سپتامبر 24, 2009 بدست یک زن
در بازگشت ازسفری که هفته گذشته به اصفهان داشتیم به نیت بازدید از قبور از دنیا رفتگانی که بیش از ۴۰ سال از فوتشان میگذرد سری به قبرستان وادی السلام و قبرستان نو ؛محل دفن این اقوامی که من هیچ از زنده بودنشان به یاد ندارم ؛ زدیم.
اگراز احساس عدم امنیتی که من در مذهبی ترین شهر ایران داشتم و باعث شد تا تصمیم بگیرم در دیدار اتی حتما با روبنه قدم به این شهر بگذارم ؛بگذریم میرسیم به قبرستانهایی که تاریخ احداث یکی به ۱۳۳۷ بر میگردد و دیگری شاید کمی جدیدتر باشد و به همین جهت هم از ان زمان نام قبرستان نو را به یدک میکشد.
بدون اغراق باید اعتراف کنم که هر دو این قبرستانها جزو میراث فرهنگی ما محسوب می شوند هر چند وضع نگهداری اسفبار انها به شدت باعث تاسف است. ازساختمانهای مقبره های قدیمی ان که در حال حاضر بعضا جای اراذل و اوباش و پسمانده های زندگی کوتاه مدت انهاست گذشته ؛ به مجموعه های با ارزشی از عکسها و وسایل قدیمی میرسیم که در کمال تاسف در وضعیت بسیار بدی نگهداری می شوند. مقبره هایی که بخاطر دفن بزرگان و اغنیای دوران پهلویها به اتش کشیده شدند و یا مورد تاراج و حمله قرار گرفته اند.
مقبره هایی مفروش شده با زیلوهای قدیمی؛ صندلیها و میزهای لهستانی؛ قرانهای قدیمی و حتی عکسهای از دوران رضا شاهی.
وضع نگهداری این قبرستانها به شدت اسفبار است. حتی در نحوهٔ بازسازی انها که هم اکنون در جریان است کمترین دقت و سلیقه ای در جهت حفظ ظاهر کهن ان به خرج داده نمیشود.
به قصد دیدار با در گذشتگانم رفته بودم نه عکاسی ولی ای کاش عکاسی هم کرده بودم.
زهی خیال باطل که در سرزمین مرده پرستان و درشهرقبور لا اقل وضع قبرستانها به از این باشد!
ارسال شده در موزه وآثار باستانی | برچسبدار قم, قبرستان | 1 نظر »
سپتامبر 8, 2009 بدست یک زن
اولین بار که به اسم کریس انجل برخوردم موقعی بود که کلیپ روی اب راه رفتنشو دیدم.فوق العاده بود .از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که من هنوزاندرخم راز این کلیپ موندم!
پیدا کردن مطلب جدید در مورد ادمی که برای من یاد اور دیوید کاپرفیلده کار سختی نبود.تنها یه سرچ کوچیک توی گوگل شما رو میبره به دنیای سحرامیز این شعبده باز؛ هنرمندو بدلکار.
ارسال شده در جهان پیرامون ما | برچسبدار کریس انجل | بیان دیدگاه »
سپتامبر 7, 2009 بدست یک زن
I think I really owe my husband such a song although with a little bit changes
Here you can download the song “YOU ARE ALWAYS ON MY MIND” by
ELVIS PRESLEY
Maybe I didn’t treat you
Quite as good as I should have
Maybe I didn’t love you
Quite as often as I could have
Little things I should have said and done
I just never took the time
You were always on my mind
You were always on my mind
Tell me, tell me that your sweet love hasn’t died
Give me, give me one more chance
To keep you satisfied, satisfied
Maybe I didn’t hold you
All those lonely, lonely times
And I guess I never told you
I’m so happy that you’re mine
If I make you feel second best
Girl, I’m sorry I was blind
You were always on my mind
You were always on my mind
Tell me, tell me that your sweet love hasn’t died
Give me, give me one more chance
To keep you satisfied, satisfied
Little things I should have said and done
I just never took the time
You were always on my mind
You are always on my mind
You are always on my mind
ارسال شده در دلنوشته ها | برچسبدار Elvis Presley | بیان دیدگاه »
سپتامبر 5, 2009 بدست یک زن
میگن ترک عادت موجب مرض است. میخواستم دیگه ننویسم ولی سخته..برای کسی که با نوشتن اروم میشه ننوشتن سخته.هر چند میدونم بازم مجبورم خیلی چیزارو ننویسم ولی به قول قدیمیا..کاچی بعض هیچیه!
پس دوباره می نویسم.
ارسال شده در دلنوشته ها | بیان دیدگاه »
ظاهرا کار این وبلاگ هم به انتها رسیده. هر چند هیچوقت حذفش نمیکنم چون مطالب مفیدی لابلای پستهاش پیدا میشن که ارزش خوندن رو دارن. متاسفم که صدای یک زن قبل از اینکه بطور وسیعی به گوش دیگران برسه خاموش شد ولی به گمونم خاموش بودن بهتر از فریادهای بی سرانجامه!
ارسال شده در دلنوشته ها | 1 نظر »
من چه عاشق و تو چه بی رحم
من چه هراسان و تو چه بی پروا
من چه نا امید و تو چه امیدوار!
من چه ناخشنود و تو چه راضی
من چه بی پناه و تو چه قدرتمند
من چه متفکر و تو چه متحجر
من به دنبال جواب و تو به دنبال سوال
من در پی عزت و تو در پی ذلت
من در پی ازادی و تو در پی من!
ارسال شده در افکار, دلنوشته ها | برچسبدار ازادی | 1 نظر »
اهنگ مرداب با صدای گوگوش
میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر
مونده یه مرداب پیر توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام
من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند
توی چاله افتادم اون منو زندونی کرد
آسمونم نبارید؛ اونم سرگرونی کرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون
خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم
هیچی باقی نیست ازم،قطره های آخره
خاک تشنه همینم داره همراش می بره
خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید بیاد
شن جامو پر می کنه که میاره دست باد
شاعر : اردلان سرفراز
ارسال شده در دلنوشته ها | برچسبدار گوگوش | بیان دیدگاه »
جولای 30, 2009 بدست یک زن
میگن فیلترینگ بده و ما ازادی نداریم؟ میگن نوکیا رو باید تحریم کرد ؟
اخبار مربوط به صاحبان وبلاگهای مخالف دولت و صاحبان وبلاگهای پورنو که توی زندانن رو در کنار هم قرار میدن!؟
همه چی با هم قاطی شده!؟
شاید یه گشت کوتاه توی اینترنت و دیدن عکسها و مطالبی که از مغزهایی به غایت بیمار نشات گرفته باعث بشه تا مثل من بیخواب بشین و افسرده و بعد به این نتیجه برسین که نه فیلترینگ بده و نه سرویسهای ردیابی موبایل. اون چیزی که بده ادمای بیماری هستن که از این ابزار سو استفاده میکنن.
ایا ارزش یه انسانی که برای ازادی بیان میجنگه در حد صاحب یه سایت پورنوست که دنبال ارضاء خواسته های نفسانی نا تمام خودش و امثال خودشه!؟
اگه کسی اینقدر بیمار و در بنده که دلش میخواد تمام عمرشو به اینجور تفکرات بگذرونه به خودش مربوطه ولی به نظر من حقی نداره از وسایل ارتباط جمعی که مخاطبان و استفاده کنندگان کم سن و سال هم داره بهره ببره و دنیای قشنگ و پاک اونها رو هم به گند بکشه.
ایا سیستم ردیاب موبایل رو نمیشه برای ردیابی قاتلهای زنجیره ای که به کودکان بی پناه هم رحم نمیکنن؛ استفاده کرد!؟
مشکل ابزار نیستن ..مشکل ما ادماییم ..مشکل ما موجودات رقت انگیزی هستیم که برای داشتن میزان بازدید بیشتر؛هر عکس و مطلب نا مربوط و زیان اوری رو در وبلاگمون قرار میدیم و بعد اگه وبلاگمون فیلتر بشه میگیم ازادی نیست و در کمال حماقت خودمون رو در ردیف اون ادمای شجاعی قرار میدیم که از خشو نتهای بی رحمانه و افکار بدوی و مالیخولیایی شماری از صاحبان قدرت به تنگ اومدن و به دنبال جامعه ای شاد؛ سالم و ازاد هستن!
جامعه ای که در اون به جرم داشتن افکار مذهبی و سیاسی متفاوت به دست هموطن به بدترین شکل شکنجه نشی؛ جامعه ای که در اون برای حریم خصوصی افراد ارزش قايل بشن؛جامعه ای که در اون عاشقی امتیاز باشه نه جرم؛ جامعه ای که در اون متفکر ساخته بشه نه متحجر.
ای کاش قبل از مبارزه برای ازادی اول تعریفی برای ازادی داشته باشیم تا…
ارسال شده در اجتماعی, افکار, دلنوشته ها | برچسبدار آزادی | بیان دیدگاه »
جولای 18, 2009 بدست یک زن
یه ویلای با صفا توی یه شهرک ساحلی؛ یه دختر نوجوون؛ یه کتابخونه و یه عالمه رمان و کتابهای داستان.
همون موقع بود که با اسماعیل فصیح اشنا شدم و مثل یه خوره به جون کتابهاش افتادم؛ داستان جاوید؛ درد سیاووش ؛ ثریا در اغماء و سالهای بعد زمستان ۶۲.
خدا بیامرزتش من که همیشه از خوندن کتابهاش لذت بردم و هنوز بعد از این همه سال صحنه های کتابها مثل فیلم جلوی چشمم هستن ؛هر چند حالا فکر میکنم باید دوباره بخونمشون!
ارسال شده در اجتماعی, افکار, کتاب و کتابخوانی | برچسبدار کتاب | بیان دیدگاه »
از وقتی این وبلاگ رو راه انداختم قصد داشتم در مورد شهر پمپی واقع در خلیج نپال در ایتالیا که حدود ۱۹۰۰ سال پیش همراه با تمامی ساکنانش در زیر انبوهی از خاکستر ناشی از طغیان اتشفشان مدفون شد و در قرن نوزدهم بر اثر کشفی باستان شناسی بعد از قرنها دوباره از زیر خاکستر نمایان شد بنویسم ولی در این مدت اتفاقات کوچیک و بزر زیادی مانع از پرداختن من به این موضوع شد هر چند به گمانم الان موقعیت خوبیه برای باز گو کردن داستان عبرت انگیز این شهر!
پمپی تنها سایت باستان شناسیه که انگار در زمان خودش متوقف شده.بعد از پیدا کردن دوباره این شهر؛ هنوز اخرین نانهای پخته شده در تنور ها بودند؛ این عکس ظرفی است حاوی تخم مرغهایی مربوط به حدود ۱۹۰۰ سال پیش که به همین شکل کشف شدن.پمپی شهری بوده ثروتمند و مدرن با سنگفرشها و خیابانهای زیبا؛ سالنهای متعدد تاتر؛خانه ها و باغهای زیبا و داستانهایی عجیب!
پارگراف زیر ترجمهٔ نوشتهٔ یک سرباز مسیحی نیروی دریایی امریکاست که محل خدمتش در ناپل بوده و به همین علت بارها به همراه خانوادش از شهر پمپی بازدید کرده و دیده هاشو در سایتی به نام تور مجازی پمپی برای علاقمندان بازگو کرده؛این مطلب تحت عنوان قالب انسان نوشته شده:
«اولین احساسی که بازدید از پمپی در من ایجادکرد بسیار شبیه به احساس مارک تواین در هنگام بازدید از این شهر بود؛او شهر رو محسور کننده؛ زیبا و در عین حال به شدت غمناک توصیف میکنه.آثار مردگان در تمام شهر پراکنده است.به نظرمی رسه که اتشفشان سال ۷۹ بعد از میلاد به ناگهان مردم شهر رو غافلگیر کرده.خرابی و مرگ پایان وحشتناکی بوده برای روزی که به دلپذیری سایر روزهای ماه اگوست برای شهروندان پمپی اغاز شده بود!»
از اونجایی که اجساد مردگان به همون شکلی که از دنیا رفته بودند در زیر خاکسترها مدفون شده بوده و با گذشت قرنها و در اثر فاسد شدن اجساد تنها حفره هایی که نشان دهنده وضعیت دقیق افراد در هنگام مرگ بوده در میان خاکستر ها ایجاد شده بودند؛ باستان شناسان دست به ابتکار جالبی زده و ازباقی ماندهٔ انسانها؛جانوران و حتی گیاهان قالبهای گچی درست میکنند . و به این شکل اخرین لحظات زندگی مردمانی رو که قرنها پیش از این دیار رفتن مقابل چشمان ما قرار میدن!
قصه های زیادی در لابلای خانه ها و خیابانهای این شهر وجود داره؛ مثل قصهٔ مردی که ظروف گرانبهای نقرشو در داخل دیوارهای منزلش پنهان کرده بوده و پس از قرنها؛ امروز اون ظروف نقره به عنوان تنها مجموعهٔ کامل ظروف نقره از دنیای باستان در موزهٔ ناپل است و اون مرد ثروتمند ذره ای از خاک!
یا قصهٔ مردی که در زمان مرگ بر روی دیوار می نویسه« هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست.»
و یا قصهٔ زنی که در هنگام مرگ کیسه ای پر از جواهرات در آغوش داشته!
شاید از همه جالبتر برای ما ایرانیها دیدن نقش موزاییکی است از جنگ اسکندر و داریوش سوم که مدخل ورودی یک ویلا در پومپی رو مزین میکرده و البته امروز بر دیواری در موزهٔ ناپل قرار داره؛ به گمونم این تنها پرترهٔ موجود از چهرهٔ داریوش سوم باشه که خوشبختانه قسمت مربوط به لشگر ایران سالمتر از بقیه قسمتها باقی مونده!
ارسال شده در تاریخ, جهان پیرامون ما, موزه وآثار باستانی | برچسبدار موزه, باستان شناسی, تاریخ | بیان دیدگاه »