Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2008

 

از آنجایی که گفتم خشم زیادی نسبت به امریکایی ها وجود دارد؛خیلی دور از ذهن نیست که شما به اندازهٔ یک کتاب در توالت به مرگ و به اندازهٔ دست دادن با یک زن به زندان نزدیک باشید. تمام قوانین جمهوری اسلامی ایران و ظلم و تعدی موجود ولی پنهانی که در سیستم وجود دارد در مورد یک مسافر هم لازم الاجرا است و البته محدودیتهای موجود ولی پنهان کمتری بر مسافران روزنامه نگار اعمال میشود.مثل رقصیدن بر روی یک آتشفشان می ماند. واقعآً این مرد مرموز که من را به یاد (Sith) شخصیت منفی فیلم جنگ ستارگان می انداخت چه کسی بود؟ و چرا می خواست از ارتباطاتش به سود ما استفاده کند؟ کمه کمش باید بگویم که نگران بودیم. او به ریس یک شمارهٔ تلفن داده بود. بعد ازترک کافه افکارو نگرانی هایمان را با هم در میان گذاشتیم.

اگر شرایطش فراهم میشد بطور قطع ما خواستار مصاحبه با این دو شخصیت مهم ؛که به نظر می رسید یکی از انها امکان داشت تا دوباره به سِمَتِ ریاست جمهوری که در سال ۱۹۹۷ ازآن دست کشیده بود برگردد؛ بودیم. اما می خواستیم مراقب باشیم تا به توسط کس یا کسان بسیاری که برای اهداف خاص خودشان در صدد طراحی شرایطی بودند تا ایران را مکان نا امنی نشان بدهند در موقعیت نا خواسته قرار نگیریم. با شمارهٔ تلفن همراه تماس گرفتیم؛ اون آقای محترم به شدت عجله داشت.به اوگفتیم که برای ما امکان ندارد تا به این سرعت برای مصاحبه آماده بِشیم. در جواب گفت که برای ساعت ده و نیم بعد از ظهر او به اتفاق چند نفر دیگربه دنبالمان آمده و ما را برای مصاحبه با خمینی می برند. و وقتی ما به او دربارهٔ ماشین و رانندهٔ خودمان گفتیم ؛ با اصرار ادامه داد که : « اینطوری راحتتره و شما مسیر را گم نمی کنیدریس به او گفت که مجدد تماس خواهد گرفت و بعد ما را در جریان آخرین حرفها قرار داد.

فکر کردیم اگر این مرد ملبس به کت و شلوار واقعاً دارای نفوذی است که ادعا می کند پس قادر خواهد بود تا قرار ملاقات ما را به روز بعد موکول کند.پس دوباره با او تماس گرفتیم و از او خواستیم تا ملاقات ما را برای روز بعد در ساعاتی از روزکه هوا روشن است؛ زمانی که ما می توانستیم وقت آزاد برای انجام مصاحبه ها داشته باشیم قرار دهد. و اضافه کردیم که ما با ماشین و رانندهٔ خودمان به محل قرار خواهیم آمد. از ما خواسته شد تا مترجم خود را همراه نبریم و به ما اطمینان داد که آنها خود مترجمهای توانایی در اختیار دارند.

چرا من احساس خطر می کردم؟! عصر همان روز؛ مرد غریبه مجدد تماس گرفت و گفت که قرار ملاقات برای ساعت ۳ بعد از ظهر روز بعد تعیین شده؛ ما می توانستیم با اتومبیل خود به ا قامتگاه معروف آیت الله خمینی فقید رفته وبرای مصاحبه به حضور حسن شرفیاب شویم. ملاقات با رفسنجانی برای روز آتی قرار داده شده بود.

شنبه صبح. به سمت بازار بزرگ در قسمت جنوبی شهر به راه افتادیم. کوچه های مملو از مغازهٔ آن؛ محدوده ای حدوداً 8كيلومتري را شامل می شدند. چندین مسجد در بازار وجود داشت؛ اگر چه این مکان در درجهٔ اول یک مکان تجاری است؛ یک مر کز خرید تاریخی. مردان فرشهای تازه بافته شدهٔ ایرانی را بر روی چرخ دستی از میان جمعیت به جلو هُل می دادند. فروشگاهها؛ سرامیک؛ نقره؛ لوازم الکتریکی و لباس زیر زنانه می فروختند. راهروها ی بزرگی با سقفهای آجری و کاشیکاری به چشم میخورد و همینطور مغازه هایی که طلا؛ لوازم عروسی و مجسمه می فروختند. حتی در کنار ورودی بازار یک کتابفروشی بود که زندگینامهٔ رئیس جمهور بوش و سناتور هیلاری کلینتون را برای فروش به نمایش گذاشته بود.

بازار شلوغ و پر سر و صدا بود و بویی تندی از آن به مشام می رسید و من می دانستم که در طول تاریخ یک مرکز قدرت اقتصادی بوده است. بازاری یعنی جزئی از بدنه سیاسی بودن. یکی از مساجد به عنوان مرکز آموزش شبه نظامی بسیج (یک نیروی شبه نظامی داوطلب وابسته به انصار حزب الله؛ جناح ایرانی بر پایه تشکیلات شیعیان لبنانی) فعالیت می کرد؛ که افراد شرور این گروه به خود اجازهٔ هر نوع فعالیت از کنترل آزادی اجتماعی ؛ تحمیل اخلاقیات اسلامیشان؛ شرکت در هر مسأله ای از زدن زوجهای جوان بخاطر تماس غیر قانونی تا ترور بین المللی مخالفان سیاسی را می دادند. آنها حکم بازوی راست تندروها را دارند که فقط ملزم به جوابگویی به رهبر نظام؛ آیت الله علی خامنه ای هستند. انجمن مستقر در بازار آنها ۵ هزار نیروی قوی در اختیار داشته و پلیسهای یونیفرم پوش تسلیم قدرت آنها هستند.

در اولین سفر من قبل از جنگ به عراق؛ تأثیر تحریم آمریکا به آسانی به چشم می آمد.متأسفانه و البته نه متعجبانه؛ وقتی مجدد در جریان جنگ چریکی (که در نوشته هایم برای کرونیکل در ۱۴ و ۱۵ ژوئن ۲۰۰۴بطور کامل به آن پرداخته ام )به عراق بازگشتم اوضاع به مراتب بدتر هم شده بود.بحث های بسیاری پیرامون تأ ثیرات تحریم صورت گرفته است. بر اساس مشاهدات من؛ این مردم یک کشور هستند که بهای سنگین ناشی از تأثیر تاریخی تحریمها را می پردازند. بدون هیچ شکی حسین (صدام حسین/م) منافع متعلق به مردمش را به تاراج برد و همین امر هم به فقر و تهی دستی کشورش دامن زد. با این همه؛ تحریمات در عراق جدی بودند و به همین علت پیدا کردن کالاهای استاندارد مشکل و اغلب غیر ممکن بود. اما اوضاع در ایران کاملاً متفاوت است. ایران کشور ثروتمندی است و تحریماتی که امریکا بر این کشور اعمال کرده نتوانسته محدودیتی برای دسترسی به کالاهای امریکایی و بین المللی ایجاد کند مگر برای کسانی که استطاعت خرید این کالا ها را ندارند.مرسدس بنز از طریق یک واسطه در دوبی؛ .Frosted Flakes از ترکیه و البته هروئین از افغانستان وارد کشور می شوند؛ اگرچه عرضهٔ هروئین در کشور اسلامی که الکل ممنوع است مشکلات قابل ملاحظه ای در بر خواهد داشت. این کالاها را به همان راحتی که در« دس مونیس» دیده می شوند در تهران هم می توان یافت. در حال حاضر که این سطور را می نویسم در حال خوردن یک کوکاکولا ساخت یک شرکت برزیلی از زیرمجموعه های شرکت امریکایی هستم. اگر جه قصدم تشویق دیگران به تکرار تجربهٔ خودم نیست ولی در مورد الکل فقط باید بگویم: من به راحتی پیدا کردم و مزه اش به همان خوبی و کیفیت محصولات موجود در امریکا بود.

فردا: ملاقات با نوهٔ آیت الله خمینی


خوب يا بد؛ امریکا یک الگو است!

با توجه به ثروت خانوادگی مهدی رفسنجانی از تجارت پسته و پدری که رئیس جمهور پیشین کشور بوده است؛ او مردی است که با قدرت میانهٔ خوبی دارد و از نفوذ خانواده اش به زیبایی و ظرافت استفاده می کند. وقتی او را مجبور کردیم تا به ما پاسخ دهد که ایران با زباله های رادیو اکتیو خود چه میکند؟ او فقط گفتخب؛ همان کار که امریکا می کند

نه فقط پیروی کورکورانه از امریکا برای اذیت؛ انگشت نگاری و تکنولوژی هسته ای در ایران وجود دارد بلکه این دنباله روی گویی آرمانی است که ریشه در فرهنگ این کشور دارد. عشق و علاقه به ملت ما آشکارا درخیابانها دیده می شود. در مقابل به شدت از ما انتظار احترام متقابل را دارند. به نظر میرسد که این موضوع در روانشناسی تفکر و خط مشی سیاسی ایرانیان؛ چه آنهایی که سیاستهای عدم سازش را دنبال می کنند و چه اصلاح طلبان؛ نقش بسیار مهمی دارد.

با وجود تمام خشم و کدورتی که مابین ملت دو کشور وجود دارد؛ اما نمی توان انکار کردکه ایرانیان هم به ما وهم به آنچه که از امریکا میدانند عشق میورزند. مقصود من از ایرانیان عدهٔ اندک افراطیهایی نیست که در پس حفاظ نفوذ ناپذیری از نفرت پناه گرفته اند بلکه ؛با توجه به تجربهٔ محدوم ؛در مورد عموم مردم ایران صحبت می کنم.

ایران کشوری است که بیش از نیمی از جمعیت آن زیر ۲۶ سال هستند که در صورت یافتن فرصتی کشور را بطور حتم به سمت دموکراسی غیرمذهبی هدایت خواهند کرد. اظهار محبت آنها فقط مختص من نبوده است و برای این مدعا می توانم به دانش و شوروشوق آنها درمورد کشورمان اشاره کنم. این علاقه قبل از حضور من وجود داشته و تنها بخاطر من بوجود نیامده بود. اما اگرامریکا به استفاده از الفاظ فتنه انگیز مانند« محور شرارت» و یا بدتر ادامه دهد و از افزایش تحریمات و یا احتمال عملیات نظامی بدون هیچ دلیلی صحبت کند؛ در آنصورت امکان تبدیل یک کشور ناهمگون؛ در حال حرکت به سمت عقاید جدید و در طلب آزادی؛ به یک کشور یکدست ؛ متحد و سرشار از نفرت وجود خواهد داشت. از طرفی با وجود رفتار مشکوک نظام؛ ایران همواره ادعا کرده که به معاهدهٔ عدم گسترش سلاحهای هسته ای ( که از امضاء کنندگان آن است)پایبند بوده و آژانس بین المللی انرژی اتمی ظاهراً موافق این ادعا است. با هر اقدام بدون تفکر و تأمل از جانب ایالات متحده یا اسرائیل امکان خارج شدن ایران از این معاهده وجود خواهد داشت.در حال حاضر بزرگترین نگرانی ایران احتمال حملهٔ اسرائیل به تأ سیسات اصلی هسته ای در نطنز و یا بوشهر است.(باید به این نکته هم توجه داشت که تنها یک هفته مانده به معرفی ایران به عنوان محور شرارت؛ ایران مبلغ ۵۶۰ میلیون دلار برای حمایت از اقدامات امریکا در تقویت افغانهای موافق ایران بر علیه دشمن شناخته شده و مشترکِ طالبان سرمایه گذاری کرده بود).

شون پن

ادامه دارد

Advertisements

Read Full Post »

چند روز پیش ها کسی که مدتی بود ازمن و اوضاع و احوالم بی خبر بود.پرسید‌: چیکارا می کنی؟ راستش از اینکه جواب درست و حسابی نداشتم بهش بدم یک غم بزرگی روی دلم نشست. واقعاً من چیکار می کنم؟!

کتاب می خونم؛ تر جمه می کنم؛ سرم رو با وبلاگم گرم می کنم و بچه هام رو بزرگ می کنم. مدام با همسرم کلنجار میرم که اینقدر به دختر نوجونمون گیر سه پیچ نده ؛ هر روز صبحم را با فکر به اینکه امروز غذا چی درست کنم شروع می کنم و هی به بچه هام غر میزنم که بابا اینقدر شکلات نخورین و همش نگرانم که چرا دختربزرگم که اینقدر با استعداده و در همه کارهاش موفق اصلاً اعتماد به نفس نداره!

به نظرم از عمرم که ظاهراً با ارزش ترین سرمایه یک انسانه است اصلاً خوب بهره نمی برم.

بد تر از همه اینکه حتی توانایی نگهداشتن یک راز کوچیک رو برای خودم ندارم و تنها بعد از سه ماه همسرم از وجود وبلاگم با خبر میشه و مدام روی اعصابم راه میره که هر مطلبی رو ننویس؛ هر عکسی رو نگذار و …» و تازه بدتر از اون وبلاگ من رو به یکی از دوستانش نشون میده. حالا دیگه من بازم باید صدام رو توی سینه خفه کنم. تازه داشتم بلند حرف زدن رو یاد می گرفتم!

دیروز داشتیم با دختر بزرگم صحبت می کردیم که متوجه یک موضوع جالبی شدیم. داشت برام می گفت از درس جدید دینیشون راجع به مرجع تقلید که حتماً حتماً باید مرد باشه و به شوخی می گفت که پس من می خوام مرجع تقلیدم «بن وارنرز» باشه. گفتم: آره دیگه لابد چون زن ها کم عقلن پس مرد ها فقط می تونن مرجع تقلید باشن بعد دخترم گفت ولی برعکس میگن که دختر ها زودتر عقلرس می شن و برای همینم در ۹ سالگی مکلف به رعایت تمام قوانین مذهبیشون هستند در حالیکه پسر ها در ۱۵ سالگی!

خلاصه که ما سر درنیاوردیم کی عاقله و کی دیوانه ولی ظاهراًبعضی از آقایون راههای زیادی بلدن تا زندگی رو برای خودشون آسونتر کنن!

راستش یادم افتاد در کتاب شاهزاده خانم که قبلاً هم راجع بهش گفتم یک جایی می گه که دختر ها بلافاصله بعد از بالغ شدن ملزم به رعایت حجاب و میشن و دقیقاً توضیح میده که چه جوری یک دختر بعد از بلوغش با لباسهای معمولی و بدون حجاب وارد یک مغازهٔ چادر فروشی میشه و با حجاب کامل میاد بیرون!

Read Full Post »

دیشب عروسی دعوت بودیم. از اون عروسیهایی که بعضیها فرصت پیدا کردن تا قسمتهای مختلف اندامشون رو که البته زیادم صاف و صوف نیست به شکل غیر عادی به نمایش بگذارند. و عجیب تر این که اکثر این تیپ آدمها خانمهای محجبه هستن . مثلاً در شرایطی که یک زن بی حجاب یک لباس شب حالا رکابی پوشیده بود یک خانم محجبه لباسی پوشیده بود که تمام بالا تنش پشت و جلو به غیر از قسمت سینه ها که تشکیل شده بود از دو تا تیکه ٔ مجزا از هم تور خالی بود !

قصدم قضاوت نیست که قضاوت کار من نیست؛ فقط موندم توی این همه تضاد و فکر می کنم که حتماً یه جای کار اشتباهه که در مملکت ما آدمها همه قاطی کردن؛ حتی خودشونم نمی دونن دقیقاً به چی معتقدن.

یاد کتاب شاهزاده خانم عربستانی افتادم و عروسی که در جایی از کتاب توصیف شده بود. اونا با حجابن اما نه جلوی کارگرای مرد خونه؛ نه هنگام مسافرت در کشور های اروپایی و امریکایی و نه در عروسی جلوی آقای داماد!

یک دختر فسقلی و شیرین سه ساله دارم که هر وقت چیزی براش می خریم کلی ذوق می کنه و مدام راه میره و میگه: دست شما مرسی که البته منظور همون دست شما درد نکنه است.

دیشب تو عروسی نشسته بود و با کنجکاوی خانمهایی رو که می رقصیدن نظاره می کرد و هر چی بهش گفتم برو با نی نیا برقص نرفت.خونه که رسیدیم خودش لباسهاشو سریع درآورد و رفت روی میز وسط سالن و شروع کرد به رقصیدن بسیار حرفه ای؛ به گمانم بد جوری قر توی کمرش خشک شده بود!

از عروسی که بگذریم راستش تصمیم گرفته بودم که بدون توجه به میزان بازدید کننده ها و خوانندگان کار ترجمهٔ دست نوشته های شون پن که نسبتاً وقت گیر هم هست تا به آخر انجام بدم ولی دروغ چرا وقتی می بینم زیاد استقبال نشده یکخورده سست میشم هر چند حتماً تمومش می کنم اما گمان نکنم با سرعت قبلی!

دنیای مجازی رو دوست دارم چون به آدمهایی که به احتمال زیاد در دنیای واقعی از کنار هم بی تفاوت و شاید هم با اخم و کم محلی رد میشن این فرصت رو میده که قضاوتهارو از ظاهر به باطن ببرن ؛ کمی بایستن و به آدمهای دیگهٔ جامعه هم نیم نگاهی بیندازن.دلم نمی خواد در این دنیای مجازی هم بخاطر بدست آوردن دل دیگران بنویسم چون فکر می کنم همونطوری که من از متن یه نوشته می تونم بفهم چقدر از ته دله و حتی اگه انتقاد باشه بیشتر از یه تعریف تو خالی به دلم میشینه دیگران هم همینطورن پس نمی گذارم تا دنیای مجازیمم مثل دنیای واقعیم از دورویی و تظاهر پر بشه؛ به ادمها احترام می گذارم ولی دروغ نمی گم و تظاهر به دوست داشتن افکارشون نمی کنم وقتی در واقعیت احساس دیگه ای دارم و امیدوارم دیگران هم با من همینطور رفتار کنند.

می دونم که مطلب زیر به قول روزنامه نگارها یک خبر سوخته و قدیمیه ولی چون همهٔ لینک هاش فیلتر شده و از طرفی هم دیدم بد نیست بازم جلوی چشم بعضی پدر و مادر ها قرار بگیره توی این پستم قرار دادم.

اینم عکسهایی از دختر روحانی تند روی سوری تبار و پدر و مادرش که الان رقاص کلوپ شبانهٔ لندنه:

عکس از پدر و مادر یاسمین:


عمر بكري محمد روحاني تندروي زاده ي سوريه مدتها در انگستان به ترويج اسلام مي پرداخت و معتقد بود سرانجام اسلام بريتانياي كبير را فتح خواهد نمود اما ظاهرآ حتي در هدايت دختر خود هم ناكام مانده است.ياسمين فوستوك دختر ۲۶ ساله عمر بكري اكنون مادري مجرد است كه با لباس نيمه برهنه و بدني خالكوبي شده در كلوبهاي شبانه لندن به رقص (pole dancing) مي پردازد و صدها جوان مشتاق را از خود بي خود مي كند.عمر بكري كه هم اكنون به لبنان تبعيد شده دختر خود را تحت تعليم و تربيت سخت اسلامي پرورش داده و احتمالا اگر اكنون دختر خود را بر روي صحنه ببيند دچار حمله قلبي خواهد شد.بكري از حاميان حملات تروريستي ۱۱ سپتامبر و بمب گذاريهاي ۷ جولاي لندن بود.

یاسمین:

عمر بكري صاحب 6 فرزند است كه آنها را با كمك خرج كودك كه توسط دولت پرداخت مي شود , در لندن بزرگ كرده است. دختر وي ياسمين نيز به همراه پسر سه ساله اش در جنوب شرقي لندن زندگي مي كند و از كمك خرجي كودك كه توسط دولت پرداخت مي شود استفاده ميكند.عمر بكري پول عمل جراحي بزرگ کردن سینهٔ ياسمين را پرداخت كرده است .

به گفته دوست ياسمين همين كار موجب شده او بتواند يك Pole Dancer موفق بشود!

ياسمین براي گرفتن اين پول گفته كه احتياج به عمل دارد تا در زمان شير دادن به فرزندش احساس مادري بهتري داشته باشد.

عکس ازکودکی یاسمین با پدر و دو برادرش:


یاسمین:


لينك خبر در روزنامه dailymail

http://www.dailymail.co.uk/news/article-1062375/Revealed-Radical-cleric-Bakris-pole-dancer-daughter.html

Read Full Post »

در ادامهٔ پست خاطرات ۵ روز سفر«شون پن» به ایران۲

( این قسمت از خاطرات با عنوان روز دوم نامگذاری شده اگر چه ظاهراً این قسمت دنبالهٔ ماجرا از بعد از مراسم نماز جمعه در همان روز اول است! /یک زن.)

روز دومملاقات با پسر رفسنجانی

 

شون پن که در زوئن ۲۰۰۵ قبل از انتخابات ریاست جمهوری ایران به این کشورسفر کرده ؛بعد از شرکت در مراسم نماز جمعهٔ تهران خود را برای ملاقات با پسریکی از روئسای جمهور سابق ایران «مهدی رفسنجانی» که مسئولیت ساماندهی مبارزه انتخاباتی پدرش را هم بر عهده دارد آماده می کند.

در رستوران نایب واقع در مرکز شهر تهران نشسته بودیم. در تمام مدت برگزاری مراسم نماز جمعه من ادرارم را نگه داشته بودم.بنابراین بعد از سفارش غذا رفتم که خودم را در دستشویی مردانه خلاص کنم. بر روی در دستشویی به فارسی و انگلیسی نوشته شده بود «مردانه». وارد دستشویی شدم و خوشحال بودم از اینکه فقط ادرار دارم. اگر کار جدی تری در دستشویی داشتم آنوقت چمباتمه زدن سختی در پیش بود؛ درشرایطی که جا لباسی هم برای آویزان کردن کت آنجا نبود. و آن وقت «مردانه» لغت مناسبی به نظر میرسید !

بعد از ناهار با «مهدی رفسنجانی» پسر و مسئول مبارزات انتخاباتی رئیس جمهور دوره های پیشین(وکاندید دورهٔ جدید /م) «علی اکبر هاشمی رفسنجانی» قرار ملاقات داشتیم. او یک مردعادی و تا حدودی قوی هیکلی است. و با فرصتی که بدست آورده بود تا به جای جواب درست و حسابی دادن به سؤالاتمان بر ما پیش دستی کند؛ نسبتاً سرگرم به نظر می رسید. در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم؛ از مقاصد هسته ای ایران ؛ حقوق زنان؛ فرآیند انتخابات و تاریخ تنش مابین دو کشور. تقریباً درتمامی موارد؛ سؤالاتمان را به خودمان بر میگرداندشما کمتر از ما کاندید (ریاست جمهوری/م) دارید .» «شما انرژی هسته ای تولید می کنید.». «نورمن سولومون» روی این جمله متمرکز شد و اشاره کرد به نرخ بالای سرطان در منطقهٔ کوچک حول و حوش امکانات هسته ای ما؛ نورمن اعتراف کرد که شاید ما اشتباه کردیم. رفسنجانی جوان جواب دادما اشتباهات شما را دوست داریممسألهٔ سلاح هسته ای لبخند تمسخرآمیزی بر روی لبانش آورد. «چرا زمامداران امریکایی به اعمال فشار و کنجکاوی در کار ما ادامه می دهند؟ این ایالات متحده بود که سلاح شیمیایی ساخت و به توسط عراقیها بر علیه ده هزار نفر از مردم حلبچه استفاده کرد.»(فقط شش هفته بعد از واقعهٔ وحشتناک حلبچه؛ رئیس جمهور ریگان؛ کاردان خاورمیانه و وزیر امور خارجهٔ وقت؛ دونالد رامسفلدرا نزد صدام حسین فرستاد تا به او اعلام کند که ایالات متحده نام عراق را از لیست تروریستهای خطرناک پاک کرده.جلسهٔ ملاقات با عکس ؛در حال حاضر شرم آور؛ دست دادن رامسفلد و صدام رسمی شد.)

۱۲ بیلیون دلار از سرمایه ایران توسط ایالات متحده بلوکه شده است. رفسنجانی جوان پیشنهاد دادکه ایالات متحده با آزاد ساختن این سرمایه می تواند اولین قدم را برای عادی سازی روابط با ایران بردارد.

سپس چیزی گفت که واقعاً باعث تعجب من شد. او با آرامشی نگران کننده گفتتنها ۴ یا ۵ نفر مخالف سیاسی در حال حاضر در زندان هستند. حتی شما هم شاید به همین اندازه خبرنگار در ایالات متحده در زندان دارید و تعدادی هم تحت خطر و تهدید. مواردی مربوط به حقوق بشر وجود دارد که ما باید حل کنیم. در ایالات متحده هم قدرت در دست شورای نگهبان است.پس خیلی با اینجا متفاوت نیستدر روزهای آتی سخنان رفسنجانی جوان در بوتهٔ آزمایش گذاشته شد. او توازونی را مابین ماهیت مطبوعات آزاد در ایران و آنچه که در ایالات متحده است ایجاد کرده بود. من این موضوع را با جدیت مد نظر داشتم و به مواردی مثل مت کوپر و جودیت میلر و یا ظنی که به رابرت نواک در کشورم بود فکر می کردم.(بر اساس قانون ایران روزنامه نگاران باید در صورت درخواست دولت؛ منبع خبری خود را فاش کنند.بر اساس تصمیم دادگاه عالی کشور ما در سال ۱۹۷۲ همین انتظار عملاً از روزنامه نگاران ایالات متحده میرود.) در حالیکه محتوای تصمیم دادگاه می تواند مبهم باشد؛ امروز میلر بخاطر بر ملا نکردن یک منبع خبری در بازداشت بسر میبرد.

در وضعیتی که هجوم اطلاعاتی با هدف افزایش توجه افکار عمومی مشغول نگهت داشته؛ روزنامه نگاران با مهارتی خاورمیانه ای هر فرصتی را برای گپ زدن با تو می قاپند. و اگر تو آدم پر حرفی نباشی آنوقت است که با نوشته هایشان در ستونها و بلاگ ها مورد بی توجهی و بی اعتنایی قرار خواهی گرفت. در تمام این موارد این غرور و منیت انسان است که بر اطلاعات تأ ثیر می گذارد.

در همان زمان من خودم را با صد ها فرصت مصاحبه با تمام آن کسانی که در لیست مصاحبه شوندگان خبرنگاران بودند مواجهه دیدم. از هر طرف پیشنهاد مصاحبه دریافت می کردم.حتی برای امکان یک مصاحبه با خود رفسنجانی رئیس جمهور سابق وکاندید فعلی؛ با من تماس گرفته شد. اما من به بیشتر این پیشنهادات زیاد علاقه مند نبودم.خبرنگاران زمان زیادی را به دنبال تکرار طوطی وار اطلاعات هستند.آنها مدام در حال دسته بندی مطالب مورد بحث از زوایای متفاوتند: تحلیلگران می گویند که امکان تولید سلاح های هسته ای وجود دارد.سیاستمداران هر گونه علاقه مندی در تولید این سلاح ها را انکار می کنند. بعضی ها اینکار را ضد اصول اسلامی می دانند. سایرخبرنگاران در ایالات متحده این نقل قول ها و شاید سخنان خبرنگاران دیگر را خوانده یا اقتباس کرده و در مقالات خود استفاده میکنند. و ناگهان برداشتهایی بدون مطالعه با حدس و گمانهای معمول تبدیل به یک حقیقت قطعی و خدشه ناپذیر شده ؛ در حجم بالایی منتشر شده و تو را سر درگم می کند. مسائل شفافیتشان را برایت از دست می دهند.؛کاملاً بر روی تشکیلات دارای قدرت تمرکز کرده و قسمت مهم داستان هر سرزمین یعنی مردم آنرا فراموش میکنی.

در این بین؛ در میان مردم زمزمه های جالبی در مورد کسانی است که شجاعت مبارزه با تصویر ثبت شده و رسمی حقیقت را پیدا کرده اند.

اکبر گنجی؛ یک روزنامه نگار شجاع و جستجو گر که یکبار مقالاتی در مورد دست داشتن مقامات رده بالا در ترور مخالفان سیاسی نوشته بود؛ دو روز قبل از رسیدن من به تهران ناپدید شده بود. مردم او را زندانی و یا مرده می دانستند.گنجی پیش از این دوره ای۲۶ ماهه را که از اپریل۲۰۰۰آغاز شده بود بخاطر بیان عقاید سیاسیش در پشت میله ها گذرانده بود.(روز بعد ؛مدافعین حقوق بشر بر ملا کردند که او به زندانی انفرادی در زندان اوین تهران منتقل شده؛ تماس او با خانواده و وکلایش قدغن شده و اعتصاب غذایی کرده که زندگیش را تهدید می کند.)

من به مصا حبه با عباس عبدی؛ یکی دیگر از مخالفان مهم سیاسی که بخاطر نظر سنجی از ایرانیان در مورد ایجاد روابط با ایالات متحده دو سال در زندان به سر برده بود؛ اظهار تمایل کردم. به من گفته شد که عبدی بخاطر شرایط نامطمئن موجود و ناپدید شدن گنجی مصاحبه نمی کند.من شروع کردم به سؤال پرسیدن؛ سؤالاتی بسیار جدی مثل نظر مهدی رفسنجانی از آنچه آزادی مطبوعات در ایران خوانده میشد در مقابل آنچه در امریکا بود .

بعدازظهر روز جمعه ؛بعد از ملاقات با مهدی رفسنجانی؛ قرار بود یک تجمعی در ستاد اصلی مبارزاتی رفسنجانی پدر واقع در الهیه؛ در ارتفاعات پولدار نشین شمال شهر تهران؛ منطقه ای با کا فی شاپ ها ؛ ماشین های زیبا و خانه های شیک و اعیانی برگزار شود. ۴۰ دقیقه طول کشید تا ما از میان شهر شلوغ و پر ازدحام گذشته و به تپه های الهیه برسیم. کنار یک کافه پارک کردیم و به داخل رفتیم.

جایی بود کوچک و کولی وار اما تمیز و با کلاس و همچنین شلوغ. سه تا زن در میز پشت سر ما نشسته بودند. از آنها سؤال کردیم که آیا دوست دارند تا با ما راجع به انتخابات صحبت کنند.آنها با خوشحالی شروع به صحبت کردند ولی بیشتردر مورد مسائلی غیر ازانتخابات. قصد رأی دادن نداشتند؛ مثل اینکه باعث خجالتشان باشد. زنان در این کشور نصف یک مرد به حساب می آیند. مزایای بیمه آنان نصف است. مزایای بعد از مرگشان که دیه نامیده می شود هم نصفه مردان است و شهادت دو زن در یک دادگاه برابر باشهادت یک مرد ارزیابی می شود؛ می توان به راحتی حدس زد که چه کسی دادگاه را می برد؟!

یکی از زنان حاضر که یک آموزگار زبان عربی و۳۱ ساله بود به ما گفتهیچ تغییری ایجاد نشده و هیچ تغییری هم ایجاد نخواهد شد. ما هیچ امیدی به این انتخابات نداریم. خاتمی به ما قول آزادی بیشتر داد ولی من حتی نمی توانم در منزل خود ماهواره داشته باشم. آنها ما را به بازی گرفته اندنا امیدی از دولت محمد خاتمی باعث ایجاد این طرز تفکر میان مردم شده بود.

مردی از میز کناری برای دقایقی به ما ملحق شد. او عنوان کرد که: «این کشور بعد از جنگ عراق و ایران در عزاداری بوده است. ما یک نسل کامل از ایرانیان را از دست دادیم. یک میلیون نفر کشته شدند.اگر قصد شما شناخت کشور ماست پس باید این مسائل را هم مد نظر داشته باشیدمن خوب می فهمیدم: در نبرد ویتنام؛ ایالات متحده ۵۸۰۰۰ نفر را از دست داد.جمعیت کشور ما در آن زمان تقریباً ۲۲۰ میلیون نفر بود که در نتیجه شمار کشته شدگان ۰/۰۲۶ درصد کل جمعیت را شامل می شد.و ما امروز هنوز جراحت ناشی از آن جنگ ر ا حس می کنیم. می توانستم تصور کنم که برای ایران از دست دادن یک نفر از هر پنجاه نفر و دو درصد کامل از کل جمعیت کشور در طول هشت سال جنگ چه حس و حالی دارد. مرد همچنان به صحبت ادامه داد و دربارهٔ وقایع شب پیروزی تیم فوتبال ایران بر بحرین گفتباید خودتون می دیدید. فکر نمی کنم مردم من دیگه بتونن یک همچین شادی رو دوباره تجربه کنن.» (جشن آن شب در خیابانهای تهران به قدری شاد؛ پر رونق و گسترده بوده که پلیس اجازه می دهد تا زنان روسری از سر بردارند و حتی خوردن مشروبات الکلی بطور آزادانه هم گزارش شده.جشن و تساهل پلیس ساعت ۶ صبح روز بعد پایان می گیرد.) مرد جوان از ما بخاطر گوش دادن به صحبتهایش تشکر کرد و رفت تا کاپو چینویش را تمام کند.

دو تا از زنان هم صحبت ما با هم زندگی می کردند. به نظرم آمد که با کنایه به همجنس بازبودن خود اشاره کردند هر چند که مطمئن نیستم درست متوجه شده باشم. از آنجایی که سؤال کردن از دو زن که تازه با آنها آشنا شده ای در مورد همجنس باز بودنشان در اصول اخلاقی من کار یک جنتلمن نیست پس پرس و جو نکردم. من به رعایت قید و بندهای خشکه مقدسی معروفم. ولی به هر حال آنها خود توضیح دادند که زندگی کردنشان با هم توسط خانواده ها و جامعه تأ یید نمی شود. یک زن جوان مجرد می تواند با والدینش ؛ و اگر توانایی داشته باشد شاید به تنهایی زندگی کند ؛ اما زندگی با زن مجرد دیگری باعث حیرت دیگران می شود. به هر صورت هر آنچه که حقیقت زندگی خصوصی این دو زن بوده باشد ؛بدست آوردن «آزادی جنسی» در ایران امری بعید به نظر می رسد زیرا حتی بیان این کلمات در کنار هم بر خلاف قانون مذهبی حکومت جمهوری ایران است.

در میان صحبت ما؛ یک مرد حدوداً ۴۰ ساله که کت و شلواری با پارچهٔ راه راه تیره به تن داشت به رفیق من «ریس ارلیک» نزدیک شد و چیزی در گوش او زمزمه کرد. وقتی مرد مذکور به سر میز خود نزدیک پنجره بازگشت؛ ما از زنان هم صحبتمان برای وقتی که گذاشته بودند تشکر کرده و آنها به سر میز خود بازگشتند. از «ریس» پرسیدماون یارو چی می خواست؟» . ظاهراً طرف چهرهٔ من را شناخته بود و به نظر می رسید که می تواند یک قرار ملاقات با «حسن خمینی» ؛ نوهٔ مرحوم آیت الله خمینی کسی که تصویرش هر کجا که می رفتم خیره به من نگاه می کرد؛ ترتیب بدهد. او همچنین گفت که امکان یک مصاحبه با پدر مهدی؛ علی اکبر هاشمی رفسنجانی را هم می تواند فراهم کند.

ادامه دارد

Read Full Post »

مطمئناً این سؤال خیلی از کسانی است که به این وبلاگ سر می زنن. یکسری برام کامنت می ذارن و علت رو کنجکاوانه و شاید هم متعجبانه جویا می شن و بعضی ها ی دیگه با این سؤال تو ذهنشون کلنجار میرن و از همه بهتر گروهی هستند که بی خیال این حرفهان.


حالا خدایی اسم و رسم چقدر مهمه؟! فرض کنید اسم من «رها» یا اصلاً هر چیز دیگه ای است که شما دوست دارین؛ یکی از موجودات ساکن بر روی کرهٔ زمینم که مادر یک خانوادهٔ کو چیکه و یه مدرک مهندسی هم داره.

آیا با دونستن اسم و رسم من شناخت شما از من بیشتر میشه؟ البته می دونم اگه بگم دکترم (حتی اگه دکتر مریض کشی هم باشم!) نا خودآگاه نسبت بهم احساس احترام می کنید و هی به …. خانم دکتر خانم دکتر می بندین؛ و یا اگه بفهمین که در خارجه سکونت دارم و از یه خانواده خر پولم حسابی تحویلم می گیرین؛ یا حتی اگه بفهمین که دٌمم به قوم خائن قجر وصله با وجود اینکه از این قوم هیچ خیری هم ندیدین ولی پیش خودتون می گین«بابا طرف آدم حسابیه»؛ حالا بگذریم که آدم حسابی بودنم خودش در نظر آدمهای متفاوت معانی متفاوت داره.

ولی نه من فقط یه آدم معمولی هستم که نه دنبال اسم در کردنم و نه می خوام برای یه دوجین دوست و فامیلی که دارم مثل یک کتاب باز باشم و بخاطر همینم ترجیح دادم که با هویت ناشناس دست به قلم بشم تا مجبور نشم مدام خودم و حرفها م و بخاطر دل دیگران سانسور کنم. در ضمن شما برای شناخت من چیزی به مراتب بهتر از اسم و رسمم در دسترستون هست و اونم افکارم و نوشته هامه. بیاین سعی کنیم قضاوتهامون رو از سطح ببریم به عمق و برای افکار و دانش آدمها بیشتر از اصل و نسب ؛ ملیت و مذهب و ثروت و حتی تحصیلاتشون ارزش قائل بشیم.

Read Full Post »

در ادامهٔ پست  خاطرات ۵ روز سفر« شون پن» به ایران ۱

با روشنایی هوا ازخواب برخواستم ؛ پرده ها را کنار زده و متوجهٔ دانه های پراکندهٔ برف شدم که بر روی هوای آلوده و کثیف شهر فرود می آمدند. تهران شهری است که بر دامنهٔ کوه البرز قرار دارد. از جهاتی بی شباهت با« لوس آنجلس» که بردامنهٔ کوه«سن گابریلز» قراردارد نیست. از پنجرهٔ اتاقم پلا کاردی با چهرهٔ آیت الله خمینی که دربلوار نزدیک هتل نصب شده بود دیده می شد.

اولین برنامهٔ ما دیدار از مراسم نماز جمعه بود اما تا راهی شدن به مکان نمازگزاران چند ساعتی وقت داشتم. از پله ها پایین رفتم؛ از هتل خارج شدم و به سمت صبح تهران به راه افتادم.

به نظر میرسید که آن لحظه از معدود لحظاتی بود که می توانستم دراین سفر تنها باشم و البته زمان بسیارمناسبی برای این تنهایی بود.حالا دیگر آن قدمهای نامطمئن در فرودگاه ؛ گذر از شلوغی و ازدحام شهر در شب گذشته همه تبدیل شده بودند به لحظات پر اضطراب و رویایی سفرما و روح و جسم استراحت کردهٔ من آماده بود تا وارد خیابانهای تهران شوند. آنچه که من ازاین شهر به شدت اسلامی انتظار داشتم؛ دیدن تظاهر کنندگان و نماز خوانهای همیشه آماده ؛ غم و افسردگی؛ مردان چشم و ریش سیاه که مشکوکانه به من نگاه میکنند و زنانی کاملاً پوشیده که اصلاً به من نگاه نمی کنند؛ بود. اما آنچه که دیدم و حس کردم غیر ازاین تصورات بود.

البته هیچ زنی در این شهر بدون حداقل روسری بر سر و مانتویی بر تن یا همان حجاب دیده نمی شود.گرفتن دست زنی توسط مردی غیر از همسرش در ملاء عام غیر قانو نی است. و دختران وپسرانی که با هم دوست هستند هم اجازه ندارندتا دست یکدیگر را بگیرند اما همچنان اکثر مردم لبخند بر لب دارند. خنده ها و احساسات بسیار گرمی در چشمان مردمی که به من؛ سیاح امریکایی؛ نگاه می کردند دیده میشد. از دیدن من در شهرشان متعجب بودند. و بعضی ها می گفتند که چقدر فیلم «۲۱ گرم» من را دوست داشتند ؛ فیلمی که سوء استفادهٔ جنسی و مواد مخدر در آن با جزئیات به تصویر کشیده شده.

در روزهای بعد فهمیدم که فیلمهای امریکایی در بازار سیاه بصورت دی وی دی به آسانی قابل دسترس و متداول است. دی وی دی فروشها مثل شیر فروشها به در خانه ها مراجعه می کنند!

در انتهای اتوبوس.

آهسته مساحتی حدوده۵ کیلومتر مربع را طی کرده بودم.عکس «آیت الله خمینی» ؛ با هیبتی درست مثل یک رهبر اورولی؛ همه جا روی دیوار ساختمانها؛ پلاکارتها و ایستگاه های اتوبوس دیده میشد گویی هرحرکت من را زیر نظرداشت.همانطور که در حال نگاه کردن به عکس و چشمهای خیره و تکان دهندهٔ رهبر محبوب ایرانیها بر روی یکی از این دیوارها بودم از روی یک جوی آب رد شدم و چیزی نمانده بود که با اتوبوس درون شهری برخورد کنم.به سرعت به پیاده رو برگشتم و آنجا بود که مردان زیادی را دیدم خیره از قسمت جلوی اتوبوس به من نگاه می کردند.داشتم دوباره بر خودم و موقعیتم مسلط میشدم که با کمال تعجب چشمم به یک سوم انتهای اتوبوس افتاد؛ جایی که فقط زنان با چادرهای سیاه ایستاده بودند. به یاد «روزا پارک»(زن سیاه پوستی که در سال۱۹۹۵ حاضر به واگذار كردن صندليش در اتوبوس براي نشستن به یک سفید پوست نشد و…/م) افتادم.

به هتل که برگشتم برای خوردن قهوه و نیمروی همزده به سمت بوفه در طبقهٔ پایین رفتم. یک نسخه ازموزیک ملایم «همیشه دوستت خواهم داشت» از نواري پخش میشد. صحنهٔ طبقهٔ پایین ؛مملو از خبرنگاران بین المللی که با چشمانشان به من میگفتندتو دیگه اینجا چیکار می کنی آقای پن؟» ؛ هتل فلسطین و آل رشید در بغداد را به يادم مي آورد.

یک نسخه انگلیسی از اخبار ایران را برداشتم. نوشته بود که امریکا در نظر دارد تا قطعات هواپیمای باری به ایران بفروشد.موزیک عوض شد و موزیک بی صدای «Unchained Melody» به گوش مي رسيد. بعد از صبحانه به سراغ اطلاعات رفتم تا در مورد امکانات ورزشی در داخل و یا خارج هتل پرس و جو کنم. انتخاب زیادی در بین نبود و بخاطر همین چند ساعت بعد درحال بالا و پایین رفتن از پله های اضطراری ساختمان دوازده طبقهٔ هتل بودم که بخاطر کهنگی و نبود هوای تازه بوی ناخوشایندی میداد.

به طبقهٔ بالا رفتم تا برای جلسه ساعت ده با آژانس ایرانی که وظیفه معرفی خبرنگاران راداشت آماده شَم.دوربین و ضبط صوتم را حاضرکرده و یک جفت کفش رسمی تر پوشیدم درحالیکه نمی دانستم برای رفتن به مراسم نمازچه فرم لباسی باید پوشید. تلویزیون اتاقم روشن بودو «CNN World Report» شکایت یک بیننده را از پرداختن بیش از حد به گزارشهایی ازکشور چین به جای افشاگری در مورد پشت پردهٔ جنگ عراق پخش می کرد. شب گذشته من با گزارش مخصوص «سی ان ان» از موزهٔ سکس چین به خواب رفته بودم.

بعدازگرفتن مدارکمان به سمت نمازجمعه براه افتادیم. دانشگاه تهران جایی که مؤمنین برای برگزاری نماز جمعه گردهم می آیند به شدت محافظت می شود. بعد از گذشتن از یک سری دستگاه فلز یاب؛ تمام وسایل فلزیمان را تحویل دادیم. بخاطر کیف پولی که به کمر داشتم وصدای دستگاه را درآورد مجدداً بازرسی شدم بهره ای که دراستفاده ازکارتهای اعتباری محاسبه میشود برخلاف اعتقادات اسلامی است و بنابراین مردم با پول نقد معامله می کنند. بعد ازطی این مراحل بودکه ما به سمت بالکن مخصوص مطبوعات هدایت شدیم.

محوطهٔ دانشگاه با پارچه های تبلیغاتی پوشانده شده بود.بر روی یکی نوشته بودندما همواره فلسطینیان را حمایت خواهیم کرد» و بر روی دیگری که در پایین آن به نام رهبر انقلاب اشاره شده بود. این جمله به چشم میخورد: «مقاومت در برابر توطئهٔ امریکا و اسرائیل آنها را از تسلط بر ملت ایران ناامید خواهد کرد

کم کم محوطه با ده هزار نمازگزار که جمعی عمامه های سفید و سیاه عمامهٔ سیاه نشانهٔ سید و نوادهٔ حضرت محمد(ص/ م) استو جمعی پیراهن های تیره و روشن به تن داشتند پرشد. صدای شعارها در ساختمان پیچید.

مقامات دولتی درردیف های اول جای گرفتند.گروه هایی ازنیروهای نظامی بدنبال آنها وارد شدند با این باورکه نماز جمعی آنها ثواب بیشتری را نصیبشان کند.خیلی از سربازان توجهی به برنامه نداشتند و بالاخره در پشت این افراد جمع کثیری از مذهبیون قرار داشتند.

موعظهٔ آغازین توسط یک روحانی دون پایه به نام «آیت الله مصباحی» انجام شد و بیشتر دربارهٔ اخلاق اقتصادی بود.با خم و راست شدن نمازگزاران مثل این بودکه فرش ایرانی مواجی پیش رو است.

زنان دورتر در قسمتی کاملاً مجزا قرار داشتند که از با لکن مطبوعات به هیچ وجه قابل رویت نبود. روحانی تند رو «آیت الله احمد جنتی» برای سخنرانی و موعظه وارد شد. او رئیس شورای نگهبان است که شش عضو دارد و به عنوان یک هیئت بنیادگرا و بحث برانگیز که برتصمیمات گرفته شده از جانب رئیس جمهور و مجلس نظارت می کند شناخته

می شود.

او ظاهراً در یک تهاجم مستقیم به نامزد میانه رو «رفسنجانی»از خطر تبارگماری در دولت سخن گفترفسنجانی» به عنوان رئيس جمهوری شناخته می شودکه بسیاری ازاقوامش رادر پستهای مهم دولتی انتصاب می کرده و قدرتی را به نمایش گذاشته که مستقیماً تهدیدی برای شورای نگهبان بوده است.

در حالیکه «جنتی» بحث را به سمت سیاست خارجی سوق میداد هشدار داد که بی توجهی به انتخابات و شرکت نکردن در آن چه عواقبی خواهد داشت و اینکه هر رأی به منزله یک فریاد مرگ بر آمریکا است. او جمعیت ده هزار نفری نمازگزاران را تحریک و ترغیب می کرد تا فریاد «مرگ بر آمریکاو «مرگ بر اسرائیلسر بدهند. به یکباره چیز جالبی رادریافتم: یک روحانی در حال سمت و سو دادن به افکار سیاسی طرفدارانش بود و نظر آنها را از یک کاندیدا به سمت کاندیدای دیگری جلب می کرد.با توجه به دیده هایم می توانم بگویم که اینجور سخنرانیهای توهین آمیز نه فقط درایران بلکه در کشورهای عربی هم متداول است.

بر اساس صحبت های بسیاری که با دیگران داشتم شعار مرگ بر امریکا بیان تنفر نسبت به سیاستهای خارجی امریکا است نه آرزوی مرگ مردم امریکا. اما باید اذعان کنم که وقتی هدف از یک تظاهرات ده هزار نفری؛ دراجماع نمازگزاران و وجدان اسلامی خلاصه می شود؛ بعنوان یک امریکایی که نیمی یهودی هم هستم این شعاربا هرمنظوری که درآن نهفته است و یا هر مذهبی که عشق و محبت را هدف قرار می دهد و آن را بدل می کند به یک حربهٔ بی ارزش سیاسی برای ترویج خشونت؛ خوار و سبک است.

وقتی که مراسم به پایان رسید؛ تسبیح ها برای دعا بدست گرفته شد و ما با نگاهی به ساعت«ریس» دیدیم که بهترین موقع است برای جلو زدن از جمعیت وبرگشتن به ماشین. از یکسری چک امنیتی گذشتیم ودرست مثل ا ولین سری تماشاچیان یک کنسرت راک از محوطه فرار کردیم.

برنامهٔ فردا : ملاقات با پسر رفسنجانی

خلاصه ای از تاریخ روابط ایران و امریکا

نه ایران کشورابتدایی است که از دانش وتجربهٔ دنیای امروز دور باشه و نه مردمش بی فرهنگ و بی سواد هستند.

و خیلی از ایرانیها حتی بین نمازگزران مراسم نماز جمعه بر معنی لفظی و لغوی شعار «مرگ برامریکا» و «مرگ بر اسرائیل» صحه نمی گذارند. اگرچه در عمق این شعار می توان انزجار را احساس کرد.چرا یک چنین خشمی نسبت به ایالات متحده وجود دارد؟و از چه زماني تجربهٔ تلخ و فراموش نشدنی ایران از نفوذ و سلطهٔ امریکا شروع شده است؟

درست در اواسط قرن بیستم؛ «محمد مصدق» نخست وزیر غیر مذهبی؛ فاضل و پایبند به اصول دموکراتیک(مردمی و آزاد منشانه) مثل یک شبح پر هیبت در صحنهٔ جهان ظاهر شد. با اصرار بر پایان دادن به چپاول طولانی مدت نفت ایرانی ها توسط بریتانیا روز به روز بر محبوبیتش در داخل کشور افزورده میشد.در آوریل ۱۹۵۱مصدق تصمیم سرنوشت ساز را گرفت و شرکت نفت بریتانیا را که قراردادهای غیر منصفانه ای با دولت داشت ملی اعلام کردوبا وجود خشم و عصبانیت در لندن شرکت ملی نفت ایران را تشکیل داد.

«ترومن»(رئيس جمهور وقت امریکا) به درخواست رهبران بریتانیایی ازایالات متحده که درآن زمان بیشتر مورد اعتماد تهران بودند برای سرنگونی «مصدق» جواب رد داد. اما به محضی که «آیزنهاور» درسال ۱۹۵۳ قدرت را به دست گرفت؛ تیم سیاست خارجیش آستین های ترسناکشان را بالا زده و کار را یکسره کردند. پادشاه ایران رفیق وفادار هئیت اجرایی نفت بریتانیقدرت را در مبارزه با «مصدق» داشت از دست میداد؛ و بنابراین درماه آگوست بطورغیر منتظره شاه ایران کشور را به مقصد رم ترک کردسی آی اِی» به عنوان مجری اصلی با همکاری« اِم آی سیکسِ» بریتانیا به سرعت دولت طرفدارِ دموکراسی ایرانی ها را سرنگون کردند.

«کرمیت روزولت» نوهٔ «تئودور روزولت» و گردانندهٔ سازمان«سی آی اِی» سراسیمه و با جدیت در تهران شروع به کارکرد و کودتایی را ترتیب دا د که «مصدق» را در آگوست ۱۹۵۳ سرنگون و بلافاصله شاه را بر تخت سلطنت ابقاء کرد. شرکتهای نفت خارجی مجدد ا دارهٔ نفت ایران را بدست گرفته و شاه آغازگر جریاناتی شد که ۲۵ سال خفقان سیاسی؛ شکنجه و کشتار در ایران را در پی داشت.

«دلیپ هیرو» که یک نویسنده است در اینباره نوشته:

«امریکا قدرتی که به تصور ملیون غیر مذهبی در ایران خیرخواهانه در نزاع بریتانیا و ایران بی طرف مانده بودمخفیانه با بریتانیا برای سرنگونی دولتی که علایق ملی و مردمی را دنبال میکرد همدست شد.این عمل شرم آور امریکا زخم عمیقی بر فکر و ذهن ایرانیان بر جای گذاشت؛ وانزجار از امریکا در اکثریت آنها ماندگار شد

با انقلاب ۱۹۷۹؛ شاه از کشور رفت و رهبر روحانی و تبعیدی ایران «آیت الله روح الله موسوی خمینی»به وطن بازگشت.

شون پن

ادامه دارد

Read Full Post »

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

Read Full Post »

Older Posts »