Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2009

روی کاناپه میشینم؛ درحالیکه پای چپمو روی پای راستم انداختم و طبق عادت معمول در حال تکون دادنش هستم؛ عادتی که از پدر به ارث بردم و هر چند بارها بخاطرش مورد عتاب قرار گرفتم ولی نه تنها از سرم نیفتاده بلکه به دختر بزرگم هم منتقل شده!

خیره به تلویزیونم در حالیکه نه صداشو می شنوم و نه تصویرشو می بینم. توی افکار خودم غرقم که ناگهان همسرم با اون چهرهٔ خسته و مضطربش به سمتم میاد؛ کنار پام زانو میزنه و سرشو میذاره توی بغلم.انگشتهای بلندمولای موهای جوگندمیش فرومیبرم و اروم نوازشش میکنم؛ کاری که خودم ارزومه کسی با موهام بکنه چون منو به یه حال خلسه میبره و خستگی رو از تنم بیرون میکنه. البته به ندرت این اتفاق میفته چون همسرم حتی اگه بخوادهم هنوز راهشو بلد نیست(هر چند بعد ا ز۱۵ سال زندگی مشترک پیشرفتهایی کرده) وبنابراین هر چند سال یکبار اگه دختربزرگم هوس کنه تا روی موهای من تمرین ارایشگری کنه؛ منم به این ارزوم میرسم!

بعد از چند دقیقه همسرم سکوت رو میشکنه و میگهمن تو رو خیلی دوس دارم»

نمیدونم چرا اشک توی چشمام جمع میشه و صدای خودمو میشنومم که میگممن لیاقتشو ندارم.»

در پاسخم با تعجب میگهاین چه حرفیه میزنی؛تو همه چیز منی؛من همهٔ انرژیمو از تو میگیرم

اشکهام جاری میشن ولی قبل از اینکه سرشو برگردونه تا شکمم رو که با بالا رفتن بلوز تنگ و چسبونم پیدا شده ببوسه؛ پاکشون میکنم تا نفهمه که گریه کردم.صورتشو میاره بالا و به چشمام خیره میشه؛سرشو توی بغلم میگیرم و میبوسم و به خودم لعنت میفرستم که چرا نمی تونم همسرم رو همینطوری که هست بپذیرم و از زندگی در کنارش بیشتر لذت ببرم!

Advertisements

Read Full Post »

توی پست ۲۰ اوریل در این وبلاگ انگلیسی زبان مطلبه جالبیه راجع به جواب دختر شایسته کالیفرنیا به سوال یکی از داوران در مورد ازدواج بین هم جنس ها؛ ظاهراً این پرز هیلتون که خودش هم جنسگراست از میس کالیفرنیا میپرسه؛«تا اونجایی که می دونی چند تا از ایالتها ازدواج بین هم جنس هارو به رسمیت شناختن؛ ایا فکر میکنی ایالات دیگر هم باید این رویه رو پیش بگیرن یا نه و چرا؟»

این میس کالیفرنیا در جواب میگهخیلی خوبه  ما در کشوری زندگی می کنیم که مردم حق انتخاب دارن ولی من در یک خانواده ای بزرگ شدم که ازدواج رو فقط بین غیر هم جنسهامجاز میدونن؛قصد ندارم به کسی بی احترامی کنم ولی من اینطور بزرگ شدم

بعدشم ملت حسابی تشویقش میکنن و لب و لوچهٔ داورم اویزون میشه.

حالا جالب کامنتها و تحلیلهایی که بعد از این جریان شده و تشویق و تأیید میس کالیفرنیا توسط اکثریت امریکاییها بخاطر شجاعتش در بیان اعتقادش و البته موضوع جالبه دیگه اعتراض امریکاییها به نقشیه که وسایل ارتباط جمعی و بخصوص سریالها و فیلمها در جهت موجه و عادی دونستن این مسئله بازی میکنن.

گفتم اینا رو بنویسم که بدونین همه جا اسمان همین رنگ است!

Read Full Post »

بعد از دو روز بالاخره بغضم توی بغلت می ترکه و اشکهام بی صدا جاری میشن.سعی می کنی ارومم کنی و فکر می کنی که از دردی که توی دلمه خبر داری؛ ولی نه تو نمیدونی این اشکها برای چی جاری شدن.نمی دونی که دارم بخاطر درموندگی خودم گریه میکنم؛ بخاطر عمر از دست رفته ای که به دلخواه من نگذشت؛ بخاطر ناتوانیم در یادگرفتن قاعدهٔ بازی زندگی و همیشه بازنده بودنم؛ بخاطر لذت نبردن از داشته های فراوونم و تنها دیدن نداشته های اندکم!

پ.ن: هر چند هنوز خیلی پیر نشدم ولی این اهنگ بسیار زیبای اندی ویلیامز یکجورایی وصف حال منه!

می تونین از اینجا دانلودش کنین ارزششو داره.

WHEN I WAS YOUNG

Yesterday, when I was young,
The taste of life was sweet as rain upon my tongue,
I teased at life as if it were a foolish game,
The way the evening breeze may tease a candle flame

The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned,
I always built, alas, on weak and shifting sand,
I lived by night and shunned the naked light of day,
And only now I see how the years ran away

Yesterday, when I was young,
So many happy songs were waiting to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me,
And so much pain my dazzled eyes refused to see

I ran so fast that time and youth at last ran out,
I never stopped to think what life was all about,
And every conversation I can now recall,
Concerned itself with me, and nothing else at all

Yesterday, the moon was blue,
And every crazy day brought something new to do,
I used my magic age as if it were a wand,
And never saw the worst and emptiness beyond

The game of love I played with arrogance and pride,
And every flame I lit too quickly, quickly died,
The friends I made all seemed somehow to drift away,
And only I am left on stage to end the play

There are so many songs in me that won’t be sung,
I feel the bitter taste of tears upon my tongue,
The time has come for me to pay,
For yesterday, when I was young

Yesterday, when I was young,
So many happy songs were waiting to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me,
And so much pain my dazzled eyes refused to see

Read Full Post »

من زیبایی رو دوست دارم. هر چند خودم انچنان ادم زیبایی نیستم ولی همیشه خدارو شاکر بودم حتی قبل از عمل بینیم که البته با اصرار متمایل به اجبار همسرم و تشویق دوست و فامیل و اشنا بهش تن دادم.

راستش از اونجایی که زیبایی رو دوست دارم و از افسوس خوردنم بیزارم تصمیم گرفتم این کارو انجام بدم.دروغ چرا با وجود تمام بلاهایی که بخاطر ترس از عمل و بی مسئولیتی دکتر معروف و البته پول پرست سرم اومدو خودش داستان مفصلیه بازم پشیمون نیستم.

منتهی گاهی فکر می کنم کاشکی اینقدربه زیبایی که میدونم دیر یا زود بالاخره از بین میره اهمیت نمیدادم و دنبال مسائل مهمتری بودم بخصوص وقتی یه همچین مقاله هاییم می خونم!

پ.ن:جریان سوزان بویل رو شاید بدونین .اگر هم نمیدونین توی این وبلاگ می تونین بخونین .منتهی چیزی که من می خوام اینجا بهش اشاره کنم جمله ایه توی وبسایتی که علاقه مندانش براش درست کردن و اون اینه:

«هیچوقت در مورد یه کتاب از روی جلدش قضاوت نکنین

Read Full Post »

چرا بعضی مادر بزرگها خیال بازنشسته شدن و ندارن و فکر می کنن وظیفهٔ تربیت نوهاشونم به عهدهٔ اونهاست؟

چرا به راحتی حضور پدرومادر یه بچه رو نادیده میگیرن و خودشون می شن صاحب اختیار!؟

چرا فکر می کنن دو ساعتی که مهمونشون هستی باید مدام نه به بچه هات بلکه به خودتم یاد بدن چی بگی؛ چی نگی و چه طوری رفتار کنی؟

چرا فکر می کنن ادم خوب اونیه که با معیارهای اونا جور دربیاد و اگه مثلاً بچهٔ تو دوست نداره ببوسنش پس بچهٔ بدیه!؟

و چرا وقتی بهشون اعتراض می کنی تازه از کوره در میرن و مدعی میشن کهتو هنوز بلد نیستی با بزرگترت چه طوری رفتار کنی»!؟

یکی نیست بهشون بگه بابا شما که بعد از این همه سال هنوز نتونستین بچه هاتون رو خوب تربیت کنین و ازشون راضی نیستین پس تو رو خدا بی خیال نوه ها بشین!

Read Full Post »

این روزها زندگی برای من درسهای تازه ای داره ؛
دیگه این روزها می دونم ؛قضاوت کردن وقتی جای ادمها نیستی کار اسونیه
ولی وای به روزی که بجای اون ادمها قرار بگیری و منتظر قضاوت باشی
و وای به حالت اگه خودت قاضی بدی بوده باشی!

Read Full Post »

هفده سالی داشتم و تازه دیپلم گرفته بودم.

سال اول؛ دانشگاه قبول نشده بودم و مثلاً داشتم درس می خوندم وبه کلاس کنکورمی رفتم.از اون کلاسهای پرجمعیت به درد نخور توی چهارراه ولیعصر.

یه روز که داشتم از کلاس بر می گشتم؛توی اتوبوس ؛ توی قسمت خانمها یه جفت چشم خوشگل دیدم. من ته اتوبوس با دوستانم نشسته بودم و صاحب چشمهای جذاب در جلوی اتوبوس. با هم فاصله داشتیم و هیکلهای پیچیده شده در چادرها و مانتوهای سیاه مانع بودند تا چهره ٔ او رو کامل ببینم.

کم پیش میاد زیبایی اینطور نظر منو جلب کنه بخصوص که همیشه بواسطهٔ تعریف و تمجید دیگران و متلکهایی که کم و بیش می شنیدم به زیبای چشمهای خودم خیلی مینازیدم.به گمونم اونروزم در حالیکه محو زیبایی اون چشمها شده بودم با خودم گفتمخدایا چشماش از مال منم قشنگتره

چند دقیقه ای نگذشته بود که صورت صاحب چشمها از پشت جمعیت هویدا شد در حالیکه خنده ای صادقانه بر روی لب داشت و به من نگاه می کرد؛ خدایا من باورم نمیشد که در این چند دقیقه به صورت یه آشنای قدیمی خیره شده بودم که منو شناخته بود و با خوشحالی به روم لبخند میزد!

نمی دونم چرا اونروز بعد از شناختن صاحب اون چشمها؛ بی رحم شدم و اون لبخندو با بی تفاوتی جواب دادم. می دونم دلشو شکوندم وقتی ایستگاه پیچ شمرون از اتوبوس پیدا شد لبخندش ناپدید شده بود و غم تمام چهرهٔ گرد و سفیدش و پوشانده بود.از توی اتوبوس بهش نگاه میکردم که سرشو انداخته بود پایین و از من دور میشد؛ میدیدم که این بی تفاوتی من چقدر غمگینش کرده بود.همون موقع از کاری که کرده بودم پشیمون شدم ولی اون اخرین باری بود که دیدمش!

تمام مسیرو توی فکر بودم؛ یاد بچگیهامون افتادم؛چیزی حدود سی سال پیش؛ وقتی که با هم همسایه بودیم؛توی یه محلهٔ عیون نشین؛ خونهٔ اونا بزرگترین خونهٔ محله بود.یه سرش ابتدای کوچه بود و سر دیگش انتهای کوچه.فکر کنم هنوزم باید سر پا باشه.خیلی وقته از اون محله خبر ندارم. توی اون محله میشد گفت ما جزو فقیر ها بودیم.خونشون اجاره ای بود؛با درب پارکینگ اتوماتیک و ایفون تصویری.یادمه زیاد منو سر کار میذاشت بخاطر همینم یکبار که ازش پرسیدم؛این ایفون شما چرا این مدلیه ؛برام توضیح داد که عکس ادما رو نشون میده ولی الان خراب شده.همون موقع پیش خودم فکر کردم باز داره چاخان میکنه!

پدرش یه تاجربود که همیشه خارج از کشور به سر میبرد.یه مادر سبزهٔ لوند داشت که بیشتر اوقات با روبدو شام در حالیکه لباسهای زیرش پیدا بودن توی کوچه سرک می کشید و پسرای نوجوون و هیز محله دیدش میزدن.یه برادر کوچکترم داشت که اونموقع ها که کمتر کسی ویدئو داشت اون مدام فیلمهای بروس لی و میدید و میومد توی کوچه اداشو درمیاورد؛بخاطر همینم همه فکر می کردن دیوونس!

یادمه همسایه ها می گفتن مادرش هر وقت از دست برادرش که خیلی شر بود عصبانی میشده با زنجیر میزدتش؛ نمی دونم این موضوع چقدر حقیقت داشت ولی یکبار از مواقع بسیار نادری که من خونشون بودم همین برادر شیطون کمود اسباب بازی خواهرشو که بزرگم بود چپه کرد.وای خدای من؛ چقدر ترسیده بودم. مادرش دعواش کرد و فریاد سرش کشید ولی زنجیری درکار نبود.من اصلاً دوست نداشتم توی اون خونهٔ زیبا و اعیونی برم هر چند از بین بچه های محلمون مادرش از من بیشتر از همه خوشش میومد و دلش می خواست با دخترش رفت و امد کنم.یادمه یکبار دیگه که خونشون بودم از اینکه مادرش لوازم التحریر بچه ها رو قایم می کرد و تا مثلاً ته تموم شدهٔ مدادشونو نمیدید مداد نو بهشون نمیداد داشتم شاخ درمیوردم. بگذریم که مادرشم از اینکه مادر من یه همچین کاری نمیکنه تعجب کرده بود.کلاً خونوادهٔ عجیبی بودن.

یادم میاد مادرش یه بی ام و ابی رنگ ۲۰۰۲ داشت که هر روز صبح بچه هارو باهاش میبرد مدرسه.مدرسه هامون یکی بود هر چند اون از من بزرگتر بود.مسیر خونه هامون تا مدرسه طولانی بود و من تمام اون مسیرو در دوران راهنمایی پیاده میرفتم اونم با زمستونای برفی اون روزا. همیشه پاهام توی اون چکمه های پلاستیکی از سرما یخ میزدن ولی با تمام این حرفا دوست نداشتم با ماشین اونا مدرسه برم.همیشه کاری می کردم تا دیر تر از اونا از خونه بیام بیرون؛ اگر هم گاهی خروجم از خونه با اونا همزمان میشد اینقدر لای در میاستادم تا اونا برن و بعد خودم میرفتم.اون موقع همش ده یازده سال داشتم ولی دنیای غرور بودم و از ترحم بیزار.

وای خدای من الان که دارم اینارو مینویسم خاطرات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام میگذرن.توی تموم اون سالها یکبار بر حسب تصادف با پدرش به مدرسه رفتیم؛ درست یادم نیست به گمونم اون موقع دبستانی بودیم و من از سرویس مدرسه جا مونده بودم.پدرش قبل از اینکه ما رو برسونه اول جلوی یه کیوسک روزنامه فروشی ایستاد و دو تا کیت کت و و دوتا کتاب نقاشی برامون خرید.من عاشق کیت کت بودم با این وجودخواستم نگیرم منتهی وقتی دیدم با مهربونی گفت که برای تو خریدم ازش گرفتم و تشکر کردم. دخترش کتاب نقاشی منو گرفت و با مال خودش عوض کرد و گفت چون بابای من خریده پس من هر کدومو دوس دارم بر میدارم.برام فرقی نمیکرد و عکس العملی نشون ندادم ولی به گمونم از همون موقعه بود که تصمیم گرفتم دیگه سوار ماشینشون نشم!

سالهابعد که دیگه ما از اون محله نقل مکان کردیم خبر رسید که پدرش زن دوم گرفته و اونا از اون خونه پاشدن و اوضاع مالی پدرش خراب شده و مجبور شدن با پدر بزرگش زندگی کنن!

دنیا بازیای عجیبی داره ولی ای کاش من اونروز بغلش می کردم؛ می بوسیدمش و از اینکه بعد از سالها دیده بودمش اظهار خوشوقتی می کردم؛ای کاش!

Read Full Post »

Older Posts »