تازگیها با ابعاد جدید و ناخوشایندی از وجود خودم اشنا شدم و به این نتیجه رسیدم که منم شناگر قابلیم فقط آب نمیبینم!
جریان از این قراره که چند روز پیش ها تصمیم گرفتم تا تنبلی رو کنار بذارم و برای رفتن به دکتر بجای گرفتن آژانس؛ به یاد گذشته ها و البته تمرین صرفه جویی از تاکسی استفاده کنم. پس کوچولوی سه ساله رو به خواهر خانومش سپردم و راه افتادم.
از اتفاقات مطب دکتر و مدت طولانی انتظار که بگذریم ؛میرسیم به زمان برگشت به منزل.از اونجایی که مدتی بود با تاکسی ها سرو کار نداشتم پس از جای ایستگاهها هم بی خبر بودم.با پرس و جو به محل مورد نظر رسیدم و ذوق زده یه تاکسی خالی دیدم که از راه رسید و من و یه مسافر دیگه با هم سوار شدیم. دو تا خانوم اومدن سمت صندلی عقب و از من مقصد تاکسی رو پرسیدن و کنار من سوار شدن. راننده داشت راه میفتاد که یه خانوم اومد و عصبانی رو به مسافر صندلی جلو که با من سوار شده بود اعتراض کرد که چرا نوبت و رعایت نمیکنین و تازه اون موقع بود که ما دوزاریمون افتاد یه صف طویل کمی انورتر زیر سایهٔ درخت و با فاصله از تابلوی ایستگاه ایجاد شده. خلاصه که اون بنده خدا پیاده شد تا اون خانوم معترض سوار بشه ولی من وقتی اون صف طولانی رو دیدم و بعدم کس دیگه ای برای گرفتن حقش جلو نیومد از جام تکون نخوردم هر چند تا مقصد عذاب وجدان ولم نکرد و مدام با خودم کلنجار میرفتم که:« اشکال نداره؛ بچه هات منتظرتن ….» یا اینکه « خب کسی نیومد جلو …» ولی واقعیت اینه که کارم اشتباه بود و هیچ توجیهیم نمیتونه اشتباهم رو جبران کنه بخصوص که من خودم همیشه مدعی رعایت حقوق و نوبت دیگرانم و حسابی ادعام میشه!!!
خلاصه که بعد از این ماجرا پیش خودم فکر کردم؛ واقعاً من چقدر خوبم و چقدر توانایی دارم تا در شرایط خاص هم همچنان به اعتقاداتم عمل کنم و وفادار بمونم!؟
همیشه نشستن و از دور قضاوت کردن اسونترین راهه…اسونترین راه