Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘انتخابات’

مردم مثل همیشه با سرعت؛ بد اخلاقی و کم حوصلگی دنبال کار و زندگیشونن. هنوزم پسر ریز نقش و کم سن و سال توی خیابون و بین ماشینا می لوله و ادامس میفروشه؛ هنوزم مادرای خونه دار دنبال کلاسهای تابستونی برای بچه های بزرگترشونن و یا توی پارکها در حال تماشای بازی بچه های کوچکتر و غیبت کردن؛ هنوزم والدین کارمند صبح میرن سر کار و عصر خسته و کوفته با یه مشت خرید میان خونه؛ هنوزم خیلی از خانواده ها به سختی دخل و خرجشون رو بهم میر سونن؛ هنوزم مثل سی سال قبل من نمیتونم به عنوان یه شهروند؛ آزادی سیاسی داشته باشم و به راحتی از عملکرد دولت و انتقاد کنم؛ هنوزم امثال من با ترس و لرز نظراتمون رو مینویسیم ؛هنوزم خیلیا نمیدونن ماهیت اعتراض سبز مردم چی بود؛هنوزم خیلیا فکر میکنن تقلبی توی انتخابات نشده؛هنوزم خیلیا توی خواب خوشن و بی خیالی!!

وای که ما ادما چه زود یادمون میره خونهای به ناحق به زمین ریخته شده رو!

اینروزا منو یاد دوران خلیفه گری میندازه ؛ زمانهای دوری که یا باید بیعت میکردی یا از روی زمین محو میشدی!

خیلی به نظر مسخرس که توی قرن بیست و یکم هنوز ملتهایی مثل ما هستن که برای داشتن حداقل ازادی مدنی و سیاسی جونشون رو از دست میدن!

روزهای دوشنبه از محلهٔ زندگی دکتر ولایتی در زمان بچگی میگذرم؛ جایی که پدر دکتر یه قهوه خونه داشته؛ جایی که هنوز یه پیرمرد ۹۰ ساله بقالی کوچیکی داره و هر روز صبح زود در مغازشو باز میکنه و شب ساعت ۹ میبنده؛ همین پیرمرد از ولایتی برام گفت؛ وقتی باهام حرف میزد توی چشمام نگاه میکرد و توی نگاهش خدایی صفایی بود؛ من و یاد پدر بزرگ خودم میندازه.دیگه هر وقت از اونجا رد میشم بهش سلام میکنم و اونم با خوشرویی جواب میده؛ براش مهم نیست من چادر به سر ندارم و تارهای موهام از زیر روسری پیداس؛ نه اون به دین و ایمان من کار داره و نه من به دین و ایمان اون.

در تعجبم از اینکه اگر امثال ولایتی در بین این مردم بزرگ شدن پس چرا با هاشون فرسنگها فاصله دارن؛ چرا حرفشون رو نمیفهمن؛ باید ایندفعه که از در مغازهٔ پیرمرد رد شدم نظرشو بپرسم؛ شاید اون بدونه!

Advertisements

Read Full Post »

به روز رسانی این سایت از نیمه شب ۲۳ خرداد ۸۸ همزمان با اعلام اولین سری نتایج توسط وزارت کشور آغاز خواهد شد.

Read Full Post »

انقلاب که شد ۵ ساله بودم؛ یه چیزایی یادمه. حتی یادمه وقتی مادرم منو به بغل میگرفت و مسافتهای طولانی رو توی راهپیمایی شرکت میکرد یا وقتی توی خونه کوکتل مولوتوف درست میکرد. یادمه یکبار اوضاع خطری شده بود وحسابی صدای تیراندازی میومد. اون موقع خونهٔ ما نظام اباد بود و دور و بر خونمون حسابی شلوغ و پلوغ.یادمه مادرم جوونایی رو که مثل بید از ترس میلرزیدن توی خونه راه داده بود و همشون ردیف توی راهرو نشسته بودن و مادرم براشون اب یخ درست میکرد.یادمه یکبار یه سرباز به طرف مادرم تیر اندازی کرد و تیرخورد به دیوار خونمون؛ چون مادرم به فرمان اون برای رفتن به داخل منزل گوش نداده بود!

تمام بچگی من و هم نسلیهای من به انقلاب؛ جنگ؛ کمبود ؛محدودیت و ترس گذشت. به چه قیمتی!؟

من تنها یه بینندهٔ خاموش و ناگزیر این ماجراها بودم ولی از شنیده ها و خونده هام میدونم که قیمت گزافی برای این تغییرات پرداخت شده و اگرچه بعضی ها در مقابل پرداخت این قیمت گزاف به ارمانهاو ارزوهاشون رسیدن ولی خیلیها هم که در به ثمر رسیدن این انقلاب شریک بودن در دست پیدا کردن به اهدافشون شکست خوردن!

گاهی فکر میکنم اگه فقط نصف مردم این مملکت کتاب قلعهٔ حیوانات جورج اورول رو و یا حتی کتابهای جمالزاده رو خونده بودن ما امروزدر دورانی بسیار شبیه به دوران قرون وسطای اروپا زندگی نمیکردیم!

امثال مادر من کم نبودن ولی حالا امثال من چقدر از اونها بهتریم؛ چقدر بهتر عمل میکنیم!؟به همون اندازه زود تحت تأثیر قرار میگیرم؛ احساساتی میشیم و از روی ناچاری میریم رأی میدیم به یکی تا جلوی روی کار اومدن یکی دیگه رو بگیریم و اونوقت این حرکت ما تعبیر میشه به رضایت و حمایت ما از نظامی که نصف خواسته هامون رو هم جوابگو نیست!

ولی انصافاً در تمام این سالهای عمرم که با حکومت جمهوری اسلامی سر کردم فقط در مدت ۸ سال ریاست جمهوری اقای خاتمی؛ امنیت؛ ارامش و ازادی بیان رو با تمام وجود احساس کردم پس فکر کنم بازم باید برم رأی بدم!

Read Full Post »

ایرانی ـ امریکاییهایی که سی سال از عمرشون رو اونور اب گذروندن و به تازگی هم انتخابات امریکارو پشت سر گذاشتن میگن که جامعهٔ جوان ایران نسبت به مسائل کشور و سیاست اگاهتر و حساستراز جامعهٔ جوان امریکاست.

با شنیدن این حرف پیش خودم فکر کردم اگر واقعاً اگاهن پس چرا فکر میکنن تبلیغات یعنی: با سر و وضع از ما بهترانی و سیگار بدست با مچ بندهای سبز درحالیکه دختر و پسر توی بغل هم ولو شدن علامت پیروزی خارجکی به دیگران حواله دادن!

توی دورهٔ قبل وقتی ادمی مثل رفسنجانی یه همچین سیاست تبلیغاتی رو پیش گرفته بود بهم برنخورد چون از اون ادم بیشتر از این انتظار نداشتم ولی نمیدونم چرا اینبار بهم برخورد یعنی امثال من دور از جون شما که می خوانید اینقدر گوسفندیم که عقاید سیاسیمون با دیدن این ادا و اطفارا عوض و بدل بشه!

نمیدونم چرا دیدن این چیزها پام رو برای رفتن به سمت صندوق آرا سست میکنه؛ دوست ندارم گوسفند فرض بشم؛ ایا رای من و امثال من به کسی که به ظاهر با فرهنگترین ؛ متعهدترین و مدبرترین کاندیدای این دوره هست و حقوق فردی براش بیشتر از دیگران قابل احترامه می تونه باعث عوض شدن بندهای قانون اساسی پر از اشکال مابشه یا اینکه فقط تاکتیکها قراره عوض بشن!

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۹

روز پنجمبازگشت به خانه بعد ازیک بمب گذاری پیش از انتخاباتی

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید .

برای شون پن از سر گذراندن تشریفات اداری و کاغذ بازیهای لازم به منظور دیدار از ایران در ژوئن(۲۰۰۵)؛ درست یک هفته قبل از انتخابات ریاست جمهوری در این کشور؛ به راحتی میسر نشد اگر چه خارج شدن از این کشور به مراتب مشکلتر مینمود.

بمب در میدان امام حسین واقع در مرکز تهران منفجر شده و تعداد کشته شدگان از یک تا بیست نفر گزارش شده بود.ظاهراً؛ این بمب از نوع خیلی پیچیده و حرفه ای نبود. اگر چه از قرار معلوم چهار انفجار مشابه در اهواز با بیش از سی نفر قربانی کار افراطی های کار کشته ای بود که البته در این موارد بیشتر از همه سازمان مجاهدین خلق با علامت اختصاریه MKO)MEK هم نامیده می شوند)مورد ظن شدید بودند.تمام کسانی که با آنها صحبت کردم: چه دولتی و چه غیر دولتی؛ اتفاق نظر داشتند که بمب گذاریهای تهران و اهواز با هدف ترساندن مردم از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفته است. سازمان مجاهدین خلق؛ که در دههٔ ۶۰ تشکیل شده؛ در زمان رژیم شاه مخالف روابط ایران و امریکا بوده و در ترورشهروندان و نظامیان امریکایی شرکت داشته است. در ادامهٔ جنگ قدرت قبل از بازگشت خمینی به ایران و بمب گذاریهایی که جان بیش از ۲۰۰۰ نفر را گرفت؛ رهبر این سازمان به عراق تبعید شد.از آن زمان تا کنون ؛آنها برای مشروعیت بخشیدن به سازمان خود تبلیغات کرده و حمایت اعضای محافظه کار کنگرهٔ ایالات متحده را با فراهم آوردن اطلاعات نامطمئنی در مورد برنامهٔ هسته ای ایران بدست آوردند.خبر نگاران معتبر و شناخته شده نشریات مختلفی از جمله تایمزِ لندن و نیوزویک گزارش کردند که ارتباطCIAوMKO باهم در حال افزایش است. و ترس از آن می رود که این سازمان با برنامه ریزی قبلی در حال ارائهٔ اطلاعات غلط در مورد ایران باشد همانطورکه اخیراً فاش شده است کنگرهٔ ملی عراق چنین نقشی را در عراق بازی می کند.

بعنوان ملاک قضاوت بد نیست که بدانیم؛ ایران حدود ۶۸ میلیون نفر جمعیت دارد که از این تعداد کمتر از ۴ درصد عرب هستند؛ حدود نیمی از جمعیت فارس هستند و مابقی را گروههای مختلف بسیاری تشکیل می دهند از جمله ۲۵۰۰۰ نفر یهودی – بیشتر ازهر کشور دیگری درمنطقه بجز اسرائیل.

به خبرنگاران اجازهٔ بازدید از صحنهٔ بمب گذاری داده نشد.هر کدام از آشنایان ما که تلاشی دراین زمینه کرده بودند دستگیر شدند.بنابراین ما به این نتیجه رسیدیم که ارزش ندارد تنها برای چند ثانیه نگاه انداختن به باقی مانده های نیم سوختهٔ محوطهٔ بمب گذاری شده شب را در زندان سپری کنیم.

پس به طبقهٔ بالا رفتم؛ با همسرم تماس گرفتم و اتفاقات آن روز را برایش تعریف کردم. از جریان بمب گذاری ناراحت بود؛ اما چون به وقت ایالات متحده موقع ناهار بود و او در حال پختن غذا؛ پس حرف را عوض کردم و گفتممعلوم هست چیکار داری می کنیو سعی کردم تا باگفتن حرفهای احمقانه ای مثل« من اون بمب های لعنتی رو کار نذاشتم» از صحبت راجع به جزئیات طفره بروم.

بعد از مکالمه با همسرم به سراغ انبوه نامه هایی رفتم که هر روز از زیر در به اتاقم انداخته میشد.یکی از این نامه ها در مورد رویداده مهمی صحبت می کردآقای پن؛ روز پنج شنبه ۰۶/۱۴ در ساعت ۵ بعد از ظهر؛ یک جلسهٔ انتخاباتی بزرگ از طرف طرفدارانِ دکتر معین در استادیوم دانشگاه تهران برگزار می شود و بر اساس اخبار محرمانه ای؛ گروه انصار حزب الله تهدید به حمله به این استادیوم کرده اند.فکر می کنم این فرصت خوبی باشد تا شما این اخبار را پوشش دهید.برای امنیت ما لطفاً با کسی در مورد این پیغام صحبت نکنیدپیغام امضاء نشده بود و من قبل از خوابیدن تمام اتاقم را برای پیدا کردنِ دوربین و یا میکروفونهای مخفی جستجو کردم. آنشب خواب دیدم: که در راه پلهٔ هتل لاله به دوران کودکی بازگشته ام؛ در دستم یک لولهٔ آزمایش حاوی اسید هیدروژن داشتم.حدود دو؛ سه سانتیمتر از نوار منیزیم را داخل لوله انداختم و سر یک بالن را بالای دهانهٔ لوله قرار دادم.بالن با هیدروژن پر شد. آنرا روی پله گذاشتم و نی کبریت داری را که در انتهای بالن قرار داشت برداشتم و آتش زدم؛ آتش به بالن رسید و ناگهان منفجر شد؛ من از خواب پریدم!

ساعت ۹ صبح بود و برای رفتن به ستاد انتخاباتی «معین» وقت زیادی نداشتیم.دکتر مصطفی معین نامزد انتخاباتی دانشجویان بود.وزیر پیشینِ آموزش و درمان و از اصلاح طلبانِ اصلی. او در آن زمان مشغول مبارزات انتخاباتی در استانها بود اما سخنگو و مشاور کلیدیِ او؛ الهه کولایی؛ برای ملاقات با ما موافقت کرده بود. به محض رسیدن به ستاد انتخاباتی متوجه شدم با وجودیکه تنها هشت نفر کاندید انتخابات ریاست جمهوری بودند و با وجود بمب گذاریهای اخیر که حتی وزارت امور خارجه هم بر ارتباط آنها با انتخابات اذعان داشت ولی در کمال تعجب هیچ پیش بینی امنیتی برای نامزد اصلی( چنانچه گفته میشد) در نظر گرفته نشده بود. ما مستقیم به داخل ساختمان هدایت شده و با کولایی به صحبت نشستیم.او اولین نمایندهٔ زن مجلس بود که با وجود تهدید به ضرب و شتم توسط سایر نمایندگان زن مجلس به شرکت در جلسات بدون پوشیدن چادر مشروعیت قانونی داد. او دقت داشت که خود را به عنوان سخنگوی دکتر معین معرفی کند. می گفتتساهل و شکیبایی در جامعهٔ ما لغت جدیدی است و موانع فرهنگی؛ اقتصادی و اجتماعی بر سر راه اصلاحات قرار دارند».

از او در مورد علت برتری تعداد زنان فارغ التحصیل از دانشگاهها نسبت به مردان و همچنین تسلط ۷۵ درصدی آنان در بدست آوردن کرسی استادی پرسیدماز دو جهت می توان به این سؤال پاسخ داد. اول اراده و تحمل زنان ایرانی است اگر چه باید توجه داشت که مردان با حقوق ۱۴۰ دلار در ماه وارد بازار کار می شوند و بنابراین برای تأمین خانوادهٔ خود ناگزیر از کار کردن بوده و قادر به شرکت در دانشگاه به میزان زنان نیستنددرست مثل حمید رضا آصف؛ سخنگوی وزارت امور خارجه؛ کولایی هم معتقد است که اصلاحات باید آهسته انجام گیرد.او همچنین به حوزهٔ نفوذ طولانی تندروها احترام گذاشته و معتقد است که شکیبایی زیادی برای ایجاد اصلاحات لازم است.

در ترافیک بعد از ظهر از میان شهر گذشتیم تا به محل ملاقات با «حسن پوش نگار» واقع در مرکز ملی مطالعات و ارزیابی افکار عمومی برویم.این مرکز وظیفهٔ نظر سنجی از افکار عمومی بر روی تمامی موضوعات؛ از حمل و نقل عمومی گرفته تا انتخابات ریاست جمهوری را بر عهده دارد. او از مورد اعتمادترین نظر سنج های سیاسی است. واما بر اساس آمار او از روزهای قبل از انتخابات و صرفنظر از اینکه مهارت کاریش تنها دردسر و مزاحمتی توسط رژیم تلقی شده باشد یا خیر؛ هیچ کدام ازچهارکاندیدای برتر شانسی برای تصاحب سمت ریاست جمهوری نداشتند.آمار و ارقام در آن زمان نشان میداد که هاشمی رفسنجانی۳۰ درصد؛ محمد باقر قالیباف ۲۱ درصد؛ معین ۱۵ درصد و علی لاریجانی ۱۴.۵ درصد از آرا را به خود اختصاص داده بودند. در حقیقت حتی یک نفر در تمام مدت دیدار من از ایران اشاره ای به امکان ریاست جمهوری و یا رأی دادن به محمد احمدی نژاد؛ مربی پیشین بسیجی که در انتخابات دور دوم۲۴ژوئن رفسنجانی را شکست داد و امروز رئیس جمهور ایران است؛ نداشت.

اگر چه رژیم محمد خاتمی نتوانست قوانین استانداردی برای آزادیهای اجتماعی وضع کند اما مردم در هشت سال ریاست جمهوری خاتمی در محیطی زندگی کردند که صبر و شکیبایی در مقابل افکار و رفتار اصلاح طلبانه افزایش یافته بود. با انتخاب احمدی نژاد امکان دارد حتي این شبح آزادی هم از میان برود.؛ و این مسأله من را برای مردمی که ملاقات کردم و صورتهای امیدواری که دیدم نگران می کند.

وقتی اخیراً بانوی اول امریکا؛ لورا بوش؛ از افغانستان دیدار کرد؛ این کشور را مکانی کم نظیر توصیف کرده بود. ایران هم مکان کم نظیری است.و من نمی توانم از فکر دانشجویانی؛ که درمحوطهٔ دانشگاه تهران ملاقات کردم و احترام عمیقی برای اجدادشان بعنوان پایه گذاران اصلاحات قائل بودند؛ خارج شوم.

فقط می توانیم امیدوار باشیم تا اصالت کم نظیر تمدن پارسي با دادن آزادی انتخاب به افراد بجای به سلطه در آوردن معنوی آنها حفظ شود.

در نتیجهٔ انتخاباتی که بسیار سؤال برانگیز بود؛ معین به عنوان یک اصلاح طلب در بیانیه ای به هموطنانش هشدار دادخطر فاشیسم را جدی بگیرید که نتیجهٔ این طرز تفکر حرکت به سوی نظامی گری و خفقان سیاسی و اجتماعی خواهد بود

ادامه دارد


Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۶

روز چهارم

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید

شون پن در سفری که ماه ژوئن سال ۲۰۰۵ به ایران داشت؛ فرصتی یافت تا شاهد یک تظاهرات نادر در حمایت از حقوق زنان باشد.

قرار بود تا تظاهرات در ساعت ۵ بعد ازظهر آغاز شود. می خواستم کمی تجدید قوا کنم پس دوشی در هتل گرفتم و در حال لباس پوشیدن بودم که حدود ساعت چهار و نیم؛ همراهانم یعنی ریس ارلیک؛ نورمن سولومون و بابک در اتاقم را زدند. خبرهای تازه ای داشتند؛ احتمال خشونت آمیز شدن تظاهرات که در روز قبل راجع به آن صحبت شده بود حالا دیگر قطعی مینمود.پس همگی با هم به سمت محل تظاهرات براه افتادیم. با شرمندگی باید اعتراف کنم که بطور قطع هیچ چیز وسوسه انگیز تر از دیدن جنبه های تاریک و سیاه جایی نیست که با آن آشنایی نداشته و آمده ای تا در موردش شناخت پیدا کنی. من می توانم همیشه به قضایا از دید مثبت نگاه کنم اما وقتی موضوعی خودش منفی است دیگر دید مثبت من هم کارساز نخواهد بود.

با نزدیک شدن به دانشگاه تهران؛ ترافیک بیشتر و بیشتر شد تا جاییکه به کل متوقف شدیم. داخل ماشین بسیار گرم و داغ بود.مردم را بر روی بالکن ساختمانها میدیدم که با دست به محل تظاهرات اشاره می کردند و سپس به داخل ساختمانها پناه

می بردند. هر چه نزدیکتر میشدیم صدای فریاد هزاران نفر از مردم که در جلوی ما قرار داشتند بلندتر میشد. صدای آواز تظاهرات کنندگان؛ صدای بوق شیپورها و صدای بازداشت و مهار کردن جمعیت رَساتر به گوش میرسید. همینطورکه به محل تظاهرات نزدیک میشدیم از شیشهٔ جلوی ماشین وقایع را فیلمبرداری می کردم. چراغ راهنمایی را با دوربین فیلمبرداری دیدم که قرمز شد؛ همان موقع پیشنهاد دادم تا بجای نشستن در ماشین و ماندن پشت ترافیک بقیه راه را پیاده برویم.

مردم تحت فشار بودند؛ خشم و عصبانیتشان بیشتر و بیشتر میشد اما میتوانستیم جمعیت را ببینیم که هنوز متفرق نشده بودند.

پلییسهای اونیفرم پوش فریادهای تهدید آمیزی میزدند و من همچنان درحال قدم برداشتن فیلمبرداری می کردم. در میان جمعیت بر چهرهٔ بعضی از صد زن تظاهرات کننده متمرکز شدم. زنان معترض خود را برای ضربه های باتوم بر سر و حتی برخوردهایی شدیدتر آماده کرده بودند تنها به امید آنکه صدای اعتراض آنها به گوش کس یا کسانی برسد. توسط جمعیت درحالی که هل داده میشدم درمسیری به سمت مرکز تظاهرات رانده شدم. برپایی چنین تظاهراتهایی در ایرانِ امروز بسیار نادر است و احتمالاً با برنامه ریزی قبلی برای جلب نظر خبرگزاریهای بین المللی که بخاطر انتخابات در کشور حضور داشتند؛

برگزار میشد.

البته می دانستم که هم دوربین و هم چهرهٔ غربی من می توانست پاسخگوی هر واکنشی در چنین شرایطی باشد.اما ناگهان او بر روی صفحهٔ دوربین فیلمبرداری ظاهر شد: یکی ازافراد بسیاري در داخل جمعیت که بعنوان مأموران لباس شخصی اطلاعات شناخته میشدند( صحت این مطلب بعداً توسط منابع متعددی تأیید شد). نفهمیدم چه چیزی با فریاد به من می گفت اما می دانستم که از حضور من و همینطور از وجود دوربین ناراضی بود. به او گفتمروزنامه نگار امریکاییو او فریاد زددوربین نه! دوربین نه

من به فیلمبرداری ادامه دادم و تا آنجایی که می توانستم با دوربین به چهرهٔ او نزدیک شدم. در همان لحظه بود که او مرا مانند تصویر تابلوی«خلقتِ» میکل آنژ لمس کرد. در دل خطاب به او گفتمدیوانه شدی؟؛ تو حتی برای من گل نمیفرستی حالا میخوای من رو ببری سینما؟ و دستهای منو گرفتی؟ تو خوکِ فاشیستِ مذهبیه مادر…. !» اگرچه این کلمات را بر زبان نیاوردم اما کاملاً بیان کنندهٔ منظور واقعی من بودند.( برخورد دور از انتظار و توهین و توبیخ بخاطر حمل دوربین برای من غیر قابل درک بود.)

این قدرت زورگویان جامعه بودکه در پیش چشمان من به نمایش گذاشته شده بود. شاید او عضوی از بسیج؛ یکی از شبه نظامیان داوطلب و خشونت طلب در تهران و یا چنانچه بعداً متوجه شدیم یک مأمور از وزرات اطلاعات بود. مدت کوتاهی بر سر دوربین مجادله داشتیم.من دقیقاً نمیدانستم که چه محدودیتی در استفاده از دوربین وجود داشت. به سختی با دست چپم کارت خبرنگاریم را از جیبم خارج کردم.شاید مردک نمی دانست که با چه کسی در افتاده اگرچه فکر میکنم حتی امروز هم برایش اهمیتی ندارد.

هر چه بیشتر دوربین را نگه می داشتم؛ بیشتر احتمال دریافت ضربه ای از پشت سر توسط یکی از افراد دارو دسته اش میرفت.

پس دوربین را رها کردم در حالیکه او همچنان مچ دستم را نگه داشته ومن را از میان جمعیت می کشید. در این گیر و دار بود که از نورمن و ریس جدا شدم. با هم قرار گذاشته بودیم که در صورت بروز چنین شرایطی؛ هر کدام که توانستیم در بین جمعیت مانده و داستان را دنبال کنیم. از قبل مکان گردهمایی مجددی را در صورت جدا شدن از یکدیگر در نظر گرفته بودیم؛ اما به نظر میرسید که این یک برنامه ریزیه عالی برای موش ها بوده و مارها افکار دیگری در سر داشتند.

برای لحظاتی قادر نبودم تا مترجممان؛ مریم را ببینم اما می دانستم که از نزدیک مرا دنبال می کند. وقتی محکم و جدی مدارک خبرنگاریم را نشان دادم؛ آن مادر به خطا؛ مدارکم را هم از چنگالم قاپید. حالا کسی از پشت سر به باسنم زده و مرا به جلو هل میداد.اگر چه باور اینکه چنین اشخاصی هم دوستانی دارند مشکل به نظر میرسد ولی واقعیت داشت. در همین لحظات بود که مریم از سمت چپ من پدیدار شد؛ بی درنگ برای مأمور توضیح داد که من یک خبر نگار امریکایی با مجوز هستم. بالاخره دستم را رها کرد و اگرچه بوسهٔ شب بخیر را از من نگرفت ولی دوربین و مدارکم را پَس داد و در حالیکه مجبورم میکرد تا دوربین بزرگم را در جیب کوچکم جای دهم؛ ما را به سمت ترافیک هل داد تا از عرض خیابان گذشته و از محل تظاهرات دور شویم.

افراد بسیاری که ا کثریت انها را مردانی حامی تظاهرات کنندگان تشکیل می دادند؛ مشغول رقص و پایکوبی بودند. دیگران فقط با کنجکاوی نظارگر بوده و دسته دسته از میان خیابان به سمت پیاده رویِ شلوغِ مقابلِ دانشگاه سرازیر بودند.

برای یک لحظه وقتی برگشتم ونگاهی به محل تظاهرات انداختم؛ چشمم به نورمن افتاد که در میان تظاهرات کنندگان بود؛ به او غبطه خوردم چون ظاهراً در حال ضبط و ثبت رویدادها؛ نامرئی به نظر میرسید در حالیکه من ناگهان توسط جمع بسیاری از مردم شناخته شدم. «اینجا چیکار می کنی؟» « مراقب باش مبادا بزنن و یا دستگیرت کنندوربین فیلمبرداری در جیبم بود اما هنوز خاموش نشده و همچنان در حال ضبط صداها بود.چند نفر به من هشدار دادند که تعدادی زیادی از ضد اصلاح طلبان خودگمارده و غیر قانونی و همینطور مأموران اطلاعاتی در میان جمعیت پخش شده انداونها بعنوان دوست در بین جمعیت وارد میشن؛ کناری ایستاده وبه مکالمات گوش می دَنبعضی ها نگرانیه کمتری نسبت به دیگران در مورد استراق سمع کنندگان داشتند. زنی به سمت من آمد وگریان گفتتو باید داستان ما را به دیگران بگویی. تو باید داستان ما را به دیگران بگویی! اونها همین الان دو تا زن رو زدند

ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۲

( این قسمت از خاطرات با عنوان روز دوم نامگذاری شده اگر چه ظاهراً این قسمت دنبالهٔ ماجرا از بعد از مراسم نماز جمعه در همان روز اول است! /یک زن.)

روز دومملاقات با پسر رفسنجانی

 

شون پن که در زوئن ۲۰۰۵ قبل از انتخابات ریاست جمهوری ایران به این کشورسفر کرده ؛بعد از شرکت در مراسم نماز جمعهٔ تهران خود را برای ملاقات با پسریکی از روئسای جمهور سابق ایران «مهدی رفسنجانی» که مسئولیت ساماندهی مبارزه انتخاباتی پدرش را هم بر عهده دارد آماده می کند.

در رستوران نایب واقع در مرکز شهر تهران نشسته بودیم. در تمام مدت برگزاری مراسم نماز جمعه من ادرارم را نگه داشته بودم.بنابراین بعد از سفارش غذا رفتم که خودم را در دستشویی مردانه خلاص کنم. بر روی در دستشویی به فارسی و انگلیسی نوشته شده بود «مردانه». وارد دستشویی شدم و خوشحال بودم از اینکه فقط ادرار دارم. اگر کار جدی تری در دستشویی داشتم آنوقت چمباتمه زدن سختی در پیش بود؛ درشرایطی که جا لباسی هم برای آویزان کردن کت آنجا نبود. و آن وقت «مردانه» لغت مناسبی به نظر میرسید !

بعد از ناهار با «مهدی رفسنجانی» پسر و مسئول مبارزات انتخاباتی رئیس جمهور دوره های پیشین(وکاندید دورهٔ جدید /م) «علی اکبر هاشمی رفسنجانی» قرار ملاقات داشتیم. او یک مردعادی و تا حدودی قوی هیکلی است. و با فرصتی که بدست آورده بود تا به جای جواب درست و حسابی دادن به سؤالاتمان بر ما پیش دستی کند؛ نسبتاً سرگرم به نظر می رسید. در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم؛ از مقاصد هسته ای ایران ؛ حقوق زنان؛ فرآیند انتخابات و تاریخ تنش مابین دو کشور. تقریباً درتمامی موارد؛ سؤالاتمان را به خودمان بر میگرداندشما کمتر از ما کاندید (ریاست جمهوری/م) دارید .» «شما انرژی هسته ای تولید می کنید.». «نورمن سولومون» روی این جمله متمرکز شد و اشاره کرد به نرخ بالای سرطان در منطقهٔ کوچک حول و حوش امکانات هسته ای ما؛ نورمن اعتراف کرد که شاید ما اشتباه کردیم. رفسنجانی جوان جواب دادما اشتباهات شما را دوست داریممسألهٔ سلاح هسته ای لبخند تمسخرآمیزی بر روی لبانش آورد. «چرا زمامداران امریکایی به اعمال فشار و کنجکاوی در کار ما ادامه می دهند؟ این ایالات متحده بود که سلاح شیمیایی ساخت و به توسط عراقیها بر علیه ده هزار نفر از مردم حلبچه استفاده کرد.»(فقط شش هفته بعد از واقعهٔ وحشتناک حلبچه؛ رئیس جمهور ریگان؛ کاردان خاورمیانه و وزیر امور خارجهٔ وقت؛ دونالد رامسفلدرا نزد صدام حسین فرستاد تا به او اعلام کند که ایالات متحده نام عراق را از لیست تروریستهای خطرناک پاک کرده.جلسهٔ ملاقات با عکس ؛در حال حاضر شرم آور؛ دست دادن رامسفلد و صدام رسمی شد.)

۱۲ بیلیون دلار از سرمایه ایران توسط ایالات متحده بلوکه شده است. رفسنجانی جوان پیشنهاد دادکه ایالات متحده با آزاد ساختن این سرمایه می تواند اولین قدم را برای عادی سازی روابط با ایران بردارد.

سپس چیزی گفت که واقعاً باعث تعجب من شد. او با آرامشی نگران کننده گفتتنها ۴ یا ۵ نفر مخالف سیاسی در حال حاضر در زندان هستند. حتی شما هم شاید به همین اندازه خبرنگار در ایالات متحده در زندان دارید و تعدادی هم تحت خطر و تهدید. مواردی مربوط به حقوق بشر وجود دارد که ما باید حل کنیم. در ایالات متحده هم قدرت در دست شورای نگهبان است.پس خیلی با اینجا متفاوت نیستدر روزهای آتی سخنان رفسنجانی جوان در بوتهٔ آزمایش گذاشته شد. او توازونی را مابین ماهیت مطبوعات آزاد در ایران و آنچه که در ایالات متحده است ایجاد کرده بود. من این موضوع را با جدیت مد نظر داشتم و به مواردی مثل مت کوپر و جودیت میلر و یا ظنی که به رابرت نواک در کشورم بود فکر می کردم.(بر اساس قانون ایران روزنامه نگاران باید در صورت درخواست دولت؛ منبع خبری خود را فاش کنند.بر اساس تصمیم دادگاه عالی کشور ما در سال ۱۹۷۲ همین انتظار عملاً از روزنامه نگاران ایالات متحده میرود.) در حالیکه محتوای تصمیم دادگاه می تواند مبهم باشد؛ امروز میلر بخاطر بر ملا نکردن یک منبع خبری در بازداشت بسر میبرد.

در وضعیتی که هجوم اطلاعاتی با هدف افزایش توجه افکار عمومی مشغول نگهت داشته؛ روزنامه نگاران با مهارتی خاورمیانه ای هر فرصتی را برای گپ زدن با تو می قاپند. و اگر تو آدم پر حرفی نباشی آنوقت است که با نوشته هایشان در ستونها و بلاگ ها مورد بی توجهی و بی اعتنایی قرار خواهی گرفت. در تمام این موارد این غرور و منیت انسان است که بر اطلاعات تأ ثیر می گذارد.

در همان زمان من خودم را با صد ها فرصت مصاحبه با تمام آن کسانی که در لیست مصاحبه شوندگان خبرنگاران بودند مواجهه دیدم. از هر طرف پیشنهاد مصاحبه دریافت می کردم.حتی برای امکان یک مصاحبه با خود رفسنجانی رئیس جمهور سابق وکاندید فعلی؛ با من تماس گرفته شد. اما من به بیشتر این پیشنهادات زیاد علاقه مند نبودم.خبرنگاران زمان زیادی را به دنبال تکرار طوطی وار اطلاعات هستند.آنها مدام در حال دسته بندی مطالب مورد بحث از زوایای متفاوتند: تحلیلگران می گویند که امکان تولید سلاح های هسته ای وجود دارد.سیاستمداران هر گونه علاقه مندی در تولید این سلاح ها را انکار می کنند. بعضی ها اینکار را ضد اصول اسلامی می دانند. سایرخبرنگاران در ایالات متحده این نقل قول ها و شاید سخنان خبرنگاران دیگر را خوانده یا اقتباس کرده و در مقالات خود استفاده میکنند. و ناگهان برداشتهایی بدون مطالعه با حدس و گمانهای معمول تبدیل به یک حقیقت قطعی و خدشه ناپذیر شده ؛ در حجم بالایی منتشر شده و تو را سر درگم می کند. مسائل شفافیتشان را برایت از دست می دهند.؛کاملاً بر روی تشکیلات دارای قدرت تمرکز کرده و قسمت مهم داستان هر سرزمین یعنی مردم آنرا فراموش میکنی.

در این بین؛ در میان مردم زمزمه های جالبی در مورد کسانی است که شجاعت مبارزه با تصویر ثبت شده و رسمی حقیقت را پیدا کرده اند.

اکبر گنجی؛ یک روزنامه نگار شجاع و جستجو گر که یکبار مقالاتی در مورد دست داشتن مقامات رده بالا در ترور مخالفان سیاسی نوشته بود؛ دو روز قبل از رسیدن من به تهران ناپدید شده بود. مردم او را زندانی و یا مرده می دانستند.گنجی پیش از این دوره ای۲۶ ماهه را که از اپریل۲۰۰۰آغاز شده بود بخاطر بیان عقاید سیاسیش در پشت میله ها گذرانده بود.(روز بعد ؛مدافعین حقوق بشر بر ملا کردند که او به زندانی انفرادی در زندان اوین تهران منتقل شده؛ تماس او با خانواده و وکلایش قدغن شده و اعتصاب غذایی کرده که زندگیش را تهدید می کند.)

من به مصا حبه با عباس عبدی؛ یکی دیگر از مخالفان مهم سیاسی که بخاطر نظر سنجی از ایرانیان در مورد ایجاد روابط با ایالات متحده دو سال در زندان به سر برده بود؛ اظهار تمایل کردم. به من گفته شد که عبدی بخاطر شرایط نامطمئن موجود و ناپدید شدن گنجی مصاحبه نمی کند.من شروع کردم به سؤال پرسیدن؛ سؤالاتی بسیار جدی مثل نظر مهدی رفسنجانی از آنچه آزادی مطبوعات در ایران خوانده میشد در مقابل آنچه در امریکا بود .

بعدازظهر روز جمعه ؛بعد از ملاقات با مهدی رفسنجانی؛ قرار بود یک تجمعی در ستاد اصلی مبارزاتی رفسنجانی پدر واقع در الهیه؛ در ارتفاعات پولدار نشین شمال شهر تهران؛ منطقه ای با کا فی شاپ ها ؛ ماشین های زیبا و خانه های شیک و اعیانی برگزار شود. ۴۰ دقیقه طول کشید تا ما از میان شهر شلوغ و پر ازدحام گذشته و به تپه های الهیه برسیم. کنار یک کافه پارک کردیم و به داخل رفتیم.

جایی بود کوچک و کولی وار اما تمیز و با کلاس و همچنین شلوغ. سه تا زن در میز پشت سر ما نشسته بودند. از آنها سؤال کردیم که آیا دوست دارند تا با ما راجع به انتخابات صحبت کنند.آنها با خوشحالی شروع به صحبت کردند ولی بیشتردر مورد مسائلی غیر ازانتخابات. قصد رأی دادن نداشتند؛ مثل اینکه باعث خجالتشان باشد. زنان در این کشور نصف یک مرد به حساب می آیند. مزایای بیمه آنان نصف است. مزایای بعد از مرگشان که دیه نامیده می شود هم نصفه مردان است و شهادت دو زن در یک دادگاه برابر باشهادت یک مرد ارزیابی می شود؛ می توان به راحتی حدس زد که چه کسی دادگاه را می برد؟!

یکی از زنان حاضر که یک آموزگار زبان عربی و۳۱ ساله بود به ما گفتهیچ تغییری ایجاد نشده و هیچ تغییری هم ایجاد نخواهد شد. ما هیچ امیدی به این انتخابات نداریم. خاتمی به ما قول آزادی بیشتر داد ولی من حتی نمی توانم در منزل خود ماهواره داشته باشم. آنها ما را به بازی گرفته اندنا امیدی از دولت محمد خاتمی باعث ایجاد این طرز تفکر میان مردم شده بود.

مردی از میز کناری برای دقایقی به ما ملحق شد. او عنوان کرد که: «این کشور بعد از جنگ عراق و ایران در عزاداری بوده است. ما یک نسل کامل از ایرانیان را از دست دادیم. یک میلیون نفر کشته شدند.اگر قصد شما شناخت کشور ماست پس باید این مسائل را هم مد نظر داشته باشیدمن خوب می فهمیدم: در نبرد ویتنام؛ ایالات متحده ۵۸۰۰۰ نفر را از دست داد.جمعیت کشور ما در آن زمان تقریباً ۲۲۰ میلیون نفر بود که در نتیجه شمار کشته شدگان ۰/۰۲۶ درصد کل جمعیت را شامل می شد.و ما امروز هنوز جراحت ناشی از آن جنگ ر ا حس می کنیم. می توانستم تصور کنم که برای ایران از دست دادن یک نفر از هر پنجاه نفر و دو درصد کامل از کل جمعیت کشور در طول هشت سال جنگ چه حس و حالی دارد. مرد همچنان به صحبت ادامه داد و دربارهٔ وقایع شب پیروزی تیم فوتبال ایران بر بحرین گفتباید خودتون می دیدید. فکر نمی کنم مردم من دیگه بتونن یک همچین شادی رو دوباره تجربه کنن.» (جشن آن شب در خیابانهای تهران به قدری شاد؛ پر رونق و گسترده بوده که پلیس اجازه می دهد تا زنان روسری از سر بردارند و حتی خوردن مشروبات الکلی بطور آزادانه هم گزارش شده.جشن و تساهل پلیس ساعت ۶ صبح روز بعد پایان می گیرد.) مرد جوان از ما بخاطر گوش دادن به صحبتهایش تشکر کرد و رفت تا کاپو چینویش را تمام کند.

دو تا از زنان هم صحبت ما با هم زندگی می کردند. به نظرم آمد که با کنایه به همجنس بازبودن خود اشاره کردند هر چند که مطمئن نیستم درست متوجه شده باشم. از آنجایی که سؤال کردن از دو زن که تازه با آنها آشنا شده ای در مورد همجنس باز بودنشان در اصول اخلاقی من کار یک جنتلمن نیست پس پرس و جو نکردم. من به رعایت قید و بندهای خشکه مقدسی معروفم. ولی به هر حال آنها خود توضیح دادند که زندگی کردنشان با هم توسط خانواده ها و جامعه تأ یید نمی شود. یک زن جوان مجرد می تواند با والدینش ؛ و اگر توانایی داشته باشد شاید به تنهایی زندگی کند ؛ اما زندگی با زن مجرد دیگری باعث حیرت دیگران می شود. به هر صورت هر آنچه که حقیقت زندگی خصوصی این دو زن بوده باشد ؛بدست آوردن «آزادی جنسی» در ایران امری بعید به نظر می رسد زیرا حتی بیان این کلمات در کنار هم بر خلاف قانون مذهبی حکومت جمهوری ایران است.

در میان صحبت ما؛ یک مرد حدوداً ۴۰ ساله که کت و شلواری با پارچهٔ راه راه تیره به تن داشت به رفیق من «ریس ارلیک» نزدیک شد و چیزی در گوش او زمزمه کرد. وقتی مرد مذکور به سر میز خود نزدیک پنجره بازگشت؛ ما از زنان هم صحبتمان برای وقتی که گذاشته بودند تشکر کرده و آنها به سر میز خود بازگشتند. از «ریس» پرسیدماون یارو چی می خواست؟» . ظاهراً طرف چهرهٔ من را شناخته بود و به نظر می رسید که می تواند یک قرار ملاقات با «حسن خمینی» ؛ نوهٔ مرحوم آیت الله خمینی کسی که تصویرش هر کجا که می رفتم خیره به من نگاه می کرد؛ ترتیب بدهد. او همچنین گفت که امکان یک مصاحبه با پدر مهدی؛ علی اکبر هاشمی رفسنجانی را هم می تواند فراهم کند.

ادامه دارد

Read Full Post »

Older Posts »