Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2009

دو روزه که فکرم رو درگیر کرده؛ تمام دیروز از زور ناراحتی و ناباوری بغض داشتم.

راستش دیروز از روی بیکاری و کنجکاوی پی یکسری لغت احمقانه ای رو که بعضی ها در گوگل سرچ می کنن و در کمال تعجب سر از وبلاگ من در میارن گرفتم ونتیجه شد خوندن مطالب یه چند تایی وبلاگ و فروم در مورد کسانی که تمام زندگیشون به قول مادر بزرگم در شکم و زیر شکمشون خلاصه میشه و در نهایت بیزاری از دنیایی که این آدمها توش زندگی می کنن. نمی خوام بگم نمی دونستم ولی به گمونم بیشتر اوقات خودم رو گول می زدم و مثل کبکی بودم که سرش رو کرده زیر برف و چون خودش از اطرافش بی خبره پس فکر می کنه دور و برش هم خبری نیست جز مهر و محبت و دوستی و روابط سالم اجتماعی و البته جنسی!


موندم از کسانی که این مطالب رو می نویسن و منتشر می کنن. خدایی موندم . یعنی اینا از زندگی فقط همین رو می خوان که همهٔ عمر مثل یه حیوون در فکر خواب و خوراک و مسائل جنسیشون باشن و حاضرن تا برای بیشتر لذت بردن دست به هر کار شنیع و ناپسندی بزنن و حرمت نقش مادر پدری و فرزندیم نگه ندارن. یعنی واقعاً اینجور آدمها چی فکر می کنن؟ اصلاً فکر می کنن؟ دلم می خواد بدونم توی کلشون چی می گذره. واقعاً اینجوری از زندگی لذت می برن !؟

همسرم میگه این آدمها بیمارن؛ اگه اینطور باشه که ظاهراً آدمهای بیمار این دنیا از آدمهای سالمش بیشترن؛ شایدم روشون بیشتره که هر غلطی می خوان می کنن و تازه جار هم می زنن!!


ازاین چشمها و افکار ناپاک می ترسم؛ دیگه به نظرم تشخیص دوست از دشمن مثل گذشته کار راحتی نیست. دیگه برام سخته که ابراز توجه و محبت آدمهارو بذارم پای انساندوستی و پاک طینتی!

Advertisements

Read Full Post »

پردهٔ اول(نوروز ۸۷)

من: می خوام عیدی بچه هارو بیارم خونهٔ مامان که همه جمعند و بهشون بدم

همسرم: یعنی چی…! بذار بیان خونمون

من: چه فرقی می کنه؛ اونام عیدی بچه های مارو میارن خونهٔ مامان بهشون میدن.مهم خوشحال کردن بچه هاست.

همسرم: (با تشر) قرار نیست هر کاری بقیه می کنن ما هم بکنیم.عیدی رو هر کی اومد خونمون بهشون می دیم.

من: من دوست دارم بچه هارو زودتر خوشحال کنم بعدشم یادت رفته پارسال عیدی فلانی موند و ندیدیمشون.

همسرم:نمی دونم والا چی بگم از این کارهای شما.آخه آدم که عیدی رو دنبال خودش راه نمیندازه.

پردهٔ دوم(روز اول عید۸۷منزل مادرم)

کادوها تقسیم میشه و بچه ها خوشحال و تشکر پشت تشکر از همسرم!

پردهٔ‌سوم(نوروز ۸۸)

من: عیدی بچه هارو که امسال هم میارم بهشون بدم ولی به نظر تو سر رسیدهارم بیارم. حوصله ندارم نگه دارم تا حالا کی بیان و یا نیان

همسرم: یعنی چی!؟ عیدیا رم بزار خونه. مگه اونا عیدی بچه های مارو میارن اونجا!؟

من(با فریاد و حرص): بابا مگه پارسال یادت نیست!؟

همسرم: نه من که یادم نمیاد.آدم که عیدی رو دنبال خودش راه نمیندازه و

من (همچنان با فریاد): از دخترمون بپرس. ما هر سال باید شب عید سر این مسائل با هم بحث کنیم

دخترم: منم یادم نیست!

من (در حال انفجار و متلک انداختن): آخه شما ها چطور یادتون نیست. حافظه که نیست ؛اصلاً زنگ بزن از مامان بپرس.

مامان(پای تلفن): من نمی دونم ؛ یادم نمیاد.

من (در حال جیغ زدن): ای بابا از دست شما و این دامادتون.

مامان: خب من یادم نیست از خواهرت بپرس

من: از هیچکی دیگه نمی پرسم؛عیدیارم نمیارم.

دخترم: مامان نه تورو خدا ببریم.

من: همین که گفتم.از بس سر هر مسأ لهٔ کوچیکی باید بحث کنم خسته شدم.

خواهرم زنگ می زنه: سلام؛ چی شده؟

من:مامان بهت زنگ زد!؟مگه ما پارسال عیدی بچه هارو نبردیم خونهٔ مامان

خواهرم: چرا

من: به اینا بگو که حافظه هاشون یکی از یکی بهتر و عالی تره!

پردهٔ چهارم(نوروز ۸۸منزل مادرم)

همه جمعند و منتظر رسیدن ما تا کادوهای عید رو رد و بدل کنن. ما هم بعد از یه جر و بحث حسابی بالاخره عیدیهارو برداشتیم و راهی شدیم. بعد از رسیدن ما همه با خوشحالی و سر و صدای زیاد عیدیا رو تقسیم می کنن و طبق معمول تشکر پشت تشکر از آقای همسر. وقت خداحافظی برادر کوچکم با خوشحالی و شوخی رو به همسرم میگه: ممنون از هدیهٔ عالیتون؛ بهترین هدیه ای بود که گرفتم حتماً توی دفتر خاطراتم می نویسم !

واما من خسته از جرو بحث سر عیدی ؛ سر کوچیک و بزرگی و هزار موضوع ریز و درشت و تکراری که هر سال شب عیدم رومی کنه جهنم تا منه عاشق بهار و عید و رسومات؛ امسال حوصله هیچی رو نداشته باشم در فکر سال آینده و بازی مجدد همین پرده ها ساکت اما راضی نگاهشون می کنم!

Read Full Post »

بهار

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه‌های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه‌ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش بحال جام لبریز از شراب

خوش بحال آفتاب


ای دل من گرچه در این روزگار

جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی بکام

باده‌ی رنگین نمی‌بینی به جام

نقل وسبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تهی است؛


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ…


فریدون مشیری


پ.ن: راستش بعد از نوشتن این شعر دیدم دوستان عزیز دیگه ای هم در وبلاگشون پستی مشابه گذاشتن  و متن من تکراریه منتهی چون من این شعر رو دوست دارم این پست رو نگه می دارم.


Read Full Post »

بچه که بودیم چهارشنبه سوری حال و هوای دیگه ای داشت.روز قبلش برادربزرگم و دوستاش می رفتن تو باغها و زمینهای نساختهٔ اطرافکه البته الان به لطف سیاستهای مستضعف پرورانهٔ جمهوری اسلامی همه تبدیل شدن به آسمون خراشهای بد قیافهتا بوته جمع کنن و بجای پول دادن و بوته خریدن از بوته فروشهایی که قدیما مثل درخت کاج فروشای کریسمس اینور و اونور بساط می کردند؛ بتونن با پولاشون فشفشه و هفت ترقهٔ بیشتری بخرن.

شب چهارشنبه سوری ردیفی از بوته هارو پشت سر هم می چیندن و اتیش می زدن و با لذت ساعتها از روشون می پریدن ؛ فشفشه هاشون رو با هاش روشن می کردن و گاهی هم هفت ترقه های کاغذیشون رو توی آتیش مینداختن و با همون صدای کمی که داشت کلی کیف می کردن.معمولاً برای بچه های کوچیکتر کمی اونطرفتر آتیشهای کوچیکتر درست می کردن.دلم نمی خواست هیچوقت شب به انتها برسه.

اخر شب وقتی آتیش بازی تموم می شد بچه های کوچه چادر و ملحفه مینداختن روی سرشون و با یه کاسه روحی و قاشق می زدن بیرون و هی سر و صدا می کردن که ما اومدیم.بعدم درب خونه هارو می زدن تا خوراکی بگیرن.پدر و مادر ما هیچوقت بهمون اجازهٔ رفتن به قاشق زنی رو نمی دادن.برای خودشون عقایدی داشتن!

اما امروز چهارشنبه سوری یعنی ترس دختر من از سوختن و صدمه دیدن بخاطر پخش مدام صحنه های دلخراش حوادث چهارشنبه سوری.سردرد من از صداهای نخراشیده. دلخوشی یه عده جوون بی هدف به خوردن مشروب و رقصیدن درملاء عام تازه اگه گشت پلیس اون دور و بر نباشه .کثیفی بیش از حد محیط زیست بخاطر سوزوندن هر چیز قابل اشتعال و شهری با خیابونها و دیوارهای کثیف در آستانهٔ سال نو و البته شبی نه چندان به یاد ماندنی!

چرا رسوم ما بجای بهتر شدن روز به روز بدتر می شن؟ چرا ما در کشورمون یه سازمان برپایی جشن و رسوم ایرانی نداریم؟ ! چرا ما یه کارناوال نوروزی نداریم !؟چرا همهٔ برنامهٔ نوروزی در کشور ما ختم می شه به چند تا فیلم و برنامهٔ تلویزیونی (خوبی و بدیش بماند)!؟چرا هندیا نون شب ندارن بخورن اما آداب و رسومشون رو با جدیت حفظ کردن و اینقدر فیلمهای مسخره و دروغی اما با رنگ و لعاب سنتی ساختن که همهٔ دنیا از آداب و رسومشون خبر دارن در حالیکه ما خودمون هم از رسوم خودمون بی خبریم؟

راستی چرا دیگه بچه ها هفت سنگ بازی نمی کنن؟ اصلاً بازیش چه جوری بود!؟ چرا ما یه لباس سنتی و ملی نداریم!؟چرا خواننده های داخلی و خارجی اهنگ ایرانی رو با رقص و لباس هندی و عربی قاطی می کنن؟نمی دونم شایدم اون لباس های شرقی رو یکروزی زنان ایرانی هم برتن می کردند اما امروز…!

Read Full Post »

اقا عبدالله و طاهره خانم هر دو کارگرن؛ آقا عبدالله یه مرد خوب و زحمتکشه اهل استان کردستان که کارمند شهرداری هم هست.سالهاست که دور از خانواده اومده به تهران برای پول درآوردن.سنی مذهبه و بی سواد با طبعی بلند.گاهی اوقات زرنگی می کنه و می خواد از زیر کار در بره ولی وقتی باخنده و شوخی چند تا متلک بهش میندازم؛ می خنده و می گهشما خیلی سخت گیری

طاهره خانم یه زن نحیف و لاغر تهرونیه با یه دنیا غرور و چند کلاسی سواد که از بخت بد و شوهر بی غیرت مجبوره خونهٔ مردم کار کنه. هر چند که کار عار نیست اما به نظر من؛ طاهره خانوم رو برای این کارنساختن. همیشه زیر چشماش سیاهه و آدم فکر می کنه الان که غش کنه.داستان زندگی هر کدوم از این آدمها یه قصهٔ پر غصه است با کلی درس برای یاد گرفتن. توی جامعهٔ ما امثال آقا عبدالله و طاهره خانوم کم نیستند.این چند خط رو نوشتم تا بگم؛ شب عیدی هوای کارگراتون رو داشته باشین.

مطالب مرتبط:

یادداشت های دختر دستفروش مترو

زنانی که در خانه های مردم کار می کنند


Read Full Post »

از دیروز تا حالا که دو تا خبر بد بهم دادن همینطور این شعر سعدی توی ذهنم میاد و می ره؛ بخصوص بیتی که می گه: تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

موضوع از این قراره که بهمن ماه خانومی در همسایگی ما از دنیا رفت و از اونجایی که ما فقط با این خانواده تنها به رسم همسایگی سلام علیکی دورا دور داریم و باز هم بخاطر این رسم بی معنی که عکس خانومی رو که فوت می شه روی اعلانش نمی زنن ؛من فکر می کردم حتماً مادر بزرگ خانواده که سنی هم ازش گذشته فوت شده؛ و همش منتظر بودم بنده خدا دخترش رو ببینم و دم در یه تسلیتی بهش بگم.غافل از اینکه اون کسی که فوت شده دختر بوده نه مادرکه سرطان می گیره و در عرض سه ماه از دنیا می ره و یه دختر کوچولوی دبستانی از خودش به یادگار می ذاره. راستش سبک زندگی این خانواده و نوع طرز تفکرشون به هیچ عنوان مورد پسند من نبود و بخاطر همینم هیچوقت باهاشون قاطی نشدم ولی همش از دیروز تا حالا دارم فکر می کنم که ایا این دلیل موجهیه برای بیخبری من از درد کسانی که در بیست قدمی ما زندگی می کنند!

دیروز خبر بد دیگه ای هم شنیدم و اونم از دنیا رفتن مادر جوونی از اقوام مادری بود بخاطر سرطان سینه.من این خانوم رو سالها پیش در دوران کودکی دیده بودم و از همون سالها رفت و آمدمون با هاشون قطع شده بود.ولی راست می گن که همیشه خبر های بد زود پخش می شه.این بندهٔ‌خدا سه سالی بوده که به سرطان سینه مبتلا بوده و حتی می گن از وجود غده در سینه هاشم با خبر بوده اما خجالت می کشیده به دکتر بگه!!

با همین وضعیت حامله می شه؛ بچه دار می شه و حتی بچه شیر میده.وقتی هم سینه هاش چرک می کنه میذاره پای مشکلات شیر دهی. خدا بیامرز رو عمل می کنن و شیمی درمانی که البته بخاطر شیمی درمانی رگهای مویی مغزش بسته میشه و سر دردهای شدید می گیره و در نهایت دیروز بخاطر سر درد شدید به بیمارستان می برنش که همون جا هم از دنیا میره در حالیکه مادرش بخاطر نذری که خودش داشته براش مولودی گرفته بوده و همهٔ مهمونها در منزلشون جمع بودن.


پ.ن: به نظرم رسید که لازمه تا بعد از این خبرهای بد داستان یه زندگی دیگرو هم بنویسم تا بدونین که سرطان بخصوص سرطان سینه همیشه کشنده نیست. چند سال پیش خانمی از دوستان بسیار نزدیک مادرم که پنجاه و اندی سال از خدا عمر گرفته متوجه غدهٔ کوچیکی در یکی از سینه هاش شد و بلافاصله به دکتر مراجعه کرد؛ غده رو برداشتن و بعد از فهمیدن سرطانی بودنش شروع کرد به شیمی درمانی.سخت بود اما خوب شد و الان هم خدارو شکر صحیح و سالمه ولی فقط بگم که این خانم نمونهٔ اراده و پشتکاره و همیشه از این بابت الگوی من بوده هر چند انگشت کو چیکشم نمی شم!

Read Full Post »

سر کلاس دینی نشستم؛ من یه دختر هفده ساله ام با یک دنیا سؤال بی جواب. معلم داره از صفات خدا می گه.از عدل و داد آفرینندهٔ یکتا.دارم به حرفهاش با دقت گوش می دم ؛نمی دونم چی می شه که یکهو یاد قصهٔ حضرت موسی و فرعون میفتم.یاد اینکه حضرت موسی قبل از اینکه خودش بخواد پیامبر باشه خدا اونرو برای پیامبری برگزیده بوده.اخمهام می ره تو هم و دستم رو بلند می کنم تا توجه دبیر دینی به سمت من جلب بشه.نگاهم می کنه .ازش می پرسم: این چه جور عدالتیه که باید موسی؛ پیامبر بدنیا بیاد و فرعون؛ ستمگر.پس آدمها چیکارن؟ اینجوری که خدا می شه یه فیلمنامه نویس و ما آدمهام فقط می شیم بازیکنهای فیلم زندگی.معلم جوابی بی منطق می ده؛ اینقدر بی منطق که همون موقع هم از یادم میره و دوباره سؤالم رو تکرار می کنم.ولی جوابم اخم معلم دینی است و غرغر بچه های کلاس که حوصلشون از شنیدن حرفهای من سر رفته!

امروز در آستانهٔ نوروز ۸۸ مادر دختر نوجوونیم نشسته بر نیمکت سالن جشن مدرسه که به مناسبت میلاد پیامبر برگزار شده .دختری که بعنوان مجری برنامه انتخاب شده بلندگو رو برمی داره و شروع می کنه به خوندن شعری در مورد پیامبر.از خراب شدن طاق کسری می گه و خاموش شدن آتشکده فارس و خشک شدن دریاچهٔ ساوه هنگام تولد پیامبر. بعد آقایی میاد برای اجرای مولودی یا بهتره بگم نوحه خونی تا بچه ها و بعضی والدینم بجای سینه زدن دست بزنن و دلشون خوش باشه که دارن شادی می کنن . مادری پشت سرم نشسته و با صدای بلند از ثواب شادی کردن در روز میلاد پیامبران و ائمه می گه. سرم رو پایین انداختم و پیش خودم فکر می کنم که: «من دوست ندارم تا فقط بازیکن یه نقش نوشته شده باشم.من می خوام خودم نقش آفرین باشم.»

مدیر مدرسه میاد پای میکروفن و توصیه می کنه تا برای سفرهٔ هفت سین؛هفت سین قرآن رو با زعفرون روی کاسهٔ چینی بنویسیم و بعد با گلاب و آب مخلوط کنیم؛ یه سیب هم توش بندازیم و بعد از تحویل سال بخوریم تا در طول سال به مشکلی بر نخوریم!
حالا دیگه مطمئنم که خدای من عادله ولی خدای من باخدای معلم دینی و مجری برنامه بچه ها و مادر پشت سرم و خانم مدیر زمین تا آسمون فرق داره.خدای من به من فرصت نقش آفرینی در دنیا رو داده نه فقط نقش بازی کردن.

Read Full Post »

Older Posts »