Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘جهان پیرامون ما’ Category

طرفای ظهر بود که به شهر کوچیک کوما در نیو سالت ولز به فاصله 114 کیلومتری از جنوب کنبرا رسیدیم. هوا به شدت گرم بود، زیر سایه درختی پارک کردیم تا ساندویچ هایی که برای ناهارمون آماده کرده بودم بخوریم و به عادت همیشگی دوری توی شهر بزنیم، از ساختمانهای قدیمی و موزه شهر اگه موزه ای بود و احیانا از آنتیک فروشی یا فروشیهای شهر دیدن کنیم.

آفتاب به قدری شدید بود که سوزش ناشی از سوختن رو روی پوستت میتونستی قشنگ احساس کنی. ساختمان قدیمی دادگاه شهر از دور خودنمایی میکرد. به فاصله کمی از دادگاه، زندان و موزه زندان قرار داشت. با فونت درشت روی دیوار پر از عکس موزه نوشته شده بود» جنایات در گذر زمان».

اول متوجه زندان نشده بودیم و تصور کردیم فقط یه موزه اونجا ست. آخه تو تصور ما شهری که به زور 7000 نفر جمعیت داره زندان و دادگاه به این بزرگی میخواست چیکار!

برای مدتی دوروبر در ورودی موزه پرسه زدیم به امید اینکه کسی بیاد و راه و رسم ورود به موزه رو بهمون نشون بده. بالاخره مرد میانسال و خوش قیافه‌ای با موهای سفید که یونیفرم آبی پلیس رو به تن داشت از دور پرسید :»میخواین از موزه دیدن کنین؟»

در جواب بهش سری تکون دادم و گفتم:»اگه امکانش هست.»

بعد از گفتگو با افسر پلیس وارد سالن ورودی موزه شدیم.

Read Full Post »

قبول شدن تو دانشگاه هنر پیشگی دانشگاه ملبورن که نیکول کیدمن از اونجا فارغ االتحصیل شده و هیو جک من امتحان وردیش و رد شده کار اسونی نیست. رقابت زیاده و سلیقه گرداننده های دانشگاه دخیل. همیشه هم انتخابها درست جواب نمیده، کما آنکه به نظر من هیو چک من تو بازیگری یه سر و گردن بالاتر از نیکول کیدمن هست. کلا دانشگاه اینجا برای خودش یه کسب و کار جدی محسوب میشه. دانشگاهها سر گرفتن دانشجو بیشتر و رده بندی علمی بالاتر که آگه نگم ارتباط مستقیم، حتما ارتباط غیر مستقیم با داشتن دانشجو خوب و با اسم و رسم داره مدام با هم در رقابت هستن. کلا رقابت اونم از نوع غیر سالمش جزء جدایی ناپذیر جوامع غربی هست. خیلی توهم برتون نداره چون توی این یک مورد هنوز انگشت کوچیکشونم نشدیم.

برای همینم هست که از سال 2007 تا 2018 فقط اپل 16 مدل موبایل به بازار فرستاده، حالا بیخیال سمسونگ. نکنه فکر کردین همه این موبایلها رو مردم خاورمیانه میخرن!

این فقط یه مثال کوچیک بود از مصرف گرایی و رقابت تو دنیای اینور آبها.

خلاصه وارد شدن به این دانشگاه هم مراحلی برای خودش داره. اول باید یه مشت فرم پر کنی و کلی سوال جواب بدی که چرا میخوای یکی از 37 نفری باشی که از بین 800 تا متقاضی انتخاب میشن تا به مرحله بعدی برن!

البته 90 درصد این 37 نفر بار سوم و چهارمشون هست که دارن برای امتحان ورودی اقدام میکنن و کلی هم کلاسهای خصوصی و غیر خصوصی و حتی کلاسهای مقدماتی و پر از هزینه همین دانشگاه رو هم رفتن و البته هر بار برای امتحان ورودی 200 دلارهزینه کردن.

من فرمهای ثبت نام دخترم و بعد از اینکه بهم خبر قبول شدنش و داد خوندم. دهنم از تعجب وا موند و بهش گفتم:» آگه قبولت نمیکردن باید به عقلشون شک میکردیم.» قشنگ نوشته بود، پر از احساس ودلیل و منطق حسابی، جوریکه آگه میخواستی هم نمیتونستی بهش نه بگی.

بلیط هواپیما رو خریدیم و یه اتاق توی هتل قدیمی 150 ساله ملبورن که تا دانشگاه فقط 10 15 دقیقه پیاده فاصله داشت رزرو کردیم و برای آزمون مرحله دوم راهی ملبورن شدیم.

شب قبل از پرواز، دخترم که کلی استرس و نگرانی داشت برای آخرین بار جلوی من و خواهر کوچیکش دو صحنه ازنمایشنامه شکسپیر و دو صحنه از نمایشنامه بسیار جالب نوشته نمایشنامه نویس معاصر استرالیایی مایکل گر رو اجرا کرد.

اجرا که تموم شد خواهر کوچیکش که توی چند ماهه گذشته مدام کنارش نشسته بود و به اجراهاش نگاه کرده بود و تشویقش کرده بود زد زیر گریه و با ناراحتی گفت:» قبول میشه. از پیش ما میره ملبورن!»

منم دقیقا توی اون لحظه به همین فکر میکردم که چقدر خوب اجرا کرد و حتما قبول میشه و یکجورایی دلم گرفت و نگران رفتنش شدم!

دو روز بعد با اضطراب ساعت 9 صبح با دخترم دم در دانشکده خداحافظی کردم و برگشتم به سمت هتل. ساعت حدودای 3 بود و من توی اتاق کوچیک هتل دراز کشیده بودم که موبایلم زنگ خورد. دخترم بود. صداش اروم بود و خوشحال. از اضطراب کشنده صبح توی صداش خبری نبود. اروم گفت: «مامان قبول شدم. دو تا مرحله رو رد کردم و جزو دو نفر برتر انتخاب شدم. باید دو روز دیگه برگردم برای اجرای آخر.»

دلم یکهو فرو ریخت و بغضم ترکید و بهش گفتم:» برات خیلی خوشحالم. خیلی.»

هر چند همیشه براش آرزوهایی بزرگتر از این داشتم و دارم و میدونم توانایی رسیدن بهشون رو داره ولی اولین آرزوم اینکه به ارزوهاش برسه و دنبال رویاهاش بره قبل از اینکه خیلی دیر بشه و رویا داشتن فراموشش بشه.

بعضی خاطره ها حتی آگه نتیجه نهاییشون اونی نباش که اول میخواستیم اما راه رسیدن بهشون چنان لذت بخشه که دست کمی از موفقیت نهایی نداره. دختر من جزو ده نفر نهایی انتخاب نشد و البته کلی خواهر کوچیکش خوشحال شد از این بابت.

دخترم: سلام ، خوبی؟

خواهر کوچیکش: سلام، چی شد؟

دخترم: قبول نشدم.

خواهرش: yessss .I am so happy!

دخترم:😮😂

Read Full Post »

بچه که بودیم به ندرت عیدی میگرفتیم و من همیشه تو عالم بچگی تو این فکر بودم چرا ما مثلا به نسبت بچه های عمو همیشه کمتر عیدی میگیریم یا اصلا نمیگیریم بعدها فهمیدم داستان، همون بده بستونی بود که هنوزم بین خانواده های ایرانی هست برای همینم وقتی خودم دستم به دهنم رسید تا وقتی تو ایران بودم همیشه یه چیز کوچولو هم شده برای بچه های فامیل که میدونستم حتما سری به ما میزنن کنار میذاشتم بدون فکر کردن به اینکه آیا اونام به بچه های من عیدی میدن یا نه!

به نظر من حساب بچه ها را باید از بازی بچه گانه بزرگترها جدا کرد!

اینارو گفتم تا بگم یکسال عید وقتی هنوز دبستان میرفتم کتابی عیدی گرفتم که هنوزم دارم. یکی از داستانهای اون کتاب داستان خرسی هست که از عشق زیاد باعث مرگ مردی میشه که دوستی نزدیکی باهاش داره!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که از دوستی زیاد بهت حتی فرصت مستقل شدن نمیده. باهات طوری رفتار نمیکنه که به تواناییهات ایمان بیاری و در عوض هر روز تواناییهای خودشو به رخت میکشه و چون خیلی دوست داره میخواد تو شبیه اون بشی.

مصداق همون کسی هست که از بس دوست داره برات بهترین و خوشمزه ترین غذاهارو درست میکنه ولی وقتی خودت میخوای آشپزی باشی به خوبی اون بهت فرصت اشتباه کردنم نمیده!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که همه نیازهای مالیت و شاید برآورده کنه ولی وقتی نوبت نیازهای روحی و پشتیبانی و تشویق و …میرسه اصلا حضور نداره!

خاله خرسه همونی هست که تورو خیلی دوست داره ولی باعث رشدت نمیشه!

حواسمون باشه برای همدیگه بخصوص بچه هامون خاله خرسه قصه نشیم!

Read Full Post »

چند هفته پیش زیر پستی که از کار خیر و پسندیده یه کتابفروش توی انقلاب نوشته بود کامنت گذاشتم » قدر این آدمهارو بدونیم که من جز ایران جای دیگه ندیدم!»

داستان از این قرار بود که راوی برای خرید یه کتاب خاصی میره به یه کتابفروشی تو انقلاب اما فروشنده بجای فروختن کتاب روانش میکنه به کتابفروشی ته پاساژ تا آگه اونا دارن از اونها بخره و با این کار شاید کمکی کرده باشه به همصنفی در تنگنای مالی.

نکته این داستان از اونجایی شروع میشه که بلافاصله بعد از کامنت من دو تا فارسی زبان از همه جا مطلع و از همه چی بی خبر در جواب دادو فغان برداشتن که چه حرفها، شما توهم زدی و همه جای دنیا هست این چیزها!

حقیقتش بعد از خوندن کامنتها یاد اون ضرالبمثلی که موقع بچگیا و دعوا با خواهر و برادرام استفاده میکردیم تا از یه بحث بی سرانجام خودمون رو نجات بدیم افتادم و پیش خودم گفتم» جواب ابلهان خاموشیس» و کامنتاشون رو بی جواب گذاشتم، هر چند بعد از چند سال زندگی اینور آب و آشنایی با بیش از 20 تا ملیت مختلف و دیدن فرد گرایی شدید کلی جواب تو استینم داشتم.

فردای اون روز رفتم سر کار و موقع پیاده روی کوتاه بعد از ناهار داستان کتابفروش و برای چند تا از همکارای استرالیاییم با آب و اجداد اروپایی تعریف کردم و بلافاصله بعدش پرسیدم یه همچین اتفاقی هیچوقت اینجا میفته؟ جالب اینکه بدون حتی یک ثانیه مکث هر دو گفتن «نه»!

چند روز پیش همین داستان و برای یه دوست از افریقای جنوبی که یکسالیه اومده استرالیاتعریف کردم و از اون پرسیدم آیا این مدل رفتار و تا حالا از کسی دیده؟ اون هم با تعجب جواب رد داد.

ولی من نه تنها اولین بار نیست که میشنوم داستان از خود گذشتگی مردم ایران رو بلکه بارها شاهد بودم و با این طرز تفکر بزرگ شدم طوریکه وقتی چند سال پیش اومدم اینجا بعد از چند بار ضربه خوردن از غریبه و آشنا نما فهمیدم باید یاد بگیرم خودخواه باشم و اول به خودم فکر کنم.آگه میخوام توی این سیستم فرد گرایی که آوازش تا درون مرزهای کتابفروش قصه ما هم متاسفانه رخنه کرده دوام بیارم حتی سوزنم به خودم نباید بزنم چه برسه به جوال دوز!

Read Full Post »

همه جای دنیا آدم دورو و نون به نرخ روز بخور پیدا میشه. آدمهایی که مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنن و اسمشم میذارن سیاست!

حالا انگار سیاستمدارها گلی به سرشون زدن و میزنن که اونهام همه تصمیم گرفتن بشن مثل سیاستمدارها و سر همدیگرو محترمانه کلاه بذارن. جالب اینکه سیاست از سیاس میاد و سیاس معنی حیله گر میده، یعنی همون روباه قصه بچه گیا!

حالا چطوری یکهو دنیا زیرو رو شده که معنی کلمه ها هم عوض شدن من در عجبم!

شایدم به قول cersei جورج مارتین در Game of Thrones وقتی قدرت دستت باشه تو میگی چی درسته و چی غلط و بقیه هم چشم بسته تاییدت میکنن!

الانم قدرت ظاهرا دست یه مشت سیاستمدار ریز و درشت و برای همینم معنی سیاست عوض شده. دیگه همه همدیگرو تشویق میکنن به سیاستمدار شدن، آگه یکی هم پیدا بشه خودش باش و شصتا رو نداشته باشه میشه ساده و خنگ و باید یاد بگیره از بقیه تا تو این دور و زمونه موفق باشه!

از همه اینا جالبتر اینکه توی علم ستاره شناسی و طالع بینی علامتی هست به اسم Gemini با سمبل Twin یا دوقلو که تصویر دو تا آدم روبرو هم هستن. ظاهرا کسانی که بر اساس تاریخ تولدشون جزو این دسته به حساب میان آدمهای دو چهره هستن که به راحتی رنگ عوض میکنن!

نمیدونم چقدر این علوم طالع بینی و ستاره شناسی دقیق و درسته ولی خدایی آگه جزو این دسته از آدمها هستین وقتشه یه مروری روی کردار و رفتارتون بکنین قبل از اینکه روباه قصه بچگی ما بشه قهرمان قصه بچه هامون!

خوبه بدونین که علامت دونالد ترامپ هم جمنای هست 😮😑

Read Full Post »

از وقتی عقل رس شدم که برای خودم مثل همه مردم ایران نظر سیاسی داشته باشم، فکر میکردم نظام پادشاهی و ریاست یه نفر به یه ملت دیگه مال داستانهاست و از جامعه مدرن و پیشرفته به دوره. حالا بگذریم که سالهاست خانواده زرنگ سلطنتی انگلیس با هزار ترفند دارن روی یه ملت که نه یه دنیا حکومت میکنن و مردمی که توی سیستم به شدت طبقاتی و برده داری مدرنشون کار میکنن تا اونها پولدارتر بشن اونها رو میپرستن!

البته میدونم که به قولی خانواده سلطنتی انگلستان حکومت نمیکنه بلکه سلطنت میکنه!!!

جالب اینکه خونواده سلطنتی انگلستان خودشون اصل و تبار آلمانی دارن و فامیل المانیشون رو هم زمان جنگ جهانی اول به وینزور تغییر دادن.

حالا جالبتر اینکه چند وقت پیش یه متن فارسی خوندم (متاسفانه منبعش رو گم کردم) در مورد نوه ای که از قول مادربزرگش نقل میکرد:» پادشاه مثل صاحبخانه میمونه و ریس جمهور مثل مستاجر، کشور بدون شاه صاحب نداره!»

همین یه جمله ساده تمام حساب و کتابهای من در مورد نظام سیاسی دلخواهم رو بهم ریخت هر چند همه صاحبخانه ها هم دلسوز نیستن!!

روحت شاد رضاشاه!

Read Full Post »

یه بچه 5 ساله بودم وقتی انقلاب شد، درست 38 سال پیش .خونمون توی یه کوچه بن بست قشنگ توی پل رومی بود. یه خونه دو طبقه شیروانی دار با معماری قدیمی شمرون، یکی از قدیمی ترین خونه های محل. یادش بخیر روزای خوبی بود!

عاشق اون محل و کوچه و باغهاش بودم..بوی یاس امین الدوله، درخت بید مجنون دم باغ خانوم کتابی با اون شاخه های آویزون که مثل موهای پریشون یه دختر جوون و زیبا بود. تک تک خونه های اون محل رو دوست داشتم، ته بن بست یه در بزرگ بود به یه باغ بزرگ سر سبز، باغ مش غلام سرایدار، که در دیگرش توی خیابون فرشته باز میشد

خونه کوچیک و نقلی حسن و پدر و مادرش با اون در چوبی رنگ شده که کوچکترین خونه محل بود، خونه بزرگ خانواده هلن که یک طرف کوچه رو کامل گرفته بود با اون در برقی پارکینگ و آیفون تصویری که البته هیچوقت کار کردن آیفون رو ندیدم!

یادمه یکبار از هلن پرسیدم این چیه؟ برام توضیح داد از توش میشه ادمهایی که دم در خونه میان زنگ میزنن دید ولی الان خراب شده کار نمیکنه… فکر کردم سر کارم گذاشته !

خونه دو طبقه خانواده کلانتری اون طرف کوچه که طبقه اول خودشون زندگی میکردن با دختر جوون خدمتکارشون فریبا و طبقه بالا یه خونواده دیگه با دو تا دختراشون و خدمتکار فیلیپینیشون، به همون بزرگی خونه هلن اینا، یه درش اول کوچه و در دیگرش آخر کوچه بود!

عاشق پاسیو اون خونه بودم با شیشه های رنگیش!

با بچه های هر دو تا خونه دوست بودم و گاهی باهاشون بازی میکردم، یه ماشین کوچولو برقی داشتن که گاهی باهاش نوبتی بازی و رانندگی میکردیم. برادر هلن یه موتور برقی داشت که تو عالم بچگی باهاش تک چرخ میزد، عاشق فیلمهای بروس لی بود و مدام توی کوچه در حال جفتک جهار گوش انداختن. همه بچه های محل فکر میکردن دیوونه بود هیچکس نمیدونست دیوونه بروس لی بود!

اونموقع هنوز ویدیو تو هر خونه ای نبود ولی اونها دو تا ویدیو داشتن، یک از اون ویدیو های بزرگ و نقره ای بتا و یه ویدیو مشکی رنگ که هلن میگفت فیلمهای بزرگ میخوره، اونموقع نفهمیدم منظورش چی بود ولی بعدها فهمیدم همون وی اچ اس بوده!

خونواده عجیب و مرموزی بودن، مثل یه علامت سوال بزرگ!

از همسایه های قدیمی تر محل شنیده بودم خونه رو اجاره کردن و صاحب قبلی خونه رفته آمریکا. پدر خانواده رو شاید تو کل 10 سالی که توی اون محل بودیم یک یا دوبار دیدم، شنیده بودم تاجر عینک بود. یکبار مادرش دعوتم کرد خونشون، چشمتون روز بد نبینه برادرش کموداسباب بازی های خواهر رو یادم نیست چجوری چپ کرد که مادرش با کمربند افتاد دنبالش،

یکبار دیگه مادرش که من و بعنوان یه دختر درسخون میشناخت، از من خواست برم خونشون با دخترش درس بخونم، وضع مالیشون عالی بود ، خیلی بهتر از ما ولی مادرش تمام لوازم تحریر و توی کمود قایم میکرد و تا مثلا مدادش تموم نمیشد مداد جدید بهش نمیداد وقتی اونروز دید با تعجب نگاهش میکنم ازم پرسید:»مگه مامان تو اینکارو نمیکنه!؟»

و وقتی جواب رد من و شنید اونوقت اون بود که دیگه داشت با تعجب من و نگاه میکرد!

فکر کنم از همون زمان و در کنار همین دوستای متفاوت و عجیب و غریب و توی عالم بچگی بود که یاد گرفتم تا از داشته های دوستانم خوشحال باشم و در کنارشون ازداشته ها و نداشته های خودم چنان لذت ببرم که آرزوی دیگران بشم!

Read Full Post »

Older Posts »