Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

منم مثل خیلیای دیگه که سرزمین مادری و کلی خاطره زشت و زیبا رو به امید یه زندگی بهتر برای خودشون و خانوادشون ترک میکنن، کلی دلایل معقول و موجه داشتم.
یادمه اوایل با خودم فکر میکردم اگه یکی از این اروپاییها ازم پرسید چرا مهاجرت کردی جواب میدم » به همون دلیلی که اجداد شما مهاجرت کردن و به همون دلیلی که توی کل تاریخ هر قوم و ملتی مهاجرت کردن..برای زندگی بهتر»!
ولی عجبا که بعد از مهاجرتم هر بار کسی این سوال و ازم میکرد کلی هول میشدم و سعی میکردم خودمو توجیح کنم…اونم یه توجیح منصفانه که نه کشور مادریم و به گند بکشم نه خودمو و زندگی گذشتم رو!
حالا بگذریم که تازگی یه همکار پیدا کردم که چند هفته ای هست از افریقای جنوبی مهاجرت کرده به اینجا… چند روز پیش خیلی سلیس در سه کلمه علت مهاجرتش رو توجیح کرد…دلایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی!
تازه اونموقع بود که دو زاری کج من افتاد و پیش خودم فکر کردم…این همه مدت چه زوری میزدم برای توجیح خودم!
ولی واقعیت اینکه من دلایل دیگه ای هم داشتم…دلایل زیر پوستی…از اون دلایلی که به زبون نمیاری ولی بهش فکر میکنی و اخرشم میشن دلایل اصلی مهاجرتت….البته نه اینکه اون دلایل اصلی منتفی باشن ولی واقعیت اینکه  من  یه چیزهایی خیلی اذیتم میکرد…چیزهایی که سالها برای عوض کردنشون تلاش کرده بودم و نتیجه نگرفته بودم و در نهایت امنیت و آرامشم رو باهاشون معامله کردم!

من توی خانواده ای بزرگ شدم که اول پدر بعد مادر و برادر و عروس و بچه های برادر و اخر سر دختر و داماد سالاری هست….یعنی یکجورایی توی خانواده خودم همیشه شهروند درجه دو بودم…البته اینا چیزهایی نیست که کسی به زبون بیاره ولی اگه تیزبین باشی حتی توی سریال شهرزاد هم میتونی ادمهایی که توی خانواده خودشون شهروند درچه دو هستند ببینی!

خواهربزرگتری که مطیع پدر و مادر بوده و به یه ازدواج اجباری تن داده نه توی خانواده خودش و نه جامعه احترام نداره ولی دختر سر کش و خودسر نه تنها از خواهر بزرگتر که حتی توی خانواده شوهر هم از دختر همون خانواده ارج و قربش بیشتر. ..دلم میخواست ببینم آگه شهرزاد برادر داشت چه تاثیری توی روابط آدمهای داستان میذاشت!

 توی همون داستان دختر یکی یکدانه بزرگ آقا هم شهروند درجه دو هست توی خانواده خودش، حتی قدرت انتخاب نداره.

خلاصه که منم همیشه حس شهروند درجه دو بودن همراهم بوده.  اصلا هم مهم نبود چقدر در اجتماع موفق بودم، توی خانواده جایگاهم تعیین شده بود. جایگاهی که یا باید میپذیرفتمش مثل خواهرم که اونوقت شوهر و بچه هام هم از من ارث میبردن و یا اینکه عوضش میکردم !

سالهای زیادی از زندگیم به درگیری با خانواده گذشت برای  حسی که آزارم میداد ولی نمیشد بیان کرد

به هر صورت حس تعلق به یک گروه که فکر میکنی شادیشون با شادی تو گره خورده با خودش امنیت وآرامش میاره و تو میخوای همه چیزت رو بدی و این حس رو از دست ندی و توی این راه گاهی به اشتباه سر ارزشهات معامله میکنی!

خیلی از ماها مهاجرت میکنیم که شهروند درجه دو نباشیم.

غافل از اینکه نسل اول مهاجر اونم از یه کشور خاورمیانه ای آگه بخوام منصف باشم و مثبت و نگم همیشه ولی سالها شهروند درجه دو خواهد بود اینبار نه توی خانواده کوچیک خودش بلکه توی جامعه و محیط زندگیش!

Advertisements

ما مرده پرستان

باید تا چیزی به ذهنم مباد بنویسم…تازگیا به سختی تمرکز میکنم و خیلی زود فراموش!

میخواستم از مرده پرستی بنویسم؛از ادمهایی که وقتی دیگه نیستی تازه سراغت رو میگیرن؛ لباس مشکیشون رو میپوشن و برای اینکه نشون بدن چقدر مبادی اداب و با فرهنگ هستن نفراول  توی مجلس عزاداری حاضر میشن. کم لطفی هست اگه نگم که کمک هم میکنن و شاید غصه هم میخورن!

چند وقت پیش یه بنده خدایی که با زن و بچه زندگی ظاهرا راحت ایران و ترک کرده بوده و با قایق اومده بوده اینجا خودکشی کرد!

من اصلا نمیشناختمش ولی از کسانی که میشناختنش شنیدم مغازه ای داشته که کارش نگرفته و اوضاع مالیش حسابی خراب بوده. میگفتن ادم دست و دلبازی هم بوده.

ادم باید خیلی تحت فشار باشه که توی یک کشورغریب زن و بچش رو بدون هیچی تنها بذاره…من که فکر میکنم بی کس بوده….ادمها از بی کسی زودتر به بن بست میرسن تا از بی پولی…گاهی فقط باید کسی بهت ایمان داشته باشه و باورت کنه بیشتر از اینکه خودت به  خودت باورداری.

من ختمش هم نرفتم ..ولی خبر دارم خیلیا رفتن..خیلیا که حتی روز قبل دیده بودنش ولی نفهمیده بودن داره نفسهای اخر و میکشه!

گاهی فقط لازمه باور کنی تنها نیستی و اگه پات لغزید و داشتی میفتادی کسی هست که بگیردت تا با کله سقوط نکنی…کسی هست که  وقتی از شدت اضطراب و فشاردیگه مغزت یاریت نمیکنه و راهی به ذهنت نمیرسه به جات فکر کنه و راه حل جلوی پاهات بذاره نه اینکه هولت بده تا محکمتر زمین بخوری یا بی تفاوت از کنارت بگذره یا اینکه نهایتا بهت یاداور کنه که اونم زندگیش سخته والان بجای سالی دو بارمسافرت سالی یکبار مسافرت میره و یا حتی برات دلسوزی کنه و طوری باهات رفتار کنه که از خودت ناامیدتر بشی بعد هم توی ختمت بیاد و بگه» من همین چند روز پیش دیدمش؛ کلی هم نصیحتش کردم…اینجور ادمها یک لحظه دیوونه میشن…نمیفهمن دارن چیکار میکنن…کلشون از کار میفته…بیچاره زن و بچش!»

 ایهاالناس اگه که توی زنده بودن کسی کنار خودش و خانوادش نبودین بعد مرگش هم بهتره نباشین؛ والا روحش عذاب میکشه. هر چند میدونم زشته…مردم میگن طرف از ادمیت به دوره..احتمالا مراسم کس و کار شما هم نمیان انوقت…نه بهتره ادم با ادب باشه تا با مرام!

سالهای گمشده

مثل این میمونه که 7 سال از زندگیم گم شده. تازه میفهمم حرف پدرمو که همیشه به شوخی و جدی توی بحث و جدلهای گاه بی گاهش با مادرم و ما میگفت:» گشنگی نکشیدی تا شاعری از یادت بره»

مخصوصا این وبلاگ رو هیچوقت نبستم و الانم دوباره توی همین وبلاگ مینویسم, میخوام بزرگ شدنم همیشه جلوی چشمم باشه!

توی این 7 سال بیشتر از 35 سالی که توی ایران زندگی کردم؛ یاد گرفتم, تجربه کردم, رودست خوردم و بزرگ شدم….مثل یه پرنده که سالها توی قفس بوده و فکر میکرده قفس یعنی خونه…ادم یعنی غذا و امنیت و اتاق یعنی دنیا!

خودم و خانوادم رو توی این 7 سال شناختم…گفتنش عجیبه ولی وقتی پرنده میفهمه توی قفس بوده که از قفس و اتاق میفته وسط شهر شلوغ….تازه اونموقع میفهمه هردستی به سمتش دراز میشه برای نوازش و محبت نیست…تازه میفهمه اونکه براش قفس درست کرده بود و دست نوازش به سرش میکشید از مهربونیش نبوده و از خودخواهیش بوده….خیلی ضد و نقیضه ولی وقتی فرصت مستقل فکر کردن توی زندگیت به اندازه کافی نباشه و همیشه تحت تاثیر محیط و اموزه های محیطی زندگی کرده باشی و مثل عروسک خوب و بدهای زندگیت و دیگران شکل داده باشن دیگه بهتر از این نمیشه…در ضمن همه انقدر خوش اقبال نیستن که به همین درک هم برسن…تو قفس به دنیا میان توی قفس هم میمیرن

تازه من از کتاب خوناش بودم؛  سفر میرفتم… وبلاگ مینوشتم و مدام در حال زیروروکردن اینترنت بودم. عادت نداشتم و ندارم تا مثل بارباپاپا بدون مقدمه شکل محیطم بشم….برای من عوض شدن یه پروسه مدت دار و زمانبره……باید بشناسم….بفهمم و بپذیرم

جالب اینکه توی این شهر نه چندان بزرگ اینورابها؛ ایران و ایرانی رو تازه شناختم….ایران و ایرانی که من میشناختم به همون اتاقی که قفسم توش بود ختم میشد

اشتباه نکنین اینجام کلی ادم هست  که هنوزتوی قفس و اتاقشون گیر افتادن…باید با دیگران زندگی کرد و شرایط متفاوت رو تجربه کرد تا فهمید….باید شک کرد…باید فکر کرد

باز خواهم نوشت

نه سال ازنوشتن اولین  پست این وبلاگ میگذره. خیلی چیزها توی این نه سال عوض شده, حتی قلم من دیگه اون قلم پر از انرژی و روان نیست! ولی من هنوز نوشتن برام ارامبخش و الهامبخشه پس دوباره خواهم نوشت شاید گمشده ام در لابلای این سطور پیدا شود

زنان و انتخابات

این نوشته رو که سال 2009 نوشتم ولی به دلایلی که خاطرم نیست پابلیشش نکرده بودم!  

صبح برحسب تصادف بر روی کانال صدای امریکا متوقف شدم؛ راستش  بر عکس بی بی سی فارسی زیاد از این کانال خوشم نمیاد ولی گاهی بر نامه های جالبی داره مثل مصاحبه با محسن سازگارا و البته امروز صبح صحبتهای فریبا داوودی مهاجر که یه فعال جنبش زنانه. حال و هوای انتخاباته و اگر حتی مثل من نخواین هم اخبار مرتبط رو دنبال کنین ولی بازم هر طرف که میگردی حرف از انتخاباته و مطالبات و قولها و قرارها.

از قدرت زنان میگفت که با مشارکت اگاهانهٔ سیاسی می تونن ازش بهرهٔ مناسب رو در جهت احقاق حقوقشون ببرن و از واقعیت تاریخی در مورد حق رأی زنان که در اون روحانیت همواره بیش از همه باهاش مخالفت داشتن ولی ناگهان در دوران انقلاب و بخاطر استفاده بردن از قدرت زنان در جهت منافع خودشون به یکباره زنان رو به حکم شرع در بازی مردانشون شرکت میدن!

از اینجا می تونین این صحبتهارو بشنوید.

اینم یه مصاحبهٔ قدیمی از این خانمه که یه نکتهٔ جالب برای من داشت اونم تغییر ظاهری این خانومه در این دو برنامه .در برنامهٔ صبح که من دیدم روسریه رفته بود عقب. برام جالب بود دلم می خواست بدونم چی باعث این تغییر شده!

اینجا هم یه خلاصه ای از سخنرانی خانم فریبا داوودی مهاجر :

به نام اسلام با حقوق زن مخالفت مي شود

بد نیست یه نگاهی هم به این لینکها بندازین:

بیانیه ی آغاز به کار «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات»

اولين كنفرانس خبري همگرايي جنبش زنان براي طرح مطالبات در انتخابات برگزار شد
خواسته های زنان از رييس جمهوری آينده

From far far away land

دلم برای نوشتن تنگ شده!

2010 in review

The stats helper monkeys at WordPress.com mulled over how this blog did in 2010, and here’s a high level summary of its overall blog health:

Healthy blog!

The Blog-Health-o-Meter™ reads This blog is doing awesome!.

Crunchy numbers

Featured image

A helper monkey made this abstract painting, inspired by your stats.

A Boeing 747-400 passenger jet can hold 416 passengers. This blog was viewed about 2,000 times in 2010. That’s about 5 full 747s.

 

In 2010, there was 1 new post, growing the total archive of this blog to 142 posts.

The busiest day of the year was November 19th with 48 views. The most popular post that day was عشق یا….

Where did they come from?

The top referring sites in 2010 were google.com, extremeshadows.persianblog.ir, fa.wordpress.com, 1pezeshk.com, and 74.125.39.99.

Some visitors came searching, mostly for اشعار طنز, یاسمین, سینه بزرگ دختر, sedayeyekzan, and اشعار نیما دهقانی.

Attractions in 2010

These are the posts and pages that got the most views in 2010.

1

عشق یا… February 2009
10 comments

2

زندگی و افکار من November 2008
1 comment

3

اشعار طنز December 2008

4

سندروم تخمدان پر از کیست یاPolycystic Ovarian syndrome May 2009
1 comment

5

پُمپِی (Pompeii) July 2009