Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘اجتماع’

من و اطرافیانم مجموعه ای از آدمهای خشک مقدس تا لامذهب و بی دین رو تشکیل می دیم. توی این مجموعه مدلهای انسانیه متفاوتی پیدا میشن. مدل اول خانواده های خشکه مقدس و حزب بادی هستند که مثلاً قبل از انقلاب اسمشون رویا بوده و حالا زهرا؛ کسانی که یکروزی سانتی مانتال میکردن و بی حجاب جلوی دوربین آقای عکاس با هزار ناز و اطفار عکسهای هنری می انداختن و حالا جا نماز آبکش شدن و چادرچاقچولی. کارشون شده کلاس قرآن ؛ زیارت ؛ امر به معروف و نهی از منکر. برای دوری از معصیت در عروسی خانمها جدا ؛ آقایون سوای نوه هاشون هم شرکت نمی کنن. یکروز میگن ارواح مرده ها رو می بینن و یکروز دیگه چادر خاکیشون رو نشون میدن و میگن : جای دست امام زمان روشه!!!

مدل دوم خانواده های مذهبی و عموماً کاسب مآب هستن؛ خانمهای این گروه ته دلشون جلیز و ویلیز میکنه برای اینکه ادای خانمهای سانتی مانتال و دربیارن ولی از بخت بدشون آموزه های دینی علاوه بر قدرت بازوی مردان خانواده چنان راه رو برشون بسته که تا حالا فرصت فکر کردن و انتخاب راه رو هم پیدا نکردن. هر چندکاهل نمازن و با طرفندهایی از روزه گرفتن در میرن و پارتی رو تبدیل کردن به مولودی ولی این چادر لامروت عین سیریش روی سرشون چسبیده و هر چی هم زیر اون چادر به خودشون میرسن و باد به غبغب میندازن که ما راه درست و میریم و فردا توی بهشتیم و شماها توجهنم ولی بازم یه احساس حقارت مدام باهاشونه؛ بخصوص وقتی از جمع نزدیکان مثلِ خودشون جدا میشن و با خانمهای سانتی مانتال همدم. یکسریشون از اونهایی هستن که زمان انقلاب هفتا سوراخ قایم میشدن و حالا برای اینکه لااقل یکی از بچه هاشون راه به دانشگاه پیدا کنه میفرستنش توی بسیج و وقتی هم که به مراد دل میرسن؛ خطرات بسیجی بودن رو بهانه میکنن و میکننش همون کاسبه دیندار؛ بچه هاشونو زود شوهر و زن میدن تا خدا و رسولش خشنود شن. به هر حال اونا که غصهٔ پول ندارن؛ در ضمن با قانون مالیات بر درآمد هم مخالفن. البته قانون صیغه و دستگیری از زنان بی سرپرست برای ثوابش ؛زندگی رو برای مردان این مدل آسونتر کرده و تا میتونن ثواب میکنن.طبق یک تجربهٔ کاملاً شخصی هر چی مردای این گروه خودشون هیزتر باشن؛ بیشتر زنانشون رو مجبور به رعایت پوشش می کنن. زناشونم که مشغول آموزش مسائل دینی و عادت دادن دختراشون به چادر و حجب و حیان و قربون صدقه رفتن پسراشون هستن.این دسته زنهای بیچاره معمولاً با خانواده هایی مثل خودشون وصلت میکنن و میشن دنباله روی مادران محترمشون و از دست پدر و برادر خلاص میشن و گیر شوهر و قوم شوهر میفتن. خدایی دلم براشون میسوزه هر چند می دونم اونام دلشون برای من میسوزه.

مدل سوم خانواده های سنتی هستند که با فتوای فلان فقیه عادل و عاقل ؛ حلال و حرومشون تغییر میکنه. دنبال صیغه میغه و این حرفا نیستن و به خانمهاشونم خیلی سخت نمی گیرن وبعضیهاشون به همون روسری سر کردن زنان و دخترانشون رِضان. نماز و روزشون بجاست و درست مثل آبا و اجدادشون زندگی میکنن. زیادم در بند نوآوری نیستن. خلاصه فقط زندگی میکنن تا زندگی کرده باشن. ولی به هرحال توی این گروه هم معمولاًپسرقند عسله و ازدواج راهی برای دختره تا آزادانه تر زندگی کنه.

مدل جهارم میشن خانواده های سنتی ومتجدد ؛ یکذره اینوری و یکذره اونوری؛ متجددن پس خانمهاشون بی حجابن( البته برای احترام و دوری از دردسر جلوی بعضیها با حجاب میشن)؛ سنتین پس نماز و روزه جزو لاینفک زندگیشونه و زنهاشونم فقط از خدا رو میگیرن. مشروب میخورن و بعد برای نماز دهنشون رو آب میکشن .خلاصه که پاک قاط زدن. هر چند به نظر من تا وقتی تظاهرو ظلم نکنن ؛ طرز عبادتشون به خودشون و خداشون مربوطه. توی این خانواده ها خدایی اوضاع دختر ها خیلی بهتر از مدلهای قبلیه هر چند هنوز بعضی چیزها برای دختر ها بده ولی برای پسر ها خوب!

مدل پنجم خانواده های متجددن؛ اجدادشون از همون زمان رضا شاه نسخهٔ اینا رو پیچیدن . سنت و مذهب رو بوسیدن و گذاشتن رو طاقچه. اروپایی بودن رو عشقه. البته زندگی این مدلی بی حسن هم نیست.لا اقلش؛ بچه های این مدل از نظر جنسیت به هم رجحان ندارن و دخترهام مثل پسر ها مستقل و توانمند بار میان. نماز و روزه نمیگیرن ؛ زنهاشونم لای چادر و روسری نمی پوشونن ولی هنوز خیلیاشون حلال و حروم سرشون میشه و چشمشون دنبال ناموس بقیه نیست.البته یادم رفت بگم که بعضی از افراد این گروه برای اینکه از یاد خودشون و بخصوص بچه هاشون نره که ایرانین گاهی یه پارچ و لگن مسی؛ چراغ گرد سوز و یا سماور قدیمی و خلاصه از این خرت و پرتهای قدیمی برا ی نشان دادن هویت و ملیتشون در کنار شومینه ای ؛جایی میذارن.

مدل ششمم خانواده هایی که دین؛ سنت و تجدد رو میذارن در کوزه و آبش و میخورن؛ اساساً مجالی برای درگیر شدن در این جور خزعبلات ندارن و بر حسب شرایط از هر مدل زندگی؛ موردی رو سرلوحهٔ خودشون و زندگیشون قرار میدن و تا میتونن از دنیا کام دل میگیرن .خلاصه که زندگی رو عشقه.

حالا اوضاع وقتی بدتر میشه که این مدلها با هم قاطی پاتی میشن و مثلاً یک پسر از مدل دوم دیگه حاضر به تظاهرم نیست و تبدیل میشه به آدمی از مدل ششم بعد با یک دختر از مدل سوم یک ازدواج سنتی میکنه و یک مدل جدید و پر از تضاد که مادرخانواده یه سازی میزنه و پدرش یه ساز دیگه بوجود میاره.بیچاره بچه های این مدل که یکیشونم میشه نویسندهٔ این سطور. سردرگم و در فکر بوجود آوردن یک مدل جدیدتر!!!

Advertisements

Read Full Post »

صبح به محض اینکه از خواب پاشدم مثل اغلب اوقات کامپیوتر رو روشن کردم. می دونستم که تا بیدار شدن دختر کو چولوم وقت زیادی ندارم. اول وارد Desktop خودم شدم؛ همونی که وقتی تازه وبلاگم رو راه انداخته بودم ایجاد کردم تا کسی سر از کارام در نیاره؛ Pidgin رو Runکردم تا ببینم Mailجدیدی دارم یانه؛ Pidginیه multi-protocol instant messenger هست یعنی با استفاده از اون می تونید مثلاً G mail, Hot mail و Yahoo تون رو همزمان مدیریت کنید و دیگه نیازی نیست تا برای پروتکلهای متفاوت مسنجرهای متفاوت داشته باشین؛ با اشتیاق و از سرکنجکاوی همزمان Mozilla رو هم اجرا کردم تا یک سری هم به وبلاگم بزنم و ببینم ترجمه ای رو که با شور و اشتیاق دارم براش وقت میگذارم اصلاً خواننده ای داشته یا نه!؟

از اینکه دیدم وبلاگم بازدید کننده ای نداشته دلخور شدم ولی مثل همیشه به خودم دلداری دادم کهنا امید نشو؛ بنویس چون از نوشتن لذت میبری و ترجمه کن چون بهت انگیزه میده و احساس میکنی خیلی هم بیفایده نیستی

می خواستم یه پست راجع به مقالهٔ « گوهر نیستم و صدف نمی خوام!» نوشتهٔ فاطمه صادقی بنویسم. راجع به تمام تبعیضهایی که در بچگیم با سر کردن روسری شروع شد و کارهایی که به جرم دختر بودن از انجامش منع میشدم و یا کارهایی که به جرم دختر بودن ناگزیر از انجامشون بودم. راجع به اینکه چطور مردهایی رو که مثل برادر و پدرم دوستشون داشتم بعد از ۹سالگی همه شدن غریبه!

یاد اینکه چقدر هنوزم دلم می خواست و می خواد که توی خیابون دوچرخه و موتور سواری کنم ولی به جرم زن بودنم نمی تونم. یاد تابستون امسال افتادم که وقتی با برادرم رفتیم شمال و سوار جت اسکی شدیم و وسط آب جاهامون رو عوض کردیم تا من رانندگی کنم با تذکر مسئولش روبرو شدیم که خانم ها فقط باید عقب بنشینن

یادم اومد که ۳۴ سالمه و هنوز یکبار هم تنهایی به مسافرت نرفتم.یادم اومد وقتی که ۱۶ ساله بودم و برادر ۱۲ سالم پشت ماشین می نشست و به من اجازه داده نمیشد؛در جواب اعتراضم پدرم میگفتتو دختری اگه تصادف کنی من باید جات برم زندانیاد وقتهایی افتادم که من با معصومیت و سادگی با پسر دایی ها و پسر خاله ها بازی میکردم ولی نگاهها منو بی جهت متهم میکردند. و در تمام این سالها کسی از من نپرسیدنظرت چیه!؟»

همهٔ این حرفها و خیلی حرفهای دیگه روی دلم سنگینی میکرد و می خواستم بیشتر و بیشتر بنویسم و بگم که حرفهایی که توی این مقاله اومده برای من قابل درکه. اما وقتی راجع به زنهای ایرانی خوندم که توی جهنمی به اسم افغانستان گیر افتادن ؛ وقتی راجع به دختر زیبای افغانی خوندم که از استیصال توی نوزده سالگی خودکشی کرده؛ وقتی راجع به بچه های فقیری و بیکسی خوندم که هر روز توی این خیابونها و جلوی چشمهای ما ازشون سوء استفاده میشه؛ وقتی راجع به زن سرپرست خانواری خوندم که سه روزه از دختر کوچولوی بی پدرش جدا شده و به جرم بیان افکارش در زندان به سر میبره ؛وقتی راجع به فلان مقام دولتی خوندم که سه تا زن داره و پسرش شرمسار از داشتن همچین پدری. گفتم خدایا شکرت که من خوشبخترینم!

حالا دیگه دخترم هم از خواب بیدار شده بود و من باید دوباره همه چی رو فراموش میکردم و به زندگیم و بچه هام میرسیدم.

Read Full Post »