Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2019

قبول شدن تو دانشگاه هنر پیشگی دانشگاه ملبورن که نیکول کیدمن از اونجا فارغ االتحصیل شده و هیو جک من امتحان وردیش و رد شده کار اسونی نیست. رقابت زیاده و سلیقه گرداننده های دانشگاه دخیل. همیشه هم انتخابها درست جواب نمیده، کما آنکه به نظر من هیو چک من تو بازیگری یه سر و گردن بالاتر از نیکول کیدمن هست. کلا دانشگاه اینجا برای خودش یه کسب و کار جدی محسوب میشه. دانشگاهها سر گرفتن دانشجو بیشتر و رده بندی علمی بالاتر که آگه نگم ارتباط مستقیم، حتما ارتباط غیر مستقیم با داشتن دانشجو خوب و با اسم و رسم داره مدام با هم در رقابت هستن. کلا رقابت اونم از نوع غیر سالمش جزء جدایی ناپذیر جوامع غربی هست. خیلی توهم برتون نداره چون توی این یک مورد هنوز انگشت کوچیکشونم نشدیم.

برای همینم هست که از سال 2007 تا 2018 فقط اپل 16 مدل موبایل به بازار فرستاده، حالا بیخیال سمسونگ. نکنه فکر کردین همه این موبایلها رو مردم خاورمیانه میخرن!

این فقط یه مثال کوچیک بود از مصرف گرایی و رقابت تو دنیای اینور آبها.

خلاصه وارد شدن به این دانشگاه هم مراحلی برای خودش داره. اول باید یه مشت فرم پر کنی و کلی سوال جواب بدی که چرا میخوای یکی از 37 نفری باشی که از بین 800 تا متقاضی انتخاب میشن تا به مرحله بعدی برن!

البته 90 درصد این 37 نفر بار سوم و چهارمشون هست که دارن برای امتحان ورودی اقدام میکنن و کلی هم کلاسهای خصوصی و غیر خصوصی و حتی کلاسهای مقدماتی و پر از هزینه همین دانشگاه رو هم رفتن و البته هر بار برای امتحان ورودی 200 دلارهزینه کردن.

من فرمهای ثبت نام دخترم و بعد از اینکه بهم خبر قبول شدنش و داد خوندم. دهنم از تعجب وا موند و بهش گفتم:» آگه قبولت نمیکردن باید به عقلشون شک میکردیم.» قشنگ نوشته بود، پر از احساس ودلیل و منطق حسابی، جوریکه آگه میخواستی هم نمیتونستی بهش نه بگی.

بلیط هواپیما رو خریدیم و یه اتاق توی هتل قدیمی 150 ساله ملبورن که تا دانشگاه فقط 10 15 دقیقه پیاده فاصله داشت رزرو کردیم و برای آزمون مرحله دوم راهی ملبورن شدیم.

شب قبل از پرواز، دخترم که کلی استرس و نگرانی داشت برای آخرین بار جلوی من و خواهر کوچیکش دو صحنه ازنمایشنامه شکسپیر و دو صحنه از نمایشنامه بسیار جالب نوشته نمایشنامه نویس معاصر استرالیایی مایکل گر رو اجرا کرد.

اجرا که تموم شد خواهر کوچیکش که توی چند ماهه گذشته مدام کنارش نشسته بود و به اجراهاش نگاه کرده بود و تشویقش کرده بود زد زیر گریه و با ناراحتی گفت:» قبول میشه. از پیش ما میره ملبورن!»

منم دقیقا توی اون لحظه به همین فکر میکردم که چقدر خوب اجرا کرد و حتما قبول میشه و یکجورایی دلم گرفت و نگران رفتنش شدم!

دو روز بعد با اضطراب ساعت 9 صبح با دخترم دم در دانشکده خداحافظی کردم و برگشتم به سمت هتل. ساعت حدودای 3 بود و من توی اتاق کوچیک هتل دراز کشیده بودم که موبایلم زنگ خورد. دخترم بود. صداش اروم بود و خوشحال. از اضطراب کشنده صبح توی صداش خبری نبود. اروم گفت: «مامان قبول شدم. دو تا مرحله رو رد کردم و جزو دو نفر برتر انتخاب شدم. باید دو روز دیگه برگردم برای اجرای آخر.»

دلم یکهو فرو ریخت و بغضم ترکید و بهش گفتم:» برات خیلی خوشحالم. خیلی.»

هر چند همیشه براش آرزوهایی بزرگتر از این داشتم و دارم و میدونم توانایی رسیدن بهشون رو داره ولی اولین آرزوم اینکه به ارزوهاش برسه و دنبال رویاهاش بره قبل از اینکه خیلی دیر بشه و رویا داشتن فراموشش بشه.

بعضی خاطره ها حتی آگه نتیجه نهاییشون اونی نباش که اول میخواستیم اما راه رسیدن بهشون چنان لذت بخشه که دست کمی از موفقیت نهایی نداره. دختر من جزو ده نفر نهایی انتخاب نشد و البته کلی خواهر کوچیکش خوشحال شد از این بابت.

دخترم: سلام ، خوبی؟

خواهر کوچیکش: سلام، چی شد؟

دخترم: قبول نشدم.

خواهرش: yessss .I am so happy!

دخترم:😮😂

Advertisements

Read Full Post »