Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2008

تازگیها به نتایج قابل تعمقی رسیدم:

اول اینکه فهمیدم سرو کله زدن با آدمهای بیسواد دانشگاه رفته خیلی سختر از سر و کله زدن با آدمهای بیسواد دانشگاه نرفته است چون متأ سفانه دانشگاه رفته ها حسابی جو گیرن و هیچ جوری سر سازگاری ندارن و از اونجایی که نود درصد دانشگاه رفته های ما از این قماشن پس حالا حالا ها باید در آرزوی تغییر و پیشرفت بسوزیم و بسازیم.

دوم اینکه تا وقتی مادرهایی هستند که دخترانشون رو فقط برای شوهر دادن تربیت میکنن و آرزویی بیشتر از پیدا کردن یه شوهر (حالا خوب و بدش بماند) برای اونها ندارن و فقط برای پیدا کردن یه شوهر با امتیازات اجتماعی بهتر یه دانشگاه کشکی هم میفرستنشون وپدرهایی هستند که بجای حمایت از دخترانشون با اونها مثل یه مزاحم و بار اضافی بر خورد میکنن تا دختر بیچاره تنها راه فرار از خونهٔ پدری رو فقط در ازدواج ببینه(چون طبق یک باور قدیمی هر دختری بدون شوهر و مستقل بخواد زندگی کنه حتماً اوضاعش خرابه!)

والبته از اونجایی که درصد بالایی از خانواده های ایرانی در جامعهٔ فعلی ما از این قماشن و یا تشویق میشن تا به این قماش بپیوندندپس حالا حالا ها باید در آرزوی تغییر و پیشرفت بسوزیم و بسازیم.

سوم اینکه تا وقتی لغت «دهاتی» معادله یه فحش و ناسزا است و هنوز اکثریت قریب به اتفاق ملت پایبند ارزش گذاری جامعه بر اساس معیار ها و ملاک های ظاهری هستند. تا وقتی هر کی متفاوت از ما لباس بپوشه و حرف بزنه (البته منظور شهروندان ایرانی مقیم داخل کشور است وگرنه اگه یه ایرانیه مقیم بلاد فرنگ و یا یه فرنگی با لباس و زبان متفاوت به تورمون بخوره که پاک شیفتش میشیم!)و پول کمتری داشته باشه؛ صرفنظر از مرام و منطقش؛ ارزشش در نظر ما پایین تر از فلان پولدار و دکتر و مهندسه مغز پوفکیه و از اونجایی که همهٔ ما با این طرز فکر زندگی می کنیم ؛پس حالا حالا ها باید در آرزوی تغییر و پیشرفت بسوزیم و بسازیم.

و اما مهمتر از همه اینکه موقع برگزاری المپیک و البته تعطیلات کریسمس و کلاً وقتهایی که سر دنیا گرم خوشگذرونیه ؛زمانهای خوبی برای کشتن همنوعانمون است!!

پ.ن:  منظور من از بی سوادی صرفاً نداشتن سواد تخصصی لازم به منظور درآمد زایی نیست بلکه بیشتر منظور نظرم سواد و دانش لازم برای بهره وری صحیح از زندگی و عمر و مفید بودن برای خود و دیگران است به امید آنکه نفس آخر را در هنگام ترک این دنیا با رضایت برون دهیم.

Advertisements

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۹

روز پنجمبازگشت به خانه بعد ازیک بمب گذاری پیش از انتخاباتی

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید .

برای شون پن از سر گذراندن تشریفات اداری و کاغذ بازیهای لازم به منظور دیدار از ایران در ژوئن(۲۰۰۵)؛ درست یک هفته قبل از انتخابات ریاست جمهوری در این کشور؛ به راحتی میسر نشد اگر چه خارج شدن از این کشور به مراتب مشکلتر مینمود.

بمب در میدان امام حسین واقع در مرکز تهران منفجر شده و تعداد کشته شدگان از یک تا بیست نفر گزارش شده بود.ظاهراً؛ این بمب از نوع خیلی پیچیده و حرفه ای نبود. اگر چه از قرار معلوم چهار انفجار مشابه در اهواز با بیش از سی نفر قربانی کار افراطی های کار کشته ای بود که البته در این موارد بیشتر از همه سازمان مجاهدین خلق با علامت اختصاریه MKO)MEK هم نامیده می شوند)مورد ظن شدید بودند.تمام کسانی که با آنها صحبت کردم: چه دولتی و چه غیر دولتی؛ اتفاق نظر داشتند که بمب گذاریهای تهران و اهواز با هدف ترساندن مردم از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفته است. سازمان مجاهدین خلق؛ که در دههٔ ۶۰ تشکیل شده؛ در زمان رژیم شاه مخالف روابط ایران و امریکا بوده و در ترورشهروندان و نظامیان امریکایی شرکت داشته است. در ادامهٔ جنگ قدرت قبل از بازگشت خمینی به ایران و بمب گذاریهایی که جان بیش از ۲۰۰۰ نفر را گرفت؛ رهبر این سازمان به عراق تبعید شد.از آن زمان تا کنون ؛آنها برای مشروعیت بخشیدن به سازمان خود تبلیغات کرده و حمایت اعضای محافظه کار کنگرهٔ ایالات متحده را با فراهم آوردن اطلاعات نامطمئنی در مورد برنامهٔ هسته ای ایران بدست آوردند.خبر نگاران معتبر و شناخته شده نشریات مختلفی از جمله تایمزِ لندن و نیوزویک گزارش کردند که ارتباطCIAوMKO باهم در حال افزایش است. و ترس از آن می رود که این سازمان با برنامه ریزی قبلی در حال ارائهٔ اطلاعات غلط در مورد ایران باشد همانطورکه اخیراً فاش شده است کنگرهٔ ملی عراق چنین نقشی را در عراق بازی می کند.

بعنوان ملاک قضاوت بد نیست که بدانیم؛ ایران حدود ۶۸ میلیون نفر جمعیت دارد که از این تعداد کمتر از ۴ درصد عرب هستند؛ حدود نیمی از جمعیت فارس هستند و مابقی را گروههای مختلف بسیاری تشکیل می دهند از جمله ۲۵۰۰۰ نفر یهودی – بیشتر ازهر کشور دیگری درمنطقه بجز اسرائیل.

به خبرنگاران اجازهٔ بازدید از صحنهٔ بمب گذاری داده نشد.هر کدام از آشنایان ما که تلاشی دراین زمینه کرده بودند دستگیر شدند.بنابراین ما به این نتیجه رسیدیم که ارزش ندارد تنها برای چند ثانیه نگاه انداختن به باقی مانده های نیم سوختهٔ محوطهٔ بمب گذاری شده شب را در زندان سپری کنیم.

پس به طبقهٔ بالا رفتم؛ با همسرم تماس گرفتم و اتفاقات آن روز را برایش تعریف کردم. از جریان بمب گذاری ناراحت بود؛ اما چون به وقت ایالات متحده موقع ناهار بود و او در حال پختن غذا؛ پس حرف را عوض کردم و گفتممعلوم هست چیکار داری می کنیو سعی کردم تا باگفتن حرفهای احمقانه ای مثل« من اون بمب های لعنتی رو کار نذاشتم» از صحبت راجع به جزئیات طفره بروم.

بعد از مکالمه با همسرم به سراغ انبوه نامه هایی رفتم که هر روز از زیر در به اتاقم انداخته میشد.یکی از این نامه ها در مورد رویداده مهمی صحبت می کردآقای پن؛ روز پنج شنبه ۰۶/۱۴ در ساعت ۵ بعد از ظهر؛ یک جلسهٔ انتخاباتی بزرگ از طرف طرفدارانِ دکتر معین در استادیوم دانشگاه تهران برگزار می شود و بر اساس اخبار محرمانه ای؛ گروه انصار حزب الله تهدید به حمله به این استادیوم کرده اند.فکر می کنم این فرصت خوبی باشد تا شما این اخبار را پوشش دهید.برای امنیت ما لطفاً با کسی در مورد این پیغام صحبت نکنیدپیغام امضاء نشده بود و من قبل از خوابیدن تمام اتاقم را برای پیدا کردنِ دوربین و یا میکروفونهای مخفی جستجو کردم. آنشب خواب دیدم: که در راه پلهٔ هتل لاله به دوران کودکی بازگشته ام؛ در دستم یک لولهٔ آزمایش حاوی اسید هیدروژن داشتم.حدود دو؛ سه سانتیمتر از نوار منیزیم را داخل لوله انداختم و سر یک بالن را بالای دهانهٔ لوله قرار دادم.بالن با هیدروژن پر شد. آنرا روی پله گذاشتم و نی کبریت داری را که در انتهای بالن قرار داشت برداشتم و آتش زدم؛ آتش به بالن رسید و ناگهان منفجر شد؛ من از خواب پریدم!

ساعت ۹ صبح بود و برای رفتن به ستاد انتخاباتی «معین» وقت زیادی نداشتیم.دکتر مصطفی معین نامزد انتخاباتی دانشجویان بود.وزیر پیشینِ آموزش و درمان و از اصلاح طلبانِ اصلی. او در آن زمان مشغول مبارزات انتخاباتی در استانها بود اما سخنگو و مشاور کلیدیِ او؛ الهه کولایی؛ برای ملاقات با ما موافقت کرده بود. به محض رسیدن به ستاد انتخاباتی متوجه شدم با وجودیکه تنها هشت نفر کاندید انتخابات ریاست جمهوری بودند و با وجود بمب گذاریهای اخیر که حتی وزارت امور خارجه هم بر ارتباط آنها با انتخابات اذعان داشت ولی در کمال تعجب هیچ پیش بینی امنیتی برای نامزد اصلی( چنانچه گفته میشد) در نظر گرفته نشده بود. ما مستقیم به داخل ساختمان هدایت شده و با کولایی به صحبت نشستیم.او اولین نمایندهٔ زن مجلس بود که با وجود تهدید به ضرب و شتم توسط سایر نمایندگان زن مجلس به شرکت در جلسات بدون پوشیدن چادر مشروعیت قانونی داد. او دقت داشت که خود را به عنوان سخنگوی دکتر معین معرفی کند. می گفتتساهل و شکیبایی در جامعهٔ ما لغت جدیدی است و موانع فرهنگی؛ اقتصادی و اجتماعی بر سر راه اصلاحات قرار دارند».

از او در مورد علت برتری تعداد زنان فارغ التحصیل از دانشگاهها نسبت به مردان و همچنین تسلط ۷۵ درصدی آنان در بدست آوردن کرسی استادی پرسیدماز دو جهت می توان به این سؤال پاسخ داد. اول اراده و تحمل زنان ایرانی است اگر چه باید توجه داشت که مردان با حقوق ۱۴۰ دلار در ماه وارد بازار کار می شوند و بنابراین برای تأمین خانوادهٔ خود ناگزیر از کار کردن بوده و قادر به شرکت در دانشگاه به میزان زنان نیستنددرست مثل حمید رضا آصف؛ سخنگوی وزارت امور خارجه؛ کولایی هم معتقد است که اصلاحات باید آهسته انجام گیرد.او همچنین به حوزهٔ نفوذ طولانی تندروها احترام گذاشته و معتقد است که شکیبایی زیادی برای ایجاد اصلاحات لازم است.

در ترافیک بعد از ظهر از میان شهر گذشتیم تا به محل ملاقات با «حسن پوش نگار» واقع در مرکز ملی مطالعات و ارزیابی افکار عمومی برویم.این مرکز وظیفهٔ نظر سنجی از افکار عمومی بر روی تمامی موضوعات؛ از حمل و نقل عمومی گرفته تا انتخابات ریاست جمهوری را بر عهده دارد. او از مورد اعتمادترین نظر سنج های سیاسی است. واما بر اساس آمار او از روزهای قبل از انتخابات و صرفنظر از اینکه مهارت کاریش تنها دردسر و مزاحمتی توسط رژیم تلقی شده باشد یا خیر؛ هیچ کدام ازچهارکاندیدای برتر شانسی برای تصاحب سمت ریاست جمهوری نداشتند.آمار و ارقام در آن زمان نشان میداد که هاشمی رفسنجانی۳۰ درصد؛ محمد باقر قالیباف ۲۱ درصد؛ معین ۱۵ درصد و علی لاریجانی ۱۴.۵ درصد از آرا را به خود اختصاص داده بودند. در حقیقت حتی یک نفر در تمام مدت دیدار من از ایران اشاره ای به امکان ریاست جمهوری و یا رأی دادن به محمد احمدی نژاد؛ مربی پیشین بسیجی که در انتخابات دور دوم۲۴ژوئن رفسنجانی را شکست داد و امروز رئیس جمهور ایران است؛ نداشت.

اگر چه رژیم محمد خاتمی نتوانست قوانین استانداردی برای آزادیهای اجتماعی وضع کند اما مردم در هشت سال ریاست جمهوری خاتمی در محیطی زندگی کردند که صبر و شکیبایی در مقابل افکار و رفتار اصلاح طلبانه افزایش یافته بود. با انتخاب احمدی نژاد امکان دارد حتي این شبح آزادی هم از میان برود.؛ و این مسأله من را برای مردمی که ملاقات کردم و صورتهای امیدواری که دیدم نگران می کند.

وقتی اخیراً بانوی اول امریکا؛ لورا بوش؛ از افغانستان دیدار کرد؛ این کشور را مکانی کم نظیر توصیف کرده بود. ایران هم مکان کم نظیری است.و من نمی توانم از فکر دانشجویانی؛ که درمحوطهٔ دانشگاه تهران ملاقات کردم و احترام عمیقی برای اجدادشان بعنوان پایه گذاران اصلاحات قائل بودند؛ خارج شوم.

فقط می توانیم امیدوار باشیم تا اصالت کم نظیر تمدن پارسي با دادن آزادی انتخاب به افراد بجای به سلطه در آوردن معنوی آنها حفظ شود.

در نتیجهٔ انتخاباتی که بسیار سؤال برانگیز بود؛ معین به عنوان یک اصلاح طلب در بیانیه ای به هموطنانش هشدار دادخطر فاشیسم را جدی بگیرید که نتیجهٔ این طرز تفکر حرکت به سوی نظامی گری و خفقان سیاسی و اجتماعی خواهد بود

ادامه دارد


Read Full Post »

زمانهای زیادی از زندگیم به سرزنش کردن خودم برای کارهای انجام داده و نداده و احساس مداوم گناه گذشته. خیلی وقتها خودم رو بخاطر اینکه دختر ؛ خواهر؛مادر؛ همسر و یا انسان خوبی نبودم زیر سؤال بردم. اما حالا بیشتر از همیشه برای خودم متأسفم چون خیلی دیر متوجه واقعیتی شدم که می تونست زودتر به من و زندگیم کمک کنه. گفتن و نوشتن در این مورد هیچوقت برام آسون نبوده ونیست. چون هنوزوقتی در جامعهٔ ما حرف از روانپزشک و قرص و افسردگی میشه؛ همه موضع میگیرن و یکجورایی فکر می کنن با یه دیوونه و یا یه بی اراده طرفن ولی بهتون اطمینان میدم که افسردگی هم یه بیماری عادیه (به قول دکتر هُلاکویی ؛ سرما خوردگی روانی)و در اثرتغییرات شیمیایی بوجود میاد که بر عملکرد مغز تأثیر میذاره. خیلی از آدمهای اطرافم رو میشناسم که به شدت افسرده هستن ولی خودشون هم نمی دونن و سالهای زیادی از عمرشون رو با احساس گناه؛ بی لیاقتی؛ بیهودگی میگذرونن در حالیکه این بیماری قابل معالجه هست. مشکل من از زمان نوجوانیم شروع شد ولی چون تغییرات هورمونی دوران بلوغ کم و بیش با افسردگی شبیه خیلی مسأله برام جدی نبود ولی متأسفانه این حالتها هراز چند گاهی با وجود تلاش بسیار زیاد من برای مقابله بر میگشتن.

یکروزی از یه دوست خوب شنیدم: «وقتی آدم پاهاش روی زمین و سرش بالای ابرها باشه افسرده میشه»

دلایل متعددی باعث این بیمارین؛ گاهی یه اتفاق ناگهانی و غیر منتظره مثل مرگ یه عزیز و گاهی هم اتفاق های کوچک وناراحت کننده ای که در طی سالها در زندگی میفتن باعث بروز افسردگی میشن و اما افسردگی برای من از نوجوانی با مشکلات خانوادگی و بی توجهی از سمت خانواده؛ شکست عشقی و بر آورده نشدن انتظارات تحصیلی که از خودم داشتم شروع شد و طی سالها با مشکلات ازدواج و کم لطفی خانوادهٔ همسرم در سالهای اول ازدواج؛ مشکلات تحصیل و بچه داریه همزمان؛ بیماری خونیه دخترانم در آغاز تولدشون و شکستهای کاری با وجود تلاش های زیاد و استحقاق پیشرفت بیشتر شد و متآسفانه بعد از وضع حمل دختر کوچکم دیگه از کنترلم خارج شد. قبل از بدنیا اومدن دختر کوچکم هم می دونستم که افسردم و حتی به دو تا دکتر هم مراجعه کرده بودم که هر دوشون بیشتر دنبال پول درآوردن بودن تا کمک به من و وقتی دکتر دوم بعد از ۲ جلسه مشاوره بهم گفت که باید قرص بخورم به شدت مخالفت کردم و بکل قید دکتر رفتن و زدم؛ پیش خودم فکر می کردم که می تونم بازم باهاش مقابله کنم و اگه خودم اراده نکنم هیچکس و هیچ چیز نمی تونه بهم کمک کنه و از طرفی هم از اینکه به این قرص ها وابسته بشم به شدت می ترسیدم.

اما یکروزدوستی گفتچه اشکالی داره حتی اگه تا آخر عمرتم مجبور بشی قرص بخوری به شرطی که احساس خوبی نسبت به خودت داشته باشی؛ مگه بیماران دیابتی نباید همیشه قرص بخورن

و حالا بعد از گذشت ۳ ماه؛ از وقتی که دیگه احساس کردم شدیداً به کمک احتیاج دارم و احساس بدبینی ؛خستگی؛ سر درگمی وافسردگی داره روی زندگی و بچه هام هم اثر میکنه و یه دکتر خوب پیداکردم و با تجویزش شروع به قرص خوردن کردم ؛ همش به خودم میگم کاشکی زودتر به دنبال کمک گرفتن بودم!


مطالبی زیر از این سایت ترجمه شده:

احساس افسردگی برای بعضی ها مثل یک پردهٔ سیاهی از نا امیدی است که بر روی زندگیشان کشیده میشود. خیلیها احساس می کنند هیچ انرژی نداشته و نمی توانند تمرکز کنند.عدهٔ دیگری همیشه و بدون هیچ دلیل ظاهری تند خو و تحریک پذیر هستند.علائم افسردگی از شخصی به شخص دیگر متفاوت است؛ اما اگر شما برای بیش از دو هفته افسرده بودید و این احساس زندگی روزمرهٔ شما را مختل کرد؛ احتمال دارد از لحاظ بالینی افسرده باشید.

بیشتر کسانی که یکدورهٔ افسردگی را پشت سرمیگذارند؛ دیر یا زود دورهٔ دیگری را تجربه خواهند کرد. احتمال دارد که شما چندین هفته قبل از شروع دورهٔ کامل افسردگی؛ علائمی از این بیماری را داشته باشید.آشنایی با علائم اغازین بیماری و مشورت با دکتر ؛ کمک خواهد کرد تا افسردگی شما بدتر نشود.

بیشتر افراد مبتلا به افسردگی هرگز به دنبال دریافت کمک نیستند اگرچه اکثریت قابل درمان هستند. درمان افسردگی از این جهت که نه تنها بر شما بلکه بر خانواده و کار شما هم اثر میگذارد بسیار مهم است. بعضی افراد افسرده با این باور غلط که احساس آنها هرگز تغییر نخواهد کرد سعی در آسیب رساندن به خود می کنند.

زندگی با افسردگی

مشورت با دکتر به شما می آموزد که افسردگی خود را مهار کنید.ممکن است برای یافتن بهترین داروی مؤثر بر شما؛ مجبور شوید تاداروهای مختلفی را امتحان کنید. همچنین احتمال دارد تا دکتر شما را به دیدن روان درمانگر و یا ایجاد تغییراتی در نحوهٔ زندگیتان تشویق کند.

تغییرات یک شبه حادث نخواهند شد اما با یک درمان درست می توانید مانع آن شوید که افسردگی زندگیتان راتحت تأثیر قراردهد.

چگونه افسردگی بر مغز اثر میگذاردDepression Animation

موارد متعددی می توانند به تدریج باعث افسردگی شوند. اما علت اصلی احساس افسردگی یک تغییر شیمیایی است که بر عملکرد مغز اثر میگذارد.

یک مغز با عملکرد نرمال در حقیقت سیستم فرستندهٔ پیام عظیمی است که همه چیز را از ضربان قلب؛ تا راه رفتن وهمینطور احساسات شما را کنترل میکند.مغز از بیلیونها سلول عصبی بنام نرون ها تشکیل شده؛ این نرونها وظیفهٔ ارسال و دریافت پیامها را از سایر اعضای بدن شما با استفاده از مواد شیمیایی مغز به نام نِروتِرَنزمیترها دارند.

این مواد شیمیایی مغزدر درجات مختلفیمسئول وضعیت روحی ما هستند.زمانی که این پیامهای شیمیایی بطور صحیح به سلولهای مغز تحویل داده نشوند و ارتباط مختل شود؛ افسردگی اتفاق می افتد.

مثل یک ارتباط تلفنی: اگر سیگنال تلفن شما ضعیف باشد؛ احتمال دارد صدای طرف مقابل را نشنیده و در نتیجه ارتباط بدون صدا و یا غیر واضح شود.

خوشبختانه راههای زیادی برای درمان وجود دارد که به شما برای مقابله با افسردگی کمک می کنند؛ مثل داروهایی که می توانند سیگنالها را با افزایش میزان برخی نروترنزمیترها تقویت کنند و یا توانایی نرونها را برای پردازش سیگنالها افزایش دهند تا بدین ترتیب از تحویل دادن بلند و واضح پیامهای حیاتی مغز اطمینان حاصل شود.

از علائم افسردگی:

  • احساس مداوم غم و غصه؛ تند خویی و یا تنش

  • کاهش علاقه و یا رضایت از انجام فعالیتها و سرگرمیهای معمول

  • کمبود انرژی؛ احساس خستگی علیرغم عدم فعالیت

  • تغییر در اشتها با از دست دادن و یا اضافه کردن قابل ملاحظهٔ وزن

  • تغییر در الگوی خواب؛ مثل به سختی به خواب رفتن و یا صبح زود از خواب برخاستن و یا زیادی خوابیدن

  • بی قراری؛ بی حوصلگی و یا کند عمل کردن

  • کاهش قدرت تصمیم گیری و یا تمرکز

  • احساس بی ارزشی؛ ناامیدی و یا گناه

  • به فکر خودکشی و یا مرگ افتادن

علل افسردگی

افسردگی تنها یک علت ندارد؛ اغلب مجموعه ای از عوامل باعث افسردگی می شوند.شاید شما هیچ ایده ای از علت افسردگیتان نداشته باشید.

به هر حال هر عاملی که باعث افسردگی شود باید توجه داشت که افسردگی تنها یک وضعیت خاص فکری نیست. بلکه تغییرات فیزیکی در مغز و عدم توازن در نوع مواد شیمیایی مغز که سیگنالهارا در مغز و اعصاب شما حمل می کنند باعث این بیماری می شوند.این مواد شیمیایی نروترنزمیتر نام دارند.


بعضی از عوامل متداول در ایجاد افسردگی:

  • سابقهٔ خانوادگی

  • یک ضربه روحی و استرس

  • شخصیت بدبین

  • شرایط جسمی

  • سایر بیماریهای روانی

چه کسانی افسرده می شوند؟

اگرچه افسردگی می تواند احساس تنها بودن را در شما ایجاد کند ولی باید بدانید ۱۶ درصد از امریکاییها در طول زندگیشان این احساس را تجربه می کنند. در حالیکه افسردگی می تواند بر هر کسی عارض شود اما تأثیرات آن بر اساس سن و جنسیت می تواند متفاوت باشد.

  • زنان تقریباً دو برابر مردان مستعد این بیماری هستند. علت این امر می تواند تا حدی بخاطر تغییرات هورمونی در دوران بلوغ؛ عادت ماهانگی ؛یائسگی و بارداری باشد.

  • مردان. اگر چه احتمال مبتلا شدن آنها کمتر است اما بیماری بیشتر مردان تشخیص داده نمی شود و کمتر احتمال دارد که بدنبال در یافت کمک باشند.ممکن است که آنها بعضی علائم افسردگی را داشته باشند؛ اما بیشتر به نظر عصبانی و متخاصم میرسند و یا شرایط خود را با افراط در مصرف الکل و مواد مخدر پنهان می کنند.احتمال خودکشی مردان افسرده بسیار جدی و چهار برابر بیشتر از زنان است.

  • سالخوردگان. افراد پیری که عزیزی را از دست داده و باید به تنهایی زندگی کنند. و یا آنهایی که بیماریهای فیزیکی داشته و قادر به فعالیت مانندگذشته نیستند مستعد افسردگی هستند اگرچه ممکن است نزدیکان این سالخوردگان این علائم را عادی و ناشی از افزایش سن بدانند.از طرفی بسیاری از این افراد پیر از صحبت در مورد این علائم اکراه دارند. در نتیجه؛ ممکن است افسردگی این سالخوردگان درمان نشود.

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۸

برای دیدن عکس در سایز بزرگ کلیک کنید.

دانشجویان ایرانی از به سخره گرفتن ملاها هراسی ندارند

بعد از فرصت کوتاهی که تنها به عکس انداختن با هاشمی رفسنجانی گذشت؛ به دانشگاه تهران که یکشنبه ها از روزهای شلوغ و پر فعالیت آن است رفتم. وقت ناهار به محوطهٔ دانشگاه رسیدیم. دانشجویان زیادی درحال رفت و آمد؛ ناهار خوردن و خندیدن بودند. با یک گروه کوچک ؛شامل یک مرد و دو زن جوان؛ برخورد کردیم که بر روی نیمکتی نشسته بودند.پرسیدممیشه با هم صحبتی داشته باشیم؟» با شنیدن صدای ما به زبان انگلیسی ؛مرد جوانِ خوش سیما و لاغر به سمت ما برگشته و پرسیداهل کجایید؟» گفتمایالات متحدهٔ امریکا». در جوابم گفت:« The big evil؛ درسته؟» به وضوح در حال مسخره کردن ملاها بود که امریکا را شیطان بزرگ (Great Satan) و بریتانیا را شیطان کوچک (Little Satan) می نامند.

مرد جوان آریا نام داشت؛ ۲۱ ساله و دانشجوی لیسانس در رشتهٔ علوم سیاسی. ازاو دربارهٔ نیاز های خود و همسن و سالهایش پرسیدم.

« جوانان در ایران به آزادی و احترام به حقوق فردی نیاز دارن. … ما دموکراسی می خوایم و زمان طولانی را برای ایجاد پایه و اساس دموکراسی باید صرف کنیم …. فکر می کنم مشکل بزرگ ما در ایران مذهب است.مردم بسیار مذهبی هستند و این مشکل بزرگیه چون در اعماق قلبشون احساس خاصی نسبت به مذهب دارن که باعث میشه بعضی اعمال غیر معقول ازشون سر بزنه؛ فکر می کنم. … بايد جدایی بین دين و سیاست باشه. … (در چند سال گذشته) چیزهای زیادی عوض شده؛ مردم فهمیدن که می تونن عقاید خودشون رو بیان کنن ؛مهم نیست که عقایدی متفاوت از دیگران داشته باشن واين خوب هم هست؛ همه شروع کردن به بیان احساسات و اعتقاداتشون. اما همونطوری که می دونین ما زندانیان سیاسی زیادی داریم و این یک مشکل بزرگه. …همیشه یه خط قرمزی وجود داره که نباید از اون گذشت. اما من فکر می کنم دموکراسی و دانش مردم باید به تدریج و قدم به قدم افزایش داده بشه. …در حال حاضر اوضاع جامعه خوب نیست؛ بیماریهای روحی زیاده و همینطور مسائل زیاد دیگه ای. آدم همیشه مجبوره عشقشو پنهان کنه؛همه چیز رو پنهان کنه؛ مجبوره ماسک بزنه تا بتونه شغلی داشته باشه؛ برای داشتن همه چیز باید ماسک زد؛ ماسکهای متعدد. در هر جا باید ماسکت رو عوض کنی و ماسک دیگری بزنی

در مورد جوانهایی که با این نظرات تو موافق نیستن چی فکر می کنی؟

« اونا تحت تأثیر اثرات نادرست مذهبن؛ فکر می کنن مذهب بخصوص اسلام فقط یعنی جنگیدن؛ یعنی جنگیدن با همه؛ با هر کی که مخالفشون حرف بزنه و باورها و افکارشون رو قبول نداشته باشه و این به نظر من عقیدهٔ نادرستیه. آدم می تونه عقاید و باورهای خودش رو داشته باشه و با دیگران زندگی کنه

ادامه دارد

Read Full Post »

چند وقت پیش میلی دریافت کردم که عکسها ی ناراحت کننده ای داشت. بعد از اینکه طبق توصیهٔ ابتدای میل برای چند نفر از دوستان و آشنایان فرستادم به کل فراموشش کردم. شاید بی ربط باشه ولی خوندن این پست وبلاگ یک پزشک باعث شد تا دوباره به یاد این مطلب فراموش شده بیفتم و تصمیم بگیرم عیناً در اینجا نقل کنم:

هر سال پسران دانمارکی در برنامهٔ کشتار دسته جمعی و فجیع «کالدرونهای» بیگناه که دلفین هایی بسیار باهوش هستند و انسانها را دوست خود می دانند؛ شرکت می کنند.

چرا دانمارکیهای متمدن این دلفینهای بیگناه را سلاخی میکنند؟

شرکت در این کشتار دسته جمعی به عنوان نشانه ای بر گذر از کودکی به بزرگسالی قلمداد میشود.

این عمل وحشیانه توسط پسران دانمارکی و با حمایت دولت دانمارک بعنوان مناسک گذر انجام می شود!

برای دیدن عکسها در سایز بزرگتر و همینطور دیدن عکسهای بیشتر به اینجا مراجعه کنید.

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران ۷

تظاهرات کم و بیش به خشونت گراییده بود اگر چه بیشتر؛ یکسری درگیریهای پراکنده در بین جمعیت به چشم میخورد تا یک برخورد و درگیری سراسری. گفته میشد یکی از زنان که مورد ضرب و شتم قرار گرفته؛ حجابش را از سر برداشته بوده.

مسألهٔ حجاب بسیارجدی است و به این راحتی نمی توان آنرا نادیده گرفت اما زن مورد نظر به دستور ضاربش برای پوشیدن حجاب اعتنایی نمی کند و می گویدتو اون رو از سرم کشیدیو با شجاعتی بسیار به اعتراضش ادامه می دهد.

(در اینجا پن با بیان این جملهTake that, wardrobe malfunction در داخل پرانتز با طنز به جریان ژانت جکسون و جاستین تیمبرلن در جشن سالانهٔ سوپر باول درسال ۲۰۰۴ اشاره میکنه که جاستین درانتهای مراسم تکه ای از لباس ژانت را میکنه و سینهٔ راست او را به نمایش می گذاره اما این قضیه برای جلوگیری از منازعات قانونی بعنوان عملی خلاف عرف؛ به عنوان wardrobe malfunction نامیده و البته معروف میشه! من معادل فارسی برای بیان منظور پن پیدا نکردم/م)

به صورتی که داستان برای من نقل شده ضارب؛ ناتوان از مجادله با او به انجام وظیفه اش برای کنترل کردن جمعیت ادامه می دهد. نمونه ای مثال زدنی ازاین واقعیت که شجاعت یعنی قدرت.

به محض اینکه مریم به داخل جمعیت بازگشت تا ریس و نورمن را پیدا کند؛ پلیس شروع به دستگیری خبرنگاران کرد. در آنروز تقریباً سی خبرنگار به زندان انداخته شدند. من یکی از این خبرنگاران معروف را دیدم و باید اعتراف کنم که این خبرنگار غربی چپ گرا به من پیشنهاد داد که کاری کنم تا دستگیر شوم. او معتقد بود در این صورت یک داستان عالی خواهیم داشت. خب این روش بازی آنهاست؛ درسته؟

مریم بهت زده و تنها بازگشت؛ نتوانسته بود ریس و نورمن را پیدا کند.سعی کرد تا با تلفن همراه او تماس بگیرد اما وزارت اطلاعات دستگاههای متوقف کردن امواج رادیویی را بکار انداخته وتمام سیگنالهای تلفن همراه در محدودهٔ تظاهرات خاموش بودند. بدون مقصود خاصی و تنها به منظور گرفتن چند عکس دیگر به او گفتمبعداً آنها را پیدا می کنیم. من می خوام سعی کنم تا بلکه دوباره بین تظاهرات کنندگان برگردم

راهمان را با زور از بین جمعیت برای گذر از خیابان باز کردیم. دو زن مسن با چادر از کنارمان گذشتند در حالیکه با نجوا به من گفتندما ملا ها رو نمی خوایم؛ فقط مجبوریم تظاهر کنیم که می خوایم» و در بین جمعیت ناپدید شدند. من و مریم درحالیکه سپر ماشینها به پاهامون فشار می آورد بالاخره شانه به شانه و مارپیچ وار از بین جمعیت و ماشینها گذشته و داخل ازدحامی شدیم که ۱۲ متری با مرکز تظاهرات فاصله داشت. ناگهان صدا ها رساتر شدند؛ واقعاً رسا. یک سری از نیروهای یونیفرم پوش پلیس شروع کردند با باتوم به زدن گروهی از مردم که ما هم جزوشان بودیم. مردم سراسیمه جیغ میزدند دیوارهای انسانی هر چهار طرفمان را احاطه کرده بودند و به سختی می شد حرکت کرد. مطمئناً به نظر میرسید که کسانی در زیر دست و پای دیگران مانده باشند ولی تا آنجایی که من میدانم چنین اتفاقی نیفتاد. اگر چه اتفاق دیگری درتضاد با اصول تعریف شدهٔ زورگویان افتاد: زنی در میان جمعیتِ هراسان بود که دستش را به سمت من دراز کرد و من آنرا گرفتم و ما یکدیگر را در آن هرج و مرج حمایت کردیم.تمام این وقایع در کمتر از ۴۰ ثانیه اتفاق افتاد اما در پایان؛ اعمال زورنیروهای پلیس تنها منجر به یک تماس غیر قانونی میان یک زن و مرد شده بود!

ما بلافاصله بعد از اینکه نیروهای پلیس عقب نشینی کردند؛ از هم جدا شدیم.

جمعیت کم و بیش پراکنده شدند. به سمت دیگر خیابان بازگشتم و بالاخره با ریس و نورمن؛ که آنها هم همان موقع با زور از محل تظاهرات رانده شده بودند ملاقات کردم. بعنوان یک چهرهٔ سینمایی در خیابان بسیار مورد توجه قرار گرفته و از آنجایی که احساس میکردم به طرز نامناسبی در گیر شده بودم پس در حالیکه نورمن و ریس همچنان در پیاده رو مشغول مصاحبه بودند؛ من؛ بابک و همسرش سریع سوار ماشین شدیم. آنها من را به هتل رساندند که در آنجا منتظر بازگشت نورمن و ریس ماندم.

عصر آنروز در یک رستوارن آسیایی به نام مانسون در قسمت آلامد شهر شام خوردیم. از قرار معلوم تعدادی از خبرنگاران شاهد توقیف دوربین و کارت خبر نگاری من بوده و گزارش داده بودند که من مورد ضرب و شتم قرار گرفته ام. نگران خانواده ام بودم که این خبرهای تحریف شده را می شنیدند؛ پس یک تلفن همراه قرض کرده و با منزل تماس گرفتم. بعد از این تماس بود که شخصی از اعضاء ادارهٔ پلیس با ما تماس گرفته و بخاطر آنچه اتفاق افتاده بود عذرخواهی کرد. اما در حالیکه آنها پای تلفن از من عذر خواهی میکردند یک خبرنگار ایرانی؛ که در صحنه دستگیر شده بود بر اساس گزارشات عصر همان روز بخاطر اعتراض به توهین لفظی و بد رفتاری با او و سایر خبرنگاران بازداشت شده؛ در زندانشان مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود.

ساعاتی بعد از این گزارشات و در حالیکه من از آسیب ندیدن خود در مقايسه با آنان شرمسار بودم؛ تمام سی خبرنگار آزاد شدند.

تازه درخواست صورتحسابِ شام را کرده بودیم که یک تماس تلفنی مهم به تلفن همراه مریم شد. برای دریافت واضحتره سیگنال؛ مریم به خارج از رستوران رفت و بعد با عجله و خبر جدیدی بازگشتدر تهران بمب گذاری شده»

به گمانم باید دوباره با منزل تماس میگرفتم.

فردا: در راه خانه.


ادامه دارد

Read Full Post »

من و اطرافیانم مجموعه ای از آدمهای خشک مقدس تا لامذهب و بی دین رو تشکیل می دیم. توی این مجموعه مدلهای انسانیه متفاوتی پیدا میشن. مدل اول خانواده های خشکه مقدس و حزب بادی هستند که مثلاً قبل از انقلاب اسمشون رویا بوده و حالا زهرا؛ کسانی که یکروزی سانتی مانتال میکردن و بی حجاب جلوی دوربین آقای عکاس با هزار ناز و اطفار عکسهای هنری می انداختن و حالا جا نماز آبکش شدن و چادرچاقچولی. کارشون شده کلاس قرآن ؛ زیارت ؛ امر به معروف و نهی از منکر. برای دوری از معصیت در عروسی خانمها جدا ؛ آقایون سوای نوه هاشون هم شرکت نمی کنن. یکروز میگن ارواح مرده ها رو می بینن و یکروز دیگه چادر خاکیشون رو نشون میدن و میگن : جای دست امام زمان روشه!!!

مدل دوم خانواده های مذهبی و عموماً کاسب مآب هستن؛ خانمهای این گروه ته دلشون جلیز و ویلیز میکنه برای اینکه ادای خانمهای سانتی مانتال و دربیارن ولی از بخت بدشون آموزه های دینی علاوه بر قدرت بازوی مردان خانواده چنان راه رو برشون بسته که تا حالا فرصت فکر کردن و انتخاب راه رو هم پیدا نکردن. هر چندکاهل نمازن و با طرفندهایی از روزه گرفتن در میرن و پارتی رو تبدیل کردن به مولودی ولی این چادر لامروت عین سیریش روی سرشون چسبیده و هر چی هم زیر اون چادر به خودشون میرسن و باد به غبغب میندازن که ما راه درست و میریم و فردا توی بهشتیم و شماها توجهنم ولی بازم یه احساس حقارت مدام باهاشونه؛ بخصوص وقتی از جمع نزدیکان مثلِ خودشون جدا میشن و با خانمهای سانتی مانتال همدم. یکسریشون از اونهایی هستن که زمان انقلاب هفتا سوراخ قایم میشدن و حالا برای اینکه لااقل یکی از بچه هاشون راه به دانشگاه پیدا کنه میفرستنش توی بسیج و وقتی هم که به مراد دل میرسن؛ خطرات بسیجی بودن رو بهانه میکنن و میکننش همون کاسبه دیندار؛ بچه هاشونو زود شوهر و زن میدن تا خدا و رسولش خشنود شن. به هر حال اونا که غصهٔ پول ندارن؛ در ضمن با قانون مالیات بر درآمد هم مخالفن. البته قانون صیغه و دستگیری از زنان بی سرپرست برای ثوابش ؛زندگی رو برای مردان این مدل آسونتر کرده و تا میتونن ثواب میکنن.طبق یک تجربهٔ کاملاً شخصی هر چی مردای این گروه خودشون هیزتر باشن؛ بیشتر زنانشون رو مجبور به رعایت پوشش می کنن. زناشونم که مشغول آموزش مسائل دینی و عادت دادن دختراشون به چادر و حجب و حیان و قربون صدقه رفتن پسراشون هستن.این دسته زنهای بیچاره معمولاً با خانواده هایی مثل خودشون وصلت میکنن و میشن دنباله روی مادران محترمشون و از دست پدر و برادر خلاص میشن و گیر شوهر و قوم شوهر میفتن. خدایی دلم براشون میسوزه هر چند می دونم اونام دلشون برای من میسوزه.

مدل سوم خانواده های سنتی هستند که با فتوای فلان فقیه عادل و عاقل ؛ حلال و حرومشون تغییر میکنه. دنبال صیغه میغه و این حرفا نیستن و به خانمهاشونم خیلی سخت نمی گیرن وبعضیهاشون به همون روسری سر کردن زنان و دخترانشون رِضان. نماز و روزشون بجاست و درست مثل آبا و اجدادشون زندگی میکنن. زیادم در بند نوآوری نیستن. خلاصه فقط زندگی میکنن تا زندگی کرده باشن. ولی به هرحال توی این گروه هم معمولاًپسرقند عسله و ازدواج راهی برای دختره تا آزادانه تر زندگی کنه.

مدل جهارم میشن خانواده های سنتی ومتجدد ؛ یکذره اینوری و یکذره اونوری؛ متجددن پس خانمهاشون بی حجابن( البته برای احترام و دوری از دردسر جلوی بعضیها با حجاب میشن)؛ سنتین پس نماز و روزه جزو لاینفک زندگیشونه و زنهاشونم فقط از خدا رو میگیرن. مشروب میخورن و بعد برای نماز دهنشون رو آب میکشن .خلاصه که پاک قاط زدن. هر چند به نظر من تا وقتی تظاهرو ظلم نکنن ؛ طرز عبادتشون به خودشون و خداشون مربوطه. توی این خانواده ها خدایی اوضاع دختر ها خیلی بهتر از مدلهای قبلیه هر چند هنوز بعضی چیزها برای دختر ها بده ولی برای پسر ها خوب!

مدل پنجم خانواده های متجددن؛ اجدادشون از همون زمان رضا شاه نسخهٔ اینا رو پیچیدن . سنت و مذهب رو بوسیدن و گذاشتن رو طاقچه. اروپایی بودن رو عشقه. البته زندگی این مدلی بی حسن هم نیست.لا اقلش؛ بچه های این مدل از نظر جنسیت به هم رجحان ندارن و دخترهام مثل پسر ها مستقل و توانمند بار میان. نماز و روزه نمیگیرن ؛ زنهاشونم لای چادر و روسری نمی پوشونن ولی هنوز خیلیاشون حلال و حروم سرشون میشه و چشمشون دنبال ناموس بقیه نیست.البته یادم رفت بگم که بعضی از افراد این گروه برای اینکه از یاد خودشون و بخصوص بچه هاشون نره که ایرانین گاهی یه پارچ و لگن مسی؛ چراغ گرد سوز و یا سماور قدیمی و خلاصه از این خرت و پرتهای قدیمی برا ی نشان دادن هویت و ملیتشون در کنار شومینه ای ؛جایی میذارن.

مدل ششمم خانواده هایی که دین؛ سنت و تجدد رو میذارن در کوزه و آبش و میخورن؛ اساساً مجالی برای درگیر شدن در این جور خزعبلات ندارن و بر حسب شرایط از هر مدل زندگی؛ موردی رو سرلوحهٔ خودشون و زندگیشون قرار میدن و تا میتونن از دنیا کام دل میگیرن .خلاصه که زندگی رو عشقه.

حالا اوضاع وقتی بدتر میشه که این مدلها با هم قاطی پاتی میشن و مثلاً یک پسر از مدل دوم دیگه حاضر به تظاهرم نیست و تبدیل میشه به آدمی از مدل ششم بعد با یک دختر از مدل سوم یک ازدواج سنتی میکنه و یک مدل جدید و پر از تضاد که مادرخانواده یه سازی میزنه و پدرش یه ساز دیگه بوجود میاره.بیچاره بچه های این مدل که یکیشونم میشه نویسندهٔ این سطور. سردرگم و در فکر بوجود آوردن یک مدل جدیدتر!!!

Read Full Post »

Older Posts »