Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘دلنوشته ها’ Category

عجیبه بعضی خاطرات زمان بچگی چنان واضح توی ذهن آدم باقی میمونه که انگار همین دیروز اتفاق افتاده!

به گمونم مدرسه نمیرفتم یا شایدم کلاس اول دبستان بودم. یادمه یه کادو گرفتم از یکی از همسایه هامون که همبازی بچه هاش بودم. خودش بهم نداد. مامان بهم داد. کادو شده بود. شاید برای تولدم بود…هر چند کیک و مهمونی تولدی یادم نمیاد. اگر تولدمم بوده اون تنها کادویی بود که گرفتم!

خوشحالی از ته دل موقع باز کردن کادو رو الانم بعد از گذشتن حدود 35 سال میتونم حس کنم. یادمه اول دوزاریم نیفتاد و نفهمیدم درست چی کادو گرفته بودم. چند دقیقه طول کشید تا فهمیدم یه میز کوچولو پلاستیکی زرد رنگ بود که یه استوانه بزرگ کاغذ سفید نقاشی پیچیده شده دور یه محور گردون توی قسمت گود رفته بالای میز جا خورده بود و روش یه طبقه پلاستیکی پر شده با مداد شمعی، مداد رنگی و یه آبرنگ کوچولو بود. خیلی درست جزئیاتش یادم نیست چون فرصت زیادی برای بازی کردن باهاش پیدا نکردم فقط یادمه همه جذابیت اون میز کوچولو به رول کاغذای سفیدش بود که سرش و رو میکشیدی تا مثل نخ قرقره باز بشه بشینه روی قسمت مورب و زرد رنگ میز بعد تو روش نقاشی بکشی و بکنی بندازی کنار و دوباره از اول!

یادمه وقتی با ذوق و شوق رفتم تا به همون دوستی که مادرش برام کادو خریده بود بگم چی کادو گرفتم بهم گفت اونم عین همون رو کادو گرفته!

خیلی تعجب کردم چون مادر من همیشه عادت داشت برای حفظ آبرو هم که شده بهترین کادوها و برای دیگران و بچه هاشون بخره، کادوهایی که من آرزوی داشتنشون را داشتم و هیچوقت نصیبم نمیشد!

نمیدونم چرا این خاطره اینقدر با جزییات توی ذهنم مونده و هنوز بعد از اینهمه سال یادآوریش غمگینم میکنه….انگار داغ اون کاغذها که حتی یکبارم یادم نمیاد ازشون استفاده کرده باشم هنوز رو دلمه!

تنها خواهرم نه سال ازم بزرگتره، احتمالا اونموقع 16 یا 17 سالش بود. سال آخر دبیرستان بود، شایدم درسش تموم شده بود. یادمه ویترای میکشید. چقدر دلم میخواست یکبارم بذاره من امتحان کنم. ساعتها بی صدا نگاهش میکردم بدون اینکه اجازه داشته باشم دست به وسایلش بزنم. بدتر از الان من اعصاب درست و حسابی نداشت.

نمیدونم همون روز بود یا فردای اونروز که شنیدم مادرم بهش گفت برو خودت ازش بگیر….خواهرم اومد سراغم بهم گفت رول کاغذای سفیدم رو بدم بهش تا برای زیر شیشه های ویترایش استفاده کنه.

زیر بار نرفتم. آخه مگه آدم هر روز میز زرد کوچولو با رول کاغذی کادو میگیره!

کلی بهم وعده و وعید داد، قول داد بذاره منم با خمیر ویترایش روی شیشه خطهای نقشه از قبل کشیده شده رو کپی کنم. هنوز دو دل بودم که گفت:» اینو بده من بعدا برات عینش رو میخرم.»

تو کله کوچیکم بهش اعتماد داشتم. باورم شد که برام میخره. از کاغذام دل کندم و کنارش نشستم و با چشمام خط خمیر سیاه و روی شیشه دنبال کردم. فکر کنم یه دو ثانیه هم اجازه داد من امتحان کنم!

هر چی که بود فقط حس حسرتش یادمه نه لذت و خوشحالی.

میز زرد کوچولو بدون رول کاغذی سفیدش هیچ کارآیی نداشت و خیلی زود راهی سطل آشغال شد.

فکر کنم البته یه مدتی هم خوش خیالانه منتظر بودم تا خواهرم به قولش عمل کنه!

35 سال از اونموقع میگذره. هیچوقت رابطه سالمی با خواهر و مادرم نداشتم. یادمه سالهای زیادی تو نوجوونی و حتی اوایل ازدواجم خواب میدیم که توی خواب باهاشون دعوام شده…خواب میدیدم دلمو شکوندن و گریه میکنم.

Advertisements

Read Full Post »

رویا

مثل یه آدمی میمونم که از خودش اومده بیرون و داره بدن نصف جونش رو با زور میکشونه اینور و اونور.

دلم میخواست یدونه از اون آدمهای قصه های عاشقانه که خوندم و فیلمهای عاشقانه که دیدم واقعی میشد، کنارم مینشست، ناز و نوازشم میکرد و بهم مدام میگفت که خیلی خوبم، خیلی مقاومم، خیلی صبورم ، ناامید نشم… هنوز دیر نشده…میتونم دوباره عاشق زندگی بشم!

Read Full Post »

گشتم ولی پیدا نکردم ، لغت انگلیسی و میگم که همین معنی رو بده.

براشون غریبه غریب هست و نوازشی که باید به اشنا بدن الکی حرومش نمیکنن. وقتی منطقی فکر کنی درستش هم همینه !

واای به حال کسی که توی جامعه غریب نواز آشنا باشه و توی جامعه آشنا نواز یه غریبه!

Read Full Post »

فکر کنم مادرم بود که همیشه میگفت چهره آدمهای بدجنس و بدذات بعد از مدتی کریه میشه مثل اعمالشون!

به گمونم 15 یا 16 سالم بود وقتی کتاب تصویر دوریان گری اسکار وایلد رو خوندم. داستان مردی انگلبسی باصورتی زیبا و شخصیتی ضعیف و دنباله رو که راه درستی در زندگی پیش نمیگیره، اما توی قصه دوریان گری تمام زشتی کردارش توی عکسی که به دوست ازش نقاشی کرده منعکس میشه و ….

ما آدمها موجودات بی ظرفیتی هستیم. کافیه دو تا موفقیت کسب کنیم، به پولی برسیم و موقعیتی و بخاطر اون موقعیت چهار تا ادم بی ظرفیت تر از خودمون مجیزمون رو بگن ،اونوقت توهم برمون میداره که خبری هست و ما راستی راستی شخصیتی هستیم که آگه نباشیم دنیا نمیچرخه!

اینو تو خیلیا دیدم، خیلیا…از آدمهای معمولی گرفته تا سیاستمدار ها و مخترعین و نویسنده ها و ….

هر بار عکسی از کسی میبینم که باد کرده و با افتخار به لنز دوربین زول زده، بی اختیار یاد دوریان گری می افتم و البته این ضرالب المثل معروف که میگه :» نشاشیدی شب درازه.»

Read Full Post »

مهاجرت میتونه مزایای زیادی داشته باشه، آگه چشمها و گوشها و مغزت رو باز نگه داری و بخوای یاد بگیری!

البته بعضی آدمها یاد میگیرن ولی فقط ظاهر قضیه رو، کلا سخته برای خیلیا وارد عمق مسائل شدن و همیشه هم راهی برای توجیح کردن و موجه جلوه دادن خودشون پیدا میکنن!

حالا وقتی جالب تر میشه که اون ظاهر قضیه رو با همون سنتهای قدیمی و نه لزوما ارزشمند قاطیش میکنن و میشه سر لوحه زندگیشون،!

اشتباه نشه بعضی سنتها میتونن خیلی خوب هم باشن و بعنوان جزیی از فرهنگ یه ملت صادر هم بشن .هر چند میتونم هزارتا سنت احمقانه رو نام ببرم که ما ادمهافقط فقط چون اجدادمون رعایت میکردن و به ما هم یاد دادن داریم کور کورانه و با افتخار دنبال میکنیم!

همه جای دنیا آدمایی هستن که دم از صادق بودن میزنن و ادعا میکنن که آدمهای صادق رو ترجیح میدن ولی خوشحالتر خواهند بود آگه توی روشون بخندی و پشت سرشون از کاستیهاشون بگی!

ادمهایی هستن که مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنن و رفتارشان با اطرافیانشون در موقعیتهای خاص در مقابل ادمهای خاص کاملا متفاوت هست !

ادمهایی هستند که حتی توی پیدا کردن آشنا و دوست بیشتر باهم در رقابت هستند.میخوان مرکز توجه همه باشن و برای رسیدن به این هدف حتی خودشون رو آزار میدن و خوشحالی واقعی خودشون رو دائما با تظاهر به خوشحالی طاق میزنن!

توی این بلبشو کسانی هم هستن که وقتی قلبشون روبرای کسی باز میکنن میدونی تا ابد باز میمونه مگه خودت از روی حماقت و خودخواهی بشکونیش و فکر کنی چون همیشه بودن و هستن پس همیشه هم خواهند بود!!

این آدمها خیلی کمیابند و وقتی هم که قلبشون رو به روت ببندن دیگه باز شدنی نیست. حالا انتخاب تو هست که دور خودت رو با یک مشت هنرپیشه پر کنی و یا با کسانی که نپرسیده از موی قشنگت تعریف میکنن و برای قشنگتر شدنش باهات همفکری میکنن !

زندگی کوتاهتر از اونی هست که با زور به دیگران محبت کنی و با زور هم ازشون طلب محبت کنی. آدمهایی که تورو میخوان عوض کنن تا خوشحالی خودشون تضمین بشه باید از زندگیت چنان بیرونشون بندازی که دیگه هیچوقت جرات برگشتن نداشته باشن !

Read Full Post »

یه بچه 5 ساله بودم وقتی انقلاب شد، درست 38 سال پیش .خونمون توی یه کوچه بن بست قشنگ توی پل رومی بود. یه خونه دو طبقه شیروانی دار با معماری قدیمی شمرون، یکی از قدیمی ترین خونه های محل. یادش بخیر روزای خوبی بود!

عاشق اون محل و کوچه و باغهاش بودم..بوی یاس امین الدوله، درخت بید مجنون دم باغ خانوم کتابی با اون شاخه های آویزون که مثل موهای پریشون یه دختر جوون و زیبا بود. تک تک خونه های اون محل رو دوست داشتم، ته بن بست یه در بزرگ بود به یه باغ بزرگ سر سبز، باغ مش غلام سرایدار، که در دیگرش توی خیابون فرشته باز میشد

خونه کوچیک و نقلی حسن و پدر و مادرش با اون در چوبی رنگ شده که کوچکترین خونه محل بود، خونه بزرگ خانواده هلن که یک طرف کوچه رو کامل گرفته بود با اون در برقی پارکینگ و آیفون تصویری که البته هیچوقت کار کردن آیفون رو ندیدم!

یادمه یکبار از هلن پرسیدم این چیه؟ برام توضیح داد از توش میشه ادمهایی که دم در خونه میان زنگ میزنن دید ولی الان خراب شده کار نمیکنه… فکر کردم سر کارم گذاشته !

خونه دو طبقه خانواده کلانتری اون طرف کوچه که طبقه اول خودشون زندگی میکردن با دختر جوون خدمتکارشون فریبا و طبقه بالا یه خونواده دیگه با دو تا دختراشون و خدمتکار فیلیپینیشون، به همون بزرگی خونه هلن اینا، یه درش اول کوچه و در دیگرش آخر کوچه بود!

عاشق پاسیو اون خونه بودم با شیشه های رنگیش!

با بچه های هر دو تا خونه دوست بودم و گاهی باهاشون بازی میکردم، یه ماشین کوچولو برقی داشتن که گاهی باهاش نوبتی بازی و رانندگی میکردیم. برادر هلن یه موتور برقی داشت که تو عالم بچگی باهاش تک چرخ میزد، عاشق فیلمهای بروس لی بود و مدام توی کوچه در حال جفتک جهار گوش انداختن. همه بچه های محل فکر میکردن دیوونه بود هیچکس نمیدونست دیوونه بروس لی بود!

اونموقع هنوز ویدیو تو هر خونه ای نبود ولی اونها دو تا ویدیو داشتن، یک از اون ویدیو های بزرگ و نقره ای بتا و یه ویدیو مشکی رنگ که هلن میگفت فیلمهای بزرگ میخوره، اونموقع نفهمیدم منظورش چی بود ولی بعدها فهمیدم همون وی اچ اس بوده!

خونواده عجیب و مرموزی بودن، مثل یه علامت سوال بزرگ!

از همسایه های قدیمی تر محل شنیده بودم خونه رو اجاره کردن و صاحب قبلی خونه رفته آمریکا. پدر خانواده رو شاید تو کل 10 سالی که توی اون محل بودیم یک یا دوبار دیدم، شنیده بودم تاجر عینک بود. یکبار مادرش دعوتم کرد خونشون، چشمتون روز بد نبینه برادرش کموداسباب بازی های خواهر رو یادم نیست چجوری چپ کرد که مادرش با کمربند افتاد دنبالش،

یکبار دیگه مادرش که من و بعنوان یه دختر درسخون میشناخت، از من خواست برم خونشون با دخترش درس بخونم، وضع مالیشون عالی بود ، خیلی بهتر از ما ولی مادرش تمام لوازم تحریر و توی کمود قایم میکرد و تا مثلا مدادش تموم نمیشد مداد جدید بهش نمیداد وقتی اونروز دید با تعجب نگاهش میکنم ازم پرسید:»مگه مامان تو اینکارو نمیکنه!؟»

و وقتی جواب رد من و شنید اونوقت اون بود که دیگه داشت با تعجب من و نگاه میکرد!

فکر کنم از همون زمان و در کنار همین دوستای متفاوت و عجیب و غریب و توی عالم بچگی بود که یاد گرفتم تا از داشته های دوستانم خوشحال باشم و در کنارشون ازداشته ها و نداشته های خودم چنان لذت ببرم که آرزوی دیگران بشم!

Read Full Post »

بعضی از حرفها رو باید به بعضی آدمها گفت. باید صاف و مستقیم توی چشماشون نگاه کرد و گفت؛ من شنیدم پچ پچ هات و ولی چرا پچ پچ !؟ بلند بگو بلند تعریف کن ، نترس، من مثل تو نیستم از موفقیت و خوشحالی دیگران خوشحال میشم نه ناراحت!

من با کوچیک کردن و پایین آوردن دیگران احساس بزرگی نمیکنم!

عادت ندارم مدام به دیگران ثابت کنم بهتر میفهمم و بیشترمیدونم، چون دری به تخته خورده تونستم زندگی که توی خواب هم نمیدیدم برای خودم فراهم کنم!

من دیدم بالا و پایین دنیارو .. دیدم آدمهای کوچیک و با غرورهای بزرگ …آدمهای خیلی بزرگ و با یه دنیا تواضع!

من مثل تو احتیاج به رقابت و چشم همچشمی ندارم، یاد گرفتم روی مسیر خودم تمرکز کنم و خودم رو بسازم چون میدونم هر کدوم از ما برای کامل کردن راهی در نظر گرفته شدیم و موفقیت تو مانع موفقیت من نیست آگه خودم نخوام باشه!

میدونم گاهی خیلی سخته که بپذیریم دیگران از ما بهتر هستن، بپذیریم که آدمها میتونن بیشتر چیزهایی که ما نداریم داشته باشن فقط فرق من و تو اینکه آگه کسی درموردی از من بهتر باشه یابیشتر بدون ازش تعریف میکنم، بهش احترام میذارم و ازش یاد میگیرم ولی دلیلی نمیبینم پرستشش کنم چون میدونم اونهم مثل من کامل نیست!

با همه اینها دلم میگیره وقتی اسم خودت و دوست میذاری و دلسوز ولی از غم من شاد میشی و از شادی من غمگین!

یادم باشه که نمیخوام مثل تو بشم، یادم باشه هیچوقت مثل تو از دیگران برای خودم نردبون ترقی نسازم، یادم باشه با پنهان کاری و یاد ندادن دانستهام به دیگران مانع پیشرفت اونها نمیشم بلکه حقارت وجودی خودم رو تثبیت میکنم، یادم باشه ارتباطاتم رو بر اساس صداقت بسازم و سر ارزشهام برای نیازهای مادی معامله نکنم!

من از تو و ادمهایی که ارزشهای زندگیشون ثانیه ای و براساس نیازهای مادیشون عوض میشه میترسم، من از تو و ادمهایی که با غرور و افتخار اعلام میکنن بخاطر خانوادشون هر کاری میکنن میترسم!

یادم باشه دنیا به کسی وفا نکرده که به من و تو بکنه پس طوری زندگی کنم ، حرف بزنم که موقع ترکش هراسان و پشیمان نباشم!

یادم باشه. . .

Read Full Post »

Older Posts »