Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2009

مثل یه خواب خوش بود؛خوابی که نخوای ازش بیدار بشی اما یکنفر مدام بالای سرت ایستاده باشه و بهت نهیب بزنه که بسه دیگه هر چی خوابیدی؛ پاشو!

و تو پا میشی در حالیکه تمام روز؛ هفته ؛ ماه و شایدم سالهای سال در حسرت اون خواب خوشی!


Advertisements

Read Full Post »

انقلاب که شد ۵ ساله بودم؛ یه چیزایی یادمه. حتی یادمه وقتی مادرم منو به بغل میگرفت و مسافتهای طولانی رو توی راهپیمایی شرکت میکرد یا وقتی توی خونه کوکتل مولوتوف درست میکرد. یادمه یکبار اوضاع خطری شده بود وحسابی صدای تیراندازی میومد. اون موقع خونهٔ ما نظام اباد بود و دور و بر خونمون حسابی شلوغ و پلوغ.یادمه مادرم جوونایی رو که مثل بید از ترس میلرزیدن توی خونه راه داده بود و همشون ردیف توی راهرو نشسته بودن و مادرم براشون اب یخ درست میکرد.یادمه یکبار یه سرباز به طرف مادرم تیر اندازی کرد و تیرخورد به دیوار خونمون؛ چون مادرم به فرمان اون برای رفتن به داخل منزل گوش نداده بود!

تمام بچگی من و هم نسلیهای من به انقلاب؛ جنگ؛ کمبود ؛محدودیت و ترس گذشت. به چه قیمتی!؟

من تنها یه بینندهٔ خاموش و ناگزیر این ماجراها بودم ولی از شنیده ها و خونده هام میدونم که قیمت گزافی برای این تغییرات پرداخت شده و اگرچه بعضی ها در مقابل پرداخت این قیمت گزاف به ارمانهاو ارزوهاشون رسیدن ولی خیلیها هم که در به ثمر رسیدن این انقلاب شریک بودن در دست پیدا کردن به اهدافشون شکست خوردن!

گاهی فکر میکنم اگه فقط نصف مردم این مملکت کتاب قلعهٔ حیوانات جورج اورول رو و یا حتی کتابهای جمالزاده رو خونده بودن ما امروزدر دورانی بسیار شبیه به دوران قرون وسطای اروپا زندگی نمیکردیم!

امثال مادر من کم نبودن ولی حالا امثال من چقدر از اونها بهتریم؛ چقدر بهتر عمل میکنیم!؟به همون اندازه زود تحت تأثیر قرار میگیرم؛ احساساتی میشیم و از روی ناچاری میریم رأی میدیم به یکی تا جلوی روی کار اومدن یکی دیگه رو بگیریم و اونوقت این حرکت ما تعبیر میشه به رضایت و حمایت ما از نظامی که نصف خواسته هامون رو هم جوابگو نیست!

ولی انصافاً در تمام این سالهای عمرم که با حکومت جمهوری اسلامی سر کردم فقط در مدت ۸ سال ریاست جمهوری اقای خاتمی؛ امنیت؛ ارامش و ازادی بیان رو با تمام وجود احساس کردم پس فکر کنم بازم باید برم رأی بدم!

Read Full Post »

نمیدونم چرا گاهی اوقات مثل الان به یاد خاطرات فراموش شده ای میفتم که هیچوقت به نظرم مهم نبودن و هیچوقتم برای کسی بازگوشون نکردم.ولی الان هوس نوشتن دارم و دلم می خواد راجع به اونچه که در ذهن دارم بنویسم شاید این ذهن درهم و برهم اروم بشه!

یه صبح گرم تابستونی؛ سال ۷۱ ؛یه باجهٔ تلفن عمومی زرد رنگ سرخیابون میرداماد؛ یه دختر جوون درمونده با عینک و روسری سیاه؛ مانتو سورمه ای و شلوار لی توی باجهٔ تلفن. من و چند نفری در صف انتظار .

دخترکه شاید ۲۵ سالی داشت؛ سراسیمه با اون عینک سیاه مسخره که اون موقع شیک به نظر میومد از باجهٔ تلفن بیرون اومد.یه حسی بهم میگفت این عینک بیشتر از اون که برای جلوگیری از نور افتاب باشه برای پنهان کردن چشمهای متورم از گریهٔ صاحبشه.

خیلی طول نکشید که دخترک مثل یه مرغ پرکنده به سمت من و خانومی اومدکه کنار من ایستاده بود. پریشون بود و در عرض ۵ دقیقه همهٔ پریشونیشو برای ما فریاد زد. بنده خدا اول رفت سمت خانوم کنار دست من چون لابد به نظرش من خیلی کم سن و سال اومده بودم ولی اون خانوم همچین نگاهش میکرد که انگار دیوونه ای چیزیه!

دلم براش سوخت و سعی کردم ارومش کنم. از دوست پسر بی معرفتش میگفت که چند دقیقه قبل باهاش تلفنی صحبت کرده بود.از اینکه دیگه نمی خوادش و رفته سراغ یکی دیگه؛ از اینکه قبل از اینکه با اون هم باشه با یکی دیگه بوده؛ از اینکه با دوست دختر جدیدیش حرف زده و بهش گفتهیکروز همونجوری که قبلیا رو و منو ول کرده تو رو هم ول میکنهاز اینکه دختر خاله هاش مسخرش میکنن و با شوخی بهش میگنبرو خدارو شکر کن نی نی نیوردی»؛ از اینکه خواسته با خوردن تریاکهای پدرش خودکشی کنه. میگفت که پسرک بهش میگه بو میدی»؛.با التماس از من میپرسیداخه مگه ادم از حموم میاد بازم بو میده

بهش دلداری دادم و گفتمولش کن..ارزششو نداره..داره بهانه میاره» ولی توی فکر بودم که یعنی خودش واقعاً اینارو نمیدونه!

رفت اگرچه تنها از جلوی چشمان من؛ و تا به امروز تصویر رفتنش با حال درمونده و دل شکسته درحالیکه نگاههای تحقیر امیز و سرزنش کنندهٔ ادمایی که حرفاشو شنیده بودن بدرقش میکردن هنوز به روشنی توی ذهنمه.من اونروز در استانهٔ جوانی ؛ با یه قلب سرشار از عشق و غرور و با وجود دلسوزی که براش کرده بودم پیش خودم فکر کردمخودش مقصره که گذاشته ازش سواستفاده کنن». و در حالیکه با یه نگاه عاقل اندر سفیه دور شدنش رو نظاره میکرم ؛توی دلم به سادگیش می خندیدم و حیرون بودم که چطور هنوز فرق بین عشق و هوس رو نمیدونه!

اما حالا بعد از این همه سال دارم به خودم میخندم که خیلی چیزارو نمیدونم؛ که هنوز نمیدونم عشق چیه ؛ هوس چیه؛ کی عاشقه و کی هوس باز!؟

Read Full Post »

Read Full Post »

ایرانی ـ امریکاییهایی که سی سال از عمرشون رو اونور اب گذروندن و به تازگی هم انتخابات امریکارو پشت سر گذاشتن میگن که جامعهٔ جوان ایران نسبت به مسائل کشور و سیاست اگاهتر و حساستراز جامعهٔ جوان امریکاست.

با شنیدن این حرف پیش خودم فکر کردم اگر واقعاً اگاهن پس چرا فکر میکنن تبلیغات یعنی: با سر و وضع از ما بهترانی و سیگار بدست با مچ بندهای سبز درحالیکه دختر و پسر توی بغل هم ولو شدن علامت پیروزی خارجکی به دیگران حواله دادن!

توی دورهٔ قبل وقتی ادمی مثل رفسنجانی یه همچین سیاست تبلیغاتی رو پیش گرفته بود بهم برنخورد چون از اون ادم بیشتر از این انتظار نداشتم ولی نمیدونم چرا اینبار بهم برخورد یعنی امثال من دور از جون شما که می خوانید اینقدر گوسفندیم که عقاید سیاسیمون با دیدن این ادا و اطفارا عوض و بدل بشه!

نمیدونم چرا دیدن این چیزها پام رو برای رفتن به سمت صندوق آرا سست میکنه؛ دوست ندارم گوسفند فرض بشم؛ ایا رای من و امثال من به کسی که به ظاهر با فرهنگترین ؛ متعهدترین و مدبرترین کاندیدای این دوره هست و حقوق فردی براش بیشتر از دیگران قابل احترامه می تونه باعث عوض شدن بندهای قانون اساسی پر از اشکال مابشه یا اینکه فقط تاکتیکها قراره عوض بشن!

Read Full Post »

زن روبروی آینهٔ قدی اتاق می ایسته و به انعکاس چهرهٔ سی و چند سالهٔ خودش توی اینه خیره میشه.لباس خواب ابی نفتی کوتاه رکابی با اون گیپورهای قشنگ روی سینه هاش به تنش زار میزنه؛ پیش خودش فکر میکنه:« لباس خواب قشنگیه اما به اون نمیاد

لاغر شده و اثار دو تا زایمان وگذشت سالها روی بدنش خوب پیداس.دستی به موهای نازک و کم پشت و بلوندش میکشه و باز هم یه مشت تار مو توی دستاش جمع میشن.موهارو روی زمین میندازه و یاد تبلیغی میفته که تارهای اسیب دیده و کنده شده رو مثل ادمهای زخمی نشون میده؛ مسیر افتادنشون رو دنبال میکنه و به خودش امیدواری میده که مال تغییرات هورمونیشه و حتماً به زودی اوضاع موهاش روبراه میشه.

لبخندی روی صورتش نقش میبنده و پیش خودش فکر میکنه:« شایدم به قول دختر کوچولو و نمکیش به زودی کچل بشه و اونم مجبور بشه گریه کنه

دیگه بیشتر از این حوصلهٔ فکر کردن به اوضاع موهاشو نداره؛باید در اولین فرصت کوتاهشون کنه؛ با این صورت لاغرحتماً موهای کوتاه بیشتر بهش میاد.

دوباره به خودش توی اینه خیره میشه و اروم بندهای لباس خواب رو از روی شونهاش پایین میندازه؛ لباس به انی از روی بدنش جدا میشه و دور پاهاش روی زمین میفته. به خودش زحمته نمیده و بدون اینکه پاهاشو از توی لباس خوابی که دورشون حلقه زده خارج کنه همچنان به بدن لختش توی اینه نگا میکنه؛ نگاهش از شونه های پهنش و دستهایی که هیچ وقت به خودش زحمت مومک انداختنشون رو نداده به سینه هاش میرسه که دیگه مثل قبل از زایمانهاش زیبا نیستن و اثار پر و خالی شدن محفظه های شیر؛شیارهایی ریز و کوچک روشون ایجاد کرده .

به شکمش نگاه میکنه که خداروشکر بزرگ نیست.از بس بعد از زایمان به خودش سختی داد تا شکمش دوباره جمع بشه اما یه عمل اپاندیس ناشیانه و حمل دو تا عروسک سنگین برای نه ماه؛ دور ناف و زیر شکمش طرحهایی نه چندان زیبا به جا گذاشتند.سعی میکنه با دست چروکهارو صاف کنه ولی فایده ای نداره؛ خسته میشه و لباس زیرش و تا روی خط سزارین و چروکهای بالاش میکشه که دیگه چشمش به اون خطهای نا خوشایند نیفته. نفس عمیقی میکشه و با خودش فکر میکنه خوبه که هنوز انحنای کمرش از بین نرفته و باسن خوش فرمی داره».

با پاهاش لباس خواب رو به گوشه ای میندازه ؛پشت به ایینه می ایسته و سعی می کنه تا با برگردوندن سرش اندامش رو از پشت هم نظاره کنه؛پاها هنوز خوش فرمن ولی چقدر پوست پشت رانهاش مثل پوست مادرش پردست انداز شده.با خودش فکر میکنه:« باید یدونه از اون کرمهایی رو که به تازگی ماهواره تبلیغ میکنه برای مرمت این دست اندازه ها بخره

حالا دیگه به پاهاش خیره شده و انگشتهای کج و کولش .یاد نوجوونیش میفته که مادرش بهش میگفت؛ پاهاش به بزرگی پاهای خواهرای سیندرلاس. اخه مادرش خودش قد کوتاه بود و شمارهٔ پاش ۳۷.شوخی میکرد ولی همون شوخی باعث شده بود تا اون همیشه از بزرگی پاهاش که سه شماره ای از پاهای مادرش بزرگتر بود خجالت بکشه و مدام کفشهای تنگ بپوشه و حالا انگشتهاش بد فرم شده بودند!

دیگه زن و اینه از نگاه کردن بهم سیر شدن .اینه پیش خودش اما رو به زن میگه:«بسه این همه کنکاش توی جسمی که یه دورهٔ کوتاه مهمونشی.» و زن پیش خودش میگهمگه تا چند ساله دیگه می تونم پروسهٔ پیر شدن رو به تعویق بندازم؛ بالاخره که پیر میشمو خداروشکر میکنه که هنوز برای همسرش زیبا و جذابه و مجبور نیست احساس حقارت ناشی از نازیبا بودن در نظر همسرشو مثل خیلی از زنهای دیگه مدام با خودش حمل کنه!

Read Full Post »

اه؛ عجب غلطی کردم این دخترکم و گذاشتم کلاس پیانو. معلوم نیست ملت برای لذت بردن از نوازندگی میرن کلاس پیانو یا عشق کلاس گذاشتن کشتتشون.

از معلمای پیانو گرفته که از دو حالت خارج نیستن؛یا دو زار بارشون نیست؛اسم و رسمی هم ندارن و هدفشون فقط پول دراوردن به مقدار لازمه که در این صورت با ارگ هم بجای پیانو درس میدن ؛ خونه هم میان ؛ تا دلتون بخواد هم اهنگای اسون و همه پسند ایرانی به خورد بچه ها و پدر و مادر بی خبر میدن یا اینکه اسم و رسم دارن و مدرک دار که دیگه خدا رو بنده نیستن و هی کلاس میذارن که بیا و ببین.یه مشت پدر و مادر پاچه خوار هم دورشون هست که هی به این اخلاق گندشون دامن میزنه.

پدر و مادرایی که فکر میکنن بچه هاشون همه قراره بتهوون بشن و هی به زمین و زمون پز پیانو یاد گرفتن بچه هاشونو میدن. با اون قیافه های اتو کشیده میان توی کنسرتهای بچه ها و همچین با دسته گلهای انچنانی توی قیافن که ادم بزرگش میترسه جلوشون ساز بزنه چه برسه به بعضی بچه های مثل من از خود نامطمئن

خدای من کی قراره یاد بگیریم که پول در میاریم تا زندگی کنیم؛ بزرگ بشیم و از زندگی لذت ببریم نه اینکه زندگی کنیم تا پول در بیاریم و بعدش احساس بزرگی کنیم و هی فخر بفروشیم.

حالم از هر چی رستوران با کلاس ؛ ساز باکلاس ؛ هتل باکلاس ؛ماشین با کلاس ؛ محلهٔ با کلاس و ادم با کلاسه به هم می خوره.

من می خوام یه ادم عادی باشم با یه خانوادهٔ عادی با بچه های عادی که سعی میکنن از امکاناتشون استفاده کنن و مثل یه ادم عادی از زندگی لذت ببرن؛ دوست ندارم با کلاس باشم و همه چیز رو در پول ببینم وبرای ادما مثل تراول چک باشم؛ اشکالی داره!؟

Read Full Post »

Older Posts »