Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘ازادی’

من و تو

من چه عاشق و تو چه بی رحم

من چه هراسان و تو چه بی پروا

من چه نا امید و تو چه امیدوار!

من چه ناخشنود و تو چه راضی

من چه بی پناه و تو چه قدرتمند

من چه متفکر و تو چه متحجر

من به دنبال جواب و تو به دنبال سوال

من در پی عزت و تو در پی ذلت

من در پی ازادی و تو در پی من!

Advertisements

Read Full Post »

مردم مثل همیشه با سرعت؛ بد اخلاقی و کم حوصلگی دنبال کار و زندگیشونن. هنوزم پسر ریز نقش و کم سن و سال توی خیابون و بین ماشینا می لوله و ادامس میفروشه؛ هنوزم مادرای خونه دار دنبال کلاسهای تابستونی برای بچه های بزرگترشونن و یا توی پارکها در حال تماشای بازی بچه های کوچکتر و غیبت کردن؛ هنوزم والدین کارمند صبح میرن سر کار و عصر خسته و کوفته با یه مشت خرید میان خونه؛ هنوزم خیلی از خانواده ها به سختی دخل و خرجشون رو بهم میر سونن؛ هنوزم مثل سی سال قبل من نمیتونم به عنوان یه شهروند؛ آزادی سیاسی داشته باشم و به راحتی از عملکرد دولت و انتقاد کنم؛ هنوزم امثال من با ترس و لرز نظراتمون رو مینویسیم ؛هنوزم خیلیا نمیدونن ماهیت اعتراض سبز مردم چی بود؛هنوزم خیلیا فکر میکنن تقلبی توی انتخابات نشده؛هنوزم خیلیا توی خواب خوشن و بی خیالی!!

وای که ما ادما چه زود یادمون میره خونهای به ناحق به زمین ریخته شده رو!

اینروزا منو یاد دوران خلیفه گری میندازه ؛ زمانهای دوری که یا باید بیعت میکردی یا از روی زمین محو میشدی!

خیلی به نظر مسخرس که توی قرن بیست و یکم هنوز ملتهایی مثل ما هستن که برای داشتن حداقل ازادی مدنی و سیاسی جونشون رو از دست میدن!

روزهای دوشنبه از محلهٔ زندگی دکتر ولایتی در زمان بچگی میگذرم؛ جایی که پدر دکتر یه قهوه خونه داشته؛ جایی که هنوز یه پیرمرد ۹۰ ساله بقالی کوچیکی داره و هر روز صبح زود در مغازشو باز میکنه و شب ساعت ۹ میبنده؛ همین پیرمرد از ولایتی برام گفت؛ وقتی باهام حرف میزد توی چشمام نگاه میکرد و توی نگاهش خدایی صفایی بود؛ من و یاد پدر بزرگ خودم میندازه.دیگه هر وقت از اونجا رد میشم بهش سلام میکنم و اونم با خوشرویی جواب میده؛ براش مهم نیست من چادر به سر ندارم و تارهای موهام از زیر روسری پیداس؛ نه اون به دین و ایمان من کار داره و نه من به دین و ایمان اون.

در تعجبم از اینکه اگر امثال ولایتی در بین این مردم بزرگ شدن پس چرا با هاشون فرسنگها فاصله دارن؛ چرا حرفشون رو نمیفهمن؛ باید ایندفعه که از در مغازهٔ پیرمرد رد شدم نظرشو بپرسم؛ شاید اون بدونه!

Read Full Post »