Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2008

من از خانواده تحصیلکرده ای نیستم. پدرم با زور وجبر خانوادش تا ششم قدیم می خونه و سیکلش و میگیره در حالیکه برادر بزرگش مهندس میشه. مادرم در حالیکه با خواهش و التماس تازه وارد دبیرستان شده بوده باز به زور وجبر پدرومادرش تن به ازدواج میده و درحالیکه دوست نزدیکش تا گرفتن مدرک لیسانس پیش میره او مجبور میشه تا به همون مدرک سیکل اکتفا کنه.

برای پدرم که تمام آرزوهاش در پول درآوردن و کام دل گرفتن از دنیا خلاصه شده بود همون مدرک سیکل کفّاف میده !!!!

اما مادرم همیشه حسرت ادامهٔ تحصیل روی دلش سنگینی میکنه و سعی میکنه تا کمبودش رو با مطالعه و ثبت نام بچّه هاش در باصطلاح بهترین مدارس دولتی منطقه سکونتش جبران کنه. به امید اینکه بچّه هاش به آرزویی که اون بهش دست نیافت دست پیدا کنن.

واما آغاز تحصیلات من مصادف بود با اولین روزهای جنگ.از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم.مهد کودک و آمادگی نرفته بودم و هیچ تصوری از مدرسه توی ذهنم نبود. یادمه چند روزی مونده به بازگشایی مدارس بود که مادرم گفت: جنگ شروع شده.یه جورایی دلم ریخت و پرسیدم: پس مدرسه من چی میشه؟

مادرم با آرامش گفت: هیچی تو مدرستو میری. تا سالها بعد نفهمیدم آنروز پشت ظاهر آروم مادرم چی میگذشت ودر تمام اون سالها هیچوقت ترس از دیوارهای خونه ی ما رد نشد و به وجود ما رخنه نکرد؛ هیچوقت.

برای من در اون سالها فریادهای دیوانه وار معلّم کلاس بغلی وقتی کلاس دوّم بودم و بد اخلاقیها و دعواهای مدام معلّم کلاس چهارمم از سر صدای جنگ و بمبارونها ترسناک تر بود.

به لطف مادرم درباصطلاح مدارس خوب و نامی زمان خودم درس خوندم و هر چند هیچوقت معلّم خصوصی و یا کمکی از جانب خانواده نداشتم ولی شاگرد درس خونی شدم.وقتی میدیدم میزان احترام گذاشتن به شاگردهاو والدینشون براساس میزان تحصیلات و درآمدشون است تصمیم گرفتم تا زندگیم رو تغییر بدم و باعث افتخار فرزندانم در آینده بشم بدون اینکه هیچوقت در مقابل والدینم به زبون بیارم که اوضاع در مدرسه خیلی هم خوب نیست!!!

تمام دوران تحصیلم در بین یک مشت افراد متظاهر گذشت که مثلاًدرظاهربه والدین به خاطر گذاشتن اسامی غیر مذهبی روی بچه هاشون ایراد می گرفتن در باطن هر چی خانواده ای غیر مذهبی تر بود بیشتر تحویلش میگرفتن.

تا دلتون بخواد تبعیض بود و ریا و در مواردی بیسوادی و در عین حال پر مدعایی. خبری از تشویق و دلسوزی نبود که نبود. ولی خب من از خانوادم یاد گرفته بودم که بی خیال باشم و زندگی رو سخت نگیرم پس از کنارهمهٔ این مسائل میگذشتم ولی فراموش نمی کردم.

از همون موقع فهمیدم که نظام آموزشی ما به درد نمی خوره هر چند تعداد انگشت شماری اساتید خوب و لایق هم بودن مسلماًخیلی بیشتر از حالاکه اگر مدیران انقلابی و اکثراً تازه به دوران رسیده بهشون مجال اظهار وجود میدادن انوقت ساعاتی از دوران تحصیل ما میشد بهشت!

امروز که این مطالب رو می نویسم هنوزهم درگیر همون تظاهر و ریا در مدارس هستم درفرمت های جدید که تازه باید بهشون چشم و همچشمی اولیا ورقابت ناسالم دانش آموزان رو هم اضافه کرد با این تفاوت که حالا دیگه من نمی تونم از کنار این همه نادونی ؛ پر مدعایی و تظاهر بی تفاوت بگذرم؛ حالا دیگه با دیدن اشک؛ ترس و اضطراب در چشمهای معصوم دخترم در روز اوّل مهر به خاطر روان مریض یک معاون مدرسه اونم در باصطلاح مدرسهٔ نامی که خیلی ها با هزار دروغ و اسم بچّه هاشون رو توش می نویسند از کوره در میرم و با یادآوری همه خاطرات تلخ دوران تحصیل خودم؛ تمام نفرتم رو یکجا بر سر کسانی خالی می کنم که حرمت جایگاه مقّدسی رو که درش قرار دارن نگه نمی دارن و اصلاً لیاقت نام معلّم و ناظم و مدیر و ندارن!

حالا دیگه آرزوی منم شده ادامهٔ تحصیل در یک دانشگاه معتبر خارجی برای خودم و نجات دادن بچّه هام از  نظام آموزشی داغون این مملکت که هنوز در حد آرزو مونده !!

Advertisements

Read Full Post »

می خوام یه تبلیغ مفت و مجانی برای صافکارهای محترم اتوبان صیاد شیرازی بکنم هر چند مثل اینکه ماشااللّه کارو بارشون خوب سکّه است چون هر دفعه که از این اتوبان رد میشم بر تعداد تابلوهای تبلیغاتیشون افزوده شده!!!!

دفعه آخری هر صد متر یدونه از این نمی دونم از جنس مقوا است یا فیبر بودکه روشون با خطی منسوب به خرچنگ قورباغه ای بزرگ نوشته شده «صافکاری بدون نقاشی». هر چند تا تابلو در میون هم یک ماشین ایستاده که چند نفر در حال وارسی کردنش هستن خلاصه که انگار نه انگار اینجا وسط شهر است؛ آدم فکر میکنه تو اتوبان بین شهری است و حسابی به آدم حسّ و هوای مسافرت دست میده!

باورتون نمی شه خودتون یه سر بزنین در ضمن ماشینتونم ببرین و خلاصه یه قیمتی هم بگیرین و اگر دلتون خواست نتیجه رو به ما هم بگین.

پ.ن:راستش هر چند به نظرم اینجور امرار معاش کردن وسط شهر بدون قاعده و قانون و پرداخت مالیات وغیره کار معقولی نیست ولی دلم نیومد بابت این مسئله به شهرداری زنگ بزنم.فکر کردم یه عدّه ای رو از نون خوردن میندازم ولی ایکاش یکی تو این شهرداری کلش تکون بخوره و این افراد و جمع و جور کنه و یه تیکه زمین بهشون در اطراف تهران اجاره بده تا کاسبی کنن البته این از اون نظر های خارج گودی بود؛ خودم می دونم.

Read Full Post »

در راه

عصری رفتیم برای سیمی کردنه کتابهای دخترم ـ یک نوجوان با یک دنیا آرزو ـ نمی دونم چرا تازگیها حوصله شنیدن حرفهاشو ندارم دیگه حتی حوصله ی تظاهرکردن به گوش دادنم ندارم؛ خیلی وقتها باهاش حرف می زنم ولی بیشتر مواقعی که خودم یک جفت گوش شنوا لازم دارم نه اون. می دونم بی انصافیه ولی دیگه بی انصافی هم داره می شه عادتم.

توی راه همسرم بی مقدمه و با لحن گله مندانه ای می گهتو دیگه منو دوست نداری»

نا خود آگاه به سمتش بر می گردم و نگاهم به موهای جو گندمیش میفته؛ توی دلم خوشحالم که موهاش هنوز پر پشته و با کچلی (گوش شیطون کر)حسابی فاصله داره هر چند موهای سیاه و حالت دارش الان دیگه زیر گرد سفیدی پنهان شده؛ بعد چشمم میفته به هاله سیاه دور چشماش که نشون خستگی و بی خوابیه. می دونم که مهربونه؛ می دونم که دوستم داره و بخاطر همین سالها کاستیهای روابطمون رو تحمل کردم و دوستش داشتم.سرمو بر می گردونم و به جلو خیره می شم؛ دلم می خواد دهن باز کنم و بگم که دوستش دارم بگم که جز اون کسی رو ندارم ولی افکارم قبل از اینکه تبدیل به کلمات بشن توی ذهنم بایگانی می شن و می گممن مدتهاست که دیگه خودمم دوست ندارم انوقت تو توقع داری تورو دوست داشته باشم؟»

در حالیکه لبخند شیطنت آمیزی بر لب داره میگهاینکه خودتو دوست نداری مهم نیست ولی چرا منو دوست نداری؟

در مسیر برگشت از کنار نانوایی محله مون ردمی شیم. از دور یک دختر ۶ و یا ۷ ساله که یک پسر کوچولو یک ساله رو بغل گرفته نظرمو جلب می کنه. مثل اینکه خواهر و برادرن.هیچکدوم لباس درست و حسابی تنشون نیست.

پسر کوچولو یک بلوز و شلوار تیره تنشه که وقتی خواهرش اونو با زحمت توی بغلش جا بجا می کنه شکم و پاهای کوچولو و برهنش میفته بیرون.دخترک یک کیف کهنه صورتی با گلهای بنفش روی دوشش است و هر چند تحمل وزن برادرش براش سخته ولی خم به ابرو نمیاره و در عوض با خنده باهاش حرف میزنه؛ نمی شنوم چی میگه.

مادرش کنارش ایستاده؛ داره نونایی رو که گرفته روی میز فلزی مشبک نانوایی باد می ده تا خنک شن؛ صورتشو نمی تونم ببینم ولی لباسهای کهنه و رنگ و رو رفتش رو تو همون نگاه اول می بینم. سرشو خم کرده و انگار توی افکارش گم شده. سمت دیگه ی مادر یک پسر بچه ی شاید ۹ ساله ایستاده؛اونم یه لباس کهنه تنشه و عجیب قیافه ی مصمم و دقیقش منو بیاد برادر کوچکم میندازه که حالا برای خودش یه تاجر موفق شده. از کنارشون رد میشم با وجود اینکه نمی تونم نگاهمو از روشون بردارم.

نمی خوام با نگاه خیرم جلب توجه کنم و در حالیکه سرمو بر می گردونم به همسرم میگمخانمه با بچه هاشو دیدی؟» جواب میدهنه کدوم خانمه؟» میگمهمون خانمه دم نانوایی؛لباساشون خیلی نامرتب بود» جوابمو نمی ده ومن ادامه میدمنمی دونم چرا اینقدر بچه دارمی شن وقتی توان نگهداری ازشون رو ندارنهمسرم میگهبعضیها اعتقادشون اینه…» حرفشو قطع میکنم و میگماینا که تو شهر زندگی میکنن؛ یعنی یک نفرم دوروبرشون نیست که بهشون یاد بده

با گفتن این حرفها از کنار تهی دستیشون و تنهاییشون میگذرم؛ بیخود نیست که دیگه خودمم دوست ندارم!!!

Read Full Post »

ما انسانها رو مجموعه ای از خصلتهای انسانی و حیوانی تشکیل می دن و اگر چه باید خصلتهای انسانیمون بر خصلتهای حیوانیمون برتری داشته باشن ولی متأسفانه در برخی به قدری به این خصلتهای حیوانی بهاداده میشه که دیگه حتی گذاشتن نام انسان بر اونها بی شک مبالغه آمیز است.

چند روز پیش یکی از دوستان یک سایت متا سفانه ایرانی رو بهم نشون داد که هنوز باور صحت محتواش برام سخت و غیر ممکنه. به قدر ی شوکه شدم و دچار انزجار که حتی قادر به خوندن کامل محتواش نشدم ولی همون مقدار اندکی هم که خوندم کافی بود تا حال روحیم بهم بریزه.قبح ماجرا به حدی است که واقعا قادر نیستم به جزئیاتش بپردازم فقط می خوام بگم از نظر من هر نوع رفتار غیر معقول که هویت انسانی و حرمت خانواده هارو خدشه دار کنه و حیوانهای جامعه رو بر انسانهاش فزونی بده غیر قابل اغماض است.

می خوام بگم اگه یکروزی شنیدین بعضی ها با عنوان اراذل و اوباش محکوم به اعدام شدن بدونین که دارن تقاص اعمال زشت و پلیدشون رو پس میدن اگر چه اعدام ساده ترین و راحتترین قصاص برای اونهاست.خلاصه احساساتی نشین و شعار دموکراسی و آزادی و سر ندین که آزادی و حقوق فردی تا وقتی قابل احترامه که آزادی و حقوق سایر افراد اجتماع رو زیر سؤال نبره بخصوص وقتی اون افراد بچه های بیگناه و معصوم باشن!!!!!

Read Full Post »

این تابستون تونستم چند تایی رمان خوب بخونم مثل:کتابهای بادبادک باز و هزاران خورشید تابان نوشته ی آقای خالد حسینی نویسنده افغان و همینطور بازخونی کتاب آخرین ملکه چین نوشته خانم پرل باک و سووشون نوشته ی خانم سیمین دانشور.

هر کدوم از این رمانها بیان کننده گوشی از تاریخ یک کشور در دورانهای مختلف بودن ولی یک وجه مشترک داشتن؛ همشون از تجاوزبعضی( در راس این تجاوز کاران بریتانیای کبیر) به حریم بعضی دیگه می گفتند با بهانه ی داشتن علم؛ قدرت و ثروت!

داستانی که همچنان در قرن ۲۱ ادامه داره.

نمی دونم چرا حالا که اینارو می نویسم یاد تمام آموزه هام می افتم؛ آموزه های که انگار فقط به درد نوشتن توی کتابها می خورن:احترام به حقوق دیگران؛ دروغ نگفتن؛ حرمت نگه داشتن!!!!

یادم میاد که هنوز هم دروغ گوی خوبی نیستم و بیشتر وقتها چشمام لوم می دن ؛ بخاطر اینکه فکر می کنم دروغ مال آدمهای ضعیفه بعد یاد وقتهایی میفتم که راستگوییم کار دستم داده مثل وقتی که از آلمان بر می گشتم و توی گمرک در جواب مامور گمرک قیمت واقعی اجناسم رو گفتم و کلی جریمه شدم. حالا دیگه اینجور مواقع همسرم رو میفرستم جلو اون خوب می دونه چی باید بگه!!!

توی خاطراتم می گردم وبعد یکهو روی یک صحنه متوقف می شم: ما؛یعنی من و خانوادم به همراه برادرم داریم با ماشین جدید و گرون اون که تازه خریده میریم شمال؛ قیمت ماشین اون پنج برابره قیمت ماشین ماست. داریم با هم بحث می کنیم؛ برادرم فکر می کنه تمام حرفهای من شعاره؛ فکر میکنه اگه یک شب نون نداشته باشم بخورم و بچه هام گرسنه باشن احترام گذاشتن به دیگران و حقوقشون یادم میره و مثل ریگ دروغ می گم؛ میگه باید پول داشت تا موفق بود فقط پوله که قدرت میاره. سعی می کنم از ایده هام دفاع کنم بعد یاد اون مادر عراقی میفتم که برای سیر کردن شکم بچه هاش خود فروشی میکنه؛ کاری که تو خوابم نمی دید یک روز مجبور به انجامش بشه.

به فکر بچه هام میفتم و یادم میاد وقتی یک ماه حقوق همسرم دیر می شه چطور تمام زندگیمون تحت الشعاع قرار می گیره. حالا فکر می کنم اگه دوباره قرار باشه به عقب برگردم و یه انشاء راجع به «علم بهتر است یا ثروت» و یا اینکه «در آینده چکاره می خواهید بشوید» بنویسم انوقت مداد رو برمی دارم و بزرگ می نویسم:

علم و ثروت مکمل یکدیگر هستند و بخاطر همین من می خواهم در آینده دکتری شوم که علاوه بر مداوای مردم در کار بساز و بفروشی هم فعالیت داشته باشم!

Read Full Post »

همیشه رستم و قدرت عجاب انگیزش برای من یک علامت سوال گنده بوده. دلم می خواست واقعیتها رو از دل این داستانها بیرون بکشم و هرچند می دونستم که حکیم ابولقاسم فردوسی در شاهنامه گفته:

رستم یلی بود در سیستان   منم کردمش رستم دستان

ولی بازم باوراینکه یک انسان می تونه اینقدر قوی باشه برام سخت بود.پیش خودم فکرمی کردم که حتماً شاعر اغراق کرده و خواسته سیرو پیاز داغش رو زیاد کنه!

حالا با دیدن این کلیپ فکر می کنم رستم شاهنامه خیلی هم دور از واقعیت نیست!

به نظر من شاهنامه مثل یک رمان تاریخی است که قسمت اعظم ساختارش رو از وقایع واقغی تاریخی اقتباس کرده هر چند قسمت نخست اون بیشتر با افسانه عجین هست ولی در سایر قسمتها از وقایع دوران هخامنشی و حمله اسکندر و در غالب داستان سخن گفته شده.البته این یک نظر کاملاً غیر کارشناسانه و تنها دیدگاه یک خواننده است.

Read Full Post »

فکر می کنم خیلی از ما ها یادشون هست موقعی رو که توی ایران هنوز از پاکتهای کاغذی و شیشه بجای نایلون و پلاستیک استفاده می شد. من که یادمه اکثر خانمها یک زنبیل قرمز داشتن برای خرید. اونموقع هم با توجه به اینکه یک سیستم مکانیزه مناسب وجود نداشت  زباله ها دفن می شدن واین شده بود یک معضل برای شهرداریها. اوایل انقلاب بود و زمان جنگ و تا اونجایی که من یادمه این داستان تا پایان جنگ ادامه داشت اما یکهو بعد از اتمام جنگ همه چیز عوض شد!
مثل این بود که استفاده از نایلون و ظرفهای پلاستیکی و بسته بندیهای زائد اما زیبا نشانه ی پیشرفت وباکلاسی بود!!!!

حالا توی پرانتز داشته باشین که کلا بازیافت خودش پروسه هزینه بری است وبه همین علت گاهی ترجیح بر تولید مجدد است تا بازیافت مواد ودرضمن استفاده از پلاستیک با صرفه تر از کاغذ و شیشه است.

چند وقت پیش یک اسلاید به دستم رسید درمورد وضعیت خطرناکی که زباله های پلاستیکی در دنیا بوجود آوردن و اینکه در بعضی از ایالات آمریکا و همینطور بعضی از کشورها؛ استفاده از این پلاستیکها ممنوع شده!
(
خیلی تلاش کردم این اسلاید رو یکجوری share کنم تا همه ببینن ولی متاسفانه هنوز موفق نشدم و تا اونجایی که من فهمیدم بلاگفا چنین امکانی رو در اختیار من نمی گذاره و نمی دونم چرا سایت اسلاید شرهم بلافاصله بعد از آپ کردن غیر فعال می شه؟!)

خلاصه اینکه کار ما شده تکرار خطاهای دیگران. چرا نباید از این عقب ماندگیمون یک استفاده بهینه بکنیم و اشتباهات کشور های پیشرفته را تکرار نکنیم.چرا به جای حل مشکلات موجود با پیروی کورکورانه از دیگران به مشکلاتمون اضافه می کنیم؟ چرا ما نباید اولین نفر باشیم؟! و راستی چرا ما زنبیلهای قرمزمون رو کنار گذاشتیم!؟

پ.ن:بالاخره تونستم این اسلاید رو در وبلاگم قرار بدم.امیدوارم دیدن این اسلاید باعث بشه تا تغییراتی در نوع زندگیمون در جهت حفاظت از محیط زیست بدیم.

Free Image Hosting at www.picturetrail.com

Read Full Post »

Older Posts »