Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2009

مردم مثل همیشه با سرعت؛ بد اخلاقی و کم حوصلگی دنبال کار و زندگیشونن. هنوزم پسر ریز نقش و کم سن و سال توی خیابون و بین ماشینا می لوله و ادامس میفروشه؛ هنوزم مادرای خونه دار دنبال کلاسهای تابستونی برای بچه های بزرگترشونن و یا توی پارکها در حال تماشای بازی بچه های کوچکتر و غیبت کردن؛ هنوزم والدین کارمند صبح میرن سر کار و عصر خسته و کوفته با یه مشت خرید میان خونه؛ هنوزم خیلی از خانواده ها به سختی دخل و خرجشون رو بهم میر سونن؛ هنوزم مثل سی سال قبل من نمیتونم به عنوان یه شهروند؛ آزادی سیاسی داشته باشم و به راحتی از عملکرد دولت و انتقاد کنم؛ هنوزم امثال من با ترس و لرز نظراتمون رو مینویسیم ؛هنوزم خیلیا نمیدونن ماهیت اعتراض سبز مردم چی بود؛هنوزم خیلیا فکر میکنن تقلبی توی انتخابات نشده؛هنوزم خیلیا توی خواب خوشن و بی خیالی!!

وای که ما ادما چه زود یادمون میره خونهای به ناحق به زمین ریخته شده رو!

اینروزا منو یاد دوران خلیفه گری میندازه ؛ زمانهای دوری که یا باید بیعت میکردی یا از روی زمین محو میشدی!

خیلی به نظر مسخرس که توی قرن بیست و یکم هنوز ملتهایی مثل ما هستن که برای داشتن حداقل ازادی مدنی و سیاسی جونشون رو از دست میدن!

روزهای دوشنبه از محلهٔ زندگی دکتر ولایتی در زمان بچگی میگذرم؛ جایی که پدر دکتر یه قهوه خونه داشته؛ جایی که هنوز یه پیرمرد ۹۰ ساله بقالی کوچیکی داره و هر روز صبح زود در مغازشو باز میکنه و شب ساعت ۹ میبنده؛ همین پیرمرد از ولایتی برام گفت؛ وقتی باهام حرف میزد توی چشمام نگاه میکرد و توی نگاهش خدایی صفایی بود؛ من و یاد پدر بزرگ خودم میندازه.دیگه هر وقت از اونجا رد میشم بهش سلام میکنم و اونم با خوشرویی جواب میده؛ براش مهم نیست من چادر به سر ندارم و تارهای موهام از زیر روسری پیداس؛ نه اون به دین و ایمان من کار داره و نه من به دین و ایمان اون.

در تعجبم از اینکه اگر امثال ولایتی در بین این مردم بزرگ شدن پس چرا با هاشون فرسنگها فاصله دارن؛ چرا حرفشون رو نمیفهمن؛ باید ایندفعه که از در مغازهٔ پیرمرد رد شدم نظرشو بپرسم؛ شاید اون بدونه!

Advertisements

Read Full Post »

خب با این یه مدل شوک اشنا نبودیم که اونم اشنا شدیم!

البته من همچین توی شوکم نیستم؛ خیالم ندارم بخاطر این تقلب واضح در شمارش اراء توی خیابون راه بیفتم و ابزاری بشم در دست کسانی برای تصفیه حساب با کسان دیگر بر سر قدرت.کسانی که در نهایت در مورد چهار چوبها با هم کمال اتفاق نظر را دارند هر چند این چهار چوب مورد تأیید اکثریت مردم ایران نیست .به نظر من الان وقتشه تا ذیعنفعان اصلی به پاس قدرانی و سپاس از ملتی که با وجود نارضایتهایشان باز هم به پای صندوقهای رأی آمدند دست به کار شده و به احقاق حقوق این مردم بپردازند .

یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۹ صبح (به علت مشکل اینترنت نتونستم در همان زمان نوشتن اپلود کنم)

پ.ن۱: اعتراف میکنم که الان یه شوک زدهٔ به تمام معنام. یادمه بچه که بودیم و هی این داستانهای حماسی و دینی رو توی مخمون میکردن؛من همیشه میگفتم اگه من اون موقع بودم ال میکردم بل میکردم ولی الان هستم و هیچ کار نمیتونم بکنم. از خودم و این درموندگی و این همه دروغ دیگه دارم جدی بالا میارم.

راستی اخرین اخبار موثق در مورد موسوی رو فقط از طریق سایتش که البته فیلتر هم شده دنبال کنین و یکوقت به میلها و پیامهای مشکوک توجه نکنین. حالا معتقدم که باید همه اعتراض کنیم ولی بدور از خشونت و حتی اگه خواستن مارو به خشونت بکشن نذاریم.

ساکت موندن امروز یعنی پایان همهٔ ارزوها!

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۳۰ دقیقهٔ شب

پ.ن۲: تازه صداهای الله اکبر مردم خاموش شده؛ یک هفته از اخرین باری که نوشتم گذشته؛ توی این یک هفته اتفاقات وحشتناکی افتاده. من و اطرافیانم دیگه الان از شوک به بهت رسیدیم.حال بدی داریمنمیتونم لباس مشکیمو از تن دربیارمما عزاداریم.

Read Full Post »

به روز رسانی این سایت از نیمه شب ۲۳ خرداد ۸۸ همزمان با اعلام اولین سری نتایج توسط وزارت کشور آغاز خواهد شد.

Read Full Post »

تازگیها با ابعاد جدید و ناخوشایندی از وجود خودم اشنا شدم و به این نتیجه رسیدم که منم شناگر قابلیم فقط آب نمیبینم!

جریان از این قراره که چند روز پیش ها تصمیم گرفتم تا تنبلی رو کنار بذارم و برای رفتن به دکتر بجای گرفتن آژانس؛ به یاد گذشته ها و البته تمرین صرفه جویی از تاکسی استفاده کنم. پس کوچولوی سه ساله رو به خواهر خانومش سپردم و راه افتادم.

از اتفاقات مطب دکتر و مدت طولانی انتظار که بگذریم ؛میرسیم به زمان برگشت به منزل.از اونجایی که مدتی بود با تاکسی ها سرو کار نداشتم پس از جای ایستگاهها هم بی خبر بودم.با پرس و جو به محل مورد نظر رسیدم و ذوق زده یه تاکسی خالی دیدم که از راه رسید و من و یه مسافر دیگه با هم سوار شدیم. دو تا خانوم اومدن سمت صندلی عقب و از من مقصد تاکسی رو پرسیدن و کنار من سوار شدن. راننده داشت راه میفتاد که یه خانوم اومد و عصبانی رو به مسافر صندلی جلو که با من سوار شده بود اعتراض کرد که چرا نوبت و رعایت نمیکنین و تازه اون موقع بود که ما دوزاریمون افتاد یه صف طویل کمی انورتر زیر سایهٔ درخت و با فاصله از تابلوی ایستگاه ایجاد شده. خلاصه که اون بنده خدا پیاده شد تا اون خانوم معترض سوار بشه ولی من وقتی اون صف طولانی رو دیدم و بعدم کس دیگه ای برای گرفتن حقش جلو نیومد از جام تکون نخوردم هر چند تا مقصد عذاب وجدان ولم نکرد و مدام با خودم کلنجار میرفتم کهاشکال نداره؛ بچه هات منتظرتن ….» یا اینکه « خب کسی نیومد جلو …» ولی واقعیت اینه که کارم اشتباه بود و هیچ توجیهیم نمیتونه اشتباهم رو جبران کنه بخصوص که من خودم همیشه مدعی رعایت حقوق و نوبت دیگرانم و حسابی ادعام میشه!!!

خلاصه که بعد از این ماجرا پیش خودم فکر کردم؛ واقعاً من چقدر خوبم و چقدر توانایی دارم تا در شرایط خاص هم همچنان به اعتقاداتم عمل کنم و وفادار بمونم!؟

همیشه نشستن و از دور قضاوت کردن اسونترین راههاسونترین راه

Read Full Post »

اره خودم خوب میدونم که همه می بخشن و فراموش نمیکنن اما من نمی بخشم؛ نمی بخشم چون خواب خوشم رو بر هم زدی؛ نمی بخشم چون باعث شدی نسبت به داشته های فراوونم کور بشم و نسبت به نداشته های اندکم حریص.نمی بخشم چون دلتنگم… ولی فراموش میکنم چون می خوام عاقل باشم ….می خوام بزرگ بشممی خوام با چشمای باز زندگی کنم و واقعیتهارو ببینمبسه هر چی بچگی کردم و رویا پردازی!


Read Full Post »

دختر کوچولو با پدرش میره خرید و پدر هم مدام توی مسیر اون رو به بغل میگیره.از پدرش میپرسه:« همش منو بغل میکنیا؟» و پدردرجوابش میگه:«چون عاشقتم» دخترکوچولو بدون معطلی پاسخ میده :«خب باش؛ بذار با پا بیام!»

هیچ کس از دوستی خاله خرسه خوشش نمیاد حتی دختر نمکی سه سالهٔ من!

Read Full Post »