Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2017

مثل این میمونه که 7 سال از زندگیم گم شده. تازه میفهمم حرف پدرمو که همیشه به شوخی و جدی توی بحث و جدلهای گاه بی گاهش با مادرم و ما میگفت:» گشنگی نکشیدی تا شاعری از یادت بره»

مخصوصا این وبلاگ رو هیچوقت نبستم و الانم دوباره توی همین وبلاگ مینویسم, میخوام بزرگ شدنم همیشه جلوی چشمم باشه!

توی این 7 سال بیشتر از 35 سالی که توی ایران زندگی کردم؛ یاد گرفتم, تجربه کردم, رودست خوردم و بزرگ شدم….مثل یه پرنده که سالها توی قفس بوده و فکر میکرده قفس یعنی خونه…ادم یعنی غذا و امنیت و اتاق یعنی دنیا!

خودم و خانوادم رو توی این 7 سال شناختم…گفتنش عجیبه ولی وقتی پرنده میفهمه توی قفس بوده که از قفس و اتاق میفته وسط شهر شلوغ….تازه اونموقع میفهمه هردستی به سمتش دراز میشه برای نوازش و محبت نیست…تازه میفهمه اونکه براش قفس درست کرده بود و دست نوازش به سرش میکشید از مهربونیش نبوده و از خودخواهیش بوده….خیلی ضد و نقیضه ولی وقتی فرصت مستقل فکر کردن توی زندگیت به اندازه کافی نباشه و همیشه تحت تاثیر محیط و اموزه های محیطی زندگی کرده باشی و مثل عروسک خوب و بدهای زندگیت و دیگران شکل داده باشن دیگه بهتر از این نمیشه…در ضمن همه انقدر خوش اقبال نیستن که به همین درک هم برسن…تو قفس به دنیا میان توی قفس هم میمیرن

تازه من از کتاب خوناش بودم؛ سفر میرفتم… وبلاگ مینوشتم و مدام در حال زیروروکردن اینترنت بودم. عادت نداشتم و ندارم تا مثل بارباپاپا بدون مقدمه شکل محیطم بشم….برای من عوض شدن یه پروسه مدت دار و زمانبره……باید بشناسم….بفهمم و بپذیرم

جالب اینکه توی این شهر نه چندان بزرگ اینورابها؛ ایران و ایرانی رو تازه شناختم….ایران و ایرانی که من میشناختم به همون اتاقی که قفسم توش بود ختم میشد

اشتباه نکنین اینجام کلی ادم هست که هنوزتوی قفس و اتاقشون گیر افتادن…باید با دیگران زندگی کرد و شرایط متفاوت رو تجربه کرد تا فهمید….باید شک کرد…باید فکر کرد

Advertisements

Read Full Post »