Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘مهاجرت’ Category

راست میگن که دنیا کوچیکه و کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه!

چند هفته پیش بعد از مدتهای طولانی یه اتفاق قشنگ و غیر منتظره باعث شد به 20 سال پیش برگردم و کلی خاطره و حس قشنگ فراموش شده رو دوباره به یاد بیارم.

با دکتر دندونپزشکمون تو کنبرا همون سالهای اول اومدنمون آشنا شدیم و خیلی تصادفی از اشناییش با دکتر ارتودنس دخترم، استاد دانشگاه شهید بهشتی و دوست خوب و قدیمی همسرم درایران با خبر شدیم.

متاسفانه از وقتی به استرالیا مهاجرت کردیم تصادفهای نا خوشایند زندگومون به مراتب بیشتر از تصادفهای خوشایند بودن ولی بالاخره بعد از نه سال چند هفته پیش یه تصادف خوشایند بوی و حس و حال گذشته ها رو دو باره برام زنده کرد.

خیلی تصادفی توی یکی از جلسه های پزشک و بیمار از اومدن پدر و مادر دکتر گودرزی به استرالیا باخبر شدم وبه منزلمون دعوتشون کردم بی خبر از اینکه پدر و مادر موقر و دلنشین دکتر گودرزی همدوره ایها و دوستان نزدیک استادهای من توی دانشگاه بودن و هستن. اسمی نبود که بیارم و ازشون خاطره ای نشنوم. متاسفانه توی همین حال و هوا از درگذشت خانم دکتر اهرابیان هم باخبر شدم و شوکه!

روحش شاد، همیشه براش احترام زیادی قائل بودم، خانم باسواد و استاد بسیار خوبی بود. انگار دیروز بود که با دو تا دختراش از رنو زردش دم در ساختمون توی کارگر شمالی پیاده میشد. گاهی به خاطره هام شک میکنم و مطمئن نیستم چیزی که به یاد میارم درسته یا غلط ولی اونشب هر چی به یاد آوردم خاطر هایی بود با طعم واقعیت!

دکتر علاقه بند، دکتر رجائی، دکتر فرخی آدمهای تکرار نشدنی و روزای تکرار نشدنی!

Advertisements

Read Full Post »

طرفای ظهر بود که به شهر کوچیک کوما در نیو سالت ولز به فاصله 114 کیلومتری از جنوب کنبرا رسیدیم. هوا به شدت گرم بود، زیر سایه درختی پارک کردیم تا ساندویچ هایی که برای ناهارمون آماده کرده بودم بخوریم و به عادت همیشگی دوری توی شهر بزنیم، از ساختمانهای قدیمی و موزه شهر اگه موزه ای بود و احیانا از آنتیک فروشی یا فروشیهای شهر دیدن کنیم.

آفتاب به قدری شدید بود که سوزش ناشی از سوختن رو روی پوستت میتونستی قشنگ احساس کنی. ساختمان قدیمی دادگاه شهر از دور خودنمایی میکرد. به فاصله کمی از دادگاه، زندان و موزه زندان قرار داشت. با فونت درشت روی دیوار پر از عکس موزه نوشته شده بود» جنایات در گذر زمان».

اول متوجه زندان نشده بودیم و تصور کردیم فقط یه موزه اونجا ست. آخه تو تصور ما شهری که به زور 7000 نفر جمعیت داره زندان و دادگاه به این بزرگی میخواست چیکار!

برای مدتی دوروبر در ورودی موزه پرسه زدیم به امید اینکه کسی بیاد و راه و رسم ورود به موزه رو بهمون نشون بده. بالاخره مرد میانسال و خوش قیافه‌ای با موهای سفید که یونیفرم آبی پلیس رو به تن داشت از دور پرسید :»میخواین از موزه دیدن کنین؟»

در جواب بهش سری تکون دادم و گفتم:»اگه امکانش هست.»

بعد از گفتگو با افسر پلیس وارد سالن ورودی موزه شدیم.

Read Full Post »

قبول شدن تو دانشگاه هنر پیشگی دانشگاه ملبورن که نیکول کیدمن از اونجا فارغ االتحصیل شده و هیو جک من امتحان وردیش و رد شده کار اسونی نیست. رقابت زیاده و سلیقه گرداننده های دانشگاه دخیل. همیشه هم انتخابها درست جواب نمیده، کما آنکه به نظر من هیو چک من تو بازیگری یه سر و گردن بالاتر از نیکول کیدمن هست. کلا دانشگاه اینجا برای خودش یه کسب و کار جدی محسوب میشه. دانشگاهها سر گرفتن دانشجو بیشتر و رده بندی علمی بالاتر که آگه نگم ارتباط مستقیم، حتما ارتباط غیر مستقیم با داشتن دانشجو خوب و با اسم و رسم داره مدام با هم در رقابت هستن. کلا رقابت اونم از نوع غیر سالمش جزء جدایی ناپذیر جوامع غربی هست. خیلی توهم برتون نداره چون توی این یک مورد هنوز انگشت کوچیکشونم نشدیم.

برای همینم هست که از سال 2007 تا 2018 فقط اپل 16 مدل موبایل به بازار فرستاده، حالا بیخیال سمسونگ. نکنه فکر کردین همه این موبایلها رو مردم خاورمیانه میخرن!

این فقط یه مثال کوچیک بود از مصرف گرایی و رقابت تو دنیای اینور آبها.

خلاصه وارد شدن به این دانشگاه هم مراحلی برای خودش داره. اول باید یه مشت فرم پر کنی و کلی سوال جواب بدی که چرا میخوای یکی از 37 نفری باشی که از بین 800 تا متقاضی انتخاب میشن تا به مرحله بعدی برن!

البته 90 درصد این 37 نفر بار سوم و چهارمشون هست که دارن برای امتحان ورودی اقدام میکنن و کلی هم کلاسهای خصوصی و غیر خصوصی و حتی کلاسهای مقدماتی و پر از هزینه همین دانشگاه رو هم رفتن و البته هر بار برای امتحان ورودی 200 دلارهزینه کردن.

من فرمهای ثبت نام دخترم و بعد از اینکه بهم خبر قبول شدنش و داد خوندم. دهنم از تعجب وا موند و بهش گفتم:» آگه قبولت نمیکردن باید به عقلشون شک میکردیم.» قشنگ نوشته بود، پر از احساس ودلیل و منطق حسابی، جوریکه آگه میخواستی هم نمیتونستی بهش نه بگی.

بلیط هواپیما رو خریدیم و یه اتاق توی هتل قدیمی 150 ساله ملبورن که تا دانشگاه فقط 10 15 دقیقه پیاده فاصله داشت رزرو کردیم و برای آزمون مرحله دوم راهی ملبورن شدیم.

شب قبل از پرواز، دخترم که کلی استرس و نگرانی داشت برای آخرین بار جلوی من و خواهر کوچیکش دو صحنه ازنمایشنامه شکسپیر و دو صحنه از نمایشنامه بسیار جالب نوشته نمایشنامه نویس معاصر استرالیایی مایکل گر رو اجرا کرد.

اجرا که تموم شد خواهر کوچیکش که توی چند ماهه گذشته مدام کنارش نشسته بود و به اجراهاش نگاه کرده بود و تشویقش کرده بود زد زیر گریه و با ناراحتی گفت:» قبول میشه. از پیش ما میره ملبورن!»

منم دقیقا توی اون لحظه به همین فکر میکردم که چقدر خوب اجرا کرد و حتما قبول میشه و یکجورایی دلم گرفت و نگران رفتنش شدم!

دو روز بعد با اضطراب ساعت 9 صبح با دخترم دم در دانشکده خداحافظی کردم و برگشتم به سمت هتل. ساعت حدودای 3 بود و من توی اتاق کوچیک هتل دراز کشیده بودم که موبایلم زنگ خورد. دخترم بود. صداش اروم بود و خوشحال. از اضطراب کشنده صبح توی صداش خبری نبود. اروم گفت: «مامان قبول شدم. دو تا مرحله رو رد کردم و جزو دو نفر برتر انتخاب شدم. باید دو روز دیگه برگردم برای اجرای آخر.»

دلم یکهو فرو ریخت و بغضم ترکید و بهش گفتم:» برات خیلی خوشحالم. خیلی.»

هر چند همیشه براش آرزوهایی بزرگتر از این داشتم و دارم و میدونم توانایی رسیدن بهشون رو داره ولی اولین آرزوم اینکه به ارزوهاش برسه و دنبال رویاهاش بره قبل از اینکه خیلی دیر بشه و رویا داشتن فراموشش بشه.

بعضی خاطره ها حتی آگه نتیجه نهاییشون اونی نباش که اول میخواستیم اما راه رسیدن بهشون چنان لذت بخشه که دست کمی از موفقیت نهایی نداره. دختر من جزو ده نفر نهایی انتخاب نشد و البته کلی خواهر کوچیکش خوشحال شد از این بابت.

دخترم: سلام ، خوبی؟

خواهر کوچیکش: سلام، چی شد؟

دخترم: قبول نشدم.

خواهرش: yessss .I am so happy!

دخترم:😮😂

Read Full Post »

😕

فکر نمیکردم یه روزی اهنگهای شاد غمگینم کنن!

یاد همه روزهای قشنگ و ادمهایی بیفتم که دیگه تکرار نمیشن و یا کنارم نیستن!

Read Full Post »

چند هفته پیش زیر پستی که از کار خیر و پسندیده یه کتابفروش توی انقلاب نوشته بود کامنت گذاشتم » قدر این آدمهارو بدونیم که من جز ایران جای دیگه ندیدم!»

داستان از این قرار بود که راوی برای خرید یه کتاب خاصی میره به یه کتابفروشی تو انقلاب اما فروشنده بجای فروختن کتاب روانش میکنه به کتابفروشی ته پاساژ تا آگه اونا دارن از اونها بخره و با این کار شاید کمکی کرده باشه به همصنفی در تنگنای مالی.

نکته این داستان از اونجایی شروع میشه که بلافاصله بعد از کامنت من دو تا فارسی زبان از همه جا مطلع و از همه چی بی خبر در جواب دادو فغان برداشتن که چه حرفها، شما توهم زدی و همه جای دنیا هست این چیزها!

حقیقتش بعد از خوندن کامنتها یاد اون ضرالبمثلی که موقع بچگیا و دعوا با خواهر و برادرام استفاده میکردیم تا از یه بحث بی سرانجام خودمون رو نجات بدیم افتادم و پیش خودم گفتم» جواب ابلهان خاموشیس» و کامنتاشون رو بی جواب گذاشتم، هر چند بعد از چند سال زندگی اینور آب و آشنایی با بیش از 20 تا ملیت مختلف و دیدن فرد گرایی شدید کلی جواب تو استینم داشتم.

فردای اون روز رفتم سر کار و موقع پیاده روی کوتاه بعد از ناهار داستان کتابفروش و برای چند تا از همکارای استرالیاییم با آب و اجداد اروپایی تعریف کردم و بلافاصله بعدش پرسیدم یه همچین اتفاقی هیچوقت اینجا میفته؟ جالب اینکه بدون حتی یک ثانیه مکث هر دو گفتن «نه»!

چند روز پیش همین داستان و برای یه دوست از افریقای جنوبی که یکسالیه اومده استرالیاتعریف کردم و از اون پرسیدم آیا این مدل رفتار و تا حالا از کسی دیده؟ اون هم با تعجب جواب رد داد.

ولی من نه تنها اولین بار نیست که میشنوم داستان از خود گذشتگی مردم ایران رو بلکه بارها شاهد بودم و با این طرز تفکر بزرگ شدم طوریکه وقتی چند سال پیش اومدم اینجا بعد از چند بار ضربه خوردن از غریبه و آشنا نما فهمیدم باید یاد بگیرم خودخواه باشم و اول به خودم فکر کنم.آگه میخوام توی این سیستم فرد گرایی که آوازش تا درون مرزهای کتابفروش قصه ما هم متاسفانه رخنه کرده دوام بیارم حتی سوزنم به خودم نباید بزنم چه برسه به جوال دوز!

Read Full Post »

…..I’ve played all my cards……No more ace to play!

Read Full Post »

مهاجرت میتونه مزایای زیادی داشته باشه، آگه چشمها و گوشها و مغزت رو باز نگه داری و بخوای یاد بگیری!

البته بعضی آدمها یاد میگیرن ولی فقط ظاهر قضیه رو، کلا سخته برای خیلیا وارد عمق مسائل شدن و همیشه هم راهی برای توجیح کردن و موجه جلوه دادن خودشون پیدا میکنن!

حالا وقتی جالب تر میشه که اون ظاهر قضیه رو با همون سنتهای قدیمی و نه لزوما ارزشمند قاطیش میکنن و میشه سر لوحه زندگیشون،!

اشتباه نشه بعضی سنتها میتونن خیلی خوب هم باشن و بعنوان جزیی از فرهنگ یه ملت صادر هم بشن .هر چند میتونم هزارتا سنت احمقانه رو نام ببرم که ما ادمهافقط فقط چون اجدادمون رعایت میکردن و به ما هم یاد دادن داریم کور کورانه و با افتخار دنبال میکنیم!

همه جای دنیا آدمایی هستن که دم از صادق بودن میزنن و ادعا میکنن که آدمهای صادق رو ترجیح میدن ولی خوشحالتر خواهند بود آگه توی روشون بخندی و پشت سرشون از کاستیهاشون بگی!

ادمهایی هستن که مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنن و رفتارشان با اطرافیانشون در موقعیتهای خاص در مقابل ادمهای خاص کاملا متفاوت هست !

ادمهایی هستند که حتی توی پیدا کردن آشنا و دوست بیشتر باهم در رقابت هستند.میخوان مرکز توجه همه باشن و برای رسیدن به این هدف حتی خودشون رو آزار میدن و خوشحالی واقعی خودشون رو دائما با تظاهر به خوشحالی طاق میزنن!

توی این بلبشو کسانی هم هستن که وقتی قلبشون روبرای کسی باز میکنن میدونی تا ابد باز میمونه مگه خودت از روی حماقت و خودخواهی بشکونیش و فکر کنی چون همیشه بودن و هستن پس همیشه هم خواهند بود!!

این آدمها خیلی کمیابند و وقتی هم که قلبشون رو به روت ببندن دیگه باز شدنی نیست. حالا انتخاب تو هست که دور خودت رو با یک مشت هنرپیشه پر کنی و یا با کسانی که نپرسیده از موی قشنگت تعریف میکنن و برای قشنگتر شدنش باهات همفکری میکنن !

زندگی کوتاهتر از اونی هست که با زور به دیگران محبت کنی و با زور هم ازشون طلب محبت کنی. آدمهایی که تورو میخوان عوض کنن تا خوشحالی خودشون تضمین بشه باید از زندگیت چنان بیرونشون بندازی که دیگه هیچوقت جرات برگشتن نداشته باشن !

Read Full Post »

Older Posts »