Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2008

امروز در سایت خبری بی بی سی یک گزارش بود در مورد گردهمایی زنان کشور های مسلمان با عنوان «جنگ برای حقوق زنان مسلمان«در ابتدای این گزارش حرفهای یک نویسندهٔ پاکستانی است که به نظرم جالب اومد و می خوام اینجا براتون نقل کنم.

اسماء میگهمذاهب همیشه با فرهنگها عجین بوده و هیچوقت بصورت مجرد و عاری از تاثیرات فرهنگها نبوده اند. اسلام در میان یک فرهنگ مرد سالار؛ قبیله ای و ضد زن پا به عرصه گذاشته.یکی از بزرگترین ضربه های که چهرهٔ اسلام رو مخدوش کرده کوچک کردن آن تا حد عربی شدن است.

من قصد ندارم بگم که عربها به طور اخص و به گونه ای متفاوت از دیگران زن ستیز هستند ؛ اما مصرانه معتقدم که یکسری از خصلتها و عقاید نسبت به زنها در اسلام داخل شده.من دوستی دارم که مطالعاتی در مورد رو در رویی مابین آنچه او از آن مدلهای عربی اسلام و مدلهای پارسی (ایرانی) اسلام یاد می کنه در هند؛ پاکستان و بنگلادش داشته است و در کمال تعجب متوجه شده که مدلهای عربی ضد زن؛ سلطه جو و خودکامه هستند در حالیکه مدلهای پارسی به مراتب متعادلترو مردمی تر هستند.

این یک جنگ دو وجهی است؛ از یکطرف ما از ظلم و ستم موجود در جوامع مرد سالار اسلامی رنج میبریم و از سوی دیگر تلقی غرب از اسلام لزوماً انعطاف ناپذیر است ودر تطابق مابین آرمان های اسلام و زندگی واقعی مسلمانها سر گردان هستند.
اگر ما قرآن رو به طور کامل بخوانیم و فقط به بیان تنها بعضی آیات خاص یا قسمتی از بعضی آیات اکتفا نکنیم ؛ راههای بسیار ایجاد برابری جنسی را پیدا خواهیم کرد.”

خوندن این مطلب باعث شد تا فکرهای زیادی به ذهنم هجوم بیارن : یاد کتابهای شاهزاده خانم و دختران شاهزاده خانم سلطانه افتادم که سرگذشت واقعی یک شاهزاده خانم عربستانی است بعد فکرم رفت به کتابهای بی نظیر جمالزاده که زندگی اجتماعی و سیاسی هشتاد نود سال پیش ایران و خیلی زیبا به تصویر کشیده؛ زندگی که خیلی ها فراموش کردن وگرنه سعی نمی کردن تا دوباره جهل و تعصبات احمقانهٔ مذهبی و مرد سالاری به ایران برگرده؛ یاد میل متاثرکننده ای افتادم که از بی حرمتی به ایرانیان درفرودگاه دوبی میگفت ویاد استمداد خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب. که داشتن پدری عضو سپاه پاسداران هم به او کمکی نکرد تا از تعدی جاهلان و دورویان مصون باشه

شاید فرهنگ پارسی ما به مراتب بالاتر و برتر از فرهنگ عربها باشه ولی نادانی و جهل به یادگار مانده از دو قرن سلطهٔ انها بر ما هنوز هم به وفور در میان مردم ما دیده میشه . جهلی که لا یحه به اصطلاح حمایت از خانواده و در واقع لایحه ضد زن رو به مجلس میفرسته تا به اعمال جاهلانه یکسری نادان و متظاهر وجههٔ قانونی بده.

و چقدر زیبا جمالزاده درشیخ و فاحشه(فصلی ازکتاب صحرای محشر) این تزویر و جهل رو به تصویر میکشه.

شیخی بزنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه بدام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گفتی هستم

اما تو چنانکه مینمایی هستی؟

خیام

Advertisements

Read Full Post »

هر روز از کنارش رد میشیم و هر باربه خودمون میگیم : حتماً یکرور از همین روز ها میام تا ازش یه بازدیدی داشته باشم و یک وقت میبینی رسیدن به این یک روزی به اندازهٔ سالها طول میکشه.

یه روز تابستونی وقت دکتر داشتم و زود به محل مطب که طرفهای سیدخندان بود رسیدم.کاری برای انجام دادن نداشتم و دیدم بهترین موقع است تا این زمان رو تبدیل کنم به همون یکروزی. با عجله و اشتیاق رفتم به سمت موزهٔ رضا عباسی که سالها بود از کنارش رد میشدم به امید اینکه یکروزی به بازدیدش برم. نمی دونم چرا همیشه فکر میکردم توی این موزه باید فقط آثاری از رضا عباسی نقاش چیره دست دوران صفوی باشه که نقاشیهای قشنگش هنوز بر در و دیوار چهل ستون اصفهان خودنمایی میکنن اگر چه تیشهٔ جهل قاجار بعضی از این نقاشیهای زیبا رو خراب کرده. ولی اون گنجینهٔ ای که در این موزهٔ کوچیک از تمام دورانهای تاریخی ایران دیدم باور نکردنی بود حتی به مراتب بهتر از اشیای موزهٔ ملی ایران ؛ زینت آلاتی غیر قابل ارزش گذاری و به غایت زیبا و ظریف مربوط به دوران هخامنشیانی که بعید میدونم امروز کسی توی این مملکت بتونه لنگشو بسازه اونم با ابزار پیشرفتهٔ وارداتی ؛ گلدان دوران ساسانی که جفتش در موزهٔ بریتانیاست ؛ کلی شاهنامه منقوش قدیمی و…. که باید فقط رفت و دید. متاسفانه دوربین همراه نداشتم و اگرچه تصمیم داشتم تا دوباره یکروز دیگه فقط به قصد دیدن این موزه به زیر پل سید خندان برم تا چند تایی عکس قشنگ البته بدون فلاش از بعضی اشیاء بگیرم ولی هنوز اون یکروز نرسیده!

از این موزه ها در ایران و البته همین تهران هم کم نیستند ولی متاسفانه بیشتر ما ازشون بازدید نداشته و یا اصلا نمی دونیم که همچین جاهایی وجود دارن.

مادر و خالهٔ من از بچه های قدیمی تهران هستند که الان هم خیلی زیاد طرفهای بازار میرن و عاشق پرسه زدن و خرید کردن از بازار قدیم تهران هستند ولی در تمام این سالها حتی یکبار هم از کاخ گلستان دیدار نداشتن تا وقتی که قرار شد یکبار منم به بازار ببرن تا خریدی بکنیم. راستش من اونطرفهارو خوب بلد نیستم فقط یادمه که توی تاکسی نشسته بودیم که مادرم اشاره کرد به عمارتی و گفت این کاخ گلستانه یا به قول خاندان پهلوی کاخ شهری که من یکهو از راننده خواستم که بایسته و مادرم و خاله ام رو به دیدن از این کاخ و موزه مهمون کردم. دیدن تمام قسمتاش در انروز ممکن نشد ولی تجربهٔ بسیار جالبی بود بخصوص وقتی وسط اون شلوغی و دود و دم مرکز شهر روی یک نیمکت وسط باغ کاخ کنار چنارها ی سر به فلک کشیده میشینی ؛ به صدای گنجشکها گوش میدی و پیش خودت فکر می کنی این درخت ها چه ادمها و حوادثی رو که ندیدن!

من از هر فرصتی که دست بده برای سر زدن به موزه ها استفاده می کنم و واقعا از این کار لذت میبرم.

چند سال پیشتر ها کاری در وزارت امور خارجه داشتم و برای اولین بار بود که اونطرفها میرفتم. در بدو ورودم سر در قدیمی و زیبایی که به محوطه مشق نظامی زمان ناصر الدین شاهی میخوره و الان ساختمان وزارت امور خارجه دراون محوطه قرار داره برای مدتی منو به خودش مشغول کرد و بعدم که فهمیدم موزهٔ ملی ایران(ایران باستان) و کتابخانه و موزهٔ ملی ملک در همون محوطه است دیگه بدون معطلی و بعد از اتمام کارهام در وزارتخانه برای دیدن این دو تا موزه راهی شدم.هر دوی این موزه ها خلوت بودن وبه غیر از چند تا توریست از اسیای جنوب شرقی کسی اونجا نبود.موزه ملی ایران رو که به احتمال زیاد همه راجع بهش و همینطور اشیاء منحصر به فردی که درش هست می دونن ؛از قطعاتی از تخت جمشید(پارسه) که انسان در برابر عظمتشون حیرون میمونه تا مرد نمکی زنجانی چند هزار ساله که هنوز موها و ریشهای زردش روی سرو صورتش با اون لنگه گشوارهٔ گردش خودنمایی میکنه و چنان چکمهٔ زیبایی به پا داره که فکر می کنی یکی از این طراحهای لباس معروف براش دوخته!

اماکتابخانه و موزهٔ ملی ملک که در واقع متعلق به آستان قدس رضوی است و البته زمینی که درش واقع شده است و کل اشیایی که در این موزهٔ منحصر به فرد قرار داره شامل کلکسیون سکه های قدیمی از عصر لیدی؛ هخامنشی؛ اشکانی؛ ساسانی و دوره اسلامی به ویژه سکه ولیعهدی امام رضا ؛ کلی اثار هنری زیبا از جمله نقاشیهای کمال الملک که بعد از مرگش از پسرش خریداری شده شامل اخرین نقاشی نیمه کارش؛ قبالهٔ ازدواج امیر کبیر و خواهر ناصر الدین شاه؛ کلکسیون تمبری که از کلکسیون تمبر موزهٔ پستخانه کاملتر است؛ کلی کتابهای قدیمی و خطی و چاپ سنگی منحصر به فرد از جمله تالیفات ابو علی سینا ؛ فر شهای زیبا و قدیمی از جمله نمونه ای از فرش تهران با نقش شکار گاه؛ همه و همه متعلق به مرحوم حاج حسین آقا ملک فرزند حاج محمد کاظم ملک التجار متولد ۱۲۹۳ هجری قمری در تهران بوده که با دست خودش جمع کرده و به همراه کلی ملک و املاک از جمله خونهٔ قدیمی خودش در بازار با کل مبلمان انتیکش و فرشهاش که اونا هم در همین موزه برای تماشا گذاشته شده در سال ۱۳۱۶ به آستان قدس رضوی واگذار کرده.

دومین باری که با خانواده برای دیدن این موزه رفتم دختر ملک رو که یک پیرزن کوچک و ظریف اما زیبا و با وقار بود در اونجا دیدم هر چند نمی دونم الان در قید حیات هست یا نه .

باهاش سلام و علیکی کردم وازخودش و خانوادش بخاطر بوجود اوردن چنین موزه ای تشکر کردم.از ابراز علاقهٔ من خوشحال شد ولی نالان از اعمال گردانندگان و نگهدارندگان موزه بود و اگر چه خودش به وصیت پدرش و به خاطر علاقه مندیش به عنوان ناظر بر عملکرد این مجموعه بعد از فوت پدرش منصوب شده بود ولی ظاهرا دستش به جایی بند نبود. از کتاب قدیمی گفت که چند وقت پیش ها در یک حراجی بزرگ در لندن برای فروش بوده و یک نسخش هم در مجموعهٔ پدرش هست. از اینکه به جای اوردن بچه ها و جوانها به این موزه میخوان یه تور مجانی برای سالمندان بگذارن!

او خودش هنوز هم اشیای قدیمی و منحصر به فردی رو هر از چند گاهی به این موزه اهداء میکرد.هر چند از دید بعضی ها مثل یکی از کارمندهای همین موزه کار مهمی نبودو معتقد بود که اینقدر دارن که اینا پیشش هیچه اما خود شما که این مطلبو داری می خونی چند تا پولدار ایرانی در طول تاریخ میشناسی که درایت چنین کاری رو داشتن و در ضمن حاضر بودن از مال و منالشون در جهت منافع ملی بگذرن!

البته شاید بهتر بود این موزه زیر دست میراث فرهنگی بود تا آستان قدس رضوی اگر چه میراث فرهنگی هم گلی به سر ما که نزده هیچ؛ کم خرابکاری هم نکرده!!

این لینک موزه های تهران و اینم عکس گلدان دوران ساسانی که گفتم:


Read Full Post »

من عاشق چیزهای قدیمی و آنتیکم ؛ عاشق موزه هام و از همه بیشتر عاشق پیدا کردن داستانهاییم که پشت این ابزار قدیمی قایم شدن.

شاید خیلیا ندونن که جریان گنجینهٔ سیحون چیه برای همین میخوام توی این پست راجع به این گنجینهٔ قدیمی که متشکل از ۱۷۰قطعهٔ طلا و نقره غیر قابل قیمت گذاری مربوط به دوران هخامنشی(قرن ۴و ۵ قبل از میلاد) است و الان در موزه البرت و ویکتوریای لندن و موزه بریتانیا. نگهداری میشه بنویسم

انگلیسیها می گن که شخصی به اسم کاپیتان برتون که افسر سیاسی بریتانیا در افغانستان بوده در قرن نوزدهم(۱۸۸۰ میلادی) تصادفاٌ به یک گروه تاجر که از کابل به پیشاور میرفتن و مورد حملهٔ راهزنان قرار گرفته بودن بر میخوره که حامل این گنجینهٔ گرانبها بودن وبرای فروش اون به راول پندی میرفتن.این جنتلمن انگلیسی به این تجار بخت برگشته کمک میکنه و در نتیجه اونها بهش اجازه میدن تا یک قطعهٔ گرانبها یعنی بازوبند معروف ایرانیها (که خدارو صد هزاران مرتبه شکر لنگش در موزهٔ رضا عباسی موجوده و بنده با چشمهای خودم دیدم و تا ساعتها حظ بصر بردم) رو ازشون بخره و البته بقیهٔ‌ این اشیاء یعنی ۱۶۹ قطعهٔ دیگر هم از بازارهای هند خریده و جمع آوری میشه و الان در موزه های انگلیس جا خوش کرده.خیلی داستانش انگلیسیه میدونم ولی کی جرأ ت داره حرف بزنه!

البته چند وقت پیشترها امامعلی رحمان رئیس جمهور تاجیکستان در خواست بازگشت این اشیاء رو که در تخت قباد تاجیکستان پیدا شدن به عنوان گنجینهٔ تاجیکستان کرد و دستور پیگیری داد.اینم لینکش

خاطرم هست جایی خوندم که انگلیسیها از مدل زینت آلات این مجموعه الگو برداری می کنن و به علاقه مندان میفروشن.اینم عکس یکسری از این زینت آلات:


Read Full Post »

ساعت چهارو چهل و هفت دقیقه صبح روز یکشنبه است. هنوز مریضم و مدام سرفه های خشک می کنم.از یکساعت و نیم پیش که دختر کوچولوم ازخواب بیدارم کرده دیگه نتونستم بخوابم. فکر و خیال راحتم نمیذاره و خاطرات دور و نزدیک مثل یه فیلم سینمایی مدام توی ذهنم عقب و جلو میرن.

دیروز بعد از کلی اصرار از طرف مامان و بیشتر بخاطر بچه ها که حوصله اشون سر رفته بود رفتیم خونه ی مامان و چند ساعتی اونجا بودیم. می دونم این اصراراش بیشتر بخاطر دلتنگیش برای بچه ها و عذاب وجدانشه. بخصوص وقتی قراره یه روز رو به خوشی و خنده با بقیه بچه هاش بگذرونه قبلش و یا بعدش به زور و جبر هم که شده مارو میکشونه اونجا و یا یه سری بهمون میزنه تا خیالش راحت بشه که وظیفه مادریشو در حق ما هم انجام داده؛ بگذریم که هر بار رفتن ما به اونجا یعنی دخالت های بیجا و مجدد بین من و همسرم و بچه هام و تذ کر های مدام به من. امروز به این نتیجه رسیدم که خونه ی مادرم برای همسرم و بچه هام مثل خونهٔ زن دوم میمونه برای مردای دو زنه. جایی که می تونن کارایی که دوست دارن بکنن و چیزهایی که دوست دارن بخورن بدون توجه به عواقبش!

مدتهاست خونهٔ مادرم هم بهم خوش نمیگذره از همون وقت که یه د ختر نوجوان بودم و هیچ احترامی توی اون خونه نداشتم. اگر چه  بعد از بدنیا اومدن بچه ها م اوضاع کمی بهتر شد ولی واقعیت اینه که بیشتر از اونکه من دلم بخواد برم اونجا بچه ها و پدرشون همیشه اونجارو دوست داشتن هر چند بعد از بزرگ شدن شایدم بهتره بگم مرد شدن برادرام مدام غرغر های همسرم رو تحمل کردم که: چرا وقتی من اونجام اونا بیرون رفتن یا خوابن و یا …. در حالیکه جلوشون اگه مجالی باشه بازم میشه همون شوهر خواهر مهربون و باهاشون دست به یکی میکنه تا من و دست بندازه!

در تمام این سی و چند سالی که از عمرم میگذره همیشه مقصر بودم و هیچوقت یاد ندارم کسی بهم گفته باشه بابا تو هم حق داشتی. اینقدرمقصر بودن عاد تم شده که خودمم با وجود دار دارهای الکی و سعی در مقصر دونستن دیگران بازم در درون خود مو مقصر مید ونم وبه دیگران حق میدم.دلم لک زده برای اینکه یکبار یکی بهم بگه تو سعی خودتو کردی؛ تو درست عمل کردی و همه چی هم تقصیر تو نبوده؛ شاید راه بهتری وجود نداشته.

خیلی خسته وغمگینم. مدام حرفهای دکتر توی سرمه که میخواست حالیم کنه تقصیرو گردن دیگران نندازم و بپذیرم که مرد عمل نبودم. پذیرفتم ؛مثل تمام سالهایی که گذشت و من پذ یرفتم که مقصرم و مثل احمقها این حرفو کف دست همسرم گذاشتم تا توی دعوامون به رخم بکشه که بابا فلانی هم که گفت دست بردار ی از مقصر دونستن دیگران و بپذ یری خودت هم تقصیر کاری.

هیچوقت هیچکس نفهمید که من دنبال مقصر میگرد م تا شاید یکم بار خودم سبک بشه. تا بتونم باور کنم که بابا منم آدمم و جایز و الخطا و خداییش خطاهام خیلی وقتها از خود شما هم کمتر بوده ولی همیشه منو بیشترخطا کار دونستین!

من همیشه آدم بد داستان زندگیم بودم و هیچوقت تللاشهام برای خوب بودن دیده نشده. از وقتی برای اولین بار و آخرین بار در تمام دوران تحصیلم از یه بی عدالتی که در حقم شده بود به مادرم شکایت کردم و در عوض همدردی شنیدم: تو چیکار کردی که ….. تا امروز که متهم شدم به مرد عمل نبودن.

دیگه خسته شدم از بس سعی کردم خودمو به دیگران ثابت کنم. ثابت کنم که مهربونم و خودخواه نیستم ؛ که دست و دلبازم؛ که ….

اگه بچه هام خوب و مهربون و دوست داشتنی هستن برای اینکه خمیر مایشون اینجوریه و خدادادی باهوشن وبه احتمال زیاد به مادر بزرگ و خالشون و یا هر کس دیگه ای جز من رفتن و تربیت کردن من هم کوچکترین اثری در این قضیه نداشته و باید برم خدارم شکر کنم.

اگه من در تمام دوران تحصیلم دانش آموز کوشایی بودم و درس خون ترین بچهٔ پدر و مادرم ؛ هر چند هیچوقت کوچکترین تشویقی هم نشدم ولی به راهم ادامه دادم؛اگه با هزار یکجور مشکل  خانوادگی و بی توجهی و بدون کوچکترین کمک ویا معلم خصوصی دیپلم ریاضیمو با معدل خوب گرفتم اگه من با بچه کوچیک درس خوندمو لیسانسم و با معدل خوب گرفتم که کار شاقی نکردم؛ خیلیا مثل من بودن.

اگه من تونستم بر خلاف خیلی از اطرافیان با وجود دو تا بچه هنوز تناسب انداممو حفظ کنم مال ارادم نیست مال خاصیت بدنم که خودش انعطافپذیره!

اگه ما بعد از ۵ سال زندگی مشترک از هیچی صاحب خونهٔ ای شدیم که اولین حساب بانک مسکنشو برای وام من با ده هزار تومن باز کردم و دنبال همهٔ کارای اداریش دویدم و پا به پای همسرم همهٔ مشکلاتو حل کردم کار مهمی نبوده چون همسرم پول درآورده ومن هیچکارم حالا بگذریم که خود همسرم چهار شاخ مونده بود که چجوری اینقدر زود با حقوق کارمندی صاحب خونه شده!

خلاصه که من یه زن تنبل و بی عرضم که همه کارهای خونمم همسرم میکنه ومن هیچکارم حالا بگذریم که با این سن و سال بخاطر کار زیاد دچار مشکل دیسک کمرم شدم و یکماه با بچه کوچیک استراحت مطلق بودم و از بی کسی پرستار گرفته بودم تا کارامو ردیف کنه.

نه تقصیر دیگران نیست تقصیر خودمه که عادت کردم خودم و کارامو دست کم بگیرم. عادت کردم وقتی حتی از پس انجام یه کار سخت برمیام پیش خودم بگم آسون بود وگرنه که من نمی تونستم انجامش بدم!

خیلی دلم گرفته از بس که دیده نشدم و اگر هم دیده شدم به چشم حسادت بود ویا ترحم.حسادت از چشم کسانی که خودشونو لایق تر از من میدونن ولی نصف منم موفق نیستن و ترحم از چشم کسانی که خیلی از من موفق تر هستند و دلشون از بی عرضگی من به رحم میاد.

بابا یکی نیست که منو همینجوری که هستم ببینه؟ میدونم تقصیر خودمه بلد نیستم خودمو درست به آدما بشناسونم!

پ.ن: نمیدونم چرا با دوباره خوندن مطالب بالا یاد سریال لاست و جان لاک افتادم!!!

Read Full Post »

چند وقت پیشترها داشتم سایت بیژن پاکزاد (همون طراح مد لباس ایرانی الاصل میلیاردر که مشتریاش یکسری خر پول و از ما بهترهستند مثل پرنس چارلز و رئیس جمهورهای امریکایی و …) از شما چه پنهان با حسرت و تحسین زیر و رو می کردم و پیش خودم فکر می کردم که ای بابا من حتی توی خوابم هیچوقت خودمو اینقدر ثروتمند تصور نکردم و مثل عوام هی افرین میگفتم به این آقا که باعث سربلندی ایران و ایرانی شده که یکهو یاد وقتی افتادم که عین همین احساس و به ثابت نامی داشتم که هتل داریوش و چند تا هتل دیگه رو تو کیش راه انداخته:

نوروز۸۶ تصمیم گرفتیم یک هفته ای بریم کیش اونم فقط هتل داریوش.نزدیک سه میلیون پول رو دو ماهی جلوتر ریختم به حساب هتل در تهران و در جواب اونایی که هی بهم می گفتن: بابا مگه خلی تو؛ خب با این پول برین دوبی میگفتم:من پول تو جیب این عربا نمی ریزم ؛مگه کیش خودمون به این قشنگی چه عیبی داره ولی چشمتون روز بد نبینه باید میگفتم چه عیبی نداره!

هتل که غیر از فضای سبزش و پارک دلفینهاش بقیش فاجعه است؛ یک معماری مثلاً هخامنشی با کلی المانهای غیر واقعی که شما توی سوراخ سمبه های پارسه(تخت جمشید) هم پیداشون نمی کنید و البته تابلوهایی که معلوم نیست نقاشش پرسپولیس و به تصویر کشیده یا آکروپولیس.

اتاقهام که چه عرض کنم کوچیک و دلگیر با اون مبلمان سبز تیره. در واقع اتاقهای دوبلکس هتل انا در مقابل اتاقهای هتل داریوش واقعاً مجلل بودن البته من تجربهٔ ۵ سال پیش هتل آنا رو دارم. و بدتر از همه اینکه از نظر مهمون نوازی زیر صفر .حالا بگذریم که خود کیشم در حال حاضر فرسنگها با یک شهر توریستی مهمون نواز مثل اصفهان و شیراز فاصله داره و بیشتر مثل یک مترسک فراگ پوشیدس.

همه اونجا آدمو فقط مثل اسکناس می بیبنن؛ از خانه دار های آموزش ندیده که حقوق کم می گیرن و مدام دنبال انعامن و برای یک اتاق ۳ تخته فقط یه سرویس میذارن تا راننده تاکسیا ی عاشق مسافرای هتل داریوش که حتی زورشون شایدم کسرشأنشون میاد کالسکه یک زن بچه به بغل و براش از تو ماشین در بیارن.

عوض همه چی این هتل پر بود از لباس شخصیهایی که موقع صبحانه لقمه های ملت و میشمردن و بسته به مقدار خوراکت که قاعدتأ باید سر اتاق میبود ولی نبود یکروز یکنفر حسابت میکردن و روز دیگه دو نفر!

خلاصه که یک هفته استراحت ما در کیش و این هتل دهن پر کن که نمی دونم چرا کارکنانش بیشتر از مسافراش جو گیر بودن به لعنت خدا نمی ارزید.

اون سال اتفاقأ جناب ثابت صاحب هتل هم در هتل تشریف داشتن و ما نا‌‌ئل به زیارتشون شدیم و خب روز اول خیلی خوشحال جلو رفتیم و چاق سلامتی کردیم و اظهار ارادت ولی روز آخر دیگه صفر های بیشماری که با اسم این آقا توی ذهن میاد هم باعث نشد تا ماهیت واقعیش در نظرمون پنهان بمونه. جالب این که از بین این همه مسافر ایشون با چند تا خانم که تنها مسافرت میکردن و به گمونم مهمونایی از فرانسه داشتن که اونام خانمهای ایرانی بودن دمخور بودن و همینطور پذیرایی بود که از این خانمهای محترم میکردن در حالی که رستوران بوفه ای و گرون هتل بعد از ساعت ۱۱ همهٔ ظرفهای غذاش خالی و نیمه خالی بود و یک ظرف دسر ناقابل هم برای هوس یک بچه نداشت البته پولش مثل قبل از ساعت ۱۱ که ظرفها پر بود حساب میشد.

از همه جالب تر نطق قرایی بود که ابتدای شروع برنامه پارک دلفینها در مورد افتخار آقای ثابت به ایرانی بودنشون توسط مجری انجام شد و کلی ما رو شرمنده کردن که در کنار پر کردن جیب خودشون و خراب کردن ذهن مسافرای خارجی در مورد معماری پارسه افتخار دادن و مارو نائل کردن به دیدن چیزهای ندیده.

از طرف دیگه توی کیش همه دم میزدن از اینکه این هتل ها برای این آقا درامد نداره و از سر ایراندوستی اومده و یک چنین مخارجی رو متقبل شده حالا بماند که بنده با گوشهای خودم شنیدم به خانمی که ازش پرسید: شما از اینجا خوب پول در میاری؟  گفت: اگه در نمی اوردم که اینجا راحت کنار شما ننشسته بودم!

واقعیت اینکه دنیا اٌناسیس هم میخواد ولی آیا احترام اٌناسیس ومثلاً گراهام بل باید در یک حد باشه!؟

برای دیدن عکسهایی از هتل بر روی پیوند های زیر کلیک کنید:

http://i34.tinypic.com/2py4208.jpg

http://i36.tinypic.com/255rkbd.jpg

http://i36.tinypic.com/nn1h8j.jpg

http://i34.tinypic.com/25r32tf.jpg

http://i34.tinypic.com/v30x9v.jpg

http://i34.tinypic.com/25r32tf.jpg

http://i33.tinypic.com/s3in9e.jpg

http://i36.tinypic.com/2j5kqia.jpg

http://i38.tinypic.com/aolsif.jpg

Read Full Post »

باسید محمد علی جمالزاده از پیشگامان و به قولی پدر داستانویسی معاصر ایران ۶ یا ۷ سال پیش از طریق این سایت اشنا شدم.این سایت متعلق به یک آمریکای الاصل است که سالهاست در رشته زبان فارسی تحصیل و شایدم حالا دیگه تدریس میکنه و این سایت و برای علاقه مندان به یادگیری زبان فارسی درست کرده.

شاید یکجورایی خجالت آور باشه که یک ایرانی راجع به یک نویسنده و شخصیت مطرح در تاریخ معاصر ایران ندونه و یک غیر ایرانی بدونه ولی خب خیلی هم تعجب آور نیست چون این نویسنده تنها ۱۳ سال از ۱۰۶ سال عمر طولانیش و در ایران گذرونده و بخاطر بعضی از افکار و عقاید خاصش مورد علاقه ٔمذهبیون متعصب نیست و در نتیجه به راحتی در داخل کشور نادیده گرفته میشه. در مدت نود و چند سالی که در خارج از ایران زندگی کرده ۷ بار به ایران سفر داشته که هر بار مدت کوتاهی در ایران مونده.


در طول زندگیش چهار تا سگ داشته که به تمام اونها نام «توله» داده بوده ودو بار ازدواج کرده البته نه به طور همزمان!

جالب اینکه پدرش یک روحانی و واعظ مشروطه طلب و البته خوشفکر بوده معروف به واعظ اصفهانی که بعد از به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط محمد علی شاه قاجار مخفیانه به سمت همدان فرار میکنه و لی بعد دستگیر میشه و به بروجرد فرستاده میشه که در اونجا توسط حاکم شهر به دار آویخته شده و همونجاهم دفن میشه.

این پدر خوشفکر پسر بزرگش یعنی محمد علی جمالزاده رو در سن ۱۳ سالگی برای تحصیل به بیروت میفرسته که درهمون ایام هم خبر شهادت پدرش بهش میرسه ولی او همچنان به تحصیلاتش ادامه میده و مدرک در علم حقوق از فرانسه میگره وبعد از سالها زندگی جالب ؛ پر تلاطم و تلاش برای آزادی ایران از زیر یوق استعمار روس و انگلیس و بیداری ایرانیان ؛ دیدن دو تا جنگ جهانی اول و دوم ؛ زندگی در دوران مظفرالدین شاه قاجار؛ محمد علی شاه قاجار؛ احمد شاه قاجار؛ رضاشاه پهلوی؛ محمد رضا شاه پهلوی و بالا خره انقلاب ایران والبته معاشرت با کلی آدم معروف تاریخ ایران و جهان مثل سید ضیاء الدین طباطبایی و زندگی در فرانسه و آلمان وسوئیس بالاخره در سال ۱۳۷۶ در ژنو دارفانی رو وداع میگه واگر چه آرزوش بوده تا در کنار زاینده رود به آرامش برسه ولی در عوض درکنار رود لمان به خاک سپرده میشه.

مطالب زیربر گرفته از کتاب خاطرات سید محمد علی جمالزاده است :

«جملاتی از داستان بیله دیگ؛ بیله چغندر(یکی از داستانهای کتاب یکی بود و یکی نبود که در سال ۱۹۲۲ میلادی نوشته شده) به نقل از دفتر یاد داشت یک دلاک فرنگی که مدتی در ایران به سر برده است:

چیز غریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلاً زن وجود ندارد.تو کوچه ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می شود ولی زن هیچ در میان نیست.من شنیده بودم که در دنیا شهر زنان وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ولی شهرمردان به عمرم نشنیده بودم. در فرنگستان می گویند ایرانی ها هر کدام یک حرمخانه دارند که پر از زن است ولی الحق که هموطنان من خیلی از دنیا بی خبر هستند.در ایرانی که اصلاً زن پیدا نمی شود چه طور هر نفر می تواند یک خانه پر از زن داشته باشد؟ امان از جهل!یک روز دیدم تو بازار مردم دور یک کسی را که مو ی بلند دارد و صورت بی مو و لباس سفید و کمر بند ابریشم داشت گرفته اند.گفتم یقین یک نفر زن است و با کمال خوشحالی دویدم که اقلاً یک زن ایرانی دیده باشم ولی خیر؛ معلوم شد یارو درویش استیکروزاز یکی از ایرانیانی که با من رفیق شده بود و دارای چندین اولاد بود پرسیدم پس زن تو کجاست. دیدم فوراً سرخ شد و چشمهایش دیوانه وار از حدقه بیرون آمد و حالش به کلی دگرگون شد و فهمیدمکه در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه اسم زن را هم نمی توان بر زبان آورد.

«داستان بیله دیگ؛ بیله چغندر مردم ایران را هم چند دسته کرده است که هر دسته از کلاهی که بر سر دارند شناخته می شوند؛ دستهٔ اول که اکثریت نفوس را تشکیل می دهند زرد کلاه ها هستند که کلاه نمدی زرد رنگ بر سر دارند و آنها را عموماً مشهدی و کربلایی می نامند و اغلب رعیت و نوکر باب هستند و نمی دانم به چه سبب نذ ر کرده اند که در تمام عمرشان هر چه بیشتر کار بکنند و نتیجهٔ زحمت خود را بالتمام به ان دو دسته‌ٔ دیگر مردم یعنی سفید کلاه ها(اهل عمامه) و سیاه کلاه ها(دیوانیان و خوانین) دو دستی تقدیم کنند و در این مسأله چنان مصرند که چه بسا خود و کسانشان از گرسنگی و سرما می میرند و بی کفن به خاک می روند در صورتی که سیاه کلاه ها و سفید کلاه ها از حاصل دسترنج آنها بقدری دارا می شوند که نمی دانند پولشان را چه طور به مصرف برسانند و برای «غراب اعراب» یعنی برای عروسی عربهای عربستان می فرستند و تو خانه هایشان چادر بلند کرده به هر کس آنجا برود و یک خرده صورت خودش را کج و کوج بکند و برا ی اموات آنها طلب آمرزش نماید چای و شربت و گاهی هم پلو و چلو می دهند

از اونجایی که فکر می کنم تاریخ کشور ما داره یکجورایی دوباره تکرار میشه پیشنهاد می کنم برای یادآوری هم که شده کتابهای این نویسندهٔ بی مثال رو بخونید. از اینجا می تونید یکسری از کتابهاشو دانلود کنید.

در ضمن این نویسنده یکی از شاهدان نسل کشی ارامنه توسط ترکها در جریان جنگ جهانی اول بوده و مطلبی در اینباره نوشته که از اینجا می تونید بخونید.

Read Full Post »

کتاب کافه پیانو رو تازه تموم کردم. نمی دونم بگم ازش خوشم اومد یا بدم اومد ولی فقط موندم برای چی به چاپ نهم رسیده!

راستش از نظر منه خواننده کتاب متوسطی است و اگرچه جدا از سبک غریب نوشتاری و ساختار درهم و برهمش حرفهایی کم وبیش برای گفتن داره اما احساس کردم شخصیت داستان که به نظر میرسه به شخصیت نویسنده هم باید خیلی نزدیک باشه یک خود فروخته تمام و کمال به هرفرهنگی است غیر از فرهنگ ایرانی از اون آدمایی که ته دلشون لک می زنه برای چای دم شده روی سماور زغالی مادرشون تو خونه ی کوچیک حیاط دارشون در یه محله ی قدیمی که عصراش با یه شلوار ورزشی رنگ و رو رفته؛ یه تی شرت و یدونه از اون کتونیای سفید بند دار با حاشیه های سبز توی کوچش با بچه ها فوتبال بازی می کردن؛ اما الان دیگه با کلاس شدن و باید فقط قهوه بخورن و کاپو چینو* و بجای گفتن و شناسوندن جمالزاده و مرادی کرمانی و پیرازد و بهنود و خیلیایه دیگه که من متاسفانه نمی شناسمشون و آقای جعفری از طریق این کتاب می تونست به امثال من بشناسوندشون هی از سلینجر بگن و بل و اینکه چقدر بهشون ارادت دارن و یا مدام از آهنگ های خارجکی و خواننده های خارجکی بگن تا همه حسابی به روشنفکریشون به به و چه چه بگن.

خلاصه که به نظر من قهرمان داستان کافه پیانو یک مرد متحجر با ادعاهای پوشالی و مدرنه که خیلی دلش می خواد آدم خوبی باشه ولی غرور و خود بزرگ بینیش این اجازه رو بهش نمی ده!

*البته بماند که مردم ایران روزگاری همه قهوه خور بودن و بخاطرهمین قدیما ما قهوه خانه های داشتیم که توشون چای به خورد ملت میدادن وصد البت این کارم کارانگلیسای چایی خور بود که به دنبال یافتن بازار برای قالب کردن چایی هاشون قهوه خونه ها یی رو که توش قهوه می خوردن تبدیل کردن به قهوه خونه هایی که توشون چای می خورن!

در ادامه:

دوباره مطلب بالا رو که خوندم به نظرم اومد خیلی یکطرفه به قاضی رفتم بخصوص که الانم دارم D.J.BO.BO گوش میدم و خیلی ازبعضی آهنگهای خارجکی هم خوشم میاد البته بیشتر اونهایی که علاوه بر ملودی قشنگشون کم و بیش از حرفهاشونم سر در میارم و در ضمن خیال دارم یکمی راجع به کتاب راز داوینچی نوشته دن براون بگم که بد جوری ازش خوشم اومده!!!

یکخورده کلاهمو قاضی کردم دیدیم هرچند خیلی از ماها توی این جامعه طوری رفتار می کنیم که انگار همین الان از ناف اروپا اومدیم و دیگه آخرشیم ولی از طرفی هم خوندن و گفتن از کتابها و فرهنگ بلاد فرنگ که جرم نیست منتهی اعتدالم خوب چیزی است ؛خوبه که از داشته های خودمون هم کمی چاشنیش کنیم.

میدونین اگه نویسنده کتاب کافه پیانوسالها در فرنگ بود و نا خود آگاه تحت تأثیر قرار گرفته بود حرفی نبود ولی در این مملکت بودن و ادای نبودن و در آوردن اصلاً قشنگ نیست.

راستش این کتاب دن براون بخاطر اعتراض مسیحیان ایرانی ممنوع الچاپ شده اگرچه من خودم به راحتی یکی از چاپهای قدیمشو که هنوز هم درکتابفروشیها پیدا میشه خریدم. متأسفانه فیلمشو اول دیدم البته اونم قشنگ بود ولی خب فکر میکنم همیشه بهتره اول کتاب خونده بشه و بعد فیلمی که از روش ساخته شده.

این کتاب پر از مطلبه و به قدری جالب یک تئوری قدیمی رو با کلی اسناد و مدرک معتبربا واقعیت ربط داده که یکجورایی سخته باورش نکنی در ضمن به لطف مترجمای خوبش خانم سمیه گنجی و حسین شهرابی پر از زیر نویسهای پر محتوا است؛ خدا بیامرزه ذبیح الله منصوری رو چون این ترجمه منو یاد رمانهای تاریخی الکساندر دوما و ترجمه های عالی ذبیح الله منصوری انداخت.

در آخر اینکه اثر معروف شام آخر داوینچی نقش اساسی در این کتاب داره و بد نیست که بعد از خوندنش یک سری به  این سایت بزنین تا این اثر معروف رو که به تازگی مرمت شده و دوباره بر سر جای اصلیش یعنی دیواره کلیسایی در شهر میلان قرار گرفته باوضوحی بسیار بالا رویت کنین و مدام نوشته های کتابو توی ذهنتون مرور.

Read Full Post »

Older Posts »