Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘افکار’ Category

قبول شدن تو دانشگاه هنر پیشگی دانشگاه ملبورن که نیکول کیدمن از اونجا فارغ االتحصیل شده و هیو جک من امتحان وردیش و رد شده کار اسونی نیست. رقابت زیاده و سلیقه گرداننده های دانشگاه دخیل. همیشه هم انتخابها درست جواب نمیده، کما آنکه به نظر من هیو چک من تو بازیگری یه سر و گردن بالاتر از نیکول کیدمن هست. کلا دانشگاه اینجا برای خودش یه کسب و کار جدی محسوب میشه. دانشگاهها سر گرفتن دانشجو بیشتر و رده بندی علمی بالاتر که آگه نگم ارتباط مستقیم، حتما ارتباط غیر مستقیم با داشتن دانشجو خوب و با اسم و رسم داره مدام با هم در رقابت هستن. کلا رقابت اونم از نوع غیر سالمش جزء جدایی ناپذیر جوامع غربی هست. خیلی توهم برتون نداره چون توی این یک مورد هنوز انگشت کوچیکشونم نشدیم.

برای همینم هست که از سال 2007 تا 2018 فقط اپل 16 مدل موبایل به بازار فرستاده، حالا بیخیال سمسونگ. نکنه فکر کردین همه این موبایلها رو مردم خاورمیانه میخرن!

این فقط یه مثال کوچیک بود از مصرف گرایی و رقابت تو دنیای اینور آبها.

خلاصه وارد شدن به این دانشگاه هم مراحلی برای خودش داره. اول باید یه مشت فرم پر کنی و کلی سوال جواب بدی که چرا میخوای یکی از 37 نفری باشی که از بین 800 تا متقاضی انتخاب میشن تا به مرحله بعدی برن!

البته 90 درصد این 37 نفر بار سوم و چهارمشون هست که دارن برای امتحان ورودی اقدام میکنن و کلی هم کلاسهای خصوصی و غیر خصوصی و حتی کلاسهای مقدماتی و پر از هزینه همین دانشگاه رو هم رفتن و البته هر بار برای امتحان ورودی 200 دلارهزینه کردن.

من فرمهای ثبت نام دخترم و بعد از اینکه بهم خبر قبول شدنش و داد خوندم. دهنم از تعجب وا موند و بهش گفتم:» آگه قبولت نمیکردن باید به عقلشون شک میکردیم.» قشنگ نوشته بود، پر از احساس ودلیل و منطق حسابی، جوریکه آگه میخواستی هم نمیتونستی بهش نه بگی.

بلیط هواپیما رو خریدیم و یه اتاق توی هتل قدیمی 150 ساله ملبورن که تا دانشگاه فقط 10 15 دقیقه پیاده فاصله داشت رزرو کردیم و برای آزمون مرحله دوم راهی ملبورن شدیم.

شب قبل از پرواز، دخترم که کلی استرس و نگرانی داشت برای آخرین بار جلوی من و خواهر کوچیکش دو صحنه ازنمایشنامه شکسپیر و دو صحنه از نمایشنامه بسیار جالب نوشته نمایشنامه نویس معاصر استرالیایی مایکل گر رو اجرا کرد.

اجرا که تموم شد خواهر کوچیکش که توی چند ماهه گذشته مدام کنارش نشسته بود و به اجراهاش نگاه کرده بود و تشویقش کرده بود زد زیر گریه و با ناراحتی گفت:» قبول میشه. از پیش ما میره ملبورن!»

منم دقیقا توی اون لحظه به همین فکر میکردم که چقدر خوب اجرا کرد و حتما قبول میشه و یکجورایی دلم گرفت و نگران رفتنش شدم!

دو روز بعد با اضطراب ساعت 9 صبح با دخترم دم در دانشکده خداحافظی کردم و برگشتم به سمت هتل. ساعت حدودای 3 بود و من توی اتاق کوچیک هتل دراز کشیده بودم که موبایلم زنگ خورد. دخترم بود. صداش اروم بود و خوشحال. از اضطراب کشنده صبح توی صداش خبری نبود. اروم گفت: «مامان قبول شدم. دو تا مرحله رو رد کردم و جزو دو نفر برتر انتخاب شدم. باید دو روز دیگه برگردم برای اجرای آخر.»

دلم یکهو فرو ریخت و بغضم ترکید و بهش گفتم:» برات خیلی خوشحالم. خیلی.»

هر چند همیشه براش آرزوهایی بزرگتر از این داشتم و دارم و میدونم توانایی رسیدن بهشون رو داره ولی اولین آرزوم اینکه به ارزوهاش برسه و دنبال رویاهاش بره قبل از اینکه خیلی دیر بشه و رویا داشتن فراموشش بشه.

بعضی خاطره ها حتی آگه نتیجه نهاییشون اونی نباش که اول میخواستیم اما راه رسیدن بهشون چنان لذت بخشه که دست کمی از موفقیت نهایی نداره. دختر من جزو ده نفر نهایی انتخاب نشد و البته کلی خواهر کوچیکش خوشحال شد از این بابت.

دخترم: سلام ، خوبی؟

خواهر کوچیکش: سلام، چی شد؟

دخترم: قبول نشدم.

خواهرش: yessss .I am so happy!

دخترم:😮😂

Advertisements

Read Full Post »

بچه که بودیم به ندرت عیدی میگرفتیم و من همیشه تو عالم بچگی تو این فکر بودم چرا ما مثلا به نسبت بچه های عمو همیشه کمتر عیدی میگیریم یا اصلا نمیگیریم بعدها فهمیدم داستان، همون بده بستونی بود که هنوزم بین خانواده های ایرانی هست برای همینم وقتی خودم دستم به دهنم رسید تا وقتی تو ایران بودم همیشه یه چیز کوچولو هم شده برای بچه های فامیل که میدونستم حتما سری به ما میزنن کنار میذاشتم بدون فکر کردن به اینکه آیا اونام به بچه های من عیدی میدن یا نه!

به نظر من حساب بچه ها را باید از بازی بچه گانه بزرگترها جدا کرد!

اینارو گفتم تا بگم یکسال عید وقتی هنوز دبستان میرفتم کتابی عیدی گرفتم که هنوزم دارم. یکی از داستانهای اون کتاب داستان خرسی هست که از عشق زیاد باعث مرگ مردی میشه که دوستی نزدیکی باهاش داره!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که از دوستی زیاد بهت حتی فرصت مستقل شدن نمیده. باهات طوری رفتار نمیکنه که به تواناییهات ایمان بیاری و در عوض هر روز تواناییهای خودشو به رخت میکشه و چون خیلی دوست داره میخواد تو شبیه اون بشی.

مصداق همون کسی هست که از بس دوست داره برات بهترین و خوشمزه ترین غذاهارو درست میکنه ولی وقتی خودت میخوای آشپزی باشی به خوبی اون بهت فرصت اشتباه کردنم نمیده!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که همه نیازهای مالیت و شاید برآورده کنه ولی وقتی نوبت نیازهای روحی و پشتیبانی و تشویق و …میرسه اصلا حضور نداره!

خاله خرسه همونی هست که تورو خیلی دوست داره ولی باعث رشدت نمیشه!

حواسمون باشه برای همدیگه بخصوص بچه هامون خاله خرسه قصه نشیم!

Read Full Post »

عجیبه بعضی خاطرات زمان بچگی چنان واضح توی ذهن آدم باقی میمونه که انگار همین دیروز اتفاق افتاده!

به گمونم مدرسه نمیرفتم یا شایدم کلاس اول دبستان بودم. یادمه یه کادو گرفتم از یکی از همسایه هامون که همبازی بچه هاش بودم. خودش بهم نداد. مامان بهم داد. کادو شده بود. شاید برای تولدم بود…هر چند کیک و مهمونی تولدی یادم نمیاد. اگر تولدمم بوده اون تنها کادویی بود که گرفتم!

خوشحالی از ته دل موقع باز کردن کادو رو الانم بعد از گذشتن حدود 35 سال میتونم حس کنم. یادمه اول دوزاریم نیفتاد و نفهمیدم درست چی کادو گرفته بودم. چند دقیقه طول کشید تا فهمیدم یه میز کوچولو پلاستیکی زرد رنگ بود که یه استوانه بزرگ کاغذ سفید نقاشی پیچیده شده دور یه محور گردون توی قسمت گود رفته بالای میز جا خورده بود و روش یه طبقه پلاستیکی پر شده با مداد شمعی، مداد رنگی و یه آبرنگ کوچولو بود. خیلی درست جزئیاتش یادم نیست چون فرصت زیادی برای بازی کردن باهاش پیدا نکردم فقط یادمه همه جذابیت اون میز کوچولو به رول کاغذای سفیدش بود که سرش و رو میکشیدی تا مثل نخ قرقره باز بشه بشینه روی قسمت مورب و زرد رنگ میز بعد تو روش نقاشی بکشی و بکنی بندازی کنار و دوباره از اول!

یادمه وقتی با ذوق و شوق رفتم تا به همون دوستی که مادرش برام کادو خریده بود بگم چی کادو گرفتم بهم گفت اونم عین همون رو کادو گرفته!

خیلی تعجب کردم چون مادر من همیشه عادت داشت برای حفظ آبرو هم که شده بهترین کادوها و برای دیگران و بچه هاشون بخره، کادوهایی که من آرزوی داشتنشون را داشتم و هیچوقت نصیبم نمیشد!

نمیدونم چرا این خاطره اینقدر با جزییات توی ذهنم مونده و هنوز بعد از اینهمه سال یادآوریش غمگینم میکنه….انگار داغ اون کاغذها که حتی یکبارم یادم نمیاد ازشون استفاده کرده باشم هنوز رو دلمه!

تنها خواهرم نه سال ازم بزرگتره، احتمالا اونموقع 16 یا 17 سالش بود. سال آخر دبیرستان بود، شایدم درسش تموم شده بود. یادمه ویترای میکشید. چقدر دلم میخواست یکبارم بذاره من امتحان کنم. ساعتها بی صدا نگاهش میکردم بدون اینکه اجازه داشته باشم دست به وسایلش بزنم. بدتر از الان من اعصاب درست و حسابی نداشت.

نمیدونم همون روز بود یا فردای اونروز که شنیدم مادرم بهش گفت برو خودت ازش بگیر….خواهرم اومد سراغم بهم گفت رول کاغذای سفیدم رو بدم بهش تا برای زیر شیشه های ویترایش استفاده کنه.

زیر بار نرفتم. آخه مگه آدم هر روز میز زرد کوچولو با رول کاغذی کادو میگیره!

کلی بهم وعده و وعید داد، قول داد بذاره منم با خمیر ویترایش روی شیشه خطهای نقشه از قبل کشیده شده رو کپی کنم. هنوز دو دل بودم که گفت:» اینو بده من بعدا برات عینش رو میخرم.»

تو کله کوچیکم بهش اعتماد داشتم. باورم شد که برام میخره. از کاغذام دل کندم و کنارش نشستم و با چشمام خط خمیر سیاه و روی شیشه دنبال کردم. فکر کنم یه دو ثانیه هم اجازه داد من امتحان کنم!

هر چی که بود فقط حس حسرتش یادمه نه لذت و خوشحالی.

میز زرد کوچولو بدون رول کاغذی سفیدش هیچ کارآیی نداشت و خیلی زود راهی سطل آشغال شد.

فکر کنم البته یه مدتی هم خوش خیالانه منتظر بودم تا خواهرم به قولش عمل کنه!

35 سال از اونموقع میگذره. هیچوقت رابطه سالمی با خواهر و مادرم نداشتم. یادمه سالهای زیادی تو نوجوونی و حتی اوایل ازدواجم خواب میدیم که توی خواب باهاشون دعوام شده…خواب میدیدم دلمو شکوندن و گریه میکنم.

Read Full Post »

رویا

مثل یه آدمی میمونم که از خودش اومده بیرون و داره بدن نصف جونش رو با زور میکشونه اینور و اونور.

دلم میخواست یدونه از اون آدمهای قصه های عاشقانه که خوندم و فیلمهای عاشقانه که دیدم واقعی میشد، کنارم مینشست، ناز و نوازشم میکرد و بهم مدام میگفت که خیلی خوبم، خیلی مقاومم، خیلی صبورم ، ناامید نشم… هنوز دیر نشده…میتونم دوباره عاشق زندگی بشم!

Read Full Post »

گشتم ولی پیدا نکردم ، لغت انگلیسی و میگم که همین معنی رو بده.

براشون غریبه غریب هست و نوازشی که باید به اشنا بدن الکی حرومش نمیکنن. وقتی منطقی فکر کنی درستش هم همینه !

واای به حال کسی که توی جامعه غریب نواز آشنا باشه و توی جامعه آشنا نواز یه غریبه!

Read Full Post »

مادربزرگ مادریم کسی بود که هیچوقت ندیدمش. خیلی زود از این دنیا رفت. آگه درست خاطرم باشه شنیدم که پنجاه واندی سالگی از ناراحتی قلبی توی بکی از بیمارستانهای تهران خیلی ناگهانی از دنیا میره. تنها یه عکس سیاه و سفید قدیمی ازش برام مونده و یه مشت داستان و خاطره و ضربالمثل!

پسراش ایران خانوم صداش میکردن، دخترا و نوه هاش خانجون یاهمون خانوم جان.

فکر کنم یکی از داییام بود که یکبار گفت «زنهای خانواده ما دختر دوست پسر پرستن»

تنها عکسی رو که از مادر بزرگم دارم جلوم گذاشتم و تماشا میکنم…انگار میخوام از لابلای لبخند موقرش بفهمم تو ذهنش چی میگذشته!

عکس مال عروسی یکی از خاله هام هست، حدود 50 سال پیش. تنها دختری از حانواده که میشه گفت کارایی که دوست داشت تو زندگیش کرد. رفت کلاس آرایشگری اونم موقعی که از خانمهای آرایشگر توی جامعه سنتی و کوچیک ما با احترامی که باید یاد نمیشد. خالم عاشق شد و با عشقش ازدواج کرد که متاسفانه پایان خوشی نداشت ، همه این اتفاقها بعد از این که مادر من توی سن 12 سالگی از دبیرستان به زور بیرون کشیده شدتا با پدر 17 سالم که پسر ته تغاری و شیطون یه حاجی پولدار بود ازدواج کنه و خاله دیگم کلاس خیاطی رو تموم کرد و به زور با کسی که دوستش نداشت ازدواج کرد، افتاد!

به عکسش نگاه میکنم، با غرور کنار پسراش ایستاده. پسرایی که هر دو با عشق ازدواج کردن و عاشق خانمهاشون بودن و به نظرم هیچوقت براشون مهم نبود که آیا خواهراشون خوشبخت هستن یا نه!

شاید وقتی برای مادر خونه خوشبختی دخترای خونه در الویت نباشه قاعدتا برای پدر و پسرها هم در الویت نخواهد بود، شاید هم زندگی به کسی فرصت فکر کردن نداد!

خودش هم خیلی زود ازدواج میکنه و شوهر اولش رو هم زود از دست میده و با یه دختر 2 ساله بیوه میشه.

من این شانس و داشتم که زمانهایی از جوونیم رو با خاله ناتنیم تنها بگذرونم و از دید اون هم قصه زندگیمون رو بشنوم. وقتی خانجون با پدربزرگ من ازدواج میکنه دختر کوچولو رو میفرستن خونه خواهر پولدار تا با دختر های اون بزرگ بشه و مثل مادرش زود ازدواج کنه. خالم فکر کنم 60 سالش بود وقتی با غصه قصش رو برام تعریف میکرد.

هردوشون سالهاست که دیگه بین ما نیستن ولی داستان زندگیشون، حرفها، شعرها و ضرالبمثلهایی که ازشون شنیدم و بهتر از هر جمله عارفانه وصف حال مردم این دنیاست و تا من زنده ام با من زنده است!

به قول خانجون؛

با مردم این زمانه سلامی و بس

تا بگویی غلامتم به کیسه زری میفروشنت

Read Full Post »

فکر کنم مادرم بود که همیشه میگفت چهره آدمهای بدجنس و بدذات بعد از مدتی کریه میشه مثل اعمالشون!

به گمونم 15 یا 16 سالم بود وقتی کتاب تصویر دوریان گری اسکار وایلد رو خوندم. داستان مردی انگلبسی باصورتی زیبا و شخصیتی ضعیف و دنباله رو که راه درستی در زندگی پیش نمیگیره، اما توی قصه دوریان گری تمام زشتی کردارش توی عکسی که به دوست ازش نقاشی کرده منعکس میشه و ….

ما آدمها موجودات بی ظرفیتی هستیم. کافیه دو تا موفقیت کسب کنیم، به پولی برسیم و موقعیتی و بخاطر اون موقعیت چهار تا ادم بی ظرفیت تر از خودمون مجیزمون رو بگن ،اونوقت توهم برمون میداره که خبری هست و ما راستی راستی شخصیتی هستیم که آگه نباشیم دنیا نمیچرخه!

اینو تو خیلیا دیدم، خیلیا…از آدمهای معمولی گرفته تا سیاستمدار ها و مخترعین و نویسنده ها و ….

هر بار عکسی از کسی میبینم که باد کرده و با افتخار به لنز دوربین زول زده، بی اختیار یاد دوریان گری می افتم و البته این ضرالب المثل معروف که میگه :» نشاشیدی شب درازه.»

Read Full Post »

Older Posts »