستان نیست
گرجی ها بر اساس قوم شناسی هیچوقت در زمره اقوام ایرانی شمرده نمی شوند. تصوری (بخوانید توهمی) که برای ایرانیان ایجاد می شود فقط به خاطر تصاحب و سلطه گری حکمرانان و پادشاهان ایرانی بر منطقه قفقاز بوده است. ایران زمین چندین قرن تحت سلطه اعراب بوده است! آیا می توان ادعای اعراب را مبنی بر عرب بودن ایرانی ها و عرب خواندن سرزمین های تحت سلطه قلمروی عربی دانست؟
بطور کل ملتی را با داشتن ویژگی های یکسان سرزمین٬ زبان و رسم الخط آنها تعریف می کنند. در مراجع بین المللی گفته شده گویشی که رسم الخط داشته باشد «زبان» تلقی خواهد شد. اگر نه گویش لهجه ای بیش نیست!!
حال به من بگویید رسم الخط پارسی زبانان امروزی چیست؟
آیا هیچ می دانستید به خط عربی می نویسید!!!؟؟؟؟
حکایت سوزن و جوال دوز را باید بدانید!! این سرزمین کهن و با تمدن٬ مردمی را در خود جا داده که هیچ به گذشته و تاریخ و اصالت خود عرق ندارند و بدتر از همه مطلع نیستند.

نمی دونم چرا تازگیها مد شده هر کی از راه میرسه دست میگذاره روی یه مساٌله ای که برای ایرانیها و پارسی زبانان مهمه و ایرانیها را متهم میکنه به سند زدن دستاوردهای دیگران به نام خود و خلاصه شروع میکنه به لگدمال کردن تمام آنچه که می تونه برای یک ملت باعث مباهات باشه.

این خانم محترم نه تنها بنده رو بلکه همهٔ ساکنان این کشور رو متهم کرده به نداشتن عرق ملی و بی اطلاعی و همینطور داشتن توهم؛ البته درسته که متاٌسفانه درصدی از ملت ما اینچنین هستن ولی این به این معنا نیست که گرجی ها از ما بهترن. ایشون از گرجیهایی هستند که قریب به ۲۰۰ سال در ایران زندگی میکنن و حالا خوب یا بد از همون امکاناتی که یک ایرانی بهره برده و میبره استفاده کردن ولی از اینکه یکی از اقوام ایرانی خطاب بشن به شدت بیزارن.هر چند در مورد اینکه عربها هم بر ایران سلطه داشتن ولی ایرانیها عرب خوانده نشدن درست میگن.در عین حال معتقدن فرهنگ گرجی تاٌ ثیرات شگرفی در تمدن ایرانی داشته والبته نه بالعکس که گرجیها نیازی به فرهنگ ایرانی نداشته و ندارن؛ و مدام دنبال پیدا کردن و بر ملا کردن این تاٌثیرات هستن.

این عکس نشان دهندهٔ محدودهٔ جغرافی ایران قبل از عهد نامهٔ گلستان است و اینم لینک ویکی پدیا.

در مورد شیر و خورشید (نماد سه هزار سالهٔ ملی ایرانیان) که ایشون ربطش دادن به یک زن گرجی بهتر است نگاهی به عکس قدیمی زیر انداخته و در ضمن این مطلب رو بخوانید.البته شاید کیخسرو برای بدست آوردن دل یکی از زنهای حرمسراش به او گفته باشه که خورشید ضرب شده بر سکه نشانگر زیبایی چهرهٔ اوست!


یه مطلب دیگه ای که تازگیها خیلی به گوش من میرسه و برای تحقیر ایرانیان به کار میره داستان نوشتن فارسی به رسم الخط عربی است.جایی خوندم (منبعش رو فراموش کردم) که از یک دانشمند مصری می پرسن چرا زبان؛ خط و تمدن مصر به کلی از میان رفت ولی زبان ؛ خط وتمدن ایرانی به عنوان دنباله ای از تمدن باستان (هر چند با تغییراتی) و با وجود حملهٔ یونانی ها؛ مغول هاواعراب همچنان پابر جا باقی ماند؟

در جواب میگه: چون ما کسی مثل فردوسی نداشتیم.

یکروزی با یه دوست اینترنتی امریکایی صحبت از بکار بردن حروف انگلیسی برای نوشتن زبان فارسی بود به منظور جهانی کردن و راحت کردن یادگیری این زبان ؛ او استدلال میکرد که فردوسی هم در بر هه ای از زمان مجبور شد از رسم الخط عربی برای حفظ زبان فارسی استفاده کنه. تا اونجایی که من می دونم بعد از حملهٔ اعراب؛ رسم الخط پهلوی به علت دشواری در یادگیری خیلی زود فقط مختص موبدان میشه و شاید فردوسی برای زنده نگهداشتن این زبان راه بهتری نمی تونسته پیدا کنه.به هر حال توضیحات کاملی رو در این زمینه میتونید در اینجا بخونید و در اینجا بشنوید.

در اینجا هم میتونیددر مورد تاریخ زبان فارسی مطالب مفیدی پیدا کنید.

در ضمن من در پست خاک منافق پرور از گرجیها به عنوان یک قوم سرکش یاد کردم که اگه خودتون سر گذشت این قوم و مطالبی مثل ایران امروز یا خدا از گرجی ها می هراسد (که راجع به استالین گرجی تبار مطالب جالبی داره) بخوانید انوقت شاید کمی به من حق بدید.(حالا نگین بابا شما ایرانیها مگه خودتون چی هستین و …. .من قبول دارم که ما هم کامل نبوده و نیستیم در ضمن از آغا محمد قاجار هم نگین که اون جانی و قاتل خودشم خودشو ایرانی نمی دونسته)

راستی در مورد نادرشاه هم که کتاب فراوان است و می تونید برای اثبات حرفهای من بهشون رجوع کنید تا منم متهم نشم به نا آگاهانه و مغرضانه حرف زدن.

سخنانی از نادر شاه افشاربرگرفته از سایت فرهنگسرا

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است

هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم

برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم

این جمله رو هم از وبلاگ پسر آریایی کش رفتم :

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من ، دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند ، اگر به دنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم ؛ که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

پ.ن:اینم لینک متن عهد نامهٔ گلستان که در سایت یک پزشک دیدم و اینجا می گذارم تا مطالعه کنید. ابتدای صفحه متن به روسی است و بعدش متن فارسی است.

Read Full Post »

در دوران دانشگاه همکلاسی داشتم که فامیلیش «فارسی» بود و سالها بود که با خانوادش در ایران زندگی میکردن و مثل یک ایرانی از امکانات این سرزمین استفاده میکرد ولی هر فرصتی که دست میداد با افتخار به دیگران یادآور میشد که یک عراقی است؛ اونم به کسانی که هنوزخاطرات زشت و ناراحت کنندهٔ حملهٔ عراقیها به وطنشون به دست فراموشکار تاریخ سپرده نشده بود.همه با او مثل یک هموطن رفتار میکردن هر چند هنوز بعد از سالها متحیرم که او خودش در این موردچی فکر میکرد!!

این داستان در ایران بودن و ایرانی نبودن سابقهٔ طولانی داره. اینقدر طولانی که گاهی فکر میکنم حتما این خاک یه ایرادی داره که هر چی هم بهره به ساکنانش میرسونه باز هم بی اعتنایی میبینه و کم لطفی.

حتماً داستان گرجیهای ایران و میدونین. کسانی که از سالهای دور سرزمینشون جزئی از خاک ایران بوده و خودشون قو می از اقوام ایرانی که با عهد نامهٔ گلستان از ایران جدا شدن هر چند خودشون این مطلب رو اصلاً قبول ندارن و در ویکی پدیای انگلیسی از زور ناچاری یه دو سه جایی حرفی از ایران زدن و هیچ جا سخنی از عهد نامه گلستان نیست!

بیشترازدویست سال پیش و به دنبال یکسری حوادث تاریخی از جمله حمله های مکرر اونها به آذربایجان و کشتار مردم برای نیم قرن و شورش گرجیها و همدست شدنشون با عثمانیها(همونایی که نسل کشی ارامنه رو به بدترین شکل ممکنه سازمان دادن چون از همدستی اونها با دشمنانشون میترسیدن و هنوز هم با وجود کلی مدرک مستدل این فاجعه رو انکار میکنن) بر علیه ایران ؛شاه عباس یکسری از این گرجیها رو اجباراً کوچ میده به سمت اصفهان تا شاید بتونه کنترل بیشتری بر اونها داشته باشه.این گرجیها دویست سال در اصفهان زندگی میکنن هر چند در زمان کریمخان زند هم باز سر ناسازگاری میگذارن و اینبار در قلب اصفهان دست به طغیان زده و از حکومت مرکزی اطاعت نمی کنن (و البته اینبار هم کریمخان رو مقصر اصلی معرفی میکنن !) ولی همچنان در ایران باقی میمونن و اگر چه خودشون رو هیچوقت ایرانی نمی دونن و همچنان دم از بی وفایی میزنن ولی با اونها مثل یک ایرانی رفتار میشه.

وقتی تاریخ این قوم رو میخونی متوجه میشی که اساسا قوم طغیانگر و کینه ای هستن و به قول معروف همش دنبال دردسر میگردن البته اینکه دلشون میخواسته استقلال داشته باشن و مدام برای این استقلال جنگیدن ایرادی برشون وارد نیست که استقلال حق همه انسانها است ولی عجیب اینکه همیشه قیافهٔ حق به جانبی به خودشون میگیرن و فقط به بازگو کردن قسمتی از تاریخ که به نفعشون هست میپردازن نه کل واقعیت و بدتر از اون اینکه در قرن بیست و یکم هم همچنان به این رویه ادامه میدن و در حالیکه استقلال داشتن و حق خودشون میدونن ولی از دیگران سلب میکنن ؛ به اوسیتیای جنوبی حمله میکنن ووقتی هم که با واکنش روسها روبرو میشن باز میرن توی همون لاک مظلوم نمایی!!!!

از اون جالبتر عقایدشون هست راجع به اینکه زنهای ایرانی بعد از ورود زنهای گرجی به ایران زیباتر شدن و شیر و خورشید ایرانی در واقع مال گرجیهاست و کارو به جایی میرسونن که حتی میگن ورزش باستانی ما از روی حرکات جنگجو های گرجی اقتباس شده ؛ و در عین حال مدعی میشن که ما همی چی رو مال خودمون می دونیم و ….

خلاصه که ما هر چی داریم از صدقه سر این گرجیهاست که البته بر حسب شرایط گاهی ایرانی هستن و گاهی گرجی!

راستش دوران دبستان یه ناظم داشتیم که فامیلیش گرجی بود و خدایی خیلی هم زشت و بد اخلاق بود!

از گرجیا که بگذریم میرسیم به افغانهای عزیز که اونها هم روزی نه چندان دور ایرانی بودن و پاره ای از ایران و در زمان قاجار و به واسطهٔ دخالت انگلیسیها از ایران جدا شدن.

در سالهای جنگ و کمبود در ایران شمار زیادی از این هموطنان سابق به ایران پناه آوردن و شانس آوردن که ایرانیهای فراموشکار مثل گرجیها کینه ای نبودن و نیستن و یاد و خاطره کشتار فجیع محمود افغان در آخر کار صفویه در اصفهان رو مدتهاست که به فراموشی سپردن. هر چند خود این افغانهای عزیز با انجام یکسری رفتارهای نابهنجار وجههٔ خودشون رو در مدت زمان کوتاهی در بین ایرانیها چنان خراب کردن که دیگه اعتماد کردن به یک افغان در نگاه اول کار آسونی نیست. ولی باز هم در این سرزمین ماندگار شدن و مثل یک ایرانی زندگی کردن اما اونها هم به این خاک و مردمش وفادار نموندن و خیلیاشون شاکی هم شدن و مدام خودشونو با مهاجرهای ایرانی در کشور های ارو پایی مقایسه میکنن که از صد تا خوان گذشتن تا به اروپاییها و امریکاییها ثابت کنن به درد مملکتشون میخورن و کلی پول به اونجا بردن و البته هنوزم تا تقی به توقی میخوره مزهٔ تبعیض نژادی رو میچشن!

اگرچه گاهی هم یکی پیدا میشه که با انصاف باشه.

هر کس به طریقی دل ما میشکند      بیگانه جدا دوست جدا میشکند

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست        من در عجبم دوست چرا میشکند

از عراقی و گرجی و افغان که بگذریم میرسیم به اقوام ایرانی مثل ترک و لر و فارس و عرب و کرد و بلوچ و ترکمن و که در طول تاریخ تا تونستن به خاطر زر و سیم و گاهی هم قدرت ایران و ایرانی و فروختن. حالا هم که مد شده ادای روشنفکری و انساندوستی دربیارن و تیشه بردارن بزن به ریشهٔ هر کی و هر چی که شاید بتونه ایرانی و به ایرانی بودنش مفتخر کنه!

هر از چند گاهی این نادر شاه مادر مرده رو از گور در میارن و از سر نادونی ونا آگاهی تاریخ نصفه و نیمهٔ ای رو که آخرشم ختم میشه به کشتن کلی هندی بیگناه تو سر خودشون و ما میزنن.نادری که اگه نبودشاید ما الان در کنار برادرهای افغان از برکت وجود طالبان در کشورما ن استفاده ها میبردیم!

یکی نیست بگه بابا این نادر مادر مرده بیکار بود این همه راه بره تا هند و با وجود خصلت زشت آدمکشی که داشت پادشاه هند رو که نکشه هیچ؛ استقلال کشورشم بر هم نزنه و فقط غارت کنه و بیاد. راستش من اگه بودم ؛ همه رو که میکشتم هیچ هند رو هم میکردم مستعمره مثل انگلیسیها انوقت مردم کشورمم مجبور نبودن بعد از دویست سال هی گند کاریهای منو ماسمالی کنن ویک کلام میگفتن: حق با شماست نادر کار بدی کرد؛ و السلام!

اینم یک وطن فروش مدرن که خب میدونه سپاهیان نادر به دختران خردسال هندی تجاوز کردن ولی نمی دونه همین کار رو هندیها وقتی در جریان جنگ اول به عنوان نو کر انگلیسیها در ایران بودند با کودکان خردسال ایرانی کردند.

فقط برای کسایی که دوست دارن تاریخ رو کامل بدونن بگم که نادر شاه بعد از فراری شدن افغانها به هند با کلی از ثروت به تاراج رفتهٔ صفوی؛ به پادشاه هند نامه مینویسه و میخواد که افغانها رو تحویل ایران بده ولی چون جوابی دریافت نمی کنه راهی هندوستان میشه و فقط زمانی دستور کشتار میده که در اونجا بهش سوء قصد میشه.خلاصه اینقدر بخاطر وجود امثال نادر در تاریخ کشورتون سر افکنده نباشید ؛ تاریخ کشور انگلیسیها و امریکاییها و اصلاً کلاً اروپاییها به مراتب سیاهتر و زشتر است ولی آیا اونها شرمسارن و مدام این قضایا رو تو سر خودشون و هم وطنانشون میزنن!

خلاصه که وای بر این خاک منافق پرور! ادامهٔ مطلب یادتون نره

مطلب زیر از سایت تابناک است و به نظرم جالب اومد:

« امام پس از فتح خرمشهر فرمودند: فتح خرمشهر يك مسئله عادي نبود. اين‌كه پانزده الي بيست هزار نفر به صف براي اسارت بيايند و تسليم شوند، مسئله‌اي عادي نيست بلكه مافوق طبيعت است صدام مي‌گويد: ما پيروزمندانه عقب‌نشيني كرديم!! قصه نادر را شنيده‌ايد كه وقتي شكست خورد، به سردارها گفت، بنويسيد: ما شكست خورديم. ميرزا مهدي خان نوشت: «چشم زخمي به ارتش ما وارد آمد». وقتي نوشته را به دست نادر دادند، آن را پرت كرد آن طرف و گفت: بنويس با ما چه كردند. او اين قدرت را داشت كه بگويد ما شكست خورديم. اينها اگر قدرت جبران داشتند، به شكست خود اعتراف مي‌كردند، ولي شكست آنها هميشگي و تا ابد است

ای کاش روزی بیاد که بودن مهمتر از اول بودن باشه

ای کاش روزی بیاد که ما آدمها یاد بگیریم اقوام مختلف با خصوصیات مختلف در کنار هم کامل میشن ونخواهیم تا با انکار دیگران خودمون رو ثابت کنیم

ای کاش روزی بیاد که جواب محبت و با کم لطفی ندیم و مدام به دنبال مظلومی نگردیم تا بهش ظلم کنیم

ای کاش روزی بیاد که انسان بودن افتخار باشه نه ناسیونالیست بودن

ولی از اونجایی که امروز هنوز ۹۹ درصد انسانها با تفاخر به گذشتشون زندگی میکنن؛ ایکاش یاد بگیریم به خودمون و گذشتهٔ قابل احترامون احترام بگذاریم و بازیچه دست دیگران نشیم.

شاید بد نباشه این مطالب و از سایت عبدالله شهبازی (تاریخ نگار ایرانی) در اینجا بگذارم:

«»تسلسل حافظه تاريخي» بدان معناست که هر فرد «گذشته» خاندان خود را «امروز» زندگي خويش مي‌داند؛ و در نتيجه به جايگاه خود در مجموعه ‏اي که بدان تعلق دارد و به نقش‏ ها و کارکردهاي خود واقف است. اين درست برخلاف وضع جوامع انبوه و ساخت ‏زدايي شده در دنياي استعمارزده است که در نخستين گام «حافظه تاريخي» سترده مي‌شود و فرد خود را «اتمي» تنها و سرگردان در ميان انبوه توده‌هاي انساني مي‌يابد؛ هيچ پيوندي با گذشته خود ندارد و لاجرم هيچ پيوندي با امروز خويش نمي‌تواند بيابد. اين اوج از خود بيگانگی انسان است. جامعه‌اي که از چنين عناصري ترکيب يافته توده‌اي است انباشته و انبوه از آحاد ناپيوسته و «مستقل«.

.

.

.

در پيامد اين گسست، براي نمونه، تاريخ نزديک جامعه ايراني بگونه ‏اي به گذشته ‏هاي دور پرتاب شد که گويي به «ماقبل تاريخ» تعلق دارد. براي مردم امروزين ايران تاريخ دوران صفويه، که تنها هفت الي ده نسل از آن مي ‏گذرد، تفاوت محسوسي با تاريخ دوران هخامنشي و ساساني ندارد و حتي تاريخ بسيار نزديک قاجاريه نيز چنين است. چنان فاصله‌اي ميان ما و نياکان نزديک ‌مان ايجاد شده که گويي آنان به سياره‌اي و ما به سياره‌اي ديگر تعلق داريم؛ و اين در حالي است که نه گذشت زمان چندان زياد است و نه حوادث آن دوران نامرتبط با سرنوشت امروز ما. به عکس، زندگي جامعه ايراني در چهار سده اخير سخت بهم ‏پيوسته است و اين يک مجموعه همبسته و واحد زمانيتاريخي را مي‏سازد که بيگانگي با هر جزء آن به معناي بيگانگي با «خود» است. اين است عمق فاجعه‌اي که با آن دست به گريبانيم؛ بيگانگي با خود و سرگذشت خود. بدينسان، ما به نسلي بدل شده‌ايم با حافظه تاريخي تهي، همچون لوحي صاف و نانوشته که هر چه بخواهند بر آن حک مي‌کنند و هر گونه که بخواهند سرگذشت پدران‌مان را به ما مي آموزند.

به ياد داشته باشيم که شاه سلطان حسين صفوي با پطر کبير در روسيه و لويي چهاردهم در فرانسه معاصر است و فتحعلي شاه قاجار با ناپلئون بناپارت در فرانسه. اين دوراني است که حداقل نخبگان دنياي غرب در آن زندگي مي‌کنند و فضا و تجربه تاريخي آن را بگونه ‏اي محسوس لمس مي‌کنند. کساني که از تداوم القاب اشرافي در انگلستان در حيرت‌اند و آن را نوعي «تعصب سنتي انگليسي» تلقي مي‌کنند سخت در اشتباه‏ اند. تداوم اين القاب دقيقاً بيانگر تداوم تاريخ يک خانواده بزرگ است و در لحظه لحظه خود پيوندهاي فرد را با نياکانش، با تبارش و با «طايفه» بزرگي که با تمامي تاروپود خود به آن تعلق دارد يادآوري مي‌کند. شستشوي حافظه تاريخي ملت‌ها از مهم‌ترين حربه ‏هايي است که اليگارشي زرسالار جهان امروز براي تداوم سلطه خود به کار برده و مي‌برد. و اين فاجعه‌اي است که در ايران شايد بيش از هر جاي ديگر رخ داده است

یه نگاهی هم به این بیندازید « نبرد با تحریف تاریخ»

Read Full Post »

من عاشق چیزهای قدیمی و آنتیکم ؛ عاشق موزه هام و از همه بیشتر عاشق پیدا کردن داستانهاییم که پشت این ابزار قدیمی قایم شدن.

شاید خیلیا ندونن که جریان گنجینهٔ سیحون چیه برای همین میخوام توی این پست راجع به این گنجینهٔ قدیمی که متشکل از ۱۷۰قطعهٔ طلا و نقره غیر قابل قیمت گذاری مربوط به دوران هخامنشی(قرن ۴و ۵ قبل از میلاد) است و الان در موزه البرت و ویکتوریای لندن و موزه بریتانیا. نگهداری میشه بنویسم

انگلیسیها می گن که شخصی به اسم کاپیتان برتون که افسر سیاسی بریتانیا در افغانستان بوده در قرن نوزدهم(۱۸۸۰ میلادی) تصادفاٌ به یک گروه تاجر که از کابل به پیشاور میرفتن و مورد حملهٔ راهزنان قرار گرفته بودن بر میخوره که حامل این گنجینهٔ گرانبها بودن وبرای فروش اون به راول پندی میرفتن.این جنتلمن انگلیسی به این تجار بخت برگشته کمک میکنه و در نتیجه اونها بهش اجازه میدن تا یک قطعهٔ گرانبها یعنی بازوبند معروف ایرانیها (که خدارو صد هزاران مرتبه شکر لنگش در موزهٔ رضا عباسی موجوده و بنده با چشمهای خودم دیدم و تا ساعتها حظ بصر بردم) رو ازشون بخره و البته بقیهٔ‌ این اشیاء یعنی ۱۶۹ قطعهٔ دیگر هم از بازارهای هند خریده و جمع آوری میشه و الان در موزه های انگلیس جا خوش کرده.خیلی داستانش انگلیسیه میدونم ولی کی جرأ ت داره حرف بزنه!

البته چند وقت پیشترها امامعلی رحمان رئیس جمهور تاجیکستان در خواست بازگشت این اشیاء رو که در تخت قباد تاجیکستان پیدا شدن به عنوان گنجینهٔ تاجیکستان کرد و دستور پیگیری داد.اینم لینکش

خاطرم هست جایی خوندم که انگلیسیها از مدل زینت آلات این مجموعه الگو برداری می کنن و به علاقه مندان میفروشن.اینم عکس یکسری از این زینت آلات:


Read Full Post »

Older Posts »