Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘تاریخ’ Category

یه بچه 5 ساله بودم وقتی انقلاب شد، درست 38 سال پیش .خونمون توی یه کوچه بن بست قشنگ توی پل رومی بود. یه خونه دو طبقه شیروانی دار با معماری قدیمی شمرون، یکی از قدیمی ترین خونه های محل. یادش بخیر روزای خوبی بود!

عاشق اون محل و کوچه و باغهاش بودم..بوی یاس امین الدوله، درخت بید مجنون دم باغ خانوم کتابی با اون شاخه های آویزون که مثل موهای پریشون یه دختر جوون و زیبا بود. تک تک خونه های اون محل رو دوست داشتم، ته بن بست یه در بزرگ بود به یه باغ بزرگ سر سبز، باغ مش غلام سرایدار، که در دیگرش توی خیابون فرشته باز میشد

خونه کوچیک و نقلی حسن و پدر و مادرش با اون در چوبی رنگ شده که کوچکترین خونه محل بود، خونه بزرگ خانواده هلن که یک طرف کوچه رو کامل گرفته بود با اون در برقی پارکینگ و آیفون تصویری که البته هیچوقت کار کردن آیفون رو ندیدم!

یادمه یکبار از هلن پرسیدم این چیه؟ برام توضیح داد از توش میشه ادمهایی که دم در خونه میان زنگ میزنن دید ولی الان خراب شده کار نمیکنه… فکر کردم سر کارم گذاشته !

خونه دو طبقه خانواده کلانتری اون طرف کوچه که طبقه اول خودشون زندگی میکردن با دختر جوون خدمتکارشون فریبا و طبقه بالا یه خونواده دیگه با دو تا دختراشون و خدمتکار فیلیپینیشون، به همون بزرگی خونه هلن اینا، یه درش اول کوچه و در دیگرش آخر کوچه بود!

عاشق پاسیو اون خونه بودم با شیشه های رنگیش!

با بچه های هر دو تا خونه دوست بودم و گاهی باهاشون بازی میکردم، یه ماشین کوچولو برقی داشتن که گاهی باهاش نوبتی بازی و رانندگی میکردیم. برادر هلن یه موتور برقی داشت که تو عالم بچگی باهاش تک چرخ میزد، عاشق فیلمهای بروس لی بود و مدام توی کوچه در حال جفتک جهار گوش انداختن. همه بچه های محل فکر میکردن دیوونه بود هیچکس نمیدونست دیوونه بروس لی بود!

اونموقع هنوز ویدیو تو هر خونه ای نبود ولی اونها دو تا ویدیو داشتن، یک از اون ویدیو های بزرگ و نقره ای بتا و یه ویدیو مشکی رنگ که هلن میگفت فیلمهای بزرگ میخوره، اونموقع نفهمیدم منظورش چی بود ولی بعدها فهمیدم همون وی اچ اس بوده!

خونواده عجیب و مرموزی بودن، مثل یه علامت سوال بزرگ!

از همسایه های قدیمی تر محل شنیده بودم خونه رو اجاره کردن و صاحب قبلی خونه رفته آمریکا. پدر خانواده رو شاید تو کل 10 سالی که توی اون محل بودیم یک یا دوبار دیدم، شنیده بودم تاجر عینک بود. یکبار مادرش دعوتم کرد خونشون، چشمتون روز بد نبینه برادرش کموداسباب بازی های خواهر رو یادم نیست چجوری چپ کرد که مادرش با کمربند افتاد دنبالش،

یکبار دیگه مادرش که من و بعنوان یه دختر درسخون میشناخت، از من خواست برم خونشون با دخترش درس بخونم، وضع مالیشون عالی بود ، خیلی بهتر از ما ولی مادرش تمام لوازم تحریر و توی کمود قایم میکرد و تا مثلا مدادش تموم نمیشد مداد جدید بهش نمیداد وقتی اونروز دید با تعجب نگاهش میکنم ازم پرسید:»مگه مامان تو اینکارو نمیکنه!؟»

و وقتی جواب رد من و شنید اونوقت اون بود که دیگه داشت با تعجب من و نگاه میکرد!

فکر کنم از همون زمان و در کنار همین دوستای متفاوت و عجیب و غریب و توی عالم بچگی بود که یاد گرفتم تا از داشته های دوستانم خوشحال باشم و در کنارشون ازداشته ها و نداشته های خودم چنان لذت ببرم که آرزوی دیگران بشم!

Advertisements

Read Full Post »

از وقتی این وبلاگ رو راه انداختم قصد داشتم در مورد شهر پمپی واقع در خلیج نپال در ایتالیا که حدود ۱۹۰۰ سال پیش همراه با تمامی ساکنانش در زیر انبوهی از خاکستر ناشی از طغیان اتشفشان مدفون شد و در قرن نوزدهم بر اثر کشفی باستان شناسی بعد از قرنها دوباره از زیر خاکستر نمایان شد بنویسم ولی در این مدت اتفاقات کوچیک و بزر زیادی مانع از پرداختن من به این موضوع شد هر چند به گمانم الان موقعیت خوبیه برای باز گو کردن داستان عبرت انگیز این شهر!

پمپی تنها سایت باستان شناسیه که انگار در زمان خودش متوقف شده.بعد از پیدا کردن دوباره این شهر؛ هنوز اخرین نانهای پخته شده در تنور ها بودند؛ این عکس ظرفی است حاوی تخم مرغهایی مربوط به حدود ۱۹۰۰ سال پیش که به همین شکل کشف شدن.پمپی شهری بوده ثروتمند و مدرن با سنگفرشها و خیابانهای زیبا؛ سالنهای متعدد تاتر؛خانه ها و باغهای زیبا و داستانهایی عجیب!

پارگراف زیر ترجمهٔ نوشتهٔ یک سرباز مسیحی نیروی دریایی امریکاست که محل خدمتش در ناپل بوده و به همین علت بارها به همراه خانوادش از شهر پمپی بازدید کرده و دیده هاشو در سایتی به نام تور مجازی پمپی برای علاقمندان بازگو کرده؛این مطلب تحت عنوان قالب انسان نوشته شده:

«اولین احساسی که بازدید از پمپی در من ایجادکرد بسیار شبیه به احساس مارک تواین در هنگام بازدید از این شهر بود؛او شهر رو محسور کننده؛ زیبا و در عین حال به شدت غمناک توصیف میکنه.آثار مردگان در تمام شهر پراکنده است.به نظرمی رسه که اتشفشان سال ۷۹ بعد از میلاد به ناگهان مردم شهر رو غافلگیر کرده.خرابی و مرگ پایان وحشتناکی بوده برای روزی که به دلپذیری سایر روزهای ماه اگوست برای شهروندان پمپی اغاز شده بود

از اونجایی که اجساد مردگان به همون شکلی که از دنیا رفته بودند در زیر خاکسترها مدفون شده بوده و با گذشت قرنها و در اثر فاسد شدن اجساد تنها حفره هایی که نشان دهنده وضعیت دقیق افراد در هنگام مرگ بوده در میان خاکستر ها ایجاد شده بودند؛ باستان شناسان دست به ابتکار جالبی زده و ازباقی ماندهٔ انسانها؛جانوران و حتی گیاهان قالبهای گچی درست میکنند . و به این شکل اخرین لحظات زندگی مردمانی رو که قرنها پیش از این دیار رفتن مقابل چشمان ما قرار میدن!

قصه های زیادی در لابلای خانه ها و خیابانهای این شهر وجود داره؛ مثل قصهٔ مردی که ظروف گرانبهای نقرشو در داخل دیوارهای منزلش پنهان کرده بوده و پس از قرنها؛ امروز اون ظروف نقره به عنوان تنها مجموعهٔ کامل ظروف نقره از دنیای باستان در موزهٔ ناپل است و اون مرد ثروتمند ذره ای از خاک!

یا قصهٔ مردی که در زمان مرگ بر روی دیوار می نویسه« هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست

و یا قصهٔ زنی که در هنگام مرگ کیسه ای پر از جواهرات در آغوش داشته!

شاید از همه جالبتر برای ما ایرانیها دیدن نقش موزاییکی است از جنگ اسکندر و داریوش سوم که مدخل ورودی یک ویلا در پومپی رو مزین میکرده و البته امروز بر دیواری در موزهٔ ناپل قرار داره؛ به گمونم این تنها پرترهٔ موجود از چهرهٔ داریوش سوم باشه که خوشبختانه قسمت مربوط به لشگر ایران سالمتر از بقیه قسمتها باقی مونده!

Read Full Post »

خاطرم هست که در کودکی مادرم از حمامی در اصفهان سخن میگفت که تنها با یک شمع گرم میشد و در زمان پهلوی؛ خارجیها به دنبال راز این اثر باستانی باعث خاموش شدن همیشگی این شمع شدند.سالها بعد وقتی سفری به اصفهان داشتم در فهرست مکانهای تاریخی نا امیدانه به دنبال این اثر تاریخی گشتم ولی موفقیتی حاصل نشد. عجیب آنکه حتی کارکنان هتل رضا عباسی و حتی دوست اصفهانی ما هم از وجود چنین مکانی بی خبر بودند؛ کم کم به این نتیجه رسیدم که حتماً سالهاست این اثر نابود شده ولی امروز به لطف گزارشی بسیار جالب در سایت جدید آنلاین و جستجویی در اینترنت جواب سؤالم را یافتم.


Read Full Post »

فیلم بسیار جالب و آموزنده ای به دستم رسیده که در مورد حاج حسین آقا ملک بانی موزه و کتابخانهٔ ملک است. در مورد ملک قبلاً در پست موزه ها نوشتم ولی در حقیقت به قدری از این فیلم که به نظر میرسد با هدفی کاملاً فرهنگی و به جهت آگاهی دادن در مورد موضوعی بسیار حائز اهمیت ساخته شده خوشم امد که نتوانستم در مقابل وسوسهٔ آپ لود کردن آن مقاومت کنم ولی برای رعایت حقوق سازندگان این فیلم ارزشمند تنها قسمت اول از چهار قسمتی را که د راختیار دارم در سایت گوگل قرار دادم به امید اینکه سازندگان و دست اندر کاران این فیلم عالی و یا آشنایانشان گذرشان به این سایت افتاده و اجازهٔ قرار دادن مابقی این فیلم را هم به من بدهند و یا خود دست به کار شوند. حیف است چنین فیلمی که ظاهراً برای بالا بردن سطح آگاهی مردم ساخته شده مهجور بماند.

اگه نمی تونین این فیلم رو ببینین به این لینک برین.


Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۹

روز پنجمبازگشت به خانه بعد ازیک بمب گذاری پیش از انتخاباتی

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید .

برای شون پن از سر گذراندن تشریفات اداری و کاغذ بازیهای لازم به منظور دیدار از ایران در ژوئن(۲۰۰۵)؛ درست یک هفته قبل از انتخابات ریاست جمهوری در این کشور؛ به راحتی میسر نشد اگر چه خارج شدن از این کشور به مراتب مشکلتر مینمود.

بمب در میدان امام حسین واقع در مرکز تهران منفجر شده و تعداد کشته شدگان از یک تا بیست نفر گزارش شده بود.ظاهراً؛ این بمب از نوع خیلی پیچیده و حرفه ای نبود. اگر چه از قرار معلوم چهار انفجار مشابه در اهواز با بیش از سی نفر قربانی کار افراطی های کار کشته ای بود که البته در این موارد بیشتر از همه سازمان مجاهدین خلق با علامت اختصاریه MKO)MEK هم نامیده می شوند)مورد ظن شدید بودند.تمام کسانی که با آنها صحبت کردم: چه دولتی و چه غیر دولتی؛ اتفاق نظر داشتند که بمب گذاریهای تهران و اهواز با هدف ترساندن مردم از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفته است. سازمان مجاهدین خلق؛ که در دههٔ ۶۰ تشکیل شده؛ در زمان رژیم شاه مخالف روابط ایران و امریکا بوده و در ترورشهروندان و نظامیان امریکایی شرکت داشته است. در ادامهٔ جنگ قدرت قبل از بازگشت خمینی به ایران و بمب گذاریهایی که جان بیش از ۲۰۰۰ نفر را گرفت؛ رهبر این سازمان به عراق تبعید شد.از آن زمان تا کنون ؛آنها برای مشروعیت بخشیدن به سازمان خود تبلیغات کرده و حمایت اعضای محافظه کار کنگرهٔ ایالات متحده را با فراهم آوردن اطلاعات نامطمئنی در مورد برنامهٔ هسته ای ایران بدست آوردند.خبر نگاران معتبر و شناخته شده نشریات مختلفی از جمله تایمزِ لندن و نیوزویک گزارش کردند که ارتباطCIAوMKO باهم در حال افزایش است. و ترس از آن می رود که این سازمان با برنامه ریزی قبلی در حال ارائهٔ اطلاعات غلط در مورد ایران باشد همانطورکه اخیراً فاش شده است کنگرهٔ ملی عراق چنین نقشی را در عراق بازی می کند.

بعنوان ملاک قضاوت بد نیست که بدانیم؛ ایران حدود ۶۸ میلیون نفر جمعیت دارد که از این تعداد کمتر از ۴ درصد عرب هستند؛ حدود نیمی از جمعیت فارس هستند و مابقی را گروههای مختلف بسیاری تشکیل می دهند از جمله ۲۵۰۰۰ نفر یهودی – بیشتر ازهر کشور دیگری درمنطقه بجز اسرائیل.

به خبرنگاران اجازهٔ بازدید از صحنهٔ بمب گذاری داده نشد.هر کدام از آشنایان ما که تلاشی دراین زمینه کرده بودند دستگیر شدند.بنابراین ما به این نتیجه رسیدیم که ارزش ندارد تنها برای چند ثانیه نگاه انداختن به باقی مانده های نیم سوختهٔ محوطهٔ بمب گذاری شده شب را در زندان سپری کنیم.

پس به طبقهٔ بالا رفتم؛ با همسرم تماس گرفتم و اتفاقات آن روز را برایش تعریف کردم. از جریان بمب گذاری ناراحت بود؛ اما چون به وقت ایالات متحده موقع ناهار بود و او در حال پختن غذا؛ پس حرف را عوض کردم و گفتممعلوم هست چیکار داری می کنیو سعی کردم تا باگفتن حرفهای احمقانه ای مثل« من اون بمب های لعنتی رو کار نذاشتم» از صحبت راجع به جزئیات طفره بروم.

بعد از مکالمه با همسرم به سراغ انبوه نامه هایی رفتم که هر روز از زیر در به اتاقم انداخته میشد.یکی از این نامه ها در مورد رویداده مهمی صحبت می کردآقای پن؛ روز پنج شنبه ۰۶/۱۴ در ساعت ۵ بعد از ظهر؛ یک جلسهٔ انتخاباتی بزرگ از طرف طرفدارانِ دکتر معین در استادیوم دانشگاه تهران برگزار می شود و بر اساس اخبار محرمانه ای؛ گروه انصار حزب الله تهدید به حمله به این استادیوم کرده اند.فکر می کنم این فرصت خوبی باشد تا شما این اخبار را پوشش دهید.برای امنیت ما لطفاً با کسی در مورد این پیغام صحبت نکنیدپیغام امضاء نشده بود و من قبل از خوابیدن تمام اتاقم را برای پیدا کردنِ دوربین و یا میکروفونهای مخفی جستجو کردم. آنشب خواب دیدم: که در راه پلهٔ هتل لاله به دوران کودکی بازگشته ام؛ در دستم یک لولهٔ آزمایش حاوی اسید هیدروژن داشتم.حدود دو؛ سه سانتیمتر از نوار منیزیم را داخل لوله انداختم و سر یک بالن را بالای دهانهٔ لوله قرار دادم.بالن با هیدروژن پر شد. آنرا روی پله گذاشتم و نی کبریت داری را که در انتهای بالن قرار داشت برداشتم و آتش زدم؛ آتش به بالن رسید و ناگهان منفجر شد؛ من از خواب پریدم!

ساعت ۹ صبح بود و برای رفتن به ستاد انتخاباتی «معین» وقت زیادی نداشتیم.دکتر مصطفی معین نامزد انتخاباتی دانشجویان بود.وزیر پیشینِ آموزش و درمان و از اصلاح طلبانِ اصلی. او در آن زمان مشغول مبارزات انتخاباتی در استانها بود اما سخنگو و مشاور کلیدیِ او؛ الهه کولایی؛ برای ملاقات با ما موافقت کرده بود. به محض رسیدن به ستاد انتخاباتی متوجه شدم با وجودیکه تنها هشت نفر کاندید انتخابات ریاست جمهوری بودند و با وجود بمب گذاریهای اخیر که حتی وزارت امور خارجه هم بر ارتباط آنها با انتخابات اذعان داشت ولی در کمال تعجب هیچ پیش بینی امنیتی برای نامزد اصلی( چنانچه گفته میشد) در نظر گرفته نشده بود. ما مستقیم به داخل ساختمان هدایت شده و با کولایی به صحبت نشستیم.او اولین نمایندهٔ زن مجلس بود که با وجود تهدید به ضرب و شتم توسط سایر نمایندگان زن مجلس به شرکت در جلسات بدون پوشیدن چادر مشروعیت قانونی داد. او دقت داشت که خود را به عنوان سخنگوی دکتر معین معرفی کند. می گفتتساهل و شکیبایی در جامعهٔ ما لغت جدیدی است و موانع فرهنگی؛ اقتصادی و اجتماعی بر سر راه اصلاحات قرار دارند».

از او در مورد علت برتری تعداد زنان فارغ التحصیل از دانشگاهها نسبت به مردان و همچنین تسلط ۷۵ درصدی آنان در بدست آوردن کرسی استادی پرسیدماز دو جهت می توان به این سؤال پاسخ داد. اول اراده و تحمل زنان ایرانی است اگر چه باید توجه داشت که مردان با حقوق ۱۴۰ دلار در ماه وارد بازار کار می شوند و بنابراین برای تأمین خانوادهٔ خود ناگزیر از کار کردن بوده و قادر به شرکت در دانشگاه به میزان زنان نیستنددرست مثل حمید رضا آصف؛ سخنگوی وزارت امور خارجه؛ کولایی هم معتقد است که اصلاحات باید آهسته انجام گیرد.او همچنین به حوزهٔ نفوذ طولانی تندروها احترام گذاشته و معتقد است که شکیبایی زیادی برای ایجاد اصلاحات لازم است.

در ترافیک بعد از ظهر از میان شهر گذشتیم تا به محل ملاقات با «حسن پوش نگار» واقع در مرکز ملی مطالعات و ارزیابی افکار عمومی برویم.این مرکز وظیفهٔ نظر سنجی از افکار عمومی بر روی تمامی موضوعات؛ از حمل و نقل عمومی گرفته تا انتخابات ریاست جمهوری را بر عهده دارد. او از مورد اعتمادترین نظر سنج های سیاسی است. واما بر اساس آمار او از روزهای قبل از انتخابات و صرفنظر از اینکه مهارت کاریش تنها دردسر و مزاحمتی توسط رژیم تلقی شده باشد یا خیر؛ هیچ کدام ازچهارکاندیدای برتر شانسی برای تصاحب سمت ریاست جمهوری نداشتند.آمار و ارقام در آن زمان نشان میداد که هاشمی رفسنجانی۳۰ درصد؛ محمد باقر قالیباف ۲۱ درصد؛ معین ۱۵ درصد و علی لاریجانی ۱۴.۵ درصد از آرا را به خود اختصاص داده بودند. در حقیقت حتی یک نفر در تمام مدت دیدار من از ایران اشاره ای به امکان ریاست جمهوری و یا رأی دادن به محمد احمدی نژاد؛ مربی پیشین بسیجی که در انتخابات دور دوم۲۴ژوئن رفسنجانی را شکست داد و امروز رئیس جمهور ایران است؛ نداشت.

اگر چه رژیم محمد خاتمی نتوانست قوانین استانداردی برای آزادیهای اجتماعی وضع کند اما مردم در هشت سال ریاست جمهوری خاتمی در محیطی زندگی کردند که صبر و شکیبایی در مقابل افکار و رفتار اصلاح طلبانه افزایش یافته بود. با انتخاب احمدی نژاد امکان دارد حتي این شبح آزادی هم از میان برود.؛ و این مسأله من را برای مردمی که ملاقات کردم و صورتهای امیدواری که دیدم نگران می کند.

وقتی اخیراً بانوی اول امریکا؛ لورا بوش؛ از افغانستان دیدار کرد؛ این کشور را مکانی کم نظیر توصیف کرده بود. ایران هم مکان کم نظیری است.و من نمی توانم از فکر دانشجویانی؛ که درمحوطهٔ دانشگاه تهران ملاقات کردم و احترام عمیقی برای اجدادشان بعنوان پایه گذاران اصلاحات قائل بودند؛ خارج شوم.

فقط می توانیم امیدوار باشیم تا اصالت کم نظیر تمدن پارسي با دادن آزادی انتخاب به افراد بجای به سلطه در آوردن معنوی آنها حفظ شود.

در نتیجهٔ انتخاباتی که بسیار سؤال برانگیز بود؛ معین به عنوان یک اصلاح طلب در بیانیه ای به هموطنانش هشدار دادخطر فاشیسم را جدی بگیرید که نتیجهٔ این طرز تفکر حرکت به سوی نظامی گری و خفقان سیاسی و اجتماعی خواهد بود

ادامه دارد


Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۸

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید.

دانشجویان ایرانی از به سخره گرفتن ملاها هراسی ندارند

بعد از فرصت کوتاهی که تنها به عکس انداختن با هاشمی رفسنجانی گذشت؛ به دانشگاه تهران که یکشنبه ها از روزهای شلوغ و پر فعالیت آن است رفتم. وقت ناهار به محوطهٔ دانشگاه رسیدیم. دانشجویان زیادی درحال رفت و آمد؛ ناهار خوردن و خندیدن بودند. با یک گروه کوچک ؛شامل یک مرد و دو زن جوان؛ برخورد کردیم که بر روی نیمکتی نشسته بودند.پرسیدممیشه با هم صحبتی داشته باشیم؟» با شنیدن صدای ما به زبان انگلیسی ؛مرد جوانِ خوش سیما و لاغر به سمت ما برگشته و پرسیداهل کجایید؟» گفتمایالات متحدهٔ امریکا». در جوابم گفت:« The big evil؛ درسته؟» به وضوح در حال مسخره کردن ملاها بود که امریکا را شیطان بزرگ (Great Satan) و بریتانیا را شیطان کوچک (Little Satan) می نامند.

مرد جوان آریا نام داشت؛ ۲۱ ساله و دانشجوی لیسانس در رشتهٔ علوم سیاسی. ازاو دربارهٔ نیاز های خود و همسن و سالهایش پرسیدم.

« جوانان در ایران به آزادی و احترام به حقوق فردی نیاز دارن. … ما دموکراسی می خوایم و زمان طولانی را برای ایجاد پایه و اساس دموکراسی باید صرف کنیم …. فکر می کنم مشکل بزرگ ما در ایران مذهب است.مردم بسیار مذهبی هستند و این مشکل بزرگیه چون در اعماق قلبشون احساس خاصی نسبت به مذهب دارن که باعث میشه بعضی اعمال غیر معقول ازشون سر بزنه؛ فکر می کنم. … بايد جدایی بین دين و سیاست باشه. … (در چند سال گذشته) چیزهای زیادی عوض شده؛ مردم فهمیدن که می تونن عقاید خودشون رو بیان کنن ؛مهم نیست که عقایدی متفاوت از دیگران داشته باشن واين خوب هم هست؛ همه شروع کردن به بیان احساسات و اعتقاداتشون. اما همونطوری که می دونین ما زندانیان سیاسی زیادی داریم و این یک مشکل بزرگه. …همیشه یه خط قرمزی وجود داره که نباید از اون گذشت. اما من فکر می کنم دموکراسی و دانش مردم باید به تدریج و قدم به قدم افزایش داده بشه. …در حال حاضر اوضاع جامعه خوب نیست؛ بیماریهای روحی زیاده و همینطور مسائل زیاد دیگه ای. آدم همیشه مجبوره عشقشو پنهان کنه؛همه چیز رو پنهان کنه؛ مجبوره ماسک بزنه تا بتونه شغلی داشته باشه؛ برای داشتن همه چیز باید ماسک زد؛ ماسکهای متعدد. در هر جا باید ماسکت رو عوض کنی و ماسک دیگری بزنی

در مورد جوانهایی که با این نظرات تو موافق نیستن چی فکر می کنی؟

« اونا تحت تأثیر اثرات نادرست مذهبن؛ فکر می کنن مذهب بخصوص اسلام فقط یعنی جنگیدن؛ یعنی جنگیدن با همه؛ با هر کی که مخالفشون حرف بزنه و باورها و افکارشون رو قبول نداشته باشه و این به نظر من عقیدهٔ نادرستیه. آدم می تونه عقاید و باورهای خودش رو داشته باشه و با دیگران زندگی کنه

ادامه دارد

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۷

تظاهرات کم و بیش به خشونت گراییده بود اگر چه بیشتر؛ یکسری درگیریهای پراکنده در بین جمعیت به چشم میخورد تا یک برخورد و درگیری سراسری. گفته میشد یکی از زنان که مورد ضرب و شتم قرار گرفته؛ حجابش را از سر برداشته بوده.

مسألهٔ حجاب بسیارجدی است و به این راحتی نمی توان آنرا نادیده گرفت اما زن مورد نظر به دستور ضاربش برای پوشیدن حجاب اعتنایی نمی کند و می گویدتو اون رو از سرم کشیدیو با شجاعتی بسیار به اعتراضش ادامه می دهد.

(در اینجا پن با بیان این جملهTake that, wardrobe malfunction در داخل پرانتز با طنز به جریان ژانت جکسون و جاستین تیمبرلن در جشن سالانهٔ سوپر باول درسال ۲۰۰۴ اشاره میکنه که جاستین درانتهای مراسم تکه ای از لباس ژانت را میکنه و سینهٔ راست او را به نمایش می گذاره اما این قضیه برای جلوگیری از منازعات قانونی بعنوان عملی خلاف عرف؛ به عنوان wardrobe malfunction نامیده و البته معروف میشه! من معادل فارسی برای بیان منظور پن پیدا نکردم/م)

به صورتی که داستان برای من نقل شده ضارب؛ ناتوان از مجادله با او به انجام وظیفه اش برای کنترل کردن جمعیت ادامه می دهد. نمونه ای مثال زدنی ازاین واقعیت که شجاعت یعنی قدرت.

به محض اینکه مریم به داخل جمعیت بازگشت تا ریس و نورمن را پیدا کند؛ پلیس شروع به دستگیری خبرنگاران کرد. در آنروز تقریباً سی خبرنگار به زندان انداخته شدند. من یکی از این خبرنگاران معروف را دیدم و باید اعتراف کنم که این خبرنگار غربی چپ گرا به من پیشنهاد داد که کاری کنم تا دستگیر شوم. او معتقد بود در این صورت یک داستان عالی خواهیم داشت. خب این روش بازی آنهاست؛ درسته؟

مریم بهت زده و تنها بازگشت؛ نتوانسته بود ریس و نورمن را پیدا کند.سعی کرد تا با تلفن همراه او تماس بگیرد اما وزارت اطلاعات دستگاههای متوقف کردن امواج رادیویی را بکار انداخته وتمام سیگنالهای تلفن همراه در محدودهٔ تظاهرات خاموش بودند. بدون مقصود خاصی و تنها به منظور گرفتن چند عکس دیگر به او گفتمبعداً آنها را پیدا می کنیم. من می خوام سعی کنم تا بلکه دوباره بین تظاهرات کنندگان برگردم

راهمان را با زور از بین جمعیت برای گذر از خیابان باز کردیم. دو زن مسن با چادر از کنارمان گذشتند در حالیکه با نجوا به من گفتندما ملا ها رو نمی خوایم؛ فقط مجبوریم تظاهر کنیم که می خوایم» و در بین جمعیت ناپدید شدند. من و مریم درحالیکه سپر ماشینها به پاهامون فشار می آورد بالاخره شانه به شانه و مارپیچ وار از بین جمعیت و ماشینها گذشته و داخل ازدحامی شدیم که ۱۲ متری با مرکز تظاهرات فاصله داشت. ناگهان صدا ها رساتر شدند؛ واقعاً رسا. یک سری از نیروهای یونیفرم پوش پلیس شروع کردند با باتوم به زدن گروهی از مردم که ما هم جزوشان بودیم. مردم سراسیمه جیغ میزدند دیوارهای انسانی هر چهار طرفمان را احاطه کرده بودند و به سختی می شد حرکت کرد. مطمئناً به نظر میرسید که کسانی در زیر دست و پای دیگران مانده باشند ولی تا آنجایی که من میدانم چنین اتفاقی نیفتاد. اگر چه اتفاق دیگری درتضاد با اصول تعریف شدهٔ زورگویان افتاد: زنی در میان جمعیتِ هراسان بود که دستش را به سمت من دراز کرد و من آنرا گرفتم و ما یکدیگر را در آن هرج و مرج حمایت کردیم.تمام این وقایع در کمتر از ۴۰ ثانیه اتفاق افتاد اما در پایان؛ اعمال زورنیروهای پلیس تنها منجر به یک تماس غیر قانونی میان یک زن و مرد شده بود!

ما بلافاصله بعد از اینکه نیروهای پلیس عقب نشینی کردند؛ از هم جدا شدیم.

جمعیت کم و بیش پراکنده شدند. به سمت دیگر خیابان بازگشتم و بالاخره با ریس و نورمن؛ که آنها هم همان موقع با زور از محل تظاهرات رانده شده بودند ملاقات کردم. بعنوان یک چهرهٔ سینمایی در خیابان بسیار مورد توجه قرار گرفته و از آنجایی که احساس میکردم به طرز نامناسبی در گیر شده بودم پس در حالیکه نورمن و ریس همچنان در پیاده رو مشغول مصاحبه بودند؛ من؛ بابک و همسرش سریع سوار ماشین شدیم. آنها من را به هتل رساندند که در آنجا منتظر بازگشت نورمن و ریس ماندم.

عصر آنروز در یک رستوارن آسیایی به نام مانسون در قسمت آلامد شهر شام خوردیم. از قرار معلوم تعدادی از خبرنگاران شاهد توقیف دوربین و کارت خبر نگاری من بوده و گزارش داده بودند که من مورد ضرب و شتم قرار گرفته ام. نگران خانواده ام بودم که این خبرهای تحریف شده را می شنیدند؛ پس یک تلفن همراه قرض کرده و با منزل تماس گرفتم. بعد از این تماس بود که شخصی از اعضاء ادارهٔ پلیس با ما تماس گرفته و بخاطر آنچه اتفاق افتاده بود عذرخواهی کرد. اما در حالیکه آنها پای تلفن از من عذر خواهی میکردند یک خبرنگار ایرانی؛ که در صحنه دستگیر شده بود بر اساس گزارشات عصر همان روز بخاطر اعتراض به توهین لفظی و بد رفتاری با او و سایر خبرنگاران بازداشت شده؛ در زندانشان مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود.

ساعاتی بعد از این گزارشات و در حالیکه من از آسیب ندیدن خود در مقايسه با آنان شرمسار بودم؛ تمام سی خبرنگار آزاد شدند.

تازه درخواست صورتحسابِ شام را کرده بودیم که یک تماس تلفنی مهم به تلفن همراه مریم شد. برای دریافت واضحتره سیگنال؛ مریم به خارج از رستوران رفت و بعد با عجله و خبر جدیدی بازگشتدر تهران بمب گذاری شده»

به گمانم باید دوباره با منزل تماس میگرفتم.

فردا: در راه خانه.


ادامه دارد

Read Full Post »

Older Posts »