Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2009

چند ماهی بود که می خواستم سری به دکتر پوستِ فارسی خاندانی و نادر نامی بزنم که یکی از مطبهایش در نزدیکی منزل ما ست.اما هربار؛ بخاطر سیستم مایه دردسر پذیرش وساعات طولانی انتظار که با احتساب زمان لازم برای ثبت نام در برگه نوبت، ساعاتی قبل از باز شدن درب مطب، حداقل سه ساعتی میشد و تنها دو روز درهفته ،از ساعت 4 بعد از ظهر به بعد امکان پذیر بود، مضاف بر گرفتاریهای ریزو درشت خودم،ملا قاتی را که با وجود تمام این پیش درآمدها و گاهاٌ رفتار دورازادب خانمهای منشی وبدترازهمه برخورد کاسب مابانه دکتر مربوطه به حداکثر ده دقیقه ختم میشد، به فردای نیامده میسپاردم. 

  

اما بالاخره یک سه شنبه بعد ازچند ین ماه امروز و فردا کردن مصمم شدم تا این ملاقات پرازهزینه و دردسررا ترتیب بدهم.پس دختر چهارساله وروجکم را به خواهر بزرگش سپرده و ناهار خورده و نخورده ساعت دو و نیم از منزل خارج شدم. یکربع بعد پشت درب بسته مطب بودم و در حال نوشتن نامم بر روی برگه ای که ستونی از نامها پیش از من بر روی آن نوشته شده بود!  

خلاصه بعد از نیم ساعتی ایستادن پشت درب مطب و گپ زدن با دو سه نفری از میان آن ستون نا مهاکه علاوه بر عنوانشان بر روی برگه خودشان هم حضور فیزیکی داشتن وارد مطب شدم.  

مطبی که در گذشته ای نه چندان دورکوچک بود و دلگیر؛حالا با اضافه شدن واحد کناری به فضای قدیمی، بزرگ بود و در حد سلیقه صاحبش، شیک و البته دارای سیستم پذیرشی مشابه بانکها!  

اول خانوم منشی که بر خلاف اکثر منشی ها و البته منشی قدیمی همین آقای دکترخوش برخورد بود، پوشۀ پاکتی شکلی را برداشته و پروندۀ بیماران را با حق ویزیت داخل پوشه گذاشته، بر اساس نوبت مرتب میکرد. و در نهایت پوشه ها را خدمت جناب آقای دکتر میبرد.  

یکساعتی از حضور ما در مطب میگذشت که اولین بیمار به داخل اتاق معاینه در انتهای راهرو خوانده شد و مریض بعدی راهی راهروی انتظار مقابل اتاق معاینه در انتظار خروج بیمار اول. یک سیستم تمام عیار و منظم!  

با نگرانی در مورد وضعیت بچه ها و تماس تلفنی مدام با آنها؛ گاه در حال خواندن مجله و گاه در حال گپ زدن با خانوم خوش مشرب و خوشرویی در جمع بیماران ساعات انتظار میگذشت.  

بالاخره نوبت به خانوم خوش مشربی رسید که با همصحبتیش ساعات انتظار مطبوعتر شده بود و فرا رسیدن نوبت من نزدیکتر.  

مدت کوتاهی از داخل شدن خانوم مورد نظربه اتاق معاینه نگذشته بود که دیدم با قیافه ای عصبانی و پول بدست از راهروی منتهی به اتاق معاینه خارج شد.رو به منشی کرد و در حالیکه دستش را بالای سرش میگرداند با صدای بلند بطوریکه به گوش دکترهم حتما برسد گفت:«ظاهرا ین آقای دکتر مغزشون معیوبه چون بعد از سه ساعت منتظر گذاشتن من میفرمایند که وقت ندارن به همه سوالات من جواب بدن و به من میگن «مهمش رو بگو!»، اگر هم نمیخوای تعارف نداریم که ویزیتتون رو بدم برین»  

خانوم منشی در کمال تعجب همچنان لبخند به لب و گوشی تلفن بدست به خانوم مورد نظر معذورانه نگاه میکرد. به نظرم آمد پشت خط باید خود دکتر عالیمقام باشد، ظاهرا خانوم معترض هم همین تصور را داشت چون بلافاصله صدایش را بالاتر برد و با فریاد گفت:«مرتیکه الاغ!» و راهش را گرفت و رفت.  

بیماران همه ساکت نظاره گر بودند و من متعجب از اینکه چطور رفتار احمقانه یک پزشک تاجر و شاید هم یک تاجر پزشک خانومی به آن موقری و مهربانی را از کوره به در برده بود!  

به یاد دفعاتی افتادم که خودم با پزشکانی از این دست برخورد داشتم.  کسانی که صرف کسب درامد و نه علاقه آنها را به سمت حرفه پزشکی کشانده. پزشکانی که کوتاه زمانی از آغاز کارشان نگذشته سر از حرفه های درامدزایی خارج از حیطه کاری خود در می آورند و دیگر مبالغ نه چندان ناچیز حق ویزیت هم  باعث نمی شود که برای بیماران وقت بیشتری صرف کنند وحداقل با رعایت ظاهری اصول هم که شده در فکر زیاد کردن صف بیماران باشند!  

به یاد پزشک پیری از اقوام افتادم که عاشق بیمارانش بود و آنها هم عاشق او و به یاد آن پزشک از دنیا رفته ای که انگیزه شد برای وارد شدن او به این حرفه. پزشکی که صندوق حق ویزیتش کوزه ای بود گلی در وسط اتاق که بیماران بر اساس وسع مالی خود در آن پولی می انداختند و پزشک برای اینکه مبادا بیمارانش از خالی ماندن کوزه شرمنده شوند همیشه  مبلغی از جیب خود در کوزه می انداخت و آنرا پرنگه میداشت . و هنگامی که مرد نه ساختمان پزشکانی به ارث گذاشته بود، نه بیمارستانی و نه ساختمان مسکونی چندین طبقه!  

Advertisements

Read Full Post »

اشتباه نکنین؛ من هیچ رابطهٔ سببی یا نسبی با این خاندان مورد احترام ندارم.بخاطر مال و منالشوم نیست که اینقدر سنگشون رو به سینه میزنم. شعور؛ تدبیر و درایت بی نظیر این خاندان در استفادهٔ بهینه از ثروت قابل توجهشون هست که باعث میشه من برای خانوادهٔ ملک احترام بسیاری قائل باشم.

بعضی ها میگن زندگی؛ آشنایی و برخوردها همه تصادفی هستند. نمیدونم شاید راست میگن و اگه واقعا هم اینطورباشه پس من توی زندگیم همیشه شانس اینو داشتم که تصادفاً با آدمای جالبی آشنا بشم و سر از مکانهای جالبی هم دربیارم!

قبلاً نوشتم که آشنایی من با موزهٔ ملک تصادفی بود.دیدن خانوم عزت ملک ریز نقش و مقتدر هم توی سالن سکه های موزه تصادفی بود.همسایه دراومدن همکار و دوست همسرم با خانوادهٔ ملک و هدیه گرفتن سی دی فیلم مستند «این خانه روشن هست» هم تصادفی بود.

برای من همهٔ این تصادفها خوش ایند بودن بخصوص که آشنایی همکار و دوست همسرم با خانوادهٔ ملک باعث شد تا برای مراسم رونمایی از یک کتاب خطی و آیین نکوداشت خانوم عزت ملک به موزه و کتابخانه ملک بطور رسمی دعوت بشیم. البته متاسفانه بخاطر شلوغیهای بعد از انتخابات امکان حضور پیدا نکردیم

ولی از همه خوشایندتراقامت چند روزهٔ ما در منزل دورهٔ صفوی و بسیار زیبا بازسازی شدهٔ دختر و داماد خانوم عزت ملک بود.

راست و صداقتش چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم؛ صرف پز دادن برای این اتفاقات خوشایند زندگیم البته به زعم خودم نبود. بلکه دیدن عکسهای خانه های تاریخی ویران شده در سایت جدید انلاین و خوندن این مطلب بود که محرکی شد برای من تا در مورد این اقدام بسیار تحسین برانگیز داماد خانوم عزت ملک هم بنویسم.

خونه ای که درحقیقت ما بهش دعوت شدیم حکم ویلای شخصی این خانواده رو داره که برای خودشون و مهمانهای خارجی تدارک دیدن و جنبهٔ عمومی نداره و اگه من اینجا دارم ازش صحبت میکنم و در ادامه هم عکسهایی از این منزل رو که البته عکاسشم خودم هستم توی وبلاگم خواهم گذاشت برای اینکه اینکار قشنگ انگیزه ای بشه برای کسانی که راههای درست خرج کردن ثروتشون رو بلد نیستن!

خاطرهٔ اقامت در این منزل بی نظیر که در عین سنتی بودن مجهز به تمام امکانات مدرن زندگی هم بود برای تمام افراد خانواده از مادر شصت و اندی ساله تا دخترک ۴ ساله ام چنان خوشایند بود که خاطرهٔ اقامتهای ما در هتلهای انچنانی را به کل تحت شعاع قرار داد!

جای شما خالی

Read Full Post »

Ramzi - Your Love Is Blind Download Link

I see you all the time
Never see you smile
I try to picture what's going on in your mind
He leaves you every night by yourself
He took your love and put it on the shelf
He doesn't really care... how you feel...
You should be moving on girl what's the deal?
I wanna see you out that door... cause girl you know you're worth much more

So baby tell me why you stick around
Always lonely and you only wear a frown
He don't treat you good and you know
The only thing left is for you to go
You shouldn't live a life with someone
When deep inside you know he ain't the one
I don't know what to say no more
I wanna see you out that door

Yah azizi (yo precious) is mahini (listen to me)
I really don't wanna see u cry
Mujko samjho dil peh mat lo (understand me don't take it to heart)
Don't wanna see another tear in your eye
Baby break away
Let him go
I don't know what he's done to you
But I know that it's time to move on
Girl your love is blind

Girl I understand
That you're scared
And you feel that you might never love again
But baby that ain't true
No no no
I know that there some there for you
Someone that will see
That you are worth
An undiscovered treasure on this earth
Girl you know you're worth much more
I wanna see you out that door

Yah azizi (yo precious) is mahini (listen to me)
I really don't wanna see u cry
Mujko samjho dil peh mat lo (understand me don't take it to heart)
Don't wanna see another tear in your eye
Baby break away
Let him go
I don't know what he's done to you
But I know it's time to move on
Girl your love is blind

Yah azizi (yo precious) is mahini (listen to me)
I really don't wanna see u cry
Mujko samjho dil peh mat lo (understand me don't take it to heart)
Don't wanna see another tear in your eye
Baby break away
Let him go
I don't know he's done to you
But I know it's time to move on

Lyrics | Ramzi lyrics - Your Love Is Blind lyrics

Read Full Post »