Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2009

میگن فیلترینگ بده و ما ازادی نداریم؟ میگن نوکیا رو باید تحریم کرد ؟

اخبار مربوط به صاحبان وبلاگهای مخالف دولت و صاحبان وبلاگهای پورنو که توی زندانن رو در کنار هم قرار میدن!؟

همه چی با هم قاطی شده!؟

شاید یه گشت کوتاه توی اینترنت و دیدن عکسها و مطالبی که از مغزهایی به غایت بیمار نشات گرفته باعث بشه تا مثل من بیخواب بشین و افسرده و بعد به این نتیجه برسین که نه فیلترینگ بده و نه سرویسهای ردیابی موبایل. اون چیزی که بده ادمای بیماری هستن که از این ابزار سو استفاده میکنن.

ایا ارزش یه انسانی که برای ازادی بیان میجنگه در حد صاحب یه سایت پورنوست که دنبال ارضاء خواسته های نفسانی نا تمام خودش و امثال خودشه!؟

اگه کسی اینقدر بیمار و در بنده که دلش میخواد تمام عمرشو به اینجور تفکرات بگذرونه به خودش مربوطه ولی به نظر من حقی نداره از وسایل ارتباط جمعی که مخاطبان و استفاده کنندگان کم سن و سال هم داره بهره ببره و دنیای قشنگ و پاک اونها رو هم به گند بکشه.

ایا  سیستم ردیاب موبایل رو نمیشه برای ردیابی قاتلهای زنجیره ای که به کودکان بی پناه هم رحم نمیکنن؛ استفاده کرد!؟

مشکل ابزار نیستن ..مشکل ما ادماییم ..مشکل ما موجودات رقت انگیزی هستیم که برای داشتن میزان بازدید بیشتر؛هر عکس و مطلب نا مربوط و زیان اوری رو در وبلاگمون قرار میدیم و بعد اگه وبلاگمون فیلتر بشه میگیم ازادی نیست و در کمال حماقت خودمون رو در ردیف اون ادمای شجاعی قرار میدیم که از خشو نتهای بی رحمانه و افکار بدوی و مالیخولیایی شماری از صاحبان قدرت به تنگ اومدن و به دنبال جامعه ای شاد؛ سالم و ازاد هستن!

جامعه ای که در اون به جرم داشتن افکار مذهبی و سیاسی متفاوت به دست هموطن به بدترین شکل شکنجه نشی؛ جامعه ای که در اون برای حریم خصوصی افراد ارزش قائل بشن؛جامعه ای که در اون عاشقی امتیاز باشه نه جرم؛ جامعه ای که در اون متفکر ساخته بشه نه متحجر.

ای کاش قبل از مبارزه برای ازادی اول تعریفی برای ازادی داشته باشیم تا

Advertisements

Read Full Post »

یه ویلای با صفا توی یه شهرک ساحلی؛ یه دختر نوجوون؛ یه کتابخونه و یه عالمه رمان و کتابهای داستان.

همون موقع بود که با اسماعیل فصیح اشنا شدم و مثل یه خوره به جون کتابهاش افتادم؛ داستان جاوید؛ درد سیاووش ؛ ثریا در اغماء و سالهای بعد زمستان ۶۲.

خدا بیامرزتش من که همیشه از خوندن کتابهاش لذت بردم و هنوز بعد از این همه سال صحنه های کتابها مثل فیلم جلوی چشمم هستن ؛هر چند حالا فکر میکنم باید دوباره بخونمشون!

Read Full Post »

از وقتی این وبلاگ رو راه انداختم قصد داشتم در مورد شهر پمپی واقع در خلیج نپال در ایتالیا که حدود ۱۹۰۰ سال پیش همراه با تمامی ساکنانش در زیر انبوهی از خاکستر ناشی از طغیان اتشفشان مدفون شد و در قرن نوزدهم بر اثر کشفی باستان شناسی بعد از قرنها دوباره از زیر خاکستر نمایان شد بنویسم ولی در این مدت اتفاقات کوچیک و بزر زیادی مانع از پرداختن من به این موضوع شد هر چند به گمانم الان موقعیت خوبیه برای باز گو کردن داستان عبرت انگیز این شهر!

پمپی تنها سایت باستان شناسیه که انگار در زمان خودش متوقف شده.بعد از پیدا کردن دوباره این شهر؛ هنوز اخرین نانهای پخته شده در تنور ها بودند؛ این عکس ظرفی است حاوی تخم مرغهایی مربوط به حدود ۱۹۰۰ سال پیش که به همین شکل کشف شدن.پمپی شهری بوده ثروتمند و مدرن با سنگفرشها و خیابانهای زیبا؛ سالنهای متعدد تاتر؛خانه ها و باغهای زیبا و داستانهایی عجیب!

پارگراف زیر ترجمهٔ نوشتهٔ یک سرباز مسیحی نیروی دریایی امریکاست که محل خدمتش در ناپل بوده و به همین علت بارها به همراه خانوادش از شهر پمپی بازدید کرده و دیده هاشو در سایتی به نام تور مجازی پمپی برای علاقمندان بازگو کرده؛این مطلب تحت عنوان قالب انسان نوشته شده:

«اولین احساسی که بازدید از پمپی در من ایجادکرد بسیار شبیه به احساس مارک تواین در هنگام بازدید از این شهر بود؛او شهر رو محسور کننده؛ زیبا و در عین حال به شدت غمناک توصیف میکنه.آثار مردگان در تمام شهر پراکنده است.به نظرمی رسه که اتشفشان سال ۷۹ بعد از میلاد به ناگهان مردم شهر رو غافلگیر کرده.خرابی و مرگ پایان وحشتناکی بوده برای روزی که به دلپذیری سایر روزهای ماه اگوست برای شهروندان پمپی اغاز شده بود

از اونجایی که اجساد مردگان به همون شکلی که از دنیا رفته بودند در زیر خاکسترها مدفون شده بوده و با گذشت قرنها و در اثر فاسد شدن اجساد تنها حفره هایی که نشان دهنده وضعیت دقیق افراد در هنگام مرگ بوده در میان خاکستر ها ایجاد شده بودند؛ باستان شناسان دست به ابتکار جالبی زده و ازباقی ماندهٔ انسانها؛جانوران و حتی گیاهان قالبهای گچی درست میکنند . و به این شکل اخرین لحظات زندگی مردمانی رو که قرنها پیش از این دیار رفتن مقابل چشمان ما قرار میدن!

قصه های زیادی در لابلای خانه ها و خیابانهای این شهر وجود داره؛ مثل قصهٔ مردی که ظروف گرانبهای نقرشو در داخل دیوارهای منزلش پنهان کرده بوده و پس از قرنها؛ امروز اون ظروف نقره به عنوان تنها مجموعهٔ کامل ظروف نقره از دنیای باستان در موزهٔ ناپل است و اون مرد ثروتمند ذره ای از خاک!

یا قصهٔ مردی که در زمان مرگ بر روی دیوار می نویسه« هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست

و یا قصهٔ زنی که در هنگام مرگ کیسه ای پر از جواهرات در آغوش داشته!

شاید از همه جالبتر برای ما ایرانیها دیدن نقش موزاییکی است از جنگ اسکندر و داریوش سوم که مدخل ورودی یک ویلا در پومپی رو مزین میکرده و البته امروز بر دیواری در موزهٔ ناپل قرار داره؛ به گمونم این تنها پرترهٔ موجود از چهرهٔ داریوش سوم باشه که خوشبختانه قسمت مربوط به لشگر ایران سالمتر از بقیه قسمتها باقی مونده!

Read Full Post »