Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2019

خانم الهه منافی دستیاری مادر سناتور سم (سهند) دستیاری اولین سناتور ایرانی استرالیاییه که نماینده حزب کارگر استرالیا در نیو ساوتولز از سال 2013 تا 2018 در مجلس سنا استرالیا بوده، که نهایتا متهم به دریافت رشوه از سرمایه گذاران چینی شد و مجبور به استعفا.

راست میگن اگه مردم کشوری همیشه دغدغه پول درآوردن و سیر کردن شکم خودشون و خانوادشون رو داشته باشن دیگه سیاست از یادشون میره. من که یه روزی توی ایران جزو مردم همیشه در صحنه بودم بعد از اومدن به استرالیا چنان محتاج نون شبم شدم که سیاست و بوسیدم و گذاشتم سر تاقچه.

اما سم دستیاری آدمی نبود و نیست که تو استرالیا زندگی کنی و نشناسیش. چیزی که بیشتر از همه باعث شد توجه من به این شخصیت جذب بشه افتخاری بود که همیشه به ریشه ایرانیش میکرد و میکنه. یادم نمیره کلیپی که از خودش موقع صحبت در مجلس گذاشته بود در حالیکه پدرش با افتخار و غرور نگاهش میکرد.

بدون هیچ شکی چنین فرزندی باید هم مادری مثل الهه منافی داشته باشه. مادری که تصادفی و از طریق یه دوست فیسبوکی با فیسبوکش و نوشته های جالبش آشنا شدم.

کتاب » لیلا و تکرار یک روایت» حکایت مهاجرانی است که در پی یافتن یک بهشت واهی از یکسر دنیا به سر دیگر پناه میبرند اما حکایت آنان حکایت میخ لقی است که نه راه پس دارند نه راه پیش و چه بسا در این سر در گمی تا ابد اسیرند!

باید مهاجر باشی و زن تا درد لیلا و مادر و مادر بزرگ لیلا را درک کنی و با داستانی که از تجربه گفته شده و نه فقط تخیل رابطه برقرار کنی.

من منتقد ادبی نیستم ولی بعنوان یک خواننده ضعفهایی رو در مورد ساختار این کتاب احساس کردم درست مثل کتاب «کافه پیانو» اگرچه قلم شیوای خانم الهه منافی و موضوع انتخاب شده رو بسیار میپسندم.

خانم منافی از نظر من بیشتر از آنکه دغدغه کسب شهرت از طریق داستان نویسی رو داشته باشه هدفش اطلاع رسانی و بازگو کردن حقایقی سر پوش گذاشته شده در غالب داستان است قبل از انکه به راحتی به برهه فراموشی سپرده شوند چنانکه گویی هرگز اتفاق نیفتاده اند!

کتاب لیلا و تکرار یک روایت رو متیونین از طریق کانال تلگرام داستان های گویا با صدای خود نویسنده بشنوید.
https://t.me/dastanhayegooya

خوندن

Read Full Post »

راست میگن که دنیا کوچیکه و کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه!

چند هفته پیش بعد از مدتهای طولانی یه اتفاق قشنگ و غیر منتظره باعث شد به 20 سال پیش برگردم و کلی خاطره و حس قشنگ فراموش شده رو دوباره به یاد بیارم.

با دکتر دندونپزشکمون تو کنبرا همون سالهای اول اومدنمون آشنا شدیم و خیلی تصادفی از اشناییش با دکتر ارتودنس دخترم، استاد دانشگاه شهید بهشتی و دوست خوب و قدیمی همسرم درایران با خبر شدیم.

متاسفانه از وقتی به استرالیا مهاجرت کردیم تصادفهای نا خوشایند زندگومون به مراتب بیشتر از تصادفهای خوشایند بودن ولی بالاخره بعد از نه سال چند هفته پیش یه تصادف خوشایند بوی و حس و حال گذشته ها رو دو باره برام زنده کرد.

خیلی تصادفی توی یکی از جلسه های پزشک و بیمار از اومدن پدر و مادر دکتر دندانپزشکمون به استرالیا باخبر شدم وبه منزلمون دعوتشون کردم بی خبر از اینکه پدر و مادر موقر و دلنشین دکتر دنداپزشکمون از همدوره ایها و دوستان نزدیک استادهای من توی دانشگاه بودن و هستن. اسمی نبود که بیارم و ازشون خاطره ای نشنوم. متاسفانه توی همین حال و هوا از درگذشت خانم دکتر اهرابیان هم باخبر شدم و شوکه!

روحش شاد، همیشه براش احترام زیادی قائل بودم، خانم باسواد و استاد بسیار خوبی بود. انگار دیروز بود که با دو تا دختراش از رنو زردش دم در ساختمون توی کارگر شمالی پیاده میشد. گاهی به خاطره هام شک میکنم و مطمئن نیستم چیزی که به یاد میارم درسته یا غلط ولی اونشب هر چی به یاد آوردم خاطر هایی بود با طعم واقعیت!

دکتر علاقه بند، دکتر رجائی، دکتر فرخی آدمهای تکرار نشدنی و روزای تکرار نشدنی!

Read Full Post »