Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘ایران’

اولین روز بهاردر تقویم ایالت اوناتاریو در کانادا به عنوان نوروز نامگذاری شد.اینم ویدئو ی صحنه هایی از تصویب این قطعنامه.نکتتهٔ جالب حرفهای زده شده توسط طرفداران تصویب این قطعنامه هست

اینم یه مقاله از ظاهراٌ مجلۀ تایم چاپ شده در تاریخ 23 فوریه 2009 درمورد ایران و ایرانیان که ترجمه اش رو دردنباله براتون می نویسم .

ایرانیان: مهربانترین مردم جهان

در فلزی کنیسه تابی خورد و باز شد.پسرکی جست و خیز کنان به سمت حیاط آمد،با تعجب به سه نفری که در مقابلش ایستاده بودند و دو نفر آنها بدون تردید غیر ایرانی بودند، خیره شد. ما را چند قدمی به سمت معبد راهنمایی کرد،جایی که من به آرامی عرقچینی را بر سرم لغزاندم.خانمی به سمتمان امده و با لبخند پرسید:«شما یهودی هستید؟» در جواب گفتم:« نه، ببخشید!».

به هر حال من و دوستم آنت داخل شدیم، از کنار میزی پر از غذا که برای عید فصح چیده شده بود گذشتیم و در پشت هشت نفری که در حال گوش دادن به پیرمرد تورات خوان بودند نشستیم.هرگز فکر نمی کردم که اولین دیدار من از یک کنیسه در تهران میسر شود اما ایران پر از اتفاقات غیر منتظره است.ایران رهبری اصولگرا دارد که به تصور بسیاری در غرب ..…. است.اما از طرفی هم جمعیتی 65 میلیون نفری دارد که اکثریت بعد از انقلاب ۱۹۷۹ (که در نهایت با بازگشت آیت الله خمینی سی سال قبل در چنین روزی به سرانجام رسید)متولد شده اند وکاملا باتصویرهای کلیشه ای ،جدی و تهدید کننده ای که معمولا در اخبار ساعت ده به نمایش گذاشته می شوند فرق دارند. مردم عادی ایران واقعاً مهربانترین و خوش برخوردترین مردمی هستند که من در طول بیست سال سفر و گردشگری دیده ام.

در این سفر ده روزه به ایران که از تهران با ترافیک های گره خورده اش آغاز شد، پس از طی ششصد کیلومتر به سمت جنوب و گذر از میان رشته کوهای زاگرس به شیراز و خرابه های شگفت انگیز پرسپولیس(پارسه)، که آغاز بنای آن درسال۵۱۵ قبل از میلاد توسط داریوش اول ریخته شد و در ۳۳۰ قبل از میلاد توسط اسکندر کبیر(کبیر از نظر غربی ها وگرنه به نظر من همون مقدونی/یک زن) ویران شد، رفتیم.باید اعتراف کنم که تا آن لحظه در محوطۀ تاریخی پانگذاشته بودم که گذشته چنان ملموس باشد. بعد مجدد به سمت پایتخت در شمال حرکت کردیم و در این میان از اصفهان و شهر مقدس قم و همچنین از نزدیک امکانان هسته ای نطنز که بیشتر شبیه به یک کارخانۀ تولید اتومبیل می ماند؛گذشتیم اگرچه فکر نمی کنم کارخانه های تولید اتومبیل توسط مجموعه ای از ضد هواییها محافظت شوند.

راهنمای ما در این سفر آقای ساسان همیشه خندان بود. یک منبع اطلاعات کههمواره داستانی جدید برای گفتن داشت.در ابتدای سفر من تمام سخنان او را باور می کردم اما بعد از گذشته یک هفته، دیگرداستانهایش به نظرم غیر قابل باور می آمدند. وقتی آقای ساسان شروع به حرف زدن میکرد ما بدون معطلی می نشستیم چون او کسی نبود تا تاریخ سه هزار ساله ای راکه پر بود ازتوطئه، سلسله های پادشاهی متفاوت ، جنگها و شکستها و پیروزیها در چند کلام خلاصه کند. یکبار وقتی که قصد داشت تا داستانی را بازگو کند گفت:«این یکی خیلی غم انگیزه.» و شروع کرد به بازگو کردن مجموعه حوادثی که با تواضع و عشق آغاز شده اما به حسادت، خیانت ، تبعید و مرگ ختم میشد و درست موقعی که ما با ناباوری نگاهش میکردیم در حالیکه به نظر می رسید رنجیده باشد گفت:« این حقیقت داره، جدی می گم» او همچنین درپر کردن مشت خود از آجیل و میوه های مغازها استاد بودو در حالیکه ما به سرعت از محل دور می شدیم او اعصایش را تکان میداد و فریاد میزد:«اینا نمونه های مجانیه،اونا اجازه میدن.» و البته به مهارتهاش باید برنامه ریزی خوب را هم اضافه کنم. در شیراز بعد از راهنمایی ما برای بازدید از مقبره شاعران کلاسیک ایرن، حافظ و سعدی،که اهمیت آنها برای ایرانیان مثل اهمیت شکسپیر برای ماست، بهترین فالوده محلی راکه یه دسر عالی یخی بامزۀ گلابه پیدا کرد!

مقبرۀ شاه چراغ ظاهرا به علت اعتراض یک ملا به ظاهر نا مناسب چند گردشگر اسپانیایی برای مدت سه سال بر روی غیرمسلمانان بسته شده بود. بنابراین ما از داخل بازار سر پوشیده و پر و پیچ خم به سمت در پشتی این مقبره رفتیم تا نگاهی گذرا بر آن بیندازیم. اما بجای رانده شدن از محل، یک سرایدار جوان به ما خوش آمد گفته و به شرط آنکه آنت چادر(یک لباس بسیار بزرگ برای پوشاندن تمامی بدن) بر سر کرده و ما به داخل ضریح اصلی وارد نشویم به ما اجازۀ ورود داد.

صحن پر بود از عبادت کنندگانی که احترامات خود را به بدن مدفون شدهٔ سید میر عماد که در سال ۸۳۵ بعد از میلاد در شیراز در گذشته بود، ابراز می کردند.سرایداراز ما پرسیدکه اهل کجاییم.انگلستان؟ و با خوشحالی لبخندی زده و گفت:« به ایران خوش آمدین.»تا اندازه ای انگلیسی می دانست و سؤالاتی از ما پرسید.مثل اینکه؛ چه فرقی بین انگلاستان و بریتانیاست؟ و یا محل دفن چارلز دیکنز کجاست؟

برخورد محبت آمیزدیگری که با ما شد از سمت آقای عباس و همسرش در یک روستای خاک آلود و دور افتاده به نام امامزاده بزم بود .برنامه ما این بود که دو شب را با چادر نشینهای قشقایی بگذرانیم اما خشکسالی؛ سفر ۵۰۰ کیلومتری آنها را از سمت خلیج به تعویق انداخته بود. بجای ۱۷۰۰ خانوارما فقط یک خانوار در مراتع یافتیم؛زنها در حال پختن نان بر روی تنور بودند و مردها در چادر کناری تریاک می کشیدند و بعد با چشمهایی بی روح و مات و اسلحه ای در دست که برای ترساندن و دور کردن گرگها استفاده می کردند بیرون آمده و پرسه می زدند. مهمانسرای آقای عباسی در روستا ساده و ابتدایی اما تمیز و راحت بود و دستپخت همسرش بهترین دستپختی بود که در تمام این سفر چشیدیم؛ کشک و بادنجان؛ سوپ جو و قارچ؛ شور و برای صبحانه؛ چای و میوه با پنیر و گردو.

و اما بیشتر از همه این گروهی از پسران نوجوان بودند که این سفر را برای ما دل انگیز کردند؛ اکثراً تی شرت های مد روز بر تن داشتند؛ با مدل موهایی با مهارت ژل زده (و در ظاهر غیر قانونی)؛ همواره با لبخندی گرم به ما سلام می دانند. والبته بعد از تثبیت ملیت ما بود که برای ژست گرفتن و عکس انداختن با دوربین موبایل یکی از آنها دعوت می شدیم. من و آنت از خنده غش می کردیم وقتی می دیدم آنها به شوخی قیافه هایی با ابهت به خود گرفته و به لنز خیره می شدند.

“How-are-you-I’m-fine?” جملهٔ معمول این دانش آموزان برای آغاز مکالمه بود. می پرسیدند که: راجع به ایرانیان چه فکر می کردیم؛ آیا فکر می کردیم که ایران زشت و کثیف باشه؟در مورد کارتون دانمارکی که از حضرت محمد (ص/م)ساخته شده بود می پرسیدند و اینکه آیا درسته که ایران اجازه نداره انرژی هسته ای داشته باشند؟(هیچ اشاره ای به سلاح هسته ای نمی کردند) .

فروشندهٔ سیه چرده ای که در کیوسکی خارج از بازار اصلی تهران برسهای دستشویی می فروخت از ما پرسید: آیا آمریکاییها فکر می کنند که همهٔ ما تروریستیم!؟ و در حالی که چند تا از محصولاتش را به سمت ما تکان میداد ادامه داد: نگاه کنید؛ اینها سلاحهای کشتار جمعی هستند!

برخوردهای ساده اما مهمان نوازانهٔ آنها همواره باعث خوشحالی ما بود؛ زنانی که راهی دیدار قبر یکی از اقوام در کنار مسجدی بودند به ما چای تعارف کردند؛ مردی بعد از آنکه از او اجازه خواستیم تا عکسش را بر روی پلی بیندازیم؛ از ما دعوت کر تا برای شام به منزلش برویم و چندین نفر شمارهٔ تلفنهای خود را به ما دادند تا در صورت نیاز به مترجم با آنها تماس بگیریم.

زنان مانتوهایی بدون فرم و ملال آور بر تن و روسریهایی بر سر داشتند که اغلب آنها قسمتی زیادی از موهایشان را از زیر آن به نمایش گذاشته بودند و برخلاف انتظار هیچ زنی خجولانه از ما دوری نمی کرد.

گردشگران خارجی هم باید پوشیده باشند؛ اگر چه تور ایتالیایی که با آنها برخورد داشتیم تعریف و مد خاص خود را از آنچه که قابل قبول بود داشتند .آنت پوشیدن روسری را در گرمای ۳۵ درجه بسیار آزاردهنده می دانست و بی صبرانه منتظر بود تا روسریش را در هواپیمای لندن از سر بردارد.

دیدار ما از کنیسهٔ تهران در آخرین روز اقامتمان در ایران اتفاق افتاد و بعد از خداحافظی از گروه کوچک عبادت کنندگان به خارج کنیسه و کوچهٔ «سیمی» رفتیم؛ مقداری لیموی شیرین از مغازهٔ میوه فروشی خریدیم و به سمت شیک شمال شهر برای خوردن پیتزا و اب هویج راه افتادیم.سپس در کنار خانواده های بسیاری که برای پیکنیک امده بودند به دیدار از قصر شاه سابق رفتیم در حالیکه بارها به خوردن چای و تنقلات دعوت شدیم؛ و قول دادیم تا به بریتانیاییها بگویم که ایرانیان واقعاً چگونه مردمانی هستند.

پ.ن: در ضمن هر دو این مطالب از طرف دو نفر غیرایرانی برام فرستاده شده

Read Full Post »

امروز روزی است که باراک اوباما سوگند خورده و رسماُ اداره امور را بدست می گیرد. این واقعه از نظر مردم امریکا و بخصوص سیاهانی که تا پنجاه سال پیش از بسیاری حقوق پیش پا افتادهٔ انسانی در جامعهٔ امریکا محروم بوده اند بسیار حائز اهمیت بوده و پوشش خبری گسترده ای در سراسر دنیا خواهد داشت والبته توسط تلویزیون جدیدالتأسیس فارسی بی بی سی بطور زنده در ساعت ۷ به وقت تهران پخش می شود.

بالاخره در امریکای جهان خوار یه سیاهپوست رئیس جمهور شد ببینیم کِی در ایران ظلم ستیز یه زن رئیس جمهور میشه!؟

Read Full Post »

در ادامه پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۱۰

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید.

دیدار من از ایران داشت به پایان می رسید و قرار بود تا با پرواز ساعت ۳و۵ دقیقهٔ صبح روز سه شنبه آنجا را ترک کنم. موزهٔ فیلم ایران از من دعوت کرده بود تا در مراسمی که به افتخارم ترتیب داده بودند شرکت کنم. به دو دلیل این دعوت را پذیرفتم:

اول اینکه؛ من احترام عمیقی برای افراد با استعداد وخلاقی قائل هستم که در صنعت فیلمسازی ایران فعالیت می کنند و خیلی از این افراد به این مراسم دعوت شده و یا سایر برنامه های خود را به منظور شرکت در این مراسم متوقف کرده بودند. علاوه بر این؛ شرکت در این مراسم راهی بود برای رهایی از مزاحمت های رسانه ها که امیدوار بودم بدین ترتیب از دنبال کردن من تا فرودگاه منصرف شوند. پس راهی شدم. در مسیر منتهی به موزه در حالیکه از زیر درختان پارک ملت می گذشتیم؛ رادیو اعلام کرد که چند نفر مرتبط با بمب گذاریهای روز قبل دستگیر شده اند اما به جزئیات اشاره ای نشد. ساعتی بعد من در موزهٔ سینما در حال بازدید و دریافت جام افتخار بودم.

بعد از مراسم به هتل بازگشتم تا چمدانهایم را ببندم. جمعیت اندکی متشکل از جوانان علاقمند به سینما در لابی هتل منتظرم بودند؛ به گمانم مراسم موزهٔ سینما از تلویزیون تهران پخش شده بود. راهم را با کمکِ از روی محبتِ کارمندان هتل از میان جمعیت باز کرده و به اتاقم رفتم. درست بعد از نیمه شب و در مسیر فرودگاه بود که به یاد دختر ۱۴ ساله ام افتادم که جشن فارغ التحصیلیش از مقطع متوسطه قرار بود تا روز بعد برگزار شود. بخاطر بمب گذاریها؛ فرودگاه و کشور در وضعیت بسیار اضطراری قرار داشتند و اگرمن به هر علتی پروازم را از دست میدادم؛ به مراسم دخترم هم نمی رسیدم؛ بنابراین داشتم عصبی و نگران میشدم.

ماشین حامل من با کمی فاصله از مکان پیاده شدن مسافران فرودگاه توسط پلیس متوقف شد.اگر چه به نظر می رسید که از آن محدوده به بعد همه به آهستگی حرکت می کردند. بالاخره وارد فرودگاه شدم و کیفم را که جام اهدائی موزهٔ سینما در آن قرار داشت بر روی دستگاه فلز یاب گذاشتم. مسئولین فرودگاه کیف را باز کرده و جام را از آن خارج کردند؛ در حالیکه مانند گوریلی که به یک توپ فوتبال نگاه می کند به آن نگاه می کردند؛ و با خود می گفتنداین شیء عجیب چیه؟». جام را سر و ته کرده و چرخاندند و حتی یکی از آنان آنرا مثل چماق در دست گرفت. و درست هنگامی که احتمال ضبط و توقیف آن میرفت؛ نگاهی به من انداخته و ناگهان من را شناخت و از ژست چماق بدست خارج شد. پرسیدهاشمی؟» به عکس من از ملاقاتم با هاشمی رفسنجانی که در روزنامهٔ روز قبل چاپ شده بود اشاره می کرد. دوباره گفتهاشمی؟» سری تکان دادم و گفتمبله؛ من همونیم که عکسم در روزنامه با هاشمی چاپ شدهجام را با دقت در کیف من برگرداند و زیپ آن را بست.من در راه فرانکفورت بودم تا از آنجا به سانفرانسیسکو پرواز کنم. فقط زمانی که پرواز من در سانفرانسیسکو به زمین نشست مطمئن شدم؛ نوشته ها و عکسهایم بدون توقیف شدن به منزل خواهند رسید.

حدود نیمه شب ِروز بازگشتم از تهران بود که دیگرخستگی پرواز من را از پای درآورد؛ اما زنگ ساعت بهم ریختهٔ بدنم ۴و ۳۰ دقیقهٔ صبح روز بعد به صدا درآمد. از خواب برخاستم و به آشپز خانه رفتم؛ تلویزیون را روشن کرده و شروع کردم به عوض کردن کانالها و بر روی بر نامهٔ صبح بخیر امریکای CNN با اجرای «سُلداد اُ برایان» متوقف شدم. او با موهایی که بسیار دقیق آرایش شده بود؛ناخنهای مانیکور شده؛ خط لب و ریملی چشمگیر گزارش داد که من در حال حاضر از طرف سانفرانسیسکو کرونیکل در تهران به سر می برم در حالیکه من در آشپزخانهٔ منزلم در کالفرنیای شمالی نشسته بودم.او ادامه داد که: اگرچه با من در بسیاری از مسائل مخالف است اما به نظر میرسد که من مردی متفکر و مطلع هستم( نه تأیید میکنم و نه تکذیب).

بعد همانطور که صحنه هایی از فیلم خروجم از موزهٔ سینما ی ایران نمایش داده میشد؛ او اظهار کردکه به نظر میرسد من در حال بازی کردن نقش یک خبرنگارم. در حالی که جذب سطح بستهٔ بصیرت انسانی شده بودم؛همزمان متحیر از قدرت تصور او بودم که می توانست مابین هنرپیشه بودن و تصورِ بازی کردن نقش یک خبرنگار ارتباط برقرار کند؟ متوجه که هستید؟

در حقیقت؛ نواری که CNN در حال پخش کردنش بود بعد از انجام وظایف رسمی من در ایران ؛ در اصل هنگام حرکت من به سمت فرودگاه ضبط شده بود و هیچ ارتباطی با نقش خبرنگاری من؛ واقعی یا غیر واقعی؛ نداشت. مسأله به همین جا ختم نشد؛گویندگان بر اساس فرضیات نادرستی که به دنبال هم ردیف می کردند من را دارای احساس ضد امریکایی و موافق ایرانیان معرفی کردند.

در حالیکه موضع گیریی حاکی از بی اعتناعی و حملاتی سبکسرانه و پیش پا افتاده به من؛ می تواند یک دعوا و مرافعه کم اهمیت در مورد جزئیات زندگی یک هنر پیشهٔ هالیوودی قلمداد شود؛ اما گزارش تعداد کشته شدگان و هدف از جنگ چنین به نظر نخواهد رسید.نمی توانم جنبهٔ طنز آمیزه این رویدادها را نادیده بگیرم: من به تازگی بعداز چند روز اقامت درکشوری که به وضوح مطبوعات آزادی ندارد. کشوری که اطلاعات در آن کنترل و محدود شده و بر اساس نیاز و اهداف صاحبان قدرت تغییر شکل می یابد به کشور خود بازگشتم؛ جایی که مطبوعات آزاد داریم. و اینجا در امریکای من با مطبوعات آزادش گزارش داده میشود که من هزاران کیلومتر دورتر از آشپزخانه ام واقع در کالیفرنیای شمالی هستم.

گرچه دولت ایران تلاش بی وقفه ای را انجام می دهد تا مردم را در تاریکی و نا آگاهی نگهدارد؛ اما کافی است تا نگاهی به دنیای پیرامون ودرک خودمان از این فرهنگ قدیمی و درحال حاضر بسیار سنتی و محافظه کار بیندازیم. تمام آنچه که ما از ایران میدانیم بر گرفته از منابع گستردهٔ خبری است.اما وقتی منابع خبری قادر نیستند تا اطلاع دقیقی از موقعیت فیزیکی یک هنرپیشهٔ خبرنگار ارائه دهند؛ آیا می توان به صحت اطلاعاتی که از ایران ارائه می دهند اطمینان داشت؟و اینجا تنها صحبت از صحت اطلاعات است؛ نه تعبیر دلبخواه آن!

بیش از ۱۸۰۰ جوان امریکایی در جنگ عراق و افغانستان کشته شده اند؛ بیشتر از ۱۰۰۰۰نفر معلول و مجروح شده اند. تعداد بیشماری از پیمانکاران و کارگزاران از بین رفته اند و نیروهای امداد رسانی جان خود را از دست داده اند. کارکنان سازمان ملل در کامیونی بمب گذاری شده با زندگی وداع کرده اند و البته به این آمار باید تعداد نا گفته و نا معلومه شهروندان کشته شده در جنگی که نه بر اساس عقیده بلکه بر اساس ترس توجیه می شود را نیز اضافه کرد. به نظر میرسد که ملت ما تحت سلطهٔ طلسمی هستند که شجاعت را در خشونت می داند وتمام اخبار پوشش داده شده در تلویزیون و روزنامه ها؛ چه خبرهایی که پروسهٔ تعبیرات خبرنگاری را طی کرده و چه آنهایی که حتی کنترلهای بیشتر را از سر گذرانده و تحت ویرایشهای محدود کننده که جزء لاینفک ماهیت رسانه ها است قرار میگیرند؛ همگی در جهت تقویت این افسون و طلسم هستند. و اگرچه در حال حاضر اين ایران است كه بخاطر مجادلهٔ هسته ای مرکز توجهات قرار گرفته؛ اما ما باید توجه داشته باشیم که رقابتی ترین و زیانبارترین مسابقهٔ تسحیلاتی اینجا در وطن ما بین آزمایشگاههای Livermore و Los Alamos در جریان است.این حقایق بیش از همه ارزش و اهمیت گزارش صادقانه و دقیق را در مورد تمام جنبه های مناظرات و مجادلات جهانی به ما گوشزد می کند.

وقتیکه به پایان نوشتن این مجموعه نزدیک می شدم؛ در لندن به سر می بردم. پنج شنبه صبح؛ هفتم جولای بود. تمام شب را به نوشتن گذرانده بودم و عجله داشتم تا تاکسیی به مقصد ایستگاه قطار بگیرم؛ قرار بود تا برای شرکت در جشن عروسی یک دوست به پاریس بروم. از در هتل خارج شدم و از دربان خواستم تا یک تاکسی صدا بزند. صدای نخراشیدهٔ آژیر خطر از تمام ساختمانهای اطراف به گوش میرسید.

پرسیدمچه خبره؟»

دربان گفتیه انفجار رخ داده


مقامات می گویند: «ما اصلاحات لازم داریم ؛ نه انقلاب»

در عصر روز پنجم در تهران؛ به هتل بازگشتیم و در نشستی با معاون وزیر و سخنگوی وزارت امورخارجه؛ حمیدرضا آصف؛ شرکت کردیم. او رفتار خوبی داشت و بهتر از هرغربی می توانست سخنرانی کرده و با کنایه منظور خود را برساند. فردی دوست داشتنی و باهوش که بسیار رُک و صریح مینمود. او اظهار داشت کهایران قصد ندارد تا یک مسابقهٔ تسلیحاتی در منطقه براه بیندازد. اگر مدرکی دال بر دنبال کردن چنین نیتی وجود دارد؛ ارائه دهید. شما دربارهٔ عراق صحبت می کنید که توسط یک دیکتاتور احمق نابود شده است.ما در این مورد تحت فشاریم ولی بهتر میدانیم یک سیاست بی طرفانه را دنبال کنیم. از طرفی از حضور نیروهای ایالات متحده در عراق خوشحالیم و اگرچه با ترک این نیروها؛ رابطهٔ ما با عراق صد در صد بهبود نخواهد یافت اما رابطهٔ دوستانهٔ جدیدی بین ایران و عراق برقرار خواهد شد. بهتر است تا در صورت پايان شورش های داخلی ایالات متحده عراق را ترک کند؛چون در غیر اینصورت ما قصد را بر ماندن بدون علت موجه می دانیماوافزوددموکراسی در کشور رو به افزایش است.

خیلی صریح باید اذعان کنم که علت آنکه رئیس جمهور بوش از ایران به عنوان «محور شرارت» یاد می کند بخاطر مسالهٔ نفت نیست بلکه از تأثیر ایران بر تمام کشورهای اسلامی منطقه خبر دارد. به کشور ما نگاه کنید. مردم در زمان ریاست جمهوری خاتمی یاد گرفتند تا احساسات و افکار خود را در مورد جایگاه و موقعیتشان بیان کنند و حالا یک هفته مانده به انتخابات ببینید آنها چه می کنند؟( اشاره به حمایت احتمالی امریکا از سازمان مجاهدین خلق وتلویحاً اشاره به دخالت این سازمان در بمب گذاریها با هدف تحریم انتخابات

از او در مورد آزادی مطبوعات پرسیدیم؛ اما او از دنبال کردن جر و بحث با صحبت در مورد مسئولین امنیتی حاضر در تظاهرات آنروز اجتناب کردمی دونید گاهی مأموران پلیس در سطح پایینی از سواد و تحصیلات قرار دارند و شما هم با کسی که رفتار اشتباهی داشته برخورد کرده ایدریس ارلیک از این جواب برآشفته شد و بلافاصله گفتتعداد کسانی که وجود مجوزهای ما را در تظاهرات نادیده گرفتند حدود ۲۰ نفر بودند ؛ و بی شک می توان این تعداد را نمایندهٔ رژیم دانست

آصفی پاسخ داد کهمن در آنجا حضور نداشتم پس نمی توانم در این باره صحبت کنم. ما باید صبور باشیم.اصلاحات زود هنگام می تواند باعث بروز واکنش منفی شود. شما امروز شاهد بمب گذاریها بودید؛ و ما انتظار ادامه یافتن این بر خوردها را داریم. این فرآیند باید یا به آهستگی پیش برود و یا باید بکل متوقف شود. ما اصلاحات می خواهیم ؛ نه انقلاب

شون پن

پایان

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۹

روز پنجمبازگشت به خانه بعد ازیک بمب گذاری پیش از انتخاباتی

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید .

برای شون پن از سر گذراندن تشریفات اداری و کاغذ بازیهای لازم به منظور دیدار از ایران در ژوئن(۲۰۰۵)؛ درست یک هفته قبل از انتخابات ریاست جمهوری در این کشور؛ به راحتی میسر نشد اگر چه خارج شدن از این کشور به مراتب مشکلتر مینمود.

بمب در میدان امام حسین واقع در مرکز تهران منفجر شده و تعداد کشته شدگان از یک تا بیست نفر گزارش شده بود.ظاهراً؛ این بمب از نوع خیلی پیچیده و حرفه ای نبود. اگر چه از قرار معلوم چهار انفجار مشابه در اهواز با بیش از سی نفر قربانی کار افراطی های کار کشته ای بود که البته در این موارد بیشتر از همه سازمان مجاهدین خلق با علامت اختصاریه MKO)MEK هم نامیده می شوند)مورد ظن شدید بودند.تمام کسانی که با آنها صحبت کردم: چه دولتی و چه غیر دولتی؛ اتفاق نظر داشتند که بمب گذاریهای تهران و اهواز با هدف ترساندن مردم از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفته است. سازمان مجاهدین خلق؛ که در دههٔ ۶۰ تشکیل شده؛ در زمان رژیم شاه مخالف روابط ایران و امریکا بوده و در ترورشهروندان و نظامیان امریکایی شرکت داشته است. در ادامهٔ جنگ قدرت قبل از بازگشت خمینی به ایران و بمب گذاریهایی که جان بیش از ۲۰۰۰ نفر را گرفت؛ رهبر این سازمان به عراق تبعید شد.از آن زمان تا کنون ؛آنها برای مشروعیت بخشیدن به سازمان خود تبلیغات کرده و حمایت اعضای محافظه کار کنگرهٔ ایالات متحده را با فراهم آوردن اطلاعات نامطمئنی در مورد برنامهٔ هسته ای ایران بدست آوردند.خبر نگاران معتبر و شناخته شده نشریات مختلفی از جمله تایمزِ لندن و نیوزویک گزارش کردند که ارتباطCIAوMKO باهم در حال افزایش است. و ترس از آن می رود که این سازمان با برنامه ریزی قبلی در حال ارائهٔ اطلاعات غلط در مورد ایران باشد همانطورکه اخیراً فاش شده است کنگرهٔ ملی عراق چنین نقشی را در عراق بازی می کند.

بعنوان ملاک قضاوت بد نیست که بدانیم؛ ایران حدود ۶۸ میلیون نفر جمعیت دارد که از این تعداد کمتر از ۴ درصد عرب هستند؛ حدود نیمی از جمعیت فارس هستند و مابقی را گروههای مختلف بسیاری تشکیل می دهند از جمله ۲۵۰۰۰ نفر یهودی – بیشتر ازهر کشور دیگری درمنطقه بجز اسرائیل.

به خبرنگاران اجازهٔ بازدید از صحنهٔ بمب گذاری داده نشد.هر کدام از آشنایان ما که تلاشی دراین زمینه کرده بودند دستگیر شدند.بنابراین ما به این نتیجه رسیدیم که ارزش ندارد تنها برای چند ثانیه نگاه انداختن به باقی مانده های نیم سوختهٔ محوطهٔ بمب گذاری شده شب را در زندان سپری کنیم.

پس به طبقهٔ بالا رفتم؛ با همسرم تماس گرفتم و اتفاقات آن روز را برایش تعریف کردم. از جریان بمب گذاری ناراحت بود؛ اما چون به وقت ایالات متحده موقع ناهار بود و او در حال پختن غذا؛ پس حرف را عوض کردم و گفتممعلوم هست چیکار داری می کنیو سعی کردم تا باگفتن حرفهای احمقانه ای مثل« من اون بمب های لعنتی رو کار نذاشتم» از صحبت راجع به جزئیات طفره بروم.

بعد از مکالمه با همسرم به سراغ انبوه نامه هایی رفتم که هر روز از زیر در به اتاقم انداخته میشد.یکی از این نامه ها در مورد رویداده مهمی صحبت می کردآقای پن؛ روز پنج شنبه ۰۶/۱۴ در ساعت ۵ بعد از ظهر؛ یک جلسهٔ انتخاباتی بزرگ از طرف طرفدارانِ دکتر معین در استادیوم دانشگاه تهران برگزار می شود و بر اساس اخبار محرمانه ای؛ گروه انصار حزب الله تهدید به حمله به این استادیوم کرده اند.فکر می کنم این فرصت خوبی باشد تا شما این اخبار را پوشش دهید.برای امنیت ما لطفاً با کسی در مورد این پیغام صحبت نکنیدپیغام امضاء نشده بود و من قبل از خوابیدن تمام اتاقم را برای پیدا کردنِ دوربین و یا میکروفونهای مخفی جستجو کردم. آنشب خواب دیدم: که در راه پلهٔ هتل لاله به دوران کودکی بازگشته ام؛ در دستم یک لولهٔ آزمایش حاوی اسید هیدروژن داشتم.حدود دو؛ سه سانتیمتر از نوار منیزیم را داخل لوله انداختم و سر یک بالن را بالای دهانهٔ لوله قرار دادم.بالن با هیدروژن پر شد. آنرا روی پله گذاشتم و نی کبریت داری را که در انتهای بالن قرار داشت برداشتم و آتش زدم؛ آتش به بالن رسید و ناگهان منفجر شد؛ من از خواب پریدم!

ساعت ۹ صبح بود و برای رفتن به ستاد انتخاباتی «معین» وقت زیادی نداشتیم.دکتر مصطفی معین نامزد انتخاباتی دانشجویان بود.وزیر پیشینِ آموزش و درمان و از اصلاح طلبانِ اصلی. او در آن زمان مشغول مبارزات انتخاباتی در استانها بود اما سخنگو و مشاور کلیدیِ او؛ الهه کولایی؛ برای ملاقات با ما موافقت کرده بود. به محض رسیدن به ستاد انتخاباتی متوجه شدم با وجودیکه تنها هشت نفر کاندید انتخابات ریاست جمهوری بودند و با وجود بمب گذاریهای اخیر که حتی وزارت امور خارجه هم بر ارتباط آنها با انتخابات اذعان داشت ولی در کمال تعجب هیچ پیش بینی امنیتی برای نامزد اصلی( چنانچه گفته میشد) در نظر گرفته نشده بود. ما مستقیم به داخل ساختمان هدایت شده و با کولایی به صحبت نشستیم.او اولین نمایندهٔ زن مجلس بود که با وجود تهدید به ضرب و شتم توسط سایر نمایندگان زن مجلس به شرکت در جلسات بدون پوشیدن چادر مشروعیت قانونی داد. او دقت داشت که خود را به عنوان سخنگوی دکتر معین معرفی کند. می گفتتساهل و شکیبایی در جامعهٔ ما لغت جدیدی است و موانع فرهنگی؛ اقتصادی و اجتماعی بر سر راه اصلاحات قرار دارند».

از او در مورد علت برتری تعداد زنان فارغ التحصیل از دانشگاهها نسبت به مردان و همچنین تسلط ۷۵ درصدی آنان در بدست آوردن کرسی استادی پرسیدماز دو جهت می توان به این سؤال پاسخ داد. اول اراده و تحمل زنان ایرانی است اگر چه باید توجه داشت که مردان با حقوق ۱۴۰ دلار در ماه وارد بازار کار می شوند و بنابراین برای تأمین خانوادهٔ خود ناگزیر از کار کردن بوده و قادر به شرکت در دانشگاه به میزان زنان نیستنددرست مثل حمید رضا آصف؛ سخنگوی وزارت امور خارجه؛ کولایی هم معتقد است که اصلاحات باید آهسته انجام گیرد.او همچنین به حوزهٔ نفوذ طولانی تندروها احترام گذاشته و معتقد است که شکیبایی زیادی برای ایجاد اصلاحات لازم است.

در ترافیک بعد از ظهر از میان شهر گذشتیم تا به محل ملاقات با «حسن پوش نگار» واقع در مرکز ملی مطالعات و ارزیابی افکار عمومی برویم.این مرکز وظیفهٔ نظر سنجی از افکار عمومی بر روی تمامی موضوعات؛ از حمل و نقل عمومی گرفته تا انتخابات ریاست جمهوری را بر عهده دارد. او از مورد اعتمادترین نظر سنج های سیاسی است. واما بر اساس آمار او از روزهای قبل از انتخابات و صرفنظر از اینکه مهارت کاریش تنها دردسر و مزاحمتی توسط رژیم تلقی شده باشد یا خیر؛ هیچ کدام ازچهارکاندیدای برتر شانسی برای تصاحب سمت ریاست جمهوری نداشتند.آمار و ارقام در آن زمان نشان میداد که هاشمی رفسنجانی۳۰ درصد؛ محمد باقر قالیباف ۲۱ درصد؛ معین ۱۵ درصد و علی لاریجانی ۱۴.۵ درصد از آرا را به خود اختصاص داده بودند. در حقیقت حتی یک نفر در تمام مدت دیدار من از ایران اشاره ای به امکان ریاست جمهوری و یا رأی دادن به محمد احمدی نژاد؛ مربی پیشین بسیجی که در انتخابات دور دوم۲۴ژوئن رفسنجانی را شکست داد و امروز رئیس جمهور ایران است؛ نداشت.

اگر چه رژیم محمد خاتمی نتوانست قوانین استانداردی برای آزادیهای اجتماعی وضع کند اما مردم در هشت سال ریاست جمهوری خاتمی در محیطی زندگی کردند که صبر و شکیبایی در مقابل افکار و رفتار اصلاح طلبانه افزایش یافته بود. با انتخاب احمدی نژاد امکان دارد حتي این شبح آزادی هم از میان برود.؛ و این مسأله من را برای مردمی که ملاقات کردم و صورتهای امیدواری که دیدم نگران می کند.

وقتی اخیراً بانوی اول امریکا؛ لورا بوش؛ از افغانستان دیدار کرد؛ این کشور را مکانی کم نظیر توصیف کرده بود. ایران هم مکان کم نظیری است.و من نمی توانم از فکر دانشجویانی؛ که درمحوطهٔ دانشگاه تهران ملاقات کردم و احترام عمیقی برای اجدادشان بعنوان پایه گذاران اصلاحات قائل بودند؛ خارج شوم.

فقط می توانیم امیدوار باشیم تا اصالت کم نظیر تمدن پارسي با دادن آزادی انتخاب به افراد بجای به سلطه در آوردن معنوی آنها حفظ شود.

در نتیجهٔ انتخاباتی که بسیار سؤال برانگیز بود؛ معین به عنوان یک اصلاح طلب در بیانیه ای به هموطنانش هشدار دادخطر فاشیسم را جدی بگیرید که نتیجهٔ این طرز تفکر حرکت به سوی نظامی گری و خفقان سیاسی و اجتماعی خواهد بود

ادامه دارد


Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۸

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید.

دانشجویان ایرانی از به سخره گرفتن ملاها هراسی ندارند

بعد از فرصت کوتاهی که تنها به عکس انداختن با هاشمی رفسنجانی گذشت؛ به دانشگاه تهران که یکشنبه ها از روزهای شلوغ و پر فعالیت آن است رفتم. وقت ناهار به محوطهٔ دانشگاه رسیدیم. دانشجویان زیادی درحال رفت و آمد؛ ناهار خوردن و خندیدن بودند. با یک گروه کوچک ؛شامل یک مرد و دو زن جوان؛ برخورد کردیم که بر روی نیمکتی نشسته بودند.پرسیدممیشه با هم صحبتی داشته باشیم؟» با شنیدن صدای ما به زبان انگلیسی ؛مرد جوانِ خوش سیما و لاغر به سمت ما برگشته و پرسیداهل کجایید؟» گفتمایالات متحدهٔ امریکا». در جوابم گفت:« The big evil؛ درسته؟» به وضوح در حال مسخره کردن ملاها بود که امریکا را شیطان بزرگ (Great Satan) و بریتانیا را شیطان کوچک (Little Satan) می نامند.

مرد جوان آریا نام داشت؛ ۲۱ ساله و دانشجوی لیسانس در رشتهٔ علوم سیاسی. ازاو دربارهٔ نیاز های خود و همسن و سالهایش پرسیدم.

« جوانان در ایران به آزادی و احترام به حقوق فردی نیاز دارن. … ما دموکراسی می خوایم و زمان طولانی را برای ایجاد پایه و اساس دموکراسی باید صرف کنیم …. فکر می کنم مشکل بزرگ ما در ایران مذهب است.مردم بسیار مذهبی هستند و این مشکل بزرگیه چون در اعماق قلبشون احساس خاصی نسبت به مذهب دارن که باعث میشه بعضی اعمال غیر معقول ازشون سر بزنه؛ فکر می کنم. … بايد جدایی بین دين و سیاست باشه. … (در چند سال گذشته) چیزهای زیادی عوض شده؛ مردم فهمیدن که می تونن عقاید خودشون رو بیان کنن ؛مهم نیست که عقایدی متفاوت از دیگران داشته باشن واين خوب هم هست؛ همه شروع کردن به بیان احساسات و اعتقاداتشون. اما همونطوری که می دونین ما زندانیان سیاسی زیادی داریم و این یک مشکل بزرگه. …همیشه یه خط قرمزی وجود داره که نباید از اون گذشت. اما من فکر می کنم دموکراسی و دانش مردم باید به تدریج و قدم به قدم افزایش داده بشه. …در حال حاضر اوضاع جامعه خوب نیست؛ بیماریهای روحی زیاده و همینطور مسائل زیاد دیگه ای. آدم همیشه مجبوره عشقشو پنهان کنه؛همه چیز رو پنهان کنه؛ مجبوره ماسک بزنه تا بتونه شغلی داشته باشه؛ برای داشتن همه چیز باید ماسک زد؛ ماسکهای متعدد. در هر جا باید ماسکت رو عوض کنی و ماسک دیگری بزنی

در مورد جوانهایی که با این نظرات تو موافق نیستن چی فکر می کنی؟

« اونا تحت تأثیر اثرات نادرست مذهبن؛ فکر می کنن مذهب بخصوص اسلام فقط یعنی جنگیدن؛ یعنی جنگیدن با همه؛ با هر کی که مخالفشون حرف بزنه و باورها و افکارشون رو قبول نداشته باشه و این به نظر من عقیدهٔ نادرستیه. آدم می تونه عقاید و باورهای خودش رو داشته باشه و با دیگران زندگی کنه

ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۷

تظاهرات کم و بیش به خشونت گراییده بود اگر چه بیشتر؛ یکسری درگیریهای پراکنده در بین جمعیت به چشم میخورد تا یک برخورد و درگیری سراسری. گفته میشد یکی از زنان که مورد ضرب و شتم قرار گرفته؛ حجابش را از سر برداشته بوده.

مسألهٔ حجاب بسیارجدی است و به این راحتی نمی توان آنرا نادیده گرفت اما زن مورد نظر به دستور ضاربش برای پوشیدن حجاب اعتنایی نمی کند و می گویدتو اون رو از سرم کشیدیو با شجاعتی بسیار به اعتراضش ادامه می دهد.

(در اینجا پن با بیان این جملهTake that, wardrobe malfunction در داخل پرانتز با طنز به جریان ژانت جکسون و جاستین تیمبرلن در جشن سالانهٔ سوپر باول درسال ۲۰۰۴ اشاره میکنه که جاستین درانتهای مراسم تکه ای از لباس ژانت را میکنه و سینهٔ راست او را به نمایش می گذاره اما این قضیه برای جلوگیری از منازعات قانونی بعنوان عملی خلاف عرف؛ به عنوان wardrobe malfunction نامیده و البته معروف میشه! من معادل فارسی برای بیان منظور پن پیدا نکردم/م)

به صورتی که داستان برای من نقل شده ضارب؛ ناتوان از مجادله با او به انجام وظیفه اش برای کنترل کردن جمعیت ادامه می دهد. نمونه ای مثال زدنی ازاین واقعیت که شجاعت یعنی قدرت.

به محض اینکه مریم به داخل جمعیت بازگشت تا ریس و نورمن را پیدا کند؛ پلیس شروع به دستگیری خبرنگاران کرد. در آنروز تقریباً سی خبرنگار به زندان انداخته شدند. من یکی از این خبرنگاران معروف را دیدم و باید اعتراف کنم که این خبرنگار غربی چپ گرا به من پیشنهاد داد که کاری کنم تا دستگیر شوم. او معتقد بود در این صورت یک داستان عالی خواهیم داشت. خب این روش بازی آنهاست؛ درسته؟

مریم بهت زده و تنها بازگشت؛ نتوانسته بود ریس و نورمن را پیدا کند.سعی کرد تا با تلفن همراه او تماس بگیرد اما وزارت اطلاعات دستگاههای متوقف کردن امواج رادیویی را بکار انداخته وتمام سیگنالهای تلفن همراه در محدودهٔ تظاهرات خاموش بودند. بدون مقصود خاصی و تنها به منظور گرفتن چند عکس دیگر به او گفتمبعداً آنها را پیدا می کنیم. من می خوام سعی کنم تا بلکه دوباره بین تظاهرات کنندگان برگردم

راهمان را با زور از بین جمعیت برای گذر از خیابان باز کردیم. دو زن مسن با چادر از کنارمان گذشتند در حالیکه با نجوا به من گفتندما ملا ها رو نمی خوایم؛ فقط مجبوریم تظاهر کنیم که می خوایم» و در بین جمعیت ناپدید شدند. من و مریم درحالیکه سپر ماشینها به پاهامون فشار می آورد بالاخره شانه به شانه و مارپیچ وار از بین جمعیت و ماشینها گذشته و داخل ازدحامی شدیم که ۱۲ متری با مرکز تظاهرات فاصله داشت. ناگهان صدا ها رساتر شدند؛ واقعاً رسا. یک سری از نیروهای یونیفرم پوش پلیس شروع کردند با باتوم به زدن گروهی از مردم که ما هم جزوشان بودیم. مردم سراسیمه جیغ میزدند دیوارهای انسانی هر چهار طرفمان را احاطه کرده بودند و به سختی می شد حرکت کرد. مطمئناً به نظر میرسید که کسانی در زیر دست و پای دیگران مانده باشند ولی تا آنجایی که من میدانم چنین اتفاقی نیفتاد. اگر چه اتفاق دیگری درتضاد با اصول تعریف شدهٔ زورگویان افتاد: زنی در میان جمعیتِ هراسان بود که دستش را به سمت من دراز کرد و من آنرا گرفتم و ما یکدیگر را در آن هرج و مرج حمایت کردیم.تمام این وقایع در کمتر از ۴۰ ثانیه اتفاق افتاد اما در پایان؛ اعمال زورنیروهای پلیس تنها منجر به یک تماس غیر قانونی میان یک زن و مرد شده بود!

ما بلافاصله بعد از اینکه نیروهای پلیس عقب نشینی کردند؛ از هم جدا شدیم.

جمعیت کم و بیش پراکنده شدند. به سمت دیگر خیابان بازگشتم و بالاخره با ریس و نورمن؛ که آنها هم همان موقع با زور از محل تظاهرات رانده شده بودند ملاقات کردم. بعنوان یک چهرهٔ سینمایی در خیابان بسیار مورد توجه قرار گرفته و از آنجایی که احساس میکردم به طرز نامناسبی در گیر شده بودم پس در حالیکه نورمن و ریس همچنان در پیاده رو مشغول مصاحبه بودند؛ من؛ بابک و همسرش سریع سوار ماشین شدیم. آنها من را به هتل رساندند که در آنجا منتظر بازگشت نورمن و ریس ماندم.

عصر آنروز در یک رستوارن آسیایی به نام مانسون در قسمت آلامد شهر شام خوردیم. از قرار معلوم تعدادی از خبرنگاران شاهد توقیف دوربین و کارت خبر نگاری من بوده و گزارش داده بودند که من مورد ضرب و شتم قرار گرفته ام. نگران خانواده ام بودم که این خبرهای تحریف شده را می شنیدند؛ پس یک تلفن همراه قرض کرده و با منزل تماس گرفتم. بعد از این تماس بود که شخصی از اعضاء ادارهٔ پلیس با ما تماس گرفته و بخاطر آنچه اتفاق افتاده بود عذرخواهی کرد. اما در حالیکه آنها پای تلفن از من عذر خواهی میکردند یک خبرنگار ایرانی؛ که در صحنه دستگیر شده بود بر اساس گزارشات عصر همان روز بخاطر اعتراض به توهین لفظی و بد رفتاری با او و سایر خبرنگاران بازداشت شده؛ در زندانشان مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود.

ساعاتی بعد از این گزارشات و در حالیکه من از آسیب ندیدن خود در مقايسه با آنان شرمسار بودم؛ تمام سی خبرنگار آزاد شدند.

تازه درخواست صورتحسابِ شام را کرده بودیم که یک تماس تلفنی مهم به تلفن همراه مریم شد. برای دریافت واضحتره سیگنال؛ مریم به خارج از رستوران رفت و بعد با عجله و خبر جدیدی بازگشتدر تهران بمب گذاری شده»

به گمانم باید دوباره با منزل تماس میگرفتم.

فردا: در راه خانه.


ادامه دارد

Read Full Post »

دوست امریکایی دوست داشتنی دارم که سی ساله با یک ایرانیه اهل آبادان ازدواج کرده و در کالیفرنیا زندگی میکنه. شاید بهتره بگم یک دوست ایرانی چون به خوبیه ما فارسی حرف میزنه و بهتر از ما غذاهای ایرانی و البته جنوبی رو درست میکنه. به فرهنگ ما عشق میورزه و به اندازهٔ یک ایرانی در جهت حمایت ازکشوری که تا به حال ندیده؛ فعالیت میکنه. البته شاید عید امسال به ایران بیاد چون بالاخره بعد از سی سال تونسته امسال از طریق شوهرش پاسپورت ایرانی بگیره. خلاصه که این خانم دوست داشتنی گاهی برای من مطالب و میل هایی میفرسته که دلم میخواد لذت دیدن و خوندنشون رو با تمام دنیا تقسیم کنم. امروز لینک فیلم مستندی رو برام فرستاده که میخوام در این پست قرار بدم. خیلی دلم می خواست این فیلم زیر نویس داشت تا برای کسانی که احیاناً انگلیسی خوب نمی فهمند هم دیدنش لذتبخشتر می شد. واقعیت اینکه در جاهایی از این فیلم از بس احساساتی شدم گریه کردم.

فیلم با این شعر شروع میشه:

unveil your fortunate face                your face is full of grace

بگشا نقاب از رخ             که رخ تو هست فرخ

(مولانا)

و در توضیح محتوای فیلم و بخشهای هفتگانهٔ آن این جملات گفته می شود:

«Beyond the gate of time lies a civilization with seven thousand years of celebrated heritage.A cradle of civilization ,a tolerant world empire, a crossroad of civilizations ,a world of artistic forms and shapes, a kaleidoscope of architectural marvels recreated for the first time»

«در آنسوی دروازهٔ زمان تمدنی با هفت هزار سال میراث شناخته شده و معروف آرمیده است.گهوارهٔ تمدن؛ امپراطوری جهانی و مدارامدار؛ چهارراه تمدنها؛ جهانی از اشکال و فرمهای هنرمندانه؛ نماهای متنوعی از معماریهای شگفت انگیز که برای اولین بار بازسازی شده است


اگر دیدن این فیلم در وبلاگ میسر نشد به این لینک مراجعه کنید.


یکی از تهیه کنندگان و کارگردان این فیلم مستند آقای فرزین رضائیان هستند. ایشون کارگردان و تهیه کنندهٔ فیلمهای آموزشی و مستندند که جوایزی هم در کارنامهٔ کاریشون دارند. دکتر رضائیانفارغ التحصیل در علم سیاست؛ جامعه شناسی و ارتباطات از دانشگاه الینیوز واشنگتن است و در بیست سال گذشته تحقیقات بسیاری برای فیلمهای مستند و آموزشی که خود تهیه و کارگردانی کرده انجام داده است. بازسازی تخت جمشید و هفت چهره از یک تمدن از آخرین تولیدات او هستند.

برای خرید این دو فیلم که ظاهراً هر کدام باکتابی به هر دو زبان انگلیسی و فارسی نیزهمراه هستند به این سایت مراجعه کنید.


Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۶

روز چهارم

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

شون پن در سفری که ماه ژوئن سال ۲۰۰۵ به ایران داشت؛ فرصتی یافت تا شاهد یک تظاهرات نادر در حمایت از حقوق زنان باشد.

قرار بود تا تظاهرات در ساعت ۵ بعد ازظهر آغاز شود. می خواستم کمی تجدید قوا کنم پس دوشی در هتل گرفتم و در حال لباس پوشیدن بودم که حدود ساعت چهار و نیم؛ همراهانم یعنی ریس ارلیک؛ نورمن سولومون و بابک در اتاقم را زدند. خبرهای تازه ای داشتند؛ احتمال خشونت آمیز شدن تظاهرات که در روز قبل راجع به آن صحبت شده بود حالا دیگر قطعی مینمود.پس همگی با هم به سمت محل تظاهرات براه افتادیم. با شرمندگی باید اعتراف کنم که بطور قطع هیچ چیز وسوسه انگیز تر از دیدن جنبه های تاریک و سیاه جایی نیست که با آن آشنایی نداشته و آمده ای تا در موردش شناخت پیدا کنی. من می توانم همیشه به قضایا از دید مثبت نگاه کنم اما وقتی موضوعی خودش منفی است دیگر دید مثبت من هم کارساز نخواهد بود.

با نزدیک شدن به دانشگاه تهران؛ ترافیک بیشتر و بیشتر شد تا جاییکه به کل متوقف شدیم. داخل ماشین بسیار گرم و داغ بود.مردم را بر روی بالکن ساختمانها میدیدم که با دست به محل تظاهرات اشاره می کردند و سپس به داخل ساختمانها پناه

می بردند. هر چه نزدیکتر میشدیم صدای فریاد هزاران نفر از مردم که در جلوی ما قرار داشتند بلندتر میشد. صدای آواز تظاهرات کنندگان؛ صدای بوق شیپورها و صدای بازداشت و مهار کردن جمعیت رَساتر به گوش میرسید. همینطورکه به محل تظاهرات نزدیک میشدیم از شیشهٔ جلوی ماشین وقایع را فیلمبرداری می کردم. چراغ راهنمایی را با دوربین فیلمبرداری دیدم که قرمز شد؛ همان موقع پیشنهاد دادم تا بجای نشستن در ماشین و ماندن پشت ترافیک بقیه راه را پیاده برویم.

مردم تحت فشار بودند؛ خشم و عصبانیتشان بیشتر و بیشتر میشد اما میتوانستیم جمعیت را ببینیم که هنوز متفرق نشده بودند.

پلییسهای اونیفرم پوش فریادهای تهدید آمیزی میزدند و من همچنان درحال قدم برداشتن فیلمبرداری می کردم. در میان جمعیت بر چهرهٔ بعضی از صد زن تظاهرات کننده متمرکز شدم. زنان معترض خود را برای ضربه های باتوم بر سر و حتی برخوردهایی شدیدتر آماده کرده بودند تنها به امید آنکه صدای اعتراض آنها به گوش کس یا کسانی برسد. توسط جمعیت درحالی که هل داده میشدم درمسیری به سمت مرکز تظاهرات رانده شدم. برپایی چنین تظاهراتهایی در ایرانِ امروز بسیار نادر است و احتمالاً با برنامه ریزی قبلی برای جلب نظر خبرگزاریهای بین المللی که بخاطر انتخابات در کشور حضور داشتند؛

برگزار میشد.

البته می دانستم که هم دوربین و هم چهرهٔ غربی من می توانست پاسخگوی هر واکنشی در چنین شرایطی باشد.اما ناگهان او بر روی صفحهٔ دوربین فیلمبرداری ظاهر شد: یکی ازافراد بسیاري در داخل جمعیت که بعنوان مأموران لباس شخصی اطلاعات شناخته میشدند( صحت این مطلب بعداً توسط منابع متعددی تأیید شد). نفهمیدم چه چیزی با فریاد به من می گفت اما می دانستم که از حضور من و همینطور از وجود دوربین ناراضی بود. به او گفتمروزنامه نگار امریکاییو او فریاد زددوربین نه! دوربین نه

من به فیلمبرداری ادامه دادم و تا آنجایی که می توانستم با دوربین به چهرهٔ او نزدیک شدم. در همان لحظه بود که او مرا مانند تصویر تابلوی«خلقتِ» میکل آنژ لمس کرد. در دل خطاب به او گفتمدیوانه شدی؟؛ تو حتی برای من گل نمیفرستی حالا میخوای من رو ببری سینما؟ و دستهای منو گرفتی؟ تو خوکِ فاشیستِ مذهبیه مادر…. !» اگرچه این کلمات را بر زبان نیاوردم اما کاملاً بیان کنندهٔ منظور واقعی من بودند.( برخورد دور از انتظار و توهین و توبیخ بخاطر حمل دوربین برای من غیر قابل درک بود.)

این قدرت زورگویان جامعه بودکه در پیش چشمان من به نمایش گذاشته شده بود. شاید او عضوی از بسیج؛ یکی از شبه نظامیان داوطلب و خشونت طلب در تهران و یا چنانچه بعداً متوجه شدیم یک مأمور از وزرات اطلاعات بود. مدت کوتاهی بر سر دوربین مجادله داشتیم.من دقیقاً نمیدانستم که چه محدودیتی در استفاده از دوربین وجود داشت. به سختی با دست چپم کارت خبرنگاریم را از جیبم خارج کردم.شاید مردک نمی دانست که با چه کسی در افتاده اگرچه فکر میکنم حتی امروز هم برایش اهمیتی ندارد.

هر چه بیشتر دوربین را نگه می داشتم؛ بیشتر احتمال دریافت ضربه ای از پشت سر توسط یکی از افراد دارو دسته اش میرفت.

پس دوربین را رها کردم در حالیکه او همچنان مچ دستم را نگه داشته ومن را از میان جمعیت می کشید. در این گیر و دار بود که از نورمن و ریس جدا شدم. با هم قرار گذاشته بودیم که در صورت بروز چنین شرایطی؛ هر کدام که توانستیم در بین جمعیت مانده و داستان را دنبال کنیم. از قبل مکان گردهمایی مجددی را در صورت جدا شدن از یکدیگر در نظر گرفته بودیم؛ اما به نظر میرسید که این یک برنامه ریزیه عالی برای موش ها بوده و مارها افکار دیگری در سر داشتند.

برای لحظاتی قادر نبودم تا مترجممان؛ مریم را ببینم اما می دانستم که از نزدیک مرا دنبال می کند. وقتی محکم و جدی مدارک خبرنگاریم را نشان دادم؛ آن مادر به خطا؛ مدارکم را هم از چنگالم قاپید. حالا کسی از پشت سر به باسنم زده و مرا به جلو هل میداد.اگر چه باور اینکه چنین اشخاصی هم دوستانی دارند مشکل به نظر میرسد ولی واقعیت داشت. در همین لحظات بود که مریم از سمت چپ من پدیدار شد؛ بی درنگ برای مأمور توضیح داد که من یک خبر نگار امریکایی با مجوز هستم. بالاخره دستم را رها کرد و اگرچه بوسهٔ شب بخیر را از من نگرفت ولی دوربین و مدارکم را پَس داد و در حالیکه مجبورم میکرد تا دوربین بزرگم را در جیب کوچکم جای دهم؛ ما را به سمت ترافیک هل داد تا از عرض خیابان گذشته و از محل تظاهرات دور شویم.

افراد بسیاری که ا کثریت انها را مردانی حامی تظاهرات کنندگان تشکیل می دادند؛ مشغول رقص و پایکوبی بودند. دیگران فقط با کنجکاوی نظارگر بوده و دسته دسته از میان خیابان به سمت پیاده رویِ شلوغِ مقابلِ دانشگاه سرازیر بودند.

برای یک لحظه وقتی برگشتم ونگاهی به محل تظاهرات انداختم؛ چشمم به نورمن افتاد که در میان تظاهرات کنندگان بود؛ به او غبطه خوردم چون ظاهراً در حال ضبط و ثبت رویدادها؛ نامرئی به نظر میرسید در حالیکه من ناگهان توسط جمع بسیاری از مردم شناخته شدم. «اینجا چیکار می کنی؟» « مراقب باش مبادا بزنن و یا دستگیرت کنندوربین فیلمبرداری در جیبم بود اما هنوز خاموش نشده و همچنان در حال ضبط صداها بود.چند نفر به من هشدار دادند که تعدادی زیادی از ضد اصلاح طلبان خودگمارده و غیر قانونی و همینطور مأموران اطلاعاتی در میان جمعیت پخش شده انداونها بعنوان دوست در بین جمعیت وارد میشن؛ کناری ایستاده وبه مکالمات گوش می دَنبعضی ها نگرانیه کمتری نسبت به دیگران در مورد استراق سمع کنندگان داشتند. زنی به سمت من آمد وگریان گفتتو باید داستان ما را به دیگران بگویی. تو باید داستان ما را به دیگران بگویی! اونها همین الان دو تا زن رو زدند

ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۵

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

مریم؛ مترجم طرف قراردادمان؛ و بابک؛ یکی از دوستان «ریس ارلیک» از سفر اول او به ایران در سال ۲۰۰۰؛ ترتیبی دادند تا در منزل «ژانت شرپنزیلپورکمال» ؛ وابستهٔ فرهنگی سفارت آلمان در تهران ؛برای مهمانی شام یکدیگر را ملاقات کنیم. بنا به درخواست من فیلم سازان و هنر پیشگان مطرح سینمای ایران از جمله کارگردانان به نامی چون کیارستمی و داریوش مهرجویی هم دعوت شده بودند. اگر چه کیارستمی در سینمای بین الملل بسیار مورد ستایش و تحسین قرار گرفته بود اما من در نهایت خجالت با فیلمهای او و سایر میهمانان آشنایی نداشتم.(در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که من با فیلمهای جان فورد هم نا آشنا هستم و سینما شناس خوبی نیستم.) ما کمی در مورد سانسور و تأثیر آن برروی فیلم سازان ایرانی صحبت کردیم. برای من توضیح داده شد که چون سرمایه گذار اصلی فیلمها دولت است؛ بسیاری از کارهای فیلمسازان به راحتی توقیف می شوند و از این گروه تنها خوشانس ها به فستیوالهای بین المللی فیلم راه پیدا می کنند. ارائهٔ فیلمنامه های پیشنهادی به مأموران سانسور دولت قبل از تولید اجباری است. یک کارگردان جوان با وجود توقیف زود هنگام فیلمش همچنان در حال گذراندن مراحل ساخت آن در تهران بود. او توانسته بود تا با یافتن یک سرمایه گذار مستقل در مسیر خود به حرکت ادامه دهد.از او در مورد مداخله و مزاحمت از طرف دولت درهنگام فیلمبرداری از صحنه ها پرسیدم. در حالی که می خندید گفتزیاد نه؛ فقط بسیجی ها هنرپیشهٔ زن نقش اصلی فیلمم رو حسابی کتک زدند» و در حالی که لبخند بزرگی بر لب داشت ادامه دادو هر روز در راه برگشت به منزل درماشینم گاز اشک آور می اندازند» . ظاهراً این یک برخورد از نوع خفیف قلمداد میشد.

من نسبتاً آدم اجتماعی هستم اما باید اعتراف کنم تا حالا یک مهمانی بیشتر از چها یا پنج نفره را تا جایی که بخاطر دارم بدون نوشیدن الکل سپری نکرده بودم. بنابراین اگرچه ما همه از یک صنف بودیم اما من خودم را بدون الکل؛ خجالتی احساس میکردم.آخرهای شب بود که یکی از میهمانها به من پیشنهاد یک ماجراجویی را برای روز بعد ساعت ۵ بعدازظهر در بلوار مقابل در ورودی دانشگاه تهران داد. گروهی حامی حقوق زنان ترتیب یک تظاهرات غیر قانونی را داده بودند که احتمال به خشونت کشیده شدن آن میرفت.

یکشنبه باز هم صبح زود از خواب برخاستم و در پشت هتل کمی پیاده روی کردم. به نظر روز گرم و پر مخاطره ای در پیش داشتم.Sithها آمدند تا ماشین مارا به سمت کاخ مرمر ؛مکانی که برای دیدار رسمی ما با هاشمی رفسنجانی در نظر گرفته شده بود؛ مشایعت کنند. هاشمی رفسنجانی بعنوان رئیس شورای تشخیص مصلحت نظام؛ شورایی که وظیفهٔ حل موارد قانونی مورد اختلاف مجلس و شورای نگهبان را برعهده دارد؛ در مقام اجرایی بالاتر از سایر رهبران اجرایی سراسر کشور قرار دارد.

از یک چک امنیتی نسبتاً طولانی گذشته والبته به موقع برای ورود او به سالن آماده شدیم. به من اجازهٔ فیلمبرداری از فاصلهٔ ۵ متری محل نشستن رفسنجانی در ردیف اول در میان بیش از ۲۰۰ نفر از مدعوین داده شده بود .قبل از معرفی و صحبت رفسنجانی؛ یکی از رهبران اجرایی ردهٔ بالا که سابق بر این از مخالفان او بود صحبت کرده و حمایت خود را از او بطور رسمی اعلام کرد.کسی به شانهٔ من زد و گفت که به محض پایان سخنرانی که کوتاه هم خواهد بود؛ من و همراهانم ؛ریس و نورمن سولمون؛ می توانیم یک مصاحبهٔ خصوصی در اتاق مجاور با رفسنجانی داشته باشیم و بهتر است تا در حال حاضر به سمت محل مورد نظر حرکت کنیم. در حالیکه رفسنجانی معرفی شده و شروع به صحبت کرده بود؛ ما برگشته و به سمت اتاق انتظار راهنمایی شدیم.

Sithها پریشان ؛عصبی و بی هدف به هر سو حرکت می کردند؛ ناگهانSithریشو فریاد زدداره میاد. داره میاد!». دوربین فیلمبرداریم را بر روی نزدیکترین پلکان گذاشتم تا مصاحبه را ضبط کند. یکی از آنها به سمت من آمده و مانند یک مانکن در ویترین مغازه ای؛ شانه هایم را گرفته و محل قرار گرفتنم را تنظیم کرد. خندیدم؛ شق و رق ایستادن بزرگترین مصالحه و سازشی نبود که من از آن در عذاب بوده باشم.

بالاخره او با عمامه ؛ ردای سفید و آن ریش تُنک معروفش وارد شد. به سمت ما راهنمایی شده و بعد از دست دادن بجای آغاز مصاحبه: مکانهای ایستادنمان برای گرفتن عکس تعیین شد. سؤالاتم را با پرسشی ساده در مورد مقاله ای در نیویورک تایمز؛ که سخنان او دربارهٔ مقایسه دموکراسی در دو کشور ایران و امریکا و در نهایت ستایش از دموکراسی ایرانی در آن بیان شده بود؛ آغاز کردم. او در واقع همان سخنانی را که من در نیویورک تایمز خوانده بودم تکرار کرداینکه آنها هشت کاندیدای ریاست جمهوری دارند در حالیکه ما فقط دو کاندیدای مشروع داشتیم. با یک جواب ساده عمق سؤال من را نادیده گرفت. بنابراین سؤالم را در غالبی دیگر مجدد تکرار کردمچی باعث شده تا شما خودتون را اصل دموکراسی بدانید؟» و پاسخ اودرست مثل قبل: ما بیشتر از شما کاندید داریم.

بر ما معلوم شد که بیش از دو ؛ سه دقیقه وقت برای پرسیدن سؤالاتمان نداریم پس من خودم را کنار کشیدم تا ریس و نورمن هم فرصتی برای پرسش داشته باشند.همانطور که درکناری با دوربین فیلمبرداریم ایستاده بودم و سؤالات کوتاه آنها و البته جوابهای کوتاهتر رفسنجانی را ضبط می کردم ناگهان چهرهٔ دوست ریشویم بر روی دوربین ظاهر شده؛در حالیکه بوضوح مرا هل میداد تا در موقعیت مناسب برای گرفتن عکسی قرار بگیرم که بعضی ها فکر می کردند می تواند بر و بچه های طرفدار رفسنجانی را بوجد بیاورد؛ دوربینم وظیفه شناسانه تمام این برخوردها ی خالی از احترام را ضبط کرد. کاخ مرمر را ترک کردم با کمتر از آنچه بدان داخل شده بودم.

فردا : زنان برای احقاق حق خود فریاد میزنند.

ادامه دارد

Read Full Post »

د رادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۴

روز سومملاقات با نوهٔ آیت اللّه خمینی

dd_sean2

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

بعد از یکسری تلفنهای مرموز؛ ترتیبی داده شد تا «شون پن» به محوطه ای واقع در کوهپایه های تهران برای ملاقات با حسن خمینی؛ نوهٔ آیت اللّه خمینی؛ برده شود. پن در ژوئن ۲۰۰۵؛ چند روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری از ایران دیدار کرد:

قرار ملاقات ما با کت و شلوار پوشهایی که من را به یاد (Siths) شخصیت های منفی فیلم جنگ ستارگان می انداختند برای ساعت ۲و ۴۵ دقیقهٔ بعد از ظهر در تپه های شمال شهر تهران تعیین شده بود. منتظر بودیم تا یک ماشین دیگر پر از آنها به ما ملحق شود. یک ایستگاه پلیس در سمت چپ ما قرار داشت و نگهبان مسلحی در مقابل آن نگران از افزایش تعداد مشایعت کنندگان ما در طول خیابان؛ آهسته در حال قدم زدن بود. ماشین سوم هم به ما ملحق شد و مثل یک کاروان گردشی که به سمت تپه های اوکلند حرکت میکند؛ مارپیچ وار از جاده بالا رفتیم.

به یک ایستگاه نگهبانی رسیدیم؛ ورود مان از قبل اعلام شده بود؛ میله بالا رفت و اجازهٔ ورود به ما داده شد.

اگر چه آن موقع نمی دانستم ولی وارد یک جادهٔ خصوصی شده بودیم که توسط ارتش حفاظت میشد؛ در آن منطقه علاوه بر اقامتگاه خمینی؛ منزل شخصی رفسنجانی هم قرار داشت. وقتی که به در ورودی منزل خمینی رسیدیم؛ همهٔ Sith ها از ماشینهایشان که از جلو و عقب ما را اسکورت می کردند خارج شدند؛ تعداد زیادی مرد در کت و شلوار های خوش دوخت اطرافمان را گرفتند. هنوز نمی دانستیم که آنها چه کسانی هستند و چه رابطه ای با حسن خمینی و یا رفسنجانی دارند. بالاخره یک نفر بعنوان سخنگو پا پیش گذاشت. مرد ریشویی بود که محکم صحبت می کرد و با آن محدوده آشنا بود ؛ در حالیکه بر خلاف او محیط اطرافمان سایرین و از جمله ما را وحشت زده کرده بود. بله؛ به نظر میرسید که آنها ارتباطاتی هر چند ناچیز برای امکان پذیر ساختن این مصاحبه ها داشته اند. وقتی که به هم پیوستیم و یک گروه بزرگ شامل سه امریکایی و نُه ایرانی با احتساب مترجممان «مریم» را تشکیل دادیم؛ اضطراب و دلهرهٔ شدیدی در مورد تشریفات و توافق های انجام شده احساس می شد.

حالا زمان آن رسیده بود تا ازآن محوطهٔ حفاظت شده گذشته وبه ملاقات حسن خمینی برویم. در جلوی درب ورودی از ما خواسته شد تا کفشهایمان را از پا دربیاوریم. اطاعت کردیم و به سمت اتاق نشیمنی که در آن دو عدد کاناپه و چند تایی صندلی قرارداشت راهنمایی شدیم. وقتی حسن خمینی وارد اتاق شد؛ یک روحانی و سه چهار نفر دیگر او را همراهی می کردند. جای کافی برای نشستن همه نبود و Sith ها بی قرار فضایی را در کنار دیوار اشغال کرده بودند. من پیشاپیش به سمت صندلی که از همه به حسن نزدیک تر بود راهنمایی شده بودم. بدون شک این ملاقات بواسطهٔ حضور من ترتیب داده شده بود.

به محض ظهورش من بی درنگ مجذوبش شدم. یک برق و درخشش چشمگیری در چشمان این مرد بود. به اندازهٔ ده سال از من جوانتر مینمود اما با نگاه به صورت خندانش ؛ نمی توانستم این فکر را که شاید افکارم را می خواند نادیده بگیرم. ریشی تقریباً زنجبیلی رنگ؛ پوست و چشمهایی روشن داشت و عمامهٔ ای سیاه به نشانهٔ سید بودن بر سر. ابتدا به من و سپس همراهانم خوش آمد گفته و از ما خواست تا بنشینیم. به ما گفته شد که او تا حدی انگلیسی می داند ولی ترجیح می دهد تا به فارسی صحبت کرده و سخنانش ترجمه شود.

به او گفته شده بود که من به نماز جمعه رفته ام؛ بنابراین مصاحبه با پرسش او در مورد احساس من از این دیدار آغاز شد. در پاسخ گفتم که اگر چه دیدن شمار زیاد افراد معتقد به باورهای اسلامی مرا تحت تأ ثیر قرارداد اما مادران و پدران امریکایی خشم گمراه کننده ای را که در غالب شعارهای «مرگ بر امریکا» و «مرگ بر اسرائیل» فریا زده میشود کاملاً جدی تصور میکنند. به او گفتم به ایران آمده ام چون به نظر من یک معرفی نادرست و مخربی از ایران وجود دارد و من خود می خواستم در این مورد بررسی کنم.حسن با علاقه ای دوستانه به صحبتهایم گوش داد. درطول مدتی که مترجم سخنان مرا ترجمه میکرد او همچنان به من چشم دوخته بود. جملهٔ کوتاهی به فارسی بر زبان آورد. او گفتپس ما باید آنرا تغییر دهیم». صحبتهای او درمورد مدارا با سایر مذاهب مرا به شدت تحت تأثیر قرارداد. او گفتهدف از وجود مذاهب متعدد کامل کردن یکدیگر است» و اینکه«بنابراین نه تنها باید با مذاهب دیگر مدارا کرد بلکه باید مشتاقانه آنها را پذیرفت». این سخنان را نزدیکترین فرد در قید حیات به آیت الله(خمینی) بیان میکرد که فتوای مرگ برای سلمان رشدیه نویسنده را صادر کرده بود و من او را باور کردم. ولی همچنان با طرح سؤالاتی به من در مورد مفهوم تروریسم هشدار داد. او پرسیدمعیاری که ایران را حامی تروریسم معرفی می کند ولی چنین ادعایی را در مورد اسرائیل رد می کند؛ چیست؟». با خود فکر کردم این سؤال در مورد ایالات متحده هم می توانست پرسیده شود.

بعد از پایان ملاقات؛ توسط Sithها به سمت ماشینمان همراهی شدیم. هنوز نمی دانستیم که این مردان ملبس به کت و شلوارهای سیاه که ترتیب این ملاقات را دادند چه کسانی بودند. آنها قول ملاقات با رفسنجانی ؛ نامزد ریاست جمهوری؛ را هم برای روز بعد به ما داده بودند.

فرصتی دست نداد تا ازآنها در مورد هویتشان بپرسم هر چند که به درستی پاسخشان هم اطمینان نداشتم اما با همراهانم توافق کردیم که در این مورد بعداً از آنها سؤال کنیم و به راه افتادیم.

ادامه دارد

Read Full Post »

Older Posts »