Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

😕

فکر نمیکردم یه روزی اهنگهای شاد غمگینم کنن!

یاد همه روزهای قشنگ و ادمهایی بیفتم که دیگه تکرار نمیشن و یا کنارم نیستن!

Advertisements

دوستی خاله خرسه

بچه که بودیم به ندرت عیدی میگرفتیم و من همیشه تو عالم بچگی تو این فکر بودم چرا ما مثلا به نسبت بچه های عمو همیشه کمتر عیدی میگیریم یا اصلا نمیگیریم بعدها فهمیدم داستان، همون بده بستونی بود که هنوزم بین خانواده های ایرانی هست برای همینم وقتی خودم دستم به دهنم رسید تا وقتی تو ایران بودم همیشه یه چیز کوچولو هم شده برای بچه های فامیل که میدونستم حتما سری به ما میزنن کنار میذاشتم بدون فکر کردن به اینکه آیا اونام به بچه های من عیدی میدن یا نه!

به نظر من حساب بچه ها را باید از بازی بچه گانه بزرگترها جدا کرد!

اینارو گفتم تا بگم یکسال عید وقتی هنوز دبستان میرفتم کتابی عیدی گرفتم که هنوزم دارم. یکی از داستانهای اون کتاب داستان خرسی هست که از عشق زیاد باعث مرگ مردی میشه که دوستی نزدیکی باهاش داره!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که از دوستی زیاد بهت حتی فرصت مستقل شدن نمیده. باهات طوری رفتار نمیکنه که به تواناییهات ایمان بیاری و در عوض هر روز تواناییهای خودشو به رخت میکشه و چون خیلی دوست داره میخواد تو شبیه اون بشی.

مصداق همون کسی هست که از بس دوست داره برات بهترین و خوشمزه ترین غذاهارو درست میکنه ولی وقتی خودت میخوای آشپزی باشی به خوبی اون بهت فرصت اشتباه کردنم نمیده!

دوستی خاله خرسه مصداق همون کسی هست که همه نیازهای مالیت و شاید برآورده کنه ولی وقتی نوبت نیازهای روحی و پشتیبانی و تشویق و …میرسه اصلا حضور نداره!

خاله خرسه همونی هست که تورو خیلی دوست داره ولی باعث رشدت نمیشه!

حواسمون باشه برای همدیگه بخصوص بچه هامون خاله خرسه قصه نشیم!

چند هفته پیش زیر پستی که از کار خیر و پسندیده یه کتابفروش توی انقلاب نوشته بود کامنت گذاشتم » قدر این آدمهارو بدونیم که من جز ایران جای دیگه ندیدم!»

داستان از این قرار بود که راوی برای خرید یه کتاب خاصی میره به یه کتابفروشی تو انقلاب اما فروشنده بجای فروختن کتاب روانش میکنه به کتابفروشی ته پاساژ تا آگه اونا دارن از اونها بخره و با این کار شاید کمکی کرده باشه به همصنفی در تنگنای مالی.

نکته این داستان از اونجایی شروع میشه که بلافاصله بعد از کامنت من دو تا فارسی زبان از همه جا مطلع و از همه چی بی خبر در جواب دادو فغان برداشتن که چه حرفها، شما توهم زدی و همه جای دنیا هست این چیزها!

حقیقتش بعد از خوندن کامنتها یاد اون ضرالبمثلی که موقع بچگیا و دعوا با خواهر و برادرام استفاده میکردیم تا از یه بحث بی سرانجام خودمون رو نجات بدیم افتادم و پیش خودم گفتم» جواب ابلهان خاموشیس» و کامنتاشون رو بی جواب گذاشتم، هر چند بعد از چند سال زندگی اینور آب و آشنایی با بیش از 20 تا ملیت مختلف و دیدن فرد گرایی شدید کلی جواب تو استینم داشتم.

فردای اون روز رفتم سر کار و موقع پیاده روی کوتاه بعد از ناهار داستان کتابفروش و برای چند تا از همکارای استرالیاییم با آب و اجداد اروپایی تعریف کردم و بلافاصله بعدش پرسیدم یه همچین اتفاقی هیچوقت اینجا میفته؟ جالب اینکه بدون حتی یک ثانیه مکث هر دو گفتن «نه»!

چند روز پیش همین داستان و برای یه دوست از افریقای جنوبی که یکسالیه اومده استرالیاتعریف کردم و از اون پرسیدم آیا این مدل رفتار و تا حالا از کسی دیده؟ اون هم با تعجب جواب رد داد.

ولی من نه تنها اولین بار نیست که میشنوم داستان از خود گذشتگی مردم ایران رو بلکه بارها شاهد بودم و با این طرز تفکر بزرگ شدم طوریکه وقتی چند سال پیش اومدم اینجا بعد از چند بار ضربه خوردن از غریبه و آشنا نما فهمیدم باید یاد بگیرم خودخواه باشم و اول به خودم فکر کنم.آگه میخوام توی این سیستم فرد گرایی که آوازش تا درون مرزهای کتابفروش قصه ما هم متاسفانه رخنه کرده دوام بیارم حتی سوزنم به خودم نباید بزنم چه برسه به جوال دوز!

روباه حیله گر

همه جای دنیا آدم دورو و نون به نرخ روز بخور پیدا میشه. آدمهایی که مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنن و اسمشم میذارن سیاست!

حالا انگار سیاستمدارها گلی به سرشون زدن و میزنن که اونهام همه تصمیم گرفتن بشن مثل سیاستمدارها و سر همدیگرو محترمانه کلاه بذارن. جالب اینکه سیاست از سیاس میاد و سیاس معنی حیله گر میده، یعنی همون روباه قصه بچه گیا!

حالا چطوری یکهو دنیا زیرو رو شده که معنی کلمه ها هم عوض شدن من در عجبم!

شایدم به قول cersei جورج مارتین در Game of Thrones وقتی قدرت دستت باشه تو میگی چی درسته و چی غلط و بقیه هم چشم بسته تاییدت میکنن!

الانم قدرت ظاهرا دست یه مشت سیاستمدار ریز و درشت و برای همینم معنی سیاست عوض شده. دیگه همه همدیگرو تشویق میکنن به سیاستمدار شدن، آگه یکی هم پیدا بشه خودش باش و شصتا رو نداشته باشه میشه ساده و خنگ و باید یاد بگیره از بقیه تا تو این دور و زمونه موفق باشه!

از همه اینا جالبتر اینکه توی علم ستاره شناسی و طالع بینی علامتی هست به اسم Gemini با سمبل Twin یا دوقلو که تصویر دو تا آدم روبرو هم هستن. ظاهرا کسانی که بر اساس تاریخ تولدشون جزو این دسته به حساب میان آدمهای دو چهره هستن که به راحتی رنگ عوض میکنن!

نمیدونم چقدر این علوم طالع بینی و ستاره شناسی دقیق و درسته ولی خدایی آگه جزو این دسته از آدمها هستین وقتشه یه مروری روی کردار و رفتارتون بکنین قبل از اینکه روباه قصه بچگی ما بشه قهرمان قصه بچه هامون!

خوبه بدونین که علامت دونالد ترامپ هم جمنای هست 😮😑

…..I’ve played all my cards……No more ace to play!

روحت شاد!

از وقتی عقل رس شدم که برای خودم مثل همه مردم ایران نظر سیاسی داشته باشم، فکر میکردم نظام پادشاهی و ریاست یه نفر به یه ملت دیگه مال داستانهاست و از جامعه مدرن و پیشرفته به دوره. حالا بگذریم که سالهاست خانواده زرنگ سلطنتی انگلیس با هزار ترفند دارن روی یه ملت که نه یه دنیا حکومت میکنن و مردمی که توی سیستم به شدت طبقاتی و برده داری مدرنشون کار میکنن تا اونها پولدارتر بشن اونها رو میپرستن!

البته میدونم که به قولی خانواده سلطنتی انگلستان حکومت نمیکنه بلکه سلطنت میکنه!!!

جالب اینکه خونواده سلطنتی انگلستان خودشون اصل و تبار آلمانی دارن و فامیل المانیشون رو هم زمان جنگ جهانی اول به وینزور تغییر دادن.

حالا جالبتر اینکه چند وقت پیش یه متن فارسی خوندم (متاسفانه منبعش رو گم کردم) در مورد نوه ای که از قول مادربزرگش نقل میکرد:» پادشاه مثل صاحبخانه میمونه و ریس جمهور مثل مستاجر، کشور بدون شاه صاحب نداره!»

همین یه جمله ساده تمام حساب و کتابهای من در مورد نظام سیاسی دلخواهم رو بهم ریخت هر چند همه صاحبخانه ها هم دلسوز نیستن!!

روحت شاد رضاشاه!

خاطرات

عجیبه بعضی خاطرات زمان بچگی چنان واضح توی ذهن آدم باقی میمونه که انگار همین دیروز اتفاق افتاده!

به گمونم مدرسه نمیرفتم یا شایدم کلاس اول دبستان بودم. یادمه یه کادو گرفتم از یکی از همسایه هامون که همبازی بچه هاش بودم. خودش بهم نداد. مامان بهم داد. کادو شده بود. شاید برای تولدم بود…هر چند کیک و مهمونی تولدی یادم نمیاد. اگر تولدمم بوده اون تنها کادویی بود که گرفتم!

خوشحالی از ته دل موقع باز کردن کادو رو الانم بعد از گذشتن حدود 35 سال میتونم حس کنم. یادمه اول دوزاریم نیفتاد و نفهمیدم درست چی کادو گرفته بودم. چند دقیقه طول کشید تا فهمیدم یه میز کوچولو پلاستیکی زرد رنگ بود که یه استوانه بزرگ کاغذ سفید نقاشی پیچیده شده دور یه محور گردون توی قسمت گود رفته بالای میز جا خورده بود و روش یه طبقه پلاستیکی پر شده با مداد شمعی، مداد رنگی و یه آبرنگ کوچولو بود. خیلی درست جزئیاتش یادم نیست چون فرصت زیادی برای بازی کردن باهاش پیدا نکردم فقط یادمه همه جذابیت اون میز کوچولو به رول کاغذای سفیدش بود که سرش و رو میکشیدی تا مثل نخ قرقره باز بشه بشینه روی قسمت مورب و زرد رنگ میز بعد تو روش نقاشی بکشی و بکنی بندازی کنار و دوباره از اول!

یادمه وقتی با ذوق و شوق رفتم تا به همون دوستی که مادرش برام کادو خریده بود بگم چی کادو گرفتم بهم گفت اونم عین همون رو کادو گرفته!

خیلی تعجب کردم چون مادر من همیشه عادت داشت برای حفظ آبرو هم که شده بهترین کادوها و برای دیگران و بچه هاشون بخره، کادوهایی که من آرزوی داشتنشون را داشتم و هیچوقت نصیبم نمیشد!

نمیدونم چرا این خاطره اینقدر با جزییات توی ذهنم مونده و هنوز بعد از اینهمه سال یادآوریش غمگینم میکنه….انگار داغ اون کاغذها که حتی یکبارم یادم نمیاد ازشون استفاده کرده باشم هنوز رو دلمه!

تنها خواهرم نه سال ازم بزرگتره، احتمالا اونموقع 16 یا 17 سالش بود. سال آخر دبیرستان بود، شایدم درسش تموم شده بود. یادمه ویترای میکشید. چقدر دلم میخواست یکبارم بذاره من امتحان کنم. ساعتها بی صدا نگاهش میکردم بدون اینکه اجازه داشته باشم دست به وسایلش بزنم. بدتر از الان من اعصاب درست و حسابی نداشت.

نمیدونم همون روز بود یا فردای اونروز که شنیدم مادرم بهش گفت برو خودت ازش بگیر….خواهرم اومد سراغم بهم گفت رول کاغذای سفیدم رو بدم بهش تا برای زیر شیشه های ویترایش استفاده کنه.

زیر بار نرفتم. آخه مگه آدم هر روز میز زرد کوچولو با رول کاغذی کادو میگیره!

کلی بهم وعده و وعید داد، قول داد بذاره منم با خمیر ویترایش روی شیشه خطهای نقشه از قبل کشیده شده رو کپی کنم. هنوز دو دل بودم که گفت:» اینو بده من بعدا برات عینش رو میخرم.»

تو کله کوچیکم بهش اعتماد داشتم. باورم شد که برام میخره. از کاغذام دل کندم و کنارش نشستم و با چشمام خط خمیر سیاه و روی شیشه دنبال کردم. فکر کنم یه دو ثانیه هم اجازه داد من امتحان کنم!

هر چی که بود فقط حس حسرتش یادمه نه لذت و خوشحالی.

میز زرد کوچولو بدون رول کاغذی سفیدش هیچ کارآیی نداشت و خیلی زود راهی سطل آشغال شد.

فکر کنم البته یه مدتی هم خوش خیالانه منتظر بودم تا خواهرم به قولش عمل کنه!

35 سال از اونموقع میگذره. هیچوقت رابطه سالمی با خواهر و مادرم نداشتم. یادمه سالهای زیادی تو نوجوونی و حتی اوایل ازدواجم خواب میدیم که توی خواب باهاشون دعوام شده…خواب میدیدم دلمو شکوندن و گریه میکنم.