Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

From far far away land

دلم برای نوشتن تنگ شده!

2010 in review

The stats helper monkeys at WordPress.com mulled over how this blog did in 2010, and here’s a high level summary of its overall blog health:

Healthy blog!

The Blog-Health-o-Meter™ reads This blog is doing awesome!.

Crunchy numbers

Featured image

A helper monkey made this abstract painting, inspired by your stats.

A Boeing 747-400 passenger jet can hold 416 passengers. This blog was viewed about 2,000 times in 2010. That’s about 5 full 747s.

 

In 2010, there was 1 new post, growing the total archive of this blog to 142 posts.

The busiest day of the year was November 19th with 48 views. The most popular post that day was عشق یا….

Where did they come from?

The top referring sites in 2010 were google.com, extremeshadows.persianblog.ir, fa.wordpress.com, 1pezeshk.com, and 74.125.39.99.

Some visitors came searching, mostly for اشعار طنز, یاسمین, سینه بزرگ دختر, sedayeyekzan, and اشعار نیما دهقانی.

Attractions in 2010

These are the posts and pages that got the most views in 2010.

1

عشق یا… February 2009
10 comments

2

زندگی و افکار من November 2008
1 comment

3

اشعار طنز December 2008

4

سندروم تخمدان پر از کیست یاPolycystic Ovarian syndrome May 2009
1 comment

5

پُمپِی (Pompeii) July 2009

دارا و ندار

بازم سال نو شد و ما پیرتر، حالا اگه این مبارکی داره پس سال نو مبارک!

یکوقت اشتباه نکنینا، من خیال ندارم سریال جناب ده نمکی رو نقد کنم. هرچند موندم این  فلسفه همنامی این سریال با سریالی مشابه که پیش از انقلاب پخش میشد همونیه که من فکر میکنم  یا …..!؟

این دیدو بازدید عید خودش یه سریاله بخصوص اگه مثل من دورو برتون ادمایی از طبقات مختلف اجتماع باشن. خانواده ای با دو تا بچه مستاجر توی یه اپارتمان فسقلی طرفای پیروزی یا اون خانواده که یه 300 میلیون ناقابل فقط خرج دکوراسیونه یکی از ملکاشون کردن که البته مبارکشونم باشه چون الکی الکی که دارا نشدن. لزوماً هم دزدی نکردن. حالا چون از ما زرنگتر و فعالترن که نمیشه موأخذشون کرد، اتفاقا دست به خیرم هستن.حالا این فقط دو مدلش بود. هستند دیگرانی که مثلا 400 هزارتا پول یه صندل میدن یا 700 هزارتا پول یه کیفی که به من مجانی هم بدن دست نمیگیرم!

بعد ازاون طرف کارگری رو میشناسی که از روی نداری یه روزی مجبور شده یه بچشو بفروشه تا بقیه رو سیر کنه!

خلاصه که دنیای غریبیس و به قول شاعرو البته مامان من که همیشه این شعرو میخوند:

 یکی را داده ای صد نازو نعمت

                                      یکی را نان جوی آغشته در خون

واقعیت اینکه من خودم یه روزی جزو ندارا بودم البته نه به شوری ندارای سریاله ده نمکی. امروزم که ظاهرا دارام البته بازم نه به شوری داراهای سریاله مذکور!

یادمه زمستونایی رو که همیشه سردم بود.یادمه آرزوهایی که به نظر دست نیافتنی می اومدن ولی من مصمم بودم تا بهشون برسم. خیلی چیزا یادمه وهمین خاطراته که باعث میشه فقیرو غنی در نظرم یکسان باشن و آدمارو با میزان داراییشون نسنجم. از مادیات لذت ببرم اما مادی نباشم. کارگروراضی از خونم راهی کنم . کمک کردن به ندارهارو باعث برکت بیشتر داشته هام بدونم والبته از نداری نه به خاطر خودم که به خاطر بچه هام بترسم و در کمال تاسف در سال جدید بهم ثابت بشه که برادرم درست میگه، ثروت مساویه با قدرت و من به شدت به این قدرت احتیا ج دارم!

حالا خداوکیلی اگه راهی برای پولدار شدن بلدین به منم بگین، ثواب دارها.

مهمش رو بگو!

چند ماهی بود که می خواستم سری به دکتر پوستِ فارسی خاندانی و نادر نامی بزنم که یکی از مطبهایش در نزدیکی منزل ما ست.اما هربار؛ بخاطر سیستم مایه دردسر پذیرش وساعات طولانی انتظار که با احتساب زمان لازم برای ثبت نام در برگه نوبت، ساعاتی قبل از باز شدن درب مطب، حداقل سه ساعتی میشد و تنها دو روز درهفته ،از ساعت 4 بعد از ظهر به بعد امکان پذیر بود، مضاف بر گرفتاریهای ریزو درشت خودم،ملا قاتی را که با وجود تمام این پیش درآمدها و گاهاٌ رفتار دورازادب خانمهای منشی وبدترازهمه برخورد کاسب مابانه دکتر مربوطه به حداکثر ده دقیقه ختم میشد، به فردای نیامده میسپاردم. 

  

اما بالاخره یک سه شنبه بعد ازچند ین ماه امروز و فردا کردن مصمم شدم تا این ملاقات پرازهزینه و دردسررا ترتیب بدهم.پس دختر چهارساله وروجکم را به خواهر بزرگش سپرده و ناهار خورده و نخورده ساعت دو و نیم از منزل خارج شدم. یکربع بعد پشت درب بسته مطب بودم و در حال نوشتن نامم بر روی برگه ای که ستونی از نامها پیش از من بر روی آن نوشته شده بود!  

خلاصه بعد از نیم ساعتی ایستادن پشت درب مطب و گپ زدن با دو سه نفری از میان آن ستون نا مهاکه علاوه بر عنوانشان بر روی برگه خودشان هم حضور فیزیکی داشتن وارد مطب شدم.  

مطبی که در گذشته ای نه چندان دورکوچک بود و دلگیر؛حالا با اضافه شدن واحد کناری به فضای قدیمی، بزرگ بود و در حد سلیقه صاحبش، شیک و البته دارای سیستم پذیرشی مشابه بانکها!  

اول خانوم منشی که بر خلاف اکثر منشی ها و البته منشی قدیمی همین آقای دکترخوش برخورد بود، پوشۀ پاکتی شکلی را برداشته و پروندۀ بیماران را با حق ویزیت داخل پوشه گذاشته، بر اساس نوبت مرتب میکرد. و در نهایت پوشه ها را خدمت جناب آقای دکتر میبرد.  

یکساعتی از حضور ما در مطب میگذشت که اولین بیمار به داخل اتاق معاینه در انتهای راهرو خوانده شد و مریض بعدی راهی راهروی انتظار مقابل اتاق معاینه در انتظار خروج بیمار اول. یک سیستم تمام عیار و منظم!  

با نگرانی در مورد وضعیت بچه ها و تماس تلفنی مدام با آنها؛ گاه در حال خواندن مجله و گاه در حال گپ زدن با خانوم خوش مشرب و خوشرویی در جمع بیماران ساعات انتظار میگذشت.  

بالاخره نوبت به خانوم خوش مشربی رسید که با همصحبتیش ساعات انتظار مطبوعتر شده بود و فرا رسیدن نوبت من نزدیکتر.  

مدت کوتاهی از داخل شدن خانوم مورد نظربه اتاق معاینه نگذشته بود که دیدم با قیافه ای عصبانی و پول بدست از راهروی منتهی به اتاق معاینه خارج شد.رو به منشی کرد و در حالیکه دستش را بالای سرش میگرداند با صدای بلند بطوریکه به گوش دکترهم حتما برسد گفت:«ظاهرا ین آقای دکتر مغزشون معیوبه چون بعد از سه ساعت منتظر گذاشتن من میفرمایند که وقت ندارن به همه سوالات من جواب بدن و به من میگن «مهمش رو بگو!»، اگر هم نمیخوای تعارف نداریم که ویزیتتون رو بدم برین»  

خانوم منشی در کمال تعجب همچنان لبخند به لب و گوشی تلفن بدست به خانوم مورد نظر معذورانه نگاه میکرد. به نظرم آمد پشت خط باید خود دکتر عالیمقام باشد، ظاهرا خانوم معترض هم همین تصور را داشت چون بلافاصله صدایش را بالاتر برد و با فریاد گفت:«مرتیکه الاغ!» و راهش را گرفت و رفت.  

بیماران همه ساکت نظاره گر بودند و من متعجب از اینکه چطور رفتار احمقانه یک پزشک تاجر و شاید هم یک تاجر پزشک خانومی به آن موقری و مهربانی را از کوره به در برده بود!  

به یاد دفعاتی افتادم که خودم با پزشکانی از این دست برخورد داشتم.  کسانی که صرف کسب درامد و نه علاقه آنها را به سمت حرفه پزشکی کشانده. پزشکانی که کوتاه زمانی از آغاز کارشان نگذشته سر از حرفه های درامدزایی خارج از حیطه کاری خود در می آورند و دیگر مبالغ نه چندان ناچیز حق ویزیت هم  باعث نمی شود که برای بیماران وقت بیشتری صرف کنند وحداقل با رعایت ظاهری اصول هم که شده در فکر زیاد کردن صف بیماران باشند!  

به یاد پزشک پیری از اقوام افتادم که عاشق بیمارانش بود و آنها هم عاشق او و به یاد آن پزشک از دنیا رفته ای که انگیزه شد برای وارد شدن او به این حرفه. پزشکی که صندوق حق ویزیتش کوزه ای بود گلی در وسط اتاق که بیماران بر اساس وسع مالی خود در آن پولی می انداختند و پزشک برای اینکه مبادا بیمارانش از خالی ماندن کوزه شرمنده شوند همیشه  مبلغی از جیب خود در کوزه می انداخت و آنرا پرنگه میداشت . و هنگامی که مرد نه ساختمان پزشکانی به ارث گذاشته بود، نه بیمارستانی و نه ساختمان مسکونی چندین طبقه!  

اشتباه نکنین؛ من هیچ رابطهٔ سببی یا نسبی با این خاندان مورد احترام ندارم.بخاطر مال و منالشوم نیست که اینقدر سنگشون رو به سینه میزنم. شعور؛ تدبیر و درایت بی نظیر این خاندان در استفادهٔ بهینه از ثروت قابل توجهشون هست که باعث میشه من برای خانوادهٔ ملک احترام بسیاری قائل باشم.

بعضی ها میگن زندگی؛ آشنایی و برخوردها همه تصادفی هستند. نمیدونم شاید راست میگن و اگه واقعا هم اینطورباشه پس من توی زندگیم همیشه شانس اینو داشتم که تصادفاً با آدمای جالبی آشنا بشم و سر از مکانهای جالبی هم دربیارم!

قبلاً نوشتم که آشنایی من با موزهٔ ملک تصادفی بود.دیدن خانوم عزت ملک ریز نقش و مقتدر هم توی سالن سکه های موزه تصادفی بود.همسایه دراومدن همکار و دوست همسرم با خانوادهٔ ملک و هدیه گرفتن سی دی فیلم مستند «این خانه روشن هست» هم تصادفی بود.

برای من همهٔ این تصادفها خوش ایند بودن بخصوص که آشنایی همکار و دوست همسرم با خانوادهٔ ملک باعث شد تا برای مراسم رونمایی از یک کتاب خطی و آیین نکوداشت خانوم عزت ملک به موزه و کتابخانه ملک بطور رسمی دعوت بشیم. البته متاسفانه بخاطر شلوغیهای بعد از انتخابات امکان حضور پیدا نکردیم

ولی از همه خوشایندتراقامت چند روزهٔ ما در منزل دورهٔ صفوی و بسیار زیبا بازسازی شدهٔ دختر و داماد خانوم عزت ملک بود.

راست و صداقتش چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم؛ صرف پز دادن برای این اتفاقات خوشایند زندگیم البته به زعم خودم نبود. بلکه دیدن عکسهای خانه های تاریخی ویران شده در سایت جدید انلاین و خوندن این مطلب بود که محرکی شد برای من تا در مورد این اقدام بسیار تحسین برانگیز داماد خانوم عزت ملک هم بنویسم.

خونه ای که درحقیقت ما بهش دعوت شدیم حکم ویلای شخصی این خانواده رو داره که برای خودشون و مهمانهای خارجی تدارک دیدن و جنبهٔ عمومی نداره و اگه من اینجا دارم ازش صحبت میکنم و در ادامه هم عکسهایی از این منزل رو که البته عکاسشم خودم هستم توی وبلاگم خواهم گذاشت برای اینکه اینکار قشنگ انگیزه ای بشه برای کسانی که راههای درست خرج کردن ثروتشون رو بلد نیستن!

خاطرهٔ اقامت در این منزل بی نظیر که در عین سنتی بودن مجهز به تمام امکانات مدرن زندگی هم بود برای تمام افراد خانواده از مادر شصت و اندی ساله تا دخترک ۴ ساله ام چنان خوشایند بود که خاطرهٔ اقامتهای ما در هتلهای انچنانی را به کل تحت شعاع قرار داد!

جای شما خالی

  

!Your Love Is Blind

Ramzi - Your Love Is Blind Download Link

I see you all the time
Never see you smile
I try to picture what's going on in your mind
He leaves you every night by yourself
He took your love and put it on the shelf
He doesn't really care... how you feel...
You should be moving on girl what's the deal?
I wanna see you out that door... cause girl you know you're worth much more

So baby tell me why you stick around
Always lonely and you only wear a frown
He don't treat you good and you know
The only thing left is for you to go
You shouldn't live a life with someone
When deep inside you know he ain't the one
I don't know what to say no more
I wanna see you out that door

Yah azizi (yo precious) is mahini (listen to me)
I really don't wanna see u cry
Mujko samjho dil peh mat lo (understand me don't take it to heart)
Don't wanna see another tear in your eye
Baby break away
Let him go
I don't know what he's done to you
But I know that it's time to move on
Girl your love is blind

Girl I understand
That you're scared
And you feel that you might never love again
But baby that ain't true
No no no
I know that there some there for you
Someone that will see
That you are worth
An undiscovered treasure on this earth
Girl you know you're worth much more
I wanna see you out that door

Yah azizi (yo precious) is mahini (listen to me)
I really don't wanna see u cry
Mujko samjho dil peh mat lo (understand me don't take it to heart)
Don't wanna see another tear in your eye
Baby break away
Let him go
I don't know what he's done to you
But I know it's time to move on
Girl your love is blind

Yah azizi (yo precious) is mahini (listen to me)
I really don't wanna see u cry
Mujko samjho dil peh mat lo (understand me don't take it to heart)
Don't wanna see another tear in your eye
Baby break away
Let him go
I don't know he's done to you
But I know it's time to move on

Lyrics | Ramzi lyrics - Your Love Is Blind lyrics

به گمونم ده شایدم دوازده سال پیش بود وقتی یک روز سرد زمستون داشتم از دانشگاه بر می گشتم خونه. سوار یه پیکان خطی سفید رنگ شدم؛ با یه رانندۀ جوون هم سن و سال برادرای خودم که روی یه مسیر مستقیم خطی کار میکرد وروزی هزارباراز سر خیابون ما میگذشت!

اونروز موقع پیاده شدن وقتی درب ماشین رو بسته بودم و راننده هم خیال راه افتادن داشت یکهو متوجه شدم بند کنفی پالتوم به گلگیر ماشین گیر کرده.توی اون چند ثانیه وقتی دیدم بند کنفی خیال جدا شدن از ماشین رو به این راحتی نداره تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با دست به روی کاپوت عقب ماشین ضربه بزنم تا بلکه راننده متوجه درگیری من و بندیلک بشه و منصرف از حرکت. اما تنها کمتر از چند ثانیه بعد ماشین حرکت کرد و بنده با صورت ولو شدم روی اسفالت!

بالاخره جناب آقای راننده با صدای بوق و هشدارماشینهای دیگه متوجه ماجرا شدن؛ توقف کردن و از ماشین پریدن بیرون.با دهانی پرازخون ازروی زمین بلند شدم و فهمیدم یک دندان عزیز و قشنگم شکسته و دندون دیگم هم به شدت آسیب دیده و درواقع ازجاش دراومده بود. داشتم سنگ کوب میکردم.یادمه فقط با لحن شماتت واری به رانندهٔ جوون گفتمبد نیست موقع حرکت ازآیینه یه نگاهی هم به پشت سرت بندازیبعدم دستم و گرفتم جلوی دهانم و با سرعت خودمو رسوندم منزل پیش همسرم که اونموقع از همه جا بیخبر توی خونه داشت از دختر ۳ سالمون مراقبت میکرد. توی راه مدام زبونمو به جای خالی دندونم میزدم و تصویرجادوگرای بی دندون فیلمهای بچگی می اومد توی ذهنم!

حالا بگذریم از وقتی من رسیدم با دهن پرازخون خونه و بعد چون ماشین نداشتیم همسرم زنگ زد به آژانس و رفتیم دکتر چه به همسرم و دختر فسقلیمو و خودم گذشت. یادمه همسرم میگفتچرا مرتیکه رو نگه نداشتی!؟»و من در جوابش میگفتم آخه تقصیر اونم که نبود ..از قصد که نکردولش کن اونم مثل داداشای خودمکم سن و سال بودالبته ناگفته نماند که اگه خدایی نکرده داداشای من یه همچین اتفاقی براشون بیفته تا کوه قاف دنبال طرف میرن که خیالشون از سلامت یارو راحت بشه نه اینکه وسط خیابون بذارنش به حال خودش.

از شما چه پنهان همسرم فردای اونروز راننده خطی رو موقع برگشت به خونه میبینه و باهم جر و بحث میکنن و پسرک؛ عوض لا اقل یه عذرخواهی خشک و خالی میگه مقصر نبوده و

بعدشم یک هفته نگذشته یه تصادف جانانه توی همون مسیر کرد!

راستش این موضوع رو به کل یادم رفته بود تا دیروز که بر حسب تصادف یه موتور سوار کمی تا قسمتی مست کنار ماشین ما خورد زمین.خداییش نمیدونم همسر من واقعا انحراف داشت و اون بابا خواست به ما نخوره کنترلشو از دست داد یا اینکه زمین لیز بود یا چیز دیگه ولی اینو میدونم که من بدون اینکه دنبال مقصر باشم تا دوزاریم افتاد که چی شده اومدم بپرم بیرون و ببینم طرف روبراست یا نه. اما همسر گرامی به خیال اینکه یارو خودش خورده زمین و تقصیر اون نیست به من نهیب زدکه بشین و داشت گازشو میگرفت و میرفت که چشمتان روز بدنبینه طرف همچین حمله کرد به سمت ماشین ما که بچه ها از ترس به گریه افتادن!

خلاصه داستانی بود؛ اون طرفم ادم بدی نبود ولی مثل اکثر مردای این دیار قلدر مآب ؛عصبی و تند مزاج. خلاصه همسر جان پیاده شد. یکی اون گفت یکی این گفت.منم هی از توی ماشین داد میزدم کهاقا حالا حالت خوبه….چیزیت که نشده!؟» ولی مگه صدای من وسط اون کلکل به گوش کسی میرسید. دیگه طاقت نیاوردم؛ پیاده شدم و اون وسط هی با مهربونی سعی کردم ارومشون کنم که البته بی تاثیر هم نبود.خدایی طرف مربوط از اون خروس جنگی ها بود هر چند بازم میگم ادم بدی نبود اتفاقا روح لطیفی هم داشت و کمی که باهاش مهربون میشدی اونم مردونگیش گل میکرد!

اخرشم که به عشق و عاشقی و ماچ و بوسه با همسرجان کشید و حتی نذاشت دکتر ببریمش ولی یک ساعت اعصابمون پوکید. طفلک دخترک ۴ سالهٔ من اینقدر تحت تاثیر ماجرا قرار گرفته بود که هی توی خونه میپرسید پدر و آقاهه با هم دوست شدن!؟ شما خودت دیدی!؟ و» و توی خواب هم هی ناله میکرد.

حالا از همه این ماجراها گذشته طرف حرف خوبی میزد.به همسرم میگفتچرا بدون اینکه پیاده بشی ببینی چی شده داشتی میرفتیو از شما چه پنهان به نظر منم راست میگفت . چه فرقی میکنه کی مقصره اگه یه آدم صدمه دیده باید صرفنظر از مقصر بودن یا نبودن اول به فکر سلامتی اون باشیم. البته همسر منم که طرفو نمیشناخت میگفتگاهی بعضی ها الکی خودشون رو به ادم تحمیل میکنن و بعدم اخاذی میکنن

درنهایتم طبق معمول بنده مورد شماتت قرار گرفتم کهتو هنوز بچه هستی. چرا اونجا هی به طرف حق میدی وقتی مقصر نیستی.»…البته این عتاب و خطاب از همسر جان نبودا؛ مورد لطف یک جنس مذکرقلدر دیگه قرار گرفتم. از همون مردایی که فکر میکنن از زنهایی مثل من بهتر دنیا و ادمهاشو میشناسن و مدام مثل دور از جون بعضی جانداران حیات وحش دنبال اثبات خودشون به واسطهٔ قدرت بازو و زورشون هستن!

خلاصه اینکه ماجرای دیروز باعث شد تا یادتصادف سالها قبل خودم بیفتم و البته بفهمم که من توی سی و چند سالی که از عمرم میگذره همیشه مردای دیوانهٔ دیوانهٔ زیادی رو در زندگیم تحمل کردم و راستش دیگه ازسنگ صبور بودن برای یه مشت اعصاب خراب خسته شدم.

همشون می تونن برن به جهنم..البته دور از جون شما!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.