Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘دلنوشته ها’ Category

یه بچه 5 ساله بودم وقتی انقلاب شد، درست 38 سال پیش .خونمون توی یه کوچه بن بست قشنگ توی پل رومی بود. یه خونه دو طبقه شیروانی دار با معماری قدیمی شمرون، یکی از قدیمی ترین خونه های محل. یادش بخیر روزای خوبی بود!

عاشق اون محل و کوچه و باغهاش بودم..بوی یاس امین الدوله، درخت بید مجنون دم باغ خانوم کتابی با اون شاخه های آویزون که مثل موهای پریشون یه دختر جوون و زیبا بود. تک تک خونه های اون محل رو دوست داشتم، ته بن بست یه در بزرگ بود به یه باغ بزرگ سر سبز، باغ مش غلام سرایدار، که در دیگرش توی خیابون فرشته باز میشد

خونه کوچیک و نقلی حسن و پدر و مادرش با اون در چوبی رنگ شده که کوچکترین خونه محل بود، خونه بزرگ خانواده هلن که یک طرف کوچه رو کامل گرفته بود با اون در برقی پارکینگ و آیفون تصویری که البته هیچوقت کار کردن آیفون رو ندیدم!

یادمه یکبار از هلن پرسیدم این چیه؟ برام توضیح داد از توش میشه ادمهایی که دم در خونه میان زنگ میزنن دید ولی الان خراب شده کار نمیکنه… فکر کردم سر کارم گذاشته !

خونه دو طبقه خانواده کلانتری اون طرف کوچه که طبقه اول خودشون زندگی میکردن با دختر جوون خدمتکارشون فریبا و طبقه بالا یه خونواده دیگه با دو تا دختراشون و خدمتکار فیلیپینیشون، به همون بزرگی خونه هلن اینا، یه درش اول کوچه و در دیگرش آخر کوچه بود!

عاشق پاسیو اون خونه بودم با شیشه های رنگیش!

با بچه های هر دو تا خونه دوست بودم و گاهی باهاشون بازی میکردم، یه ماشین کوچولو برقی داشتن که گاهی باهاش نوبتی بازی و رانندگی میکردیم. برادر هلن یه موتور برقی داشت که تو عالم بچگی باهاش تک چرخ میزد، عاشق فیلمهای بروس لی بود و مدام توی کوچه در حال جفتک جهار گوش انداختن. همه بچه های محل فکر میکردن دیوونه بود هیچکس نمیدونست دیوونه بروس لی بود!

اونموقع هنوز ویدیو تو هر خونه ای نبود ولی اونها دو تا ویدیو داشتن، یک از اون ویدیو های بزرگ و نقره ای بتا و یه ویدیو مشکی رنگ که هلن میگفت فیلمهای بزرگ میخوره، اونموقع نفهمیدم منظورش چی بود ولی بعدها فهمیدم همون وی اچ اس بوده!

خونواده عجیب و مرموزی بودن، مثل یه علامت سوال بزرگ!

از همسایه های قدیمی تر محل شنیده بودم خونه رو اجاره کردن و صاحب قبلی خونه رفته آمریکا. پدر خانواده رو شاید تو کل 10 سالی که توی اون محل بودیم یک یا دوبار دیدم، شنیده بودم تاجر عینک بود. یکبار مادرش دعوتم کرد خونشون، چشمتون روز بد نبینه برادرش کموداسباب بازی های خواهر رو یادم نیست چجوری چپ کرد که مادرش با کمربند افتاد دنبالش،

یکبار دیگه مادرش که من و بعنوان یه دختر درسخون میشناخت، از من خواست برم خونشون با دخترش درس بخونم، وضع مالیشون عالی بود ، خیلی بهتر از ما ولی مادرش تمام لوازم تحریر و توی کمود قایم میکرد و تا مثلا مدادش تموم نمیشد مداد جدید بهش نمیداد وقتی اونروز دید با تعجب نگاهش میکنم ازم پرسید:»مگه مامان تو اینکارو نمیکنه!؟»

و وقتی جواب رد من و شنید اونوقت اون بود که دیگه داشت با تعجب من و نگاه میکرد!

فکر کنم از همون زمان و در کنار همین دوستای متفاوت و عجیب و غریب و توی عالم بچگی بود که یاد گرفتم تا از داشته های دوستانم خوشحال باشم و در کنارشون ازداشته ها و نداشته های خودم چنان لذت ببرم که آرزوی دیگران بشم!

Advertisements

Read Full Post »

بعضی از حرفها رو باید به بعضی آدمها گفت. باید صاف و مستقیم توی چشماشون نگاه کرد و گفت؛ من شنیدم پچ پچ هات و ولی چرا پچ پچ !؟ بلند بگو بلند تعریف کن ، نترس، من مثل تو نیستم از موفقیت و خوشحالی دیگران خوشحال میشم نه ناراحت!

من با کوچیک کردن و پایین آوردن دیگران احساس بزرگی نمیکنم!

عادت ندارم مدام به دیگران ثابت کنم بهتر میفهمم و بیشترمیدونم، چون دری به تخته خورده تونستم زندگی که توی خواب هم نمیدیدم برای خودم فراهم کنم!

من دیدم بالا و پایین دنیارو .. دیدم آدمهای کوچیک و با غرورهای بزرگ …آدمهای خیلی بزرگ و با یه دنیا تواضع!

من مثل تو احتیاج به رقابت و چشم همچشمی ندارم، یاد گرفتم روی مسیر خودم تمرکز کنم و خودم رو بسازم چون میدونم هر کدوم از ما برای کامل کردن راهی در نظر گرفته شدیم و موفقیت تو مانع موفقیت من نیست آگه خودم نخوام باشه!

میدونم گاهی خیلی سخته که بپذیریم دیگران از ما بهتر هستن، بپذیریم که آدمها میتونن بیشتر چیزهایی که ما نداریم داشته باشن فقط فرق من و تو اینکه آگه کسی درموردی از من بهتر باشه یابیشتر بدون ازش تعریف میکنم، بهش احترام میذارم و ازش یاد میگیرم ولی دلیلی نمیبینم پرستشش کنم چون میدونم اونهم مثل من کامل نیست!

با همه اینها دلم میگیره وقتی اسم خودت و دوست میذاری و دلسوز ولی از غم من شاد میشی و از شادی من غمگین!

یادم باشه که نمیخوام مثل تو بشم، یادم باشه هیچوقت مثل تو از دیگران برای خودم نردبون ترقی نسازم، یادم باشه با پنهان کاری و یاد ندادن دانستهام به دیگران مانع پیشرفت اونها نمیشم بلکه حقارت وجودی خودم رو تثبیت میکنم، یادم باشه ارتباطاتم رو بر اساس صداقت بسازم و سر ارزشهام برای نیازهای مادی معامله نکنم!

من از تو و ادمهایی که ارزشهای زندگیشون ثانیه ای و براساس نیازهای مادیشون عوض میشه میترسم، من از تو و ادمهایی که با غرور و افتخار اعلام میکنن بخاطر خانوادشون هر کاری میکنن میترسم!

یادم باشه دنیا به کسی وفا نکرده که به من و تو بکنه پس طوری زندگی کنم ، حرف بزنم که موقع ترکش هراسان و پشیمان نباشم!

یادم باشه. . .

Read Full Post »

منم مثل خیلیای دیگه که سرزمین مادری و کلی خاطره زشت و زیبا رو به امید یه زندگی بهتر برای خودشون و خانوادشون ترک میکنن، کلی دلایل معقول و موجه داشتم.
یادمه اوایل با خودم فکر میکردم اگه یکی از این اروپاییها ازم پرسید چرا مهاجرت کردی جواب میدم » به همون دلیلی که اجداد شما مهاجرت کردن و به همون دلیلی که توی کل تاریخ هر قوم و ملتی مهاجرت کردن..برای زندگی بهتر»!
ولی عجبا که بعد از مهاجرتم هر بار کسی این سوال و ازم میکرد کلی هول میشدم و سعی میکردم خودمو توجیح کنم…اونم یه توجیح منصفانه که نه کشور مادریم و به گند بکشم نه خودمو و زندگی گذشتم رو!
حالا بگذریم که تازگی یه همکار پیدا کردم که چند هفته ای هست از افریقای جنوبی مهاجرت کرده به اینجا… چند روز پیش خیلی سلیس در سه کلمه علت مهاجرتش رو توجیح کرد…دلایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی!
تازه اونموقع بود که دو زاری کج من افتاد و پیش خودم فکر کردم…این همه مدت چه زوری میزدم برای توجیح خودم!
ولی واقعیت اینکه من دلایل دیگه ای هم داشتم…دلایل زیر پوستی…از اون دلایلی که به زبون نمیاری ولی بهش فکر میکنی و اخرشم میشن دلایل اصلی مهاجرتت….البته نه اینکه اون دلایل اولیه منتفی باشن ولی واقعیت اینکه من یه چیزهایی خیلی اذیتم میکرد…چیزهایی که سالها برای عوض کردنشون تلاش کرده بودم و نتیجه نگرفته بودم و در نهایت امنیت و آرامشم رو باهاشون معامله کردم!

من توی خانواده ای بزرگ شدم که اول پدر بعد مادر و برادر و عروس و بچه های برادر و اخر سر دختر و داماد سالاری هست….یعنی یکجورایی توی خانواده خودم همیشه شهروند درجه دو بودم…البته اینا چیزهایی نیست که کسی به زبون بیاره ولی اگه تیزبین باشی حتی توی سریال شهرزاد هم میتونی ادمهایی که توی خانواده خودشون شهروند درچه دو هستند ببینی!

خواهربزرگتری که مطیع پدر و مادر بوده و به یه ازدواج اجباری تن داده نه توی خانواده خودش و نه جامعه احترام نداره ولی دختر سر کش و خودسر نه تنها از خواهر بزرگتر که حتی توی خانواده شوهر هم از دختر همون خانواده ارج و قربش بیشتر. ..دلم میخواست ببینم آگه شهرزاد برادر داشت چه تاثیری توی روابط آدمهای داستان میذاشت!

توی همون داستان دختر یکی یکدانه بزرگ آقا هم شهروند درجه دو هست توی خانواده خودش، حتی قدرت انتخاب نداره.

خلاصه که منم همیشه حس شهروند درجه دو بودن همراهم بوده. اصلا هم مهم نبود چقدر در اجتماع موفق بودم، توی خانواده جایگاهم تعیین شده بود. جایگاهی که یا باید میپذیرفتمش مثل خواهرم که اونوقت شوهر و بچه هام هم از من ارث میبردن و یا اینکه عوضش میکردم !

سالهای زیادی از زندگیم به درگیری با خانواده گذشت برای حسی که آزارم میداد ولی نمیشد بیان کرد

به هر صورت حس تعلق به یک گروه که فکر میکنی شادیشون با شادی تو گره خورده با خودش امنیت وآرامش میاره و تو میخوای همه چیزت رو بدی و این حس رو از دست ندی و توی این راه گاهی به اشتباه سر ارزشهات معامله میکنی!

خیلی از ماها مهاجرت میکنیم که شهروند درجه دو نباشیم.

غافل از اینکه نسل اول مهاجر اونم از یه کشور خاورمیانه ای آگه بخوام منصف باشم و مثبت و نگم همیشه ولی سالها شهروند درجه دو خواهد بود اینبار نه توی خانواده کوچیک خودش بلکه توی جامعه و محیط زندگیش!

Read Full Post »

باید تا چیزی به ذهنم میاد بنویسم…تازگیا به سختی تمرکز میکنم و خیلی زود فراموش!

میخواستم از مرده پرستی بنویسم؛از ادمهایی که وقتی دیگه نیستی تازه سراغت رو میگیرن؛ لباس مشکیشون رو میپوشن و برای اینکه نشون بدن چقدر مبادی اداب و با فرهنگ هستن نفراول توی مجلس عزاداری حاضر میشن. کم لطفی هست اگه نگم که کمک هم میکنن و شاید غصه هم میخورن!

چند وقت پیش یه بنده خدایی که با زن و بچه زندگی ظاهرا راحت ایران و ترک کرده بوده و با قایق اومده بوده اینجا خودکشی کرد!

من اصلا نمیشناختمش ولی از کسانی که میشناختنش شنیدم مغازه ای داشته که کارش نگرفته و اوضاع مالیش حسابی خراب بوده. میگفتن ادم دست و دلبازی هم بوده.

ادم باید خیلی تحت فشار باشه که توی یک کشورغریب زن و بچش رو بدون هیچی تنها بذاره…من که فکر میکنم بی کس بوده….ادمها از بی کسی زودتر به بن بست میرسن تا از بی پولی…گاهی فقط باید کسی بهت ایمان داشته باشه و باورت کنه بیشتر از اینکه خودت به خودت باورداری.

من ختمش هم نرفتم ..ولی خبر دارم خیلیا رفتن..خیلیا که حتی روز قبل دیده بودنش ولی نفهمیده بودن داره نفسهای اخر و میکشه!

گاهی فقط لازمه باور کنی تنها نیستی و اگه پات لغزید و داشتی میفتادی کسی هست که بگیردت تا با کله سقوط نکنی…کسی هست که وقتی از شدت اضطراب و فشاردیگه مغزت یاریت نمیکنه و راهی به ذهنت نمیرسه به جات فکر کنه و راه حل جلوی پاهات بذاره نه اینکه هولت بده تا محکمتر زمین بخوری یا بی تفاوت از کنارت بگذره یا اینکه نهایتا بهت یاداور کنه که اونم زندگیش سخته والان بجای سالی دو بارمسافرت سالی یکبار مسافرت میره و یا حتی برات دلسوزی کنه و طوری باهات رفتار کنه که از خودت ناامیدتر بشی بعد هم توی ختمت بیاد و بگه» من همین چند روز پیش دیدمش؛ کلی هم نصیحتش کردم…اینجور ادمها یک لحظه دیوونه میشن…نمیفهمن دارن چیکار میکنن…کلشون از کار میفته…بیچاره زن و بچش!»

ایهاالناس اگه که توی زنده بودن کسی کنار خودش و خانوادش نبودین بعد مرگش هم بهتره نباشین؛ والا روحش عذاب میکشه. هر چند میدونم زشته…مردم میگن طرف از ادمیت به دوره..احتمالا مراسم کس و کار شما هم نمیان انوقت…نه بهتره ادم با ادب باشه تا با مرام!

Read Full Post »

مثل این میمونه که 7 سال از زندگیم گم شده. تازه میفهمم حرف پدرمو که همیشه به شوخی و جدی توی بحث و جدلهای گاه بی گاهش با مادرم و ما میگفت:» گشنگی نکشیدی تا شاعری از یادت بره»

مخصوصا این وبلاگ رو هیچوقت نبستم و الانم دوباره توی همین وبلاگ مینویسم, میخوام بزرگ شدنم همیشه جلوی چشمم باشه!

توی این 7 سال بیشتر از 35 سالی که توی ایران زندگی کردم؛ یاد گرفتم, تجربه کردم, رودست خوردم و بزرگ شدم….مثل یه پرنده که سالها توی قفس بوده و فکر میکرده قفس یعنی خونه…ادم یعنی غذا و امنیت و اتاق یعنی دنیا!

خودم و خانوادم رو توی این 7 سال شناختم…گفتنش عجیبه ولی وقتی پرنده میفهمه توی قفس بوده که از قفس و اتاق میفته وسط شهر شلوغ….تازه اونموقع میفهمه هردستی به سمتش دراز میشه برای نوازش و محبت نیست…تازه میفهمه اونکه براش قفس درست کرده بود و دست نوازش به سرش میکشید از مهربونیش نبوده و از خودخواهیش بوده….خیلی ضد و نقیضه ولی وقتی فرصت مستقل فکر کردن توی زندگیت به اندازه کافی نباشه و همیشه تحت تاثیر محیط و اموزه های محیطی زندگی کرده باشی و مثل عروسک خوب و بدهای زندگیت و دیگران شکل داده باشن دیگه بهتر از این نمیشه…در ضمن همه انقدر خوش اقبال نیستن که به همین درک هم برسن…تو قفس به دنیا میان توی قفس هم میمیرن

تازه من از کتاب خوناش بودم؛ سفر میرفتم… وبلاگ مینوشتم و مدام در حال زیروروکردن اینترنت بودم. عادت نداشتم و ندارم تا مثل بارباپاپا بدون مقدمه شکل محیطم بشم….برای من عوض شدن یه پروسه مدت دار و زمانبره……باید بشناسم….بفهمم و بپذیرم

جالب اینکه توی این شهر نه چندان بزرگ اینورابها؛ ایران و ایرانی رو تازه شناختم….ایران و ایرانی که من میشناختم به همون اتاقی که قفسم توش بود ختم میشد

اشتباه نکنین اینجام کلی ادم هست که هنوزتوی قفس و اتاقشون گیر افتادن…باید با دیگران زندگی کرد و شرایط متفاوت رو تجربه کرد تا فهمید….باید شک کرد…باید فکر کرد

Read Full Post »

نه سال ازنوشتن اولین پست این وبلاگ میگذره. خیلی چیزها توی این نه سال عوض شده, حتی قلم من دیگه اون قلم پر از انرژی و روان نیست! ولی من هنوز نوشتن برام ارامبخش و الهامبخشه پس دوباره مینویسم شاید گمشده ام در لابلای این سطور پیدا بشه!

Read Full Post »

چند ماهی بود که می خواستم سری به دکتر پوستِ فارسی خاندانی و نادر نامی بزنم که یکی از مطبهایش در نزدیکی منزل ما ست.اما هربار؛ بخاطر سیستم مایه دردسر پذیرش وساعات طولانی انتظار که با احتساب زمان لازم برای ثبت نام در برگه نوبت، ساعاتی قبل از باز شدن درب مطب، حداقل سه ساعتی میشد و تنها دو روز درهفته ،از ساعت 4 بعد از ظهر به بعد امکان پذیر بود، مضاف بر گرفتاریهای ریزو درشت خودم،ملا قاتی را که با وجود تمام این پیش درآمدها و گاهاٌ رفتار دورازادب خانمهای منشی وبدترازهمه برخورد کاسب مابانه دکتر مربوطه به حداکثر ده دقیقه ختم میشد، به فردای نیامده میسپاردم. 

  

اما بالاخره یک سه شنبه بعد ازچند ین ماه امروز و فردا کردن مصمم شدم تا این ملاقات پرازهزینه و دردسررا ترتیب بدهم.پس دختر چهارساله وروجکم را به خواهر بزرگش سپرده و ناهار خورده و نخورده ساعت دو و نیم از منزل خارج شدم. یکربع بعد پشت درب بسته مطب بودم و در حال نوشتن نامم بر روی برگه ای که ستونی از نامها پیش از من بر روی آن نوشته شده بود!  

خلاصه بعد از نیم ساعتی ایستادن پشت درب مطب و گپ زدن با دو سه نفری از میان آن ستون نا مهاکه علاوه بر عنوانشان بر روی برگه خودشان هم حضور فیزیکی داشتن وارد مطب شدم.  

مطبی که در گذشته ای نه چندان دورکوچک بود و دلگیر؛حالا با اضافه شدن واحد کناری به فضای قدیمی، بزرگ بود و در حد سلیقه صاحبش، شیک و البته دارای سیستم پذیرشی مشابه بانکها!  

اول خانوم منشی که بر خلاف اکثر منشی ها و البته منشی قدیمی همین آقای دکترخوش برخورد بود، پوشۀ پاکتی شکلی را برداشته و پروندۀ بیماران را با حق ویزیت داخل پوشه گذاشته، بر اساس نوبت مرتب میکرد. و در نهایت پوشه ها را خدمت جناب آقای دکتر میبرد.  

یکساعتی از حضور ما در مطب میگذشت که اولین بیمار به داخل اتاق معاینه در انتهای راهرو خوانده شد و مریض بعدی راهی راهروی انتظار مقابل اتاق معاینه در انتظار خروج بیمار اول. یک سیستم تمام عیار و منظم!  

با نگرانی در مورد وضعیت بچه ها و تماس تلفنی مدام با آنها؛ گاه در حال خواندن مجله و گاه در حال گپ زدن با خانوم خوش مشرب و خوشرویی در جمع بیماران ساعات انتظار میگذشت.  

بالاخره نوبت به خانوم خوش مشربی رسید که با همصحبتیش ساعات انتظار مطبوعتر شده بود و فرا رسیدن نوبت من نزدیکتر.  

مدت کوتاهی از داخل شدن خانوم مورد نظربه اتاق معاینه نگذشته بود که دیدم با قیافه ای عصبانی و پول بدست از راهروی منتهی به اتاق معاینه خارج شد.رو به منشی کرد و در حالیکه دستش را بالای سرش میگرداند با صدای بلند بطوریکه به گوش دکترهم حتما برسد گفت:«ظاهرا ین آقای دکتر مغزشون معیوبه چون بعد از سه ساعت منتظر گذاشتن من میفرمایند که وقت ندارن به همه سوالات من جواب بدن و به من میگن «مهمش رو بگو!»، اگر هم نمیخوای تعارف نداریم که ویزیتتون رو بدم برین»  

خانوم منشی در کمال تعجب همچنان لبخند به لب و گوشی تلفن بدست به خانوم مورد نظر معذورانه نگاه میکرد. به نظرم آمد پشت خط باید خود دکتر عالیمقام باشد، ظاهرا خانوم معترض هم همین تصور را داشت چون بلافاصله صدایش را بالاتر برد و با فریاد گفت:«مرتیکه الاغ!» و راهش را گرفت و رفت.  

بیماران همه ساکت نظاره گر بودند و من متعجب از اینکه چطور رفتار احمقانه یک پزشک تاجر و شاید هم یک تاجر پزشک خانومی به آن موقری و مهربانی را از کوره به در برده بود!  

به یاد دفعاتی افتادم که خودم با پزشکانی از این دست برخورد داشتم.  کسانی که صرف کسب درامد و نه علاقه آنها را به سمت حرفه پزشکی کشانده. پزشکانی که کوتاه زمانی از آغاز کارشان نگذشته سر از حرفه های درامدزایی خارج از حیطه کاری خود در می آورند و دیگر مبالغ نه چندان ناچیز حق ویزیت هم  باعث نمی شود که برای بیماران وقت بیشتری صرف کنند وحداقل با رعایت ظاهری اصول هم که شده در فکر زیاد کردن صف بیماران باشند!  

به یاد پزشک پیری از اقوام افتادم که عاشق بیمارانش بود و آنها هم عاشق او و به یاد آن پزشک از دنیا رفته ای که انگیزه شد برای وارد شدن او به این حرفه. پزشکی که صندوق حق ویزیتش کوزه ای بود گلی در وسط اتاق که بیماران بر اساس وسع مالی خود در آن پولی می انداختند و پزشک برای اینکه مبادا بیمارانش از خالی ماندن کوزه شرمنده شوند همیشه  مبلغی از جیب خود در کوزه می انداخت و آنرا پرنگه میداشت . و هنگامی که مرد نه ساختمان پزشکانی به ارث گذاشته بود، نه بیمارستانی و نه ساختمان مسکونی چندین طبقه!  

Read Full Post »

« Newer Posts - Older Posts »