Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2018

عجیبه بعضی خاطرات زمان بچگی چنان واضح توی ذهن آدم باقی میمونه که انگار همین دیروز اتفاق افتاده!

به گمونم مدرسه نمیرفتم یا شایدم کلاس اول دبستان بودم. یادمه یه کادو گرفتم از یکی از همسایه هامون که همبازی بچه هاش بودم. خودش بهم نداد. مامان بهم داد. کادو شده بود. شاید برای تولدم بود…هر چند کیک و مهمونی تولدی یادم نمیاد. اگر تولدمم بوده اون تنها کادویی بود که گرفتم!

خوشحالی از ته دل موقع باز کردن کادو رو الانم بعد از گذشتن حدود 35 سال میتونم حس کنم. یادمه اول دوزاریم نیفتاد و نفهمیدم درست چی کادو گرفته بودم. چند دقیقه طول کشید تا فهمیدم یه میز کوچولو پلاستیکی زرد رنگ بود که یه استوانه بزرگ کاغذ سفید نقاشی پیچیده شده دور یه محور گردون توی قسمت گود رفته بالای میز جا خورده بود و روش یه طبقه پلاستیکی پر شده با مداد شمعی، مداد رنگی و یه آبرنگ کوچولو بود. خیلی درست جزئیاتش یادم نیست چون فرصت زیادی برای بازی کردن باهاش پیدا نکردم فقط یادمه همه جذابیت اون میز کوچولو به رول کاغذای سفیدش بود که سرش و رو میکشیدی تا مثل نخ قرقره باز بشه بشینه روی قسمت مورب و زرد رنگ میز بعد تو روش نقاشی بکشی و بکنی بندازی کنار و دوباره از اول!

یادمه وقتی با ذوق و شوق رفتم تا به همون دوستی که مادرش برام کادو خریده بود بگم چی کادو گرفتم بهم گفت اونم عین همون رو کادو گرفته!

خیلی تعجب کردم چون مادر من همیشه عادت داشت برای حفظ آبرو هم که شده بهترین کادوها و برای دیگران و بچه هاشون بخره، کادوهایی که من آرزوی داشتنشون را داشتم و هیچوقت نصیبم نمیشد!

نمیدونم چرا این خاطره اینقدر با جزییات توی ذهنم مونده و هنوز بعد از اینهمه سال یادآوریش غمگینم میکنه….انگار داغ اون کاغذها که حتی یکبارم یادم نمیاد ازشون استفاده کرده باشم هنوز رو دلمه!

تنها خواهرم نه سال ازم بزرگتره، احتمالا اونموقع 16 یا 17 سالش بود. سال آخر دبیرستان بود، شایدم درسش تموم شده بود. یادمه ویترای میکشید. چقدر دلم میخواست یکبارم بذاره من امتحان کنم. ساعتها بی صدا نگاهش میکردم بدون اینکه اجازه داشته باشم دست به وسایلش بزنم. بدتر از الان من اعصاب درست و حسابی نداشت.

نمیدونم همون روز بود یا فردای اونروز که شنیدم مادرم بهش گفت برو خودت ازش بگیر….خواهرم اومد سراغم بهم گفت رول کاغذای سفیدم رو بدم بهش تا برای زیر شیشه های ویترایش استفاده کنه.

زیر بار نرفتم. آخه مگه آدم هر روز میز زرد کوچولو با رول کاغذی کادو میگیره!

کلی بهم وعده و وعید داد، قول داد بذاره منم با خمیر ویترایش روی شیشه خطهای نقشه از قبل کشیده شده رو کپی کنم. هنوز دو دل بودم که گفت:» اینو بده من بعدا برات عینش رو میخرم.»

تو کله کوچیکم بهش اعتماد داشتم. باورم شد که برام میخره. از کاغذام دل کندم و کنارش نشستم و با چشمام خط خمیر سیاه و روی شیشه دنبال کردم. فکر کنم یه دو ثانیه هم اجازه داد من امتحان کنم!

هر چی که بود فقط حس حسرتش یادمه نه لذت و خوشحالی.

میز زرد کوچولو بدون رول کاغذی سفیدش هیچ کارآیی نداشت و خیلی زود راهی سطل آشغال شد.

فکر کنم البته یه مدتی هم خوش خیالانه منتظر بودم تا خواهرم به قولش عمل کنه!

35 سال از اونموقع میگذره. هیچوقت رابطه سالمی با خواهر و مادرم نداشتم. یادمه سالهای زیادی تو نوجوونی و حتی اوایل ازدواجم خواب میدیم که توی خواب باهاشون دعوام شده…خواب میدیدم دلمو شکوندن و گریه میکنم.

Advertisements

Read Full Post »

رویا

مثل یه آدمی میمونم که از خودش اومده بیرون و داره بدن نصف جونش رو با زور میکشونه اینور و اونور.

دلم میخواست یدونه از اون آدمهای قصه های عاشقانه که خوندم و فیلمهای عاشقانه که دیدم واقعی میشد، کنارم مینشست، ناز و نوازشم میکرد و بهم مدام میگفت که خیلی خوبم، خیلی مقاومم، خیلی صبورم ، ناامید نشم… هنوز دیر نشده…میتونم دوباره عاشق زندگی بشم!

Read Full Post »