Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘مهاجرت’ Category

مهاجرت میتونه مزایای زیادی داشته باشه، آگه چشمها و گوشها و مغزت رو باز نگه داری و بخوای یاد بگیری!

البته بعضی آدمها یاد میگیرن ولی فقط ظاهر قضیه رو، کلا سخته برای خیلیا وارد عمق مسائل شدن و همیشه هم راهی برای توجیح کردن و موجه جلوه دادن خودشون پیدا میکنن!

حالا وقتی جالب تر میشه که اون ظاهر قضیه رو با همون سنتهای قدیمی و نه لزوما ارزشمند قاطیش میکنن و میشه سر لوحه زندگیشون،!

اشتباه نشه بعضی سنتها میتونن خیلی خوب هم باشن و بعنوان جزیی از فرهنگ یه ملت صادر هم بشن .هر چند میتونم هزارتا سنت احمقانه رو نام ببرم که ما ادمهافقط فقط چون اجدادمون رعایت میکردن و به ما هم یاد دادن داریم کور کورانه و با افتخار دنبال میکنیم!

همه جای دنیا آدمایی هستن که دم از صادق بودن میزنن و ادعا میکنن که آدمهای صادق رو ترجیح میدن ولی خوشحالتر خواهند بود آگه توی روشون بخندی و پشت سرشون از کاستیهاشون بگی!

ادمهایی هستن که مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنن و رفتارشان با اطرافیانشون در موقعیتهای خاص در مقابل ادمهای خاص کاملا متفاوت هست !

ادمهایی هستند که حتی توی پیدا کردن آشنا و دوست بیشتر باهم در رقابت هستند.میخوان مرکز توجه همه باشن و برای رسیدن به این هدف حتی خودشون رو آزار میدن و خوشحالی واقعی خودشون رو دائما با تظاهر به خوشحالی طاق میزنن!

توی این بلبشو کسانی هم هستن که وقتی قلبشون روبرای کسی باز میکنن میدونی تا ابد باز میمونه مگه خودت از روی حماقت و خودخواهی بشکونیش و فکر کنی چون همیشه بودن و هستن پس همیشه هم خواهند بود!!

این آدمها خیلی کمیابند و وقتی هم که قلبشون رو به روت ببندن دیگه باز شدنی نیست. حالا انتخاب تو هست که دور خودت رو با یک مشت هنرپیشه پر کنی و یا با کسانی که نپرسیده از موی قشنگت تعریف میکنن و برای قشنگتر شدنش باهات همفکری میکنن !

زندگی کوتاهتر از اونی هست که با زور به دیگران محبت کنی و با زور هم ازشون طلب محبت کنی. آدمهایی که تورو میخوان عوض کنن تا خوشحالی خودشون تضمین بشه باید از زندگیت چنان بیرونشون بندازی که دیگه هیچوقت جرات برگشتن نداشته باشن !

Advertisements

Read Full Post »

منم مثل خیلیای دیگه که سرزمین مادری و کلی خاطره زشت و زیبا رو به امید یه زندگی بهتر برای خودشون و خانوادشون ترک میکنن، کلی دلایل معقول و موجه داشتم.
یادمه اوایل با خودم فکر میکردم اگه یکی از این اروپاییها ازم پرسید چرا مهاجرت کردی جواب میدم » به همون دلیلی که اجداد شما مهاجرت کردن و به همون دلیلی که توی کل تاریخ هر قوم و ملتی مهاجرت کردن..برای زندگی بهتر»!
ولی عجبا که بعد از مهاجرتم هر بار کسی این سوال و ازم میکرد کلی هول میشدم و سعی میکردم خودمو توجیح کنم…اونم یه توجیح منصفانه که نه کشور مادریم و به گند بکشم نه خودمو و زندگی گذشتم رو!
حالا بگذریم که تازگی یه همکار پیدا کردم که چند هفته ای هست از افریقای جنوبی مهاجرت کرده به اینجا… چند روز پیش خیلی سلیس در سه کلمه علت مهاجرتش رو توجیح کرد…دلایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی!
تازه اونموقع بود که دو زاری کج من افتاد و پیش خودم فکر کردم…این همه مدت چه زوری میزدم برای توجیح خودم!
ولی واقعیت اینکه من دلایل دیگه ای هم داشتم…دلایل زیر پوستی…از اون دلایلی که به زبون نمیاری ولی بهش فکر میکنی و اخرشم میشن دلایل اصلی مهاجرتت….البته نه اینکه اون دلایل اصلی منتفی باشن ولی واقعیت اینکه من یه چیزهایی خیلی اذیتم میکرد…چیزهایی که سالها برای عوض کردنشون تلاش کرده بودم و نتیجه نگرفته بودم و در نهایت امنیت و آرامشم رو باهاشون معامله کردم!

من توی خانواده ای بزرگ شدم که اول پدر بعد مادر و برادر و عروس و بچه های برادر و اخر سر دختر و داماد سالاری هست….یعنی یکجورایی توی خانواده خودم همیشه شهروند درجه دو بودم…البته اینا چیزهایی نیست که کسی به زبون بیاره ولی اگه تیزبین باشی حتی توی سریال شهرزاد هم میتونی ادمهایی که توی خانواده خودشون شهروند درچه دو هستند ببینی!

خواهربزرگتری که مطیع پدر و مادر بوده و به یه ازدواج اجباری تن داده نه توی خانواده خودش و نه جامعه احترام نداره ولی دختر سر کش و خودسر نه تنها از خواهر بزرگتر که حتی توی خانواده شوهر هم از دختر همون خانواده ارج و قربش بیشتر. ..دلم میخواست ببینم آگه شهرزاد برادر داشت چه تاثیری توی روابط آدمهای داستان میذاشت!

توی همون داستان دختر یکی یکدانه بزرگ آقا هم شهروند درجه دو هست توی خانواده خودش، حتی قدرت انتخاب نداره.

خلاصه که منم همیشه حس شهروند درجه دو بودن همراهم بوده. اصلا هم مهم نبود چقدر در اجتماع موفق بودم، توی خانواده جایگاهم تعیین شده بود. جایگاهی که یا باید میپذیرفتمش مثل خواهرم که اونوقت شوهر و بچه هام هم از من ارث میبردن و یا اینکه عوضش میکردم !

سالهای زیادی از زندگیم به درگیری با خانواده گذشت برای حسی که آزارم میداد ولی نمیشد بیان کرد

به هر صورت حس تعلق به یک گروه که فکر میکنی شادیشون با شادی تو گره خورده با خودش امنیت وآرامش میاره و تو میخوای همه چیزت رو بدی و این حس رو از دست ندی و توی این راه گاهی به اشتباه سر ارزشهات معامله میکنی!

خیلی از ماها مهاجرت میکنیم که شهروند درجه دو نباشیم.

غافل از اینکه نسل اول مهاجر اونم از یه کشور خاورمیانه ای آگه بخوام منصف باشم و مثبت و نگم همیشه ولی سالها شهروند درجه دو خواهد بود اینبار نه توی خانواده کوچیک خودش بلکه توی جامعه و محیط زندگیش!

Read Full Post »

مثل این میمونه که 7 سال از زندگیم گم شده. تازه میفهمم حرف پدرمو که همیشه به شوخی و جدی توی بحث و جدلهای گاه بی گاهش با مادرم و ما میگفت:» گشنگی نکشیدی تا شاعری از یادت بره»

مخصوصا این وبلاگ رو هیچوقت نبستم و الانم دوباره توی همین وبلاگ مینویسم, میخوام بزرگ شدنم همیشه جلوی چشمم باشه!

توی این 7 سال بیشتر از 35 سالی که توی ایران زندگی کردم؛ یاد گرفتم, تجربه کردم, رودست خوردم و بزرگ شدم….مثل یه پرنده که سالها توی قفس بوده و فکر میکرده قفس یعنی خونه…ادم یعنی غذا و امنیت و اتاق یعنی دنیا!

خودم و خانوادم رو توی این 7 سال شناختم…گفتنش عجیبه ولی وقتی پرنده میفهمه توی قفس بوده که از قفس و اتاق میفته وسط شهر شلوغ….تازه اونموقع میفهمه هردستی به سمتش دراز میشه برای نوازش و محبت نیست…تازه میفهمه اونکه براش قفس درست کرده بود و دست نوازش به سرش میکشید از مهربونیش نبوده و از خودخواهیش بوده….خیلی ضد و نقیضه ولی وقتی فرصت مستقل فکر کردن توی زندگیت به اندازه کافی نباشه و همیشه تحت تاثیر محیط و اموزه های محیطی زندگی کرده باشی و مثل عروسک خوب و بدهای زندگیت و دیگران شکل داده باشن دیگه بهتر از این نمیشه…در ضمن همه انقدر خوش اقبال نیستن که به همین درک هم برسن…تو قفس به دنیا میان توی قفس هم میمیرن

تازه من از کتاب خوناش بودم؛ سفر میرفتم… وبلاگ مینوشتم و مدام در حال زیروروکردن اینترنت بودم. عادت نداشتم و ندارم تا مثل بارباپاپا بدون مقدمه شکل محیطم بشم….برای من عوض شدن یه پروسه مدت دار و زمانبره……باید بشناسم….بفهمم و بپذیرم

جالب اینکه توی این شهر نه چندان بزرگ اینورابها؛ ایران و ایرانی رو تازه شناختم….ایران و ایرانی که من میشناختم به همون اتاقی که قفسم توش بود ختم میشد

اشتباه نکنین اینجام کلی ادم هست که هنوزتوی قفس و اتاقشون گیر افتادن…باید با دیگران زندگی کرد و شرایط متفاوت رو تجربه کرد تا فهمید….باید شک کرد…باید فکر کرد

Read Full Post »