چند ماهی بود که می خواستم سری به دکتر پوستِ فارسی خاندانی و نادر نامی بزنم که یکی از مطبهایش در نزدیکی منزل ما ست.اما هربار؛ بخاطر سیستم مایه دردسر پذیرش وساعات طولانی انتظار که با احتساب زمان لازم برای ثبت نام در برگه نوبت، ساعاتی قبل از باز شدن درب مطب، حداقل سه ساعتی میشد و تنها دو روز درهفته ،از ساعت 4 بعد از ظهر به بعد امکان پذیر بود، مضاف بر گرفتاریهای ریزو درشت خودم،ملا قاتی را که با وجود تمام این پیش درآمدها و گاهاٌ رفتار دورازادب خانمهای منشی وبدترازهمه برخورد کاسب مابانه دکتر مربوطه به حداکثر ده دقیقه ختم میشد، به فردای نیامده میسپاردم.
اما بالاخره یک سه شنبه بعد ازچند ین ماه امروز و فردا کردن مصمم شدم تا این ملاقات پرازهزینه و دردسررا ترتیب بدهم.پس دختر چهارساله وروجکم را به خواهر بزرگش سپرده و ناهار خورده و نخورده ساعت دو و نیم از منزل خارج شدم. یکربع بعد پشت درب بسته مطب بودم و در حال نوشتن نامم بر روی برگه ای که ستونی از نامها پیش از من بر روی آن نوشته شده بود!
خلاصه بعد از نیم ساعتی ایستادن پشت درب مطب و گپ زدن با دو سه نفری از میان آن ستون نا مهاکه علاوه بر عنوانشان بر روی برگه خودشان هم حضور فیزیکی داشتن وارد مطب شدم.
مطبی که در گذشته ای نه چندان دورکوچک بود و دلگیر؛حالا با اضافه شدن واحد کناری به فضای قدیمی، بزرگ بود و در حد سلیقه صاحبش، شیک و البته دارای سیستم پذیرشی مشابه بانکها!
اول خانوم منشی که بر خلاف اکثر منشی ها و البته منشی قدیمی همین آقای دکترخوش برخورد بود، پوشۀ پاکتی شکلی را برداشته و پروندۀ بیماران را با حق ویزیت داخل پوشه گذاشته، بر اساس نوبت مرتب میکرد. و در نهایت پوشه ها را خدمت جناب آقای دکتر میبرد.
یکساعتی از حضور ما در مطب میگذشت که اولین بیمار به داخل اتاق معاینه در انتهای راهرو خوانده شد و مریض بعدی راهی راهروی انتظار مقابل اتاق معاینه در انتظار خروج بیمار اول. یک سیستم تمام عیار و منظم!
با نگرانی در مورد وضعیت بچه ها و تماس تلفنی مدام با آنها؛ گاه در حال خواندن مجله و گاه در حال گپ زدن با خانوم خوش مشرب و خوشرویی در جمع بیماران ساعات انتظار میگذشت.
بالاخره نوبت به خانوم خوش مشربی رسید که با همصحبتیش ساعات انتظار مطبوعتر شده بود و فرا رسیدن نوبت من نزدیکتر.
مدت کوتاهی از داخل شدن خانوم مورد نظربه اتاق معاینه نگذشته بود که دیدم با قیافه ای عصبانی و پول بدست از راهروی منتهی به اتاق معاینه خارج شد.رو به منشی کرد و در حالیکه دستش را بالای سرش میگرداند با صدای بلند بطوریکه به گوش دکترهم حتما برسد گفت:«ظاهرا ین آقای دکتر مغزشون معیوبه چون بعد از سه ساعت منتظر گذاشتن من میفرمایند که وقت ندارن به همه سوالات من جواب بدن و به من میگن “مهمش رو بگو!”، اگر هم نمیخوای تعارف نداریم که ویزیتتون رو بدم برین»
خانوم منشی در کمال تعجب همچنان لبخند به لب و گوشی تلفن بدست به خانوم مورد نظر معذورانه نگاه میکرد. به نظرم آمد پشت خط باید خود دکتر عالیمقام باشد، ظاهرا خانوم معترض هم همین تصور را داشت چون بلافاصله صدایش را بالاتر برد و با فریاد گفت:«مرتیکه الاغ!» و راهش را گرفت و رفت.
بیماران همه ساکت نظاره گر بودند و من متعجب از اینکه چطور رفتار احمقانه یک پزشک تاجر و شاید هم یک تاجر پزشک خانومی به آن موقری و مهربانی را از کوره به در برده بود!
به یاد دفعاتی افتادم که خودم با پزشکانی از این دست برخورد داشتم. کسانی که صرف کسب درامد و نه علاقه آنها را به سمت حرفه پزشکی کشانده. پزشکانی که کوتاه زمانی از آغاز کارشان نگذشته سر از حرفه های درامدزایی خارج از حیطه کاری خود در می آورند و دیگر مبالغ نه چندان ناچیز حق ویزیت هم باعث نمی شود که برای بیماران وقت بیشتری صرف کنند وحداقل با رعایت ظاهری اصول هم که شده در فکر زیاد کردن صف بیماران باشند!
به یاد پزشک پیری از اقوام افتادم که عاشق بیمارانش بود و آنها هم عاشق او و به یاد آن پزشک از دنیا رفته ای که انگیزه شد برای وارد شدن او به این حرفه. پزشکی که صندوق حق ویزیتش کوزه ای بود گلی در وسط اتاق که بیماران بر اساس وسع مالی خود در آن پولی می انداختند و پزشک برای اینکه مبادا بیمارانش از خالی ماندن کوزه شرمنده شوند همیشه مبلغی از جیب خود در کوزه می انداخت و آنرا پرنگه میداشت . و هنگامی که مرد نه ساختمان پزشکانی به ارث گذاشته بود، نه بیمارستانی و نه ساختمان مسکونی چندین طبقه!
اشتباه نکنین؛ من هیچ رابطهٔ سببی یا نسبی با این خاندان مورد احترام ندارم.بخاطر مال و منالشوم نیست که اینقدر سنگشون رو به سینه میزنم. شعور؛ تدبیر و درایت بی نظیر این خاندان در استفادهٔ بهینه از ثروت قابل توجهشون هست که باعث میشه من برای خانوادهٔ ملک احترام بسیاری قائل باشم.
بعضی ها میگن زندگی؛ آشنایی و برخوردها همه تصادفی هستند. نمیدونم شاید راست میگن و اگه واقعا هم اینطورباشه پس من توی زندگیم همیشه شانس اینو داشتم که تصادفاً با آدمای جالبی آشنا بشم و سر از مکانهای جالبی هم دربیارم!
قبلاً نوشتم که آشنایی من با موزهٔ ملک تصادفی بود.دیدن خانوم عزت ملک ریز نقش و مقتدر هم توی سالن سکه های موزه تصادفی بود.همسایه دراومدن همکار و دوست همسرم با خانوادهٔ ملک و هدیه گرفتن سی دی فیلم مستند«این خانه روشن هست»هم تصادفی بود.
برای من همهٔ این تصادفها خوش ایند بودن بخصوص که آشنایی همکار و دوست همسرم با خانوادهٔ ملک باعث شد تا برای مراسم رونمایی از یک کتاب خطی و آیین نکوداشت خانوم عزت ملک به موزه و کتابخانه ملک بطور رسمی دعوت بشیم. البته متاسفانه بخاطر شلوغیهای بعد از انتخابات امکان حضور پیدا نکردیم
ولی از همه خوشایندتراقامت چند روزهٔ ما در منزل دورهٔ صفوی و بسیار زیبا بازسازی شدهٔ دختر و داماد خانوم عزت ملک بود.
راست و صداقتش چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم؛ صرف پز دادن برای این اتفاقات خوشایند زندگیم البته به زعم خودم نبود. بلکه دیدن عکسهای خانه های تاریخی ویران شده در سایت جدید انلاین و خوندن این مطلب بود که محرکی شد برای من تا در مورد این اقدام بسیار تحسین برانگیز داماد خانوم عزت ملک هم بنویسم.
خونه ای که درحقیقت ما بهش دعوت شدیم حکم ویلای شخصی این خانواده رو داره که برای خودشون و مهمانهای خارجی تدارک دیدن و جنبهٔ عمومی نداره و اگه من اینجا دارم ازش صحبت میکنم و در ادامه هم عکسهایی از این منزل رو که البته عکاسشم خودم هستم توی وبلاگم خواهم گذاشت برای اینکه اینکار قشنگ انگیزه ای بشه برای کسانی که راههای درست خرج کردن ثروتشون رو بلد نیستن!
خاطرهٔ اقامت در این منزل بی نظیر که در عین سنتی بودن مجهز به تمام امکانات مدرن زندگی هم بود برای تمام افراد خانواده از مادر شصت و اندی ساله تا دخترک ۴ ساله ام چنان خوشایند بود که خاطرهٔ اقامتهای ما در هتلهای انچنانی را به کل تحت شعاع قرار داد!
Ramzi - Your Love Is Blind Download LinkI see you all the time
Never see you smile
I try to picture what's going on in your mind
He leaves you every night by yourself
He took your love and put it on the shelf
He doesn't really care... how you feel...
You should be moving on girl what's the deal?
I wanna see you out that door... cause girl you know you're worth much more
So baby tell me why you stick around
Always lonely and you only wear a frown
He don't treat you good and you know
The only thing left is for you to go
You shouldn't live a life with someone
When deep inside you know he ain't the one
I don't know what to say no more
I wanna see you out that door
Yah azizi (yo precious) is mahini (listen to me)
I really don't wanna see u cry
Mujko samjho dil peh mat lo (understand me don't take it to heart)
Don't wanna see another tear in your eye
Baby break away
Let him go
I don't know what he's done to you
But I know that it's time to move on
Girl your love is blind
Girl I understand
That you're scared
And you feel that you might never love again
But baby that ain't true
No no no
I know that there some there for you
Someone that will see
That you are worth
An undiscovered treasure on this earth
Girl you know you're worth much more
I wanna see you out that door
Yah azizi (yo precious) is mahini (listen to me)
I really don't wanna see u cry
Mujko samjho dil peh mat lo (understand me don't take it to heart)
Don't wanna see another tear in your eye
Baby break away
Let him go
I don't know what he's done to you
But I know it's time to move on
Girl your love is blind
Yah azizi (yo precious) is mahini (listen to me)
I really don't wanna see u cry
Mujko samjho dil peh mat lo (understand me don't take it to heart)
Don't wanna see another tear in your eye
Baby break away
Let him go
I don't know he's done to you
But I know it's time to move on
Lyrics | Ramzi lyrics - Your Love Is Blind lyrics
به گمونم ده شایدم دوازده سال پیش بود وقتی یک روز سرد زمستون داشتم از دانشگاه بر می گشتم خونه. سوار یه پیکان خطی سفید رنگ شدم؛ با یه رانندۀ جوون هم سن و سال برادرای خودم که روی یه مسیر مستقیم خطی کار میکرد وروزی هزارباراز سر خیابون ما میگذشت!
اونروز موقع پیاده شدن وقتی درب ماشین رو بسته بودم و راننده هم خیال راه افتادن داشت یکهو متوجه شدم بند کنفی پالتوم به گلگیر ماشین گیر کرده.توی اون چند ثانیه وقتی دیدم بند کنفی خیال جدا شدن از ماشین رو به این راحتی نداره تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با دست به روی کاپوت عقب ماشین ضربه بزنم تا بلکه راننده متوجه درگیری من و بندیلک بشه و منصرف از حرکت. اما تنها کمتر از چند ثانیه بعد ماشین حرکت کرد و بنده با صورت ولو شدم روی اسفالت!
بالاخره جناب آقای راننده با صدای بوق و هشدارماشینهای دیگه متوجه ماجرا شدن؛ توقف کردن و از ماشین پریدن بیرون.با دهانی پرازخون ازروی زمین بلند شدم و فهمیدم یک دندان عزیز و قشنگم شکسته و دندون دیگم هم به شدت آسیب دیده و درواقع ازجاش دراومده بود. داشتم سنگ کوب میکردم.یادمه فقط با لحن شماتت واری به رانندهٔ جوون گفتم:«بد نیست موقع حرکت ازآیینه یه نگاهی هم به پشت سرت بندازی.» بعدم دستم و گرفتم جلوی دهانم و با سرعت خودمو رسوندم منزل پیش همسرم که اونموقع از همه جا بیخبر توی خونه داشت از دختر ۳ سالمون مراقبت میکرد. توی راه مدام زبونمو به جای خالی دندونم میزدم و تصویرجادوگرای بی دندون فیلمهای بچگی می اومد توی ذهنم!
حالا بگذریم از وقتی من رسیدم با دهن پرازخون خونه و بعد چون ماشین نداشتیم همسرم زنگ زد به آژانس و رفتیم دکتر چه به همسرم و دختر فسقلیمو و خودم گذشت. یادمه همسرم میگفت:« چرا مرتیکه رو نگه نداشتی!؟»و من در جوابش میگفتم :«آخه تقصیر اونم که نبود ..از قصد که نکرد…ولش کن اونم مثل داداشای خودم…کم سن و سال بود.»البته ناگفته نماند که اگه خدایی نکرده داداشای من یه همچین اتفاقی براشون بیفته تا کوه قاف دنبال طرف میرن که خیالشون از سلامت یارو راحت بشه نه اینکه وسط خیابون بذارنش به حال خودش.
از شما چه پنهان همسرم فردای اونروز راننده خطی رو موقع برگشت به خونه میبینه و باهم جر و بحث میکنن و پسرک؛ عوض لا اقل یه عذرخواهی خشک و خالی میگه مقصر نبوده و…
بعدشم یک هفته نگذشته یه تصادف جانانه توی همون مسیر کرد!
راستش این موضوع رو به کل یادم رفته بود تا دیروز که بر حسب تصادف یه موتور سوار کمی تا قسمتی مست کنار ماشین ما خورد زمین.خداییش نمیدونم همسر من واقعا انحراف داشت و اون بابا خواست به ما نخوره کنترلشو از دست داد یا اینکه زمین لیز بود یا چیز دیگه ولی اینو میدونم که من بدون اینکه دنبال مقصر باشم تا دوزاریم افتاد که چی شده اومدم بپرم بیرون و ببینم طرف روبراست یا نه. اما همسر گرامی به خیال اینکه یارو خودش خورده زمین و تقصیر اون نیست به من نهیب زدکه بشین و داشت گازشو میگرفت و میرفت که چشمتان روز بدنبینه طرف همچین حمله کرد به سمت ماشین ما که بچه ها از ترس به گریه افتادن!
خلاصه داستانی بود؛ اون طرفم ادم بدی نبود ولی مثل اکثر مردای این دیار قلدر مآب ؛عصبی و تند مزاج. خلاصه همسر جان پیاده شد. یکی اون گفت یکی این گفت.منم هی از توی ماشین داد میزدم که:« اقا حالا حالت خوبه….چیزیت که نشده!؟» ولی مگه صدای من وسط اون کلکل به گوش کسی میرسید. دیگه طاقت نیاوردم؛ پیاده شدم و اون وسط هی با مهربونی سعی کردم ارومشون کنم که البته بی تاثیر هم نبود.خدایی طرف مربوط از اون خروس جنگی ها بود هر چند بازم میگم ادم بدی نبود اتفاقا روح لطیفی هم داشت و کمی که باهاش مهربون میشدی اونم مردونگیش گل میکرد!
اخرشم که به عشق و عاشقی و ماچ و بوسه با همسرجان کشید و حتی نذاشت دکتر ببریمش ولی یک ساعت اعصابمون پوکید. طفلک دخترک ۴ سالهٔ من اینقدر تحت تاثیر ماجرا قرار گرفته بود که هی توی خونه میپرسید :«پدر و آقاهه با هم دوست شدن!؟ شما خودت دیدی!؟ و» و توی خواب هم هی ناله میکرد.
حالا از همه این ماجراها گذشته طرف حرف خوبی میزد.به همسرم میگفت:«چرا بدون اینکه پیاده بشی ببینی چی شده داشتی میرفتی.» و از شما چه پنهان به نظر منم راست میگفت . چه فرقی میکنه کی مقصره اگه یه آدم صدمه دیده باید صرفنظر از مقصر بودن یا نبودن اول به فکر سلامتی اون باشیم. البته همسر منم که طرفو نمیشناخت میگفت:« گاهی بعضی ها الکی خودشون رو به ادم تحمیل میکنن و بعدم اخاذی میکنن.»
درنهایتم طبق معمول بنده مورد شماتت قرار گرفتم که:« تو هنوز بچه هستی. چرا اونجا هی به طرف حق میدی وقتی مقصر نیستی.»…البته این عتاب و خطاب از همسر جان نبودا؛ مورد لطف یک جنس مذکرقلدر دیگه قرار گرفتم. از همون مردایی که فکر میکنن از زنهایی مثل من بهتر دنیا و ادمهاشو میشناسن و مدام مثل دور از جون بعضی جانداران حیات وحش دنبال اثبات خودشون به واسطهٔ قدرت بازو و زورشون هستن!
خلاصه اینکه ماجرای دیروز باعث شد تا یادتصادف سالها قبل خودم بیفتم و البته بفهمم که من توی سی و چند سالی که از عمرم میگذره همیشه مردای دیوانهٔ دیوانهٔ زیادی رو در زندگیم تحمل کردم و راستش دیگه ازسنگ صبور بودن برای یه مشت اعصاب خراب خسته شدم.
جمعه 21 نوامبر2009 ”اوپرا وینفری” مجری موفق ترین تاک شو درتاریخ تلویزیون امریکا “The Oprah Winfrey Show“ اعلام کرد که 25 امین سری این شوی محبوب که در اواخر 2011 به پایان میرسد آخرین سری از این مجموعه خواهد بود که از سال1986 بطور مرتب بر روی آنتن رفته و نه تنها در ایالات متحده که در بسیاری از کشورهای جهان بینندگان بسیاری را جذب کرده.
بنده حقیر هم از صدقه سر اعراب حاشیه نشین و کانالهای ماهواریشون چند سالی است که امکان دنبال کردن این برنامه رودارم و باید اعتراف کنم که چیزهای زیادی هم از این برنامه یاد گرفتم. از همه چی جالبتر شخصیت و داستان زندگی مجری و تهیه کننده این شو یعنی خود اوپراست که در حال حاضر پولدارترین زن افریقایی-امریکایی است باثروتی معادل 2 میلیارد دلارکه البته دست به خیراتشم حرف نداره بخصوص برای مردم افریقا.
اوپرا درسال 1954 ازیک زوج ازدواج نکرده در ایالت می سی سی پی متولد شده.مادرش یک خدمتکار بوده و پدرش یک کارگر معدن.6 سال ابتدای زندگی اوپرا در مزرعه ای در کنار مادر بزرگش میگذره و در 6 سالگی با مادرش به میلواکی نقل مکان میکنه.و بر اساس اظهارات خود اوپرا فقط 9 سال داشته وقتی توسط پسردایی دایی و یک دوست خانوادگی مورد سوء استفاده جنسی قرار میگره.در سن 13 سالگی از دبیرستانی در وینسکانسین بورسیه تحصیلی میگیره.در سال 1968 وقثی فقط 14سالش بوده از خونه فرار میکنه و در همون سال پسری بدنیا میاره که چند صباحی بعد از دنیا میره.مادرش او رو به تنسی میفرسته تا با پدرش زندگی کنه.پدرش مرد جدی و سختگیری بوده که تحصیلات اوپرا رو در الویت قرار میده.وازاون موقع به بعده که موفقیتهای پی در پی اوپرا شروع میشه.به عنوان دانش آموزممتاز ازدبیرستان فارغ التحصیل میشه. در سال 1972به عنوان ملکه زیبایی سیاه پوست تنسی انتخاب میشه.در رادیو محلی به عنوان گوینده خبربه طور پاره وقت استخدام میشه.در سال 1973 از دانشگاه ایالت تنسی در رشته هنرهای نمایشی و سخنوری فارغ التحصیل شده و در همون سال به عنوان اولین گزارشگر سیاه پوست ودائمی تلویزیونی شروع به کار می کنه. از این تاریخ به بعد موفقیتهای حرفه ایش ابعاد گسترده تری پیدا میکنه.در چند فیلم از جمله فیلمی به کارگردانی اسپیلبرگ بازی میکنه و جوایزه متعددی رو در زمینه حرفه اصلیش یعنی مجری گری و تهیه کنندگی به خودش و برنامه هاش اختصاص میده. ازاین سایت می تونین اتفاقات مهم زندگی اوپرا وینفری رو دنبال کنین.
خلاصه این خانوم که درسال 1987 یکی از قسمتهای پر طرفدار برنامه اش در یکی از شهرهای ایالت جورجیا –جایی که تا سال 1912 به سیاهپوستان اجازه زندگی داده نمیشد- روی آنتن رفت.سالها بعد توی یکی از برنامه های شاید دو سال قبلش که در مورد زندگی زنان در کشورهای مختلف از جمله عراق و یکی از کشورهای عربی حاشیه نشین بودازاینکه توی امریکا بدنیا اومده بود اظهار خوشوقتی کرد. و در سال 2005 بعنوان یکی از 100 نفر افراد با نفوذ لیست مجله تایم شناخته شد.
از شما چه پنهان توی یکی از برنامه هاشم که در مورد یه فرقه خاص در امریکا صحبت میکرد که چند زوجی درشون متداوله و مهمان برنامه به شکل احمقانه ای وضع اون جامعه رو با ایران مقایسه میکرد به رگ غیرت این جانب بر خورد و باعث شد یک نامه بلند بالا به آدرسی که در وبلاگش بود فرستادم
راستش من کلا نسبت به کسانی که کار رسانه ای میکنن دید خوبی ندارم و البته یکجورایی هم دلم براشون می سوزه چون اول آخرشم بخاطر یک لقمه نان باید سیاستهای دیگران رو دنبال کنن!
وقتی چند وقت پیش تصمیم گرفتم عضو یه سایت دوست یابی بشم ؛هدفم پیدا کردن جواب سوالاتی بودکه سالها توی ذهنم و با خودم داشتم. سوالهای بی جوابی که بخاطر حجب و حیای شخصیتی دوست نداشتم وقتی چشم توی چشم ادمام ازشون بپرسم.سوالاتی که وقتی در نوجوونی فهمیدم پدرم زنه دیگه ای رو به زندگیش راه داده مدام توی ذهنم ول ول میخوردن.سوالاتی که توی هیچ کتابی نمیشه جوابهاشو پیدا کرد.
هر چند سالها از اولین باری که این سوالها توی ذهنم شکل گرفته بود میگذشت و هر چند توی این سالها با منطق صفر و یکی براشون جواب پیدا کرده بودم اما وقتی دیدم خودمم دارم یه سوژه میشم دیگه تمام اون منطق صفرو یکی بهم ریخت و ازهم پاچید. درمونده شده بودم.دیگه نمیدونستم کی حق میگه و کی ناحق.دیگه جوابای ظاهرا منطقی من به نظر درست نمی اومدن!
می خواستم تا دوباره افکار درهم و برهمم رو شکلی بدم و اصول از همه پاچیده شدهٔ ذهنمو سامون ؛ قبل از اینکه چشم باز کنم و ببینم که خودم بهتر از کسانی نیستم که یه روزی برای من نمونه ادمهای منفی داستان بودن!
ما آدمها موجودات پیچیده ای هستیم. به قول یه دوست؛ خوبی و بدیمون هم نسبی است.سخته که یه جدول درست کنیم و بخوایم ادمهارو توش دسته بندی کنیم.
برای من زمانی نه چندان دور یه مرد و یا زن متاهل جدا از ملیت و مذهب که با فرد دیگه ای غیر از همسرش رابطه داشت نمونهٔ بارز یک آدم بی عاطفه خودخواه و بی مسئولیت بود .کلا ماجراهای عاشقانه ای که ادمهای متاهل درگیرش بودن برام چندش آور بودن.راستش هنوزم درک نمی کنم ادمهایی رو که اصرار دارن همزمان عاشق چند نفرن!
اما الان بعد از حرف زدن با کلی مرد متاهل و پسرای دمه بخت با ظرفیت و بی ظرفیت که همشونم دنبال خانمهای جوون و متاهل میگردن تا عشق نداشتشون رو با هاشون تقسیم کنن به نتایج قابل تعمقی رسیدم.
اول اینکه وقتی فهمیدین همسرتون بهتون دروغ میگه و یا داره خیانت میکنه بجای راه انداختن الم شنگه کمی به عقب بر گردین و به رفتارهای خودتون فکر کنین .شاید مشکل از خود شماست!
متاهلین محترم جریان عشقهای افلاطونی رو فراموش کنین.اگه توانایی برآورده کردن خواسته های جنسی و روحی همسرتون رو ندارین پس منتظر باشین تا زودتر از اونی که فکر میکنین همسر گرامی شرعی یا غیر شرعی سراز آغوش کس دیگه ای در بیاره که اگه این اتفاق افتاد به قول پدر محترم بنده و سایر اهل فن خارج شدن از این مسیر به آسانی میسر نخواهد بود!
راستش به نظر من هر تجربه ای حتی با ظاهر ناخوشایند می تونه نتایج مثبتی داشته باشه. قبل از اینکه افتخار آشنایی با خانمها و آقایونی رو داشته باشم که بعضا ساعتها در محل کار و دور از چشم همسرانه به خیال خودشون زرنگ به دلایل و بهانه های مختلف در حال چت کردن با جنس مخالف و ست کردن قرارهای اتی هستند. قصد داشتم تا دخترانم رو طبق اصول سنتی بار بیارم اما الان دیگه قضیه برام شکل دیگه ای پیدا کرده.
خانمها و آقایان جوان عزیز که مثل بنده اهل صحبت کردن در مورد مسائل ممنوعه با دوست و فامیل و آشنا نیستن براتون چند تا نصیحت کوچولو دارم:
خانمهای عزیز اگه با یک مرد نرمال از لحاظ جنسی ازدواج کردین و رابطه جنسی شما کمتر از دو یا سه بار در هفتس و همسر گرامی اعتراضی به این موضوع نداره بد نیست کمی تامل کنید!
اگه تجربه شخصی در زمینه جنسی ندارین .مطالعه کنین.ترجیحا قبل ازازدواج از خواسته ها و نیازهای خودتون و پارتنرتون مطلع بشین و بعد خیلی راحت و صادقانه در موردش با هم صحبت کنین.
برای همسرتون تنوع ایجاد کنین و همه دانش جنسیتون رو یکهو نریزین رو داریه. شما دو نفر قراره انشا الله یه عمر با هم زندگی کنین!
صداقت با ارزشترین دارایی یک زوجه.همسرتون رو درک کنین و نذارین این صداقت از بین بره چون در اینصورت رابطتتون ازیه رابطه ای عادی و نهایتا دوستانه فراتر نمیره و همسرتون به دنبال ارضاء خواسته های نادیده گرفته شدش از جانب شما جایگزینی بجای شما پیدا خواهد کرد و وای به روزی که این جایگزین از نفوذی هم برروی همسر شما برخوردار باشه!
به قول یه دوست اینترنتی س ک س مثل اب شور می مونه .هر چی بیشتر بری دنبالش بازم بیشتر میخوای. مقوله س ک س رو با عشق قاطی نکنین .وجود عشق و س ک س در کنار هم قشنگترین تجربه دنیا برای یه زوجه . اما صرف سهیم شدن جسم با یه آدم به معنی عشق ورزیدن نیست!
برای خودتون و واژه هایی که بکار میبرین ارزش قائل باشین. جسمتون رو به کسی بسپارین که برای روح و جسمتون تواماً ارزش قائل باشه و واژه های زیبا رو تنها زمانی بکار ببرین که با تمام وجود معناشون مد نظرتونه و به کسی بگین که ارزش شنیدنشون رو داره.
همه این حرفا رو زدم که بگم من توی این شاید یکماه کنکاش در دنیای مجازی با مردای متاهل وخوبی آشنا شدم که انتظار بودنشون رو توی هر سایتی داشتم مگه این سایت بخصوص. از یه عده ادم بیمار توی مقوله روابط جنسی که بگذریم خیلیا واقعا بخاطر یکسری کمبود سر از روابط ناسالم و بدنبالش زندگی با دروغ و مخفی کاری در میارن. کاشکی قبل از وارد شدن به زندگی همدیگه از مسئولیتی که در قبال هم داریم کاملاً اگاه باشیم و برای تعهدی که در زندگی بهم میدیم ارزش قائل بشیم.
در بازگشت ازسفری که هفته گذشته به اصفهان داشتیم به نیت بازدید از قبور از دنیا رفتگانی که بیش از ۴۰ سال از فوتشان میگذرد سری به قبرستان وادی السلام و قبرستان نو ؛محل دفن این اقوامی که من هیچ از زنده بودنشان به یاد ندارم ؛ زدیم.
اگراز احساس عدم امنیتی که من در مذهبی ترین شهر ایران داشتم و باعث شد تا تصمیم بگیرم در دیدار اتی حتما با روبنه قدم به این شهر بگذارم ؛بگذریم میرسیم به قبرستانهایی که تاریخ احداث یکی به ۱۳۳۷ بر میگردد و دیگری شاید کمی جدیدتر باشد و به همین جهت هم از ان زمان نام قبرستان نو را به یدک میکشد.
بدون اغراق باید اعتراف کنم که هر دو این قبرستانها جزو میراث فرهنگی ما محسوب می شوند هر چند وضع نگهداری اسفبار انها به شدت باعث تاسف است. ازساختمانهای مقبره های قدیمی ان که در حال حاضر بعضا جای اراذل و اوباش و پسمانده های زندگی کوتاه مدت انهاست گذشته ؛ به مجموعه های با ارزشی از عکسها و وسایل قدیمی میرسیم که در کمال تاسف در وضعیت بسیار بدی نگهداری می شوند. مقبره هایی که بخاطر دفن بزرگان و اغنیای دوران پهلویها به اتش کشیده شدند و یا مورد تاراج و حمله قرار گرفته اند.
مقبره هایی مفروش شده با زیلوهای قدیمی؛ صندلیها و میزهای لهستانی؛ قرانهای قدیمی و حتی عکسهای از دوران رضا شاهی.
وضع نگهداری این قبرستانها به شدت اسفبار است. حتی در نحوهٔ بازسازی انها که هم اکنون در جریان است کمترین دقت و سلیقه ای در جهت حفظ ظاهر کهن ان به خرج داده نمیشود.
به قصد دیدار با در گذشتگانم رفته بودم نه عکاسی ولی ای کاش عکاسی هم کرده بودم.
زهی خیال باطل که در سرزمین مرده پرستان و درشهرقبور لا اقل وضع قبرستانها به از این باشد!
اولین بار که به اسم کریس انجل برخوردم موقعی بود که کلیپ روی اب راه رفتنشو دیدم.فوق العاده بود .از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که من هنوزاندرخم راز این کلیپ موندم!
پیدا کردن مطلب جدید در مورد ادمی که برای من یاد اور دیوید کاپرفیلده کار سختی نبود.تنها یه سرچ کوچیک توی گوگل شما رو میبره به دنیای سحرامیز این شعبده باز؛ هنرمندو بدلکار.
I think I really owe my husband such a song although with a little bit changes
Here you can download the song “YOU ARE ALWAYS ON MY MIND” by
ELVIS PRESLEY
Maybe I didn’t treat you
Quite as good as I should have
Maybe I didn’t love you
Quite as often as I could have
Little things I should have said and done
I just never took the time
You were always on my mind
You were always on my mind
Tell me, tell me that your sweet love hasn’t died
Give me, give me one more chance
To keep you satisfied, satisfied
Maybe I didn’t hold you
All those lonely, lonely times
And I guess I never told you
I’m so happy that you’re mine
If I make you feel second best
Girl, I’m sorry I was blind
You were always on my mind
You were always on my mind
Tell me, tell me that your sweet love hasn’t died
Give me, give me one more chance
To keep you satisfied, satisfied
Little things I should have said and done
I just never took the time
You were always on my mind
You are always on my mind
You are always on my mind
میگن ترک عادت موجب مرض است. میخواستم دیگه ننویسم ولی سخته..برای کسی که با نوشتن اروم میشه ننوشتن سخته.هر چند میدونم بازم مجبورم خیلی چیزارو ننویسم ولی به قول قدیمیا..کاچی بعض هیچیه!